Agile Methodology

By آوای سکوت On اردیبهشت ۸م, ۱۳۸۹

http://www.uplod.ir/download.php?file=659729

من و چالشی بنام دماغ !

By آوای سکوت On اردیبهشت ۳م, ۱۳۸۹

این دماغ ما هم شده برا خودش یک سوژه که هر از گاهی که با آرش حرفمون می شه اون یاد آوری می کنه ! که مثلا

دماغ من یکمی فقط یک کمی کوچیک نیست !

منم هی برمیگردم بهش میگم بابا ( کیشین یاراشیغیدی یئکه بورون )دماغ مرد باید کوچولو نباشه !

رو همین اصل همین دماغ شده بود برام موی دماغ ! بخشی از تفکراتمو به خودش اختصاص داده بود . تا اینکه جناب

دکترکاویانی منو کردن  Mr Home Work   (این اسم به موجودی گفتته میشه که هر هفته موظفه اون

موضوعاتی که جناب دکتر میگن رو پیدا کنه ! بفهمه ! دسته بندی کنه هفته بعد بیاره تحویل بده و …) و من طفلک از

سرکار که برمیگردم یه لقمه می زنم و بعد می پرم رو سیستم و تا آخر هفته این کارمه ! خلاصه این موجود شدن دیگه

کلا منو ازفکر بعضی مشکلات دور کرده که یکیشم این دماغمه .

البته جای شکرشم باقیه که دماغم قد دماغ آرش نیست که ۳ بارم عمل کرده باز Mr Home Work   که سهله اگه

موجود فضاییم می شد باز دغدغه ای بنام دماغ داشت !

خدا وکیلی دماغ به این زیبایی دیده بودی ؟!

تکلیف ناقص الخلقه م

By آوای سکوت On اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۹

http://www.upload4files.tk/download.php?file=3b7fb44da2b8c6ac835f76d5915dbc8e

:(

نیمکت زرد اتاق انتظار

By آوای سکوت On فروردین ۲۱م, ۱۳۸۹

با التهاب روی نیمکت زرد اتاق انتظار نشسته بود . پرستار اسمش را خواند . قلبش یک آن تند تر شد .

در را باز کرد . سلام داد . و کنار میز دکتر نشست. دکتر عکس های رادیولوژی را پس و پیش می کرد . عینکش را با

دستش عقب برد و گفت : شما اقای … هستید ؟!

جواب داد : خودم هستم !

دکتر سرفه ای کرد . عکس ها را روی میز گذاشت . کمی من من کرد …

گفت :آقای دکتر لطفا راحت باشید . برای من مسئله ای نیست . نگران نباشید .

نمی دونم چی باید بگم ولی متاسفانه دیگه نمیشه کاری کرد . این عارضه فقط چند ماه بهتون وقت می ده ! از این

فرصت استفاده کنید .

قلبش آرام شد . بیرون آمد . لبخندی زد و شش هایش را پر از هوا کرد . چون دیگر می توانست زندگی کند !

بقیه را خدا می داند !

By آوای سکوت On فروردین ۱۱م, ۱۳۸۹

خانمی ۲۰-۳۰ ساله بلند قد ، آرایش کرده ، با مانتویی کوتاه ، کفش های ده سانتی ! لب می گزید و چند نفر عقبش !

هم پیاده هم سواره ! پسرک داخل ماشین گردنش خشکید . همگی ایستادند مقابل کیوسک روزنامه فروشی . اول خانم !

پسر عقب جلو می کرد . و منتظر !من هم منتظر بودم !ولی جنس انتظارها هم فرق دارد !خانم مجله ای برداشت !

بهانه ای بیش نبود !پسرک رفت !

خانم با گوشی قرمز سامسونگش  ور رفت !

هوا سردتر می شد !

کنار ایستگاه چهارراهی که با این کارش فقط دو راه برایش باز می بود ایستاد ! ماشین ها از پی هم با بوق و چراغ

می آمدند .

و او لب می گزید و می دید و می سنجید ! و یکی را رخصت داد !

اتومبیل ایستاد . خانم سوار شد ! و رفتند . دیگر ندیدم . بقیه را خدا می داند !