سفرنامه !

By آوای سکوت On اسفند ۲۴م, ۱۳۸۸

به خاطر یک مشت باقالی !

آنچه گذشت : ۴ سال پیش وقتی هنوز سال اولی بودم یه آقایی دیدم با موهای بلند پیرهن زرد هزار ماشالا خوش اندام و خوش

هیکل . دقیقا یادم نیست اون لحظه در موردش چی فک کردم . اما وقتی چند ساعت بعد ایشونو دوباره دیدم در حالی که داشتند

نماز می خوندند و قنوت می گرفتند با اون مویی که پیچ پیچان روی صورتشان افتاده بود نا خود آگاه شیفته شخصیت شون شدم

. خلاصه بعد ها فهمیدم که ایشون جناب آقای دکتر سیاوش کاویانی هستند . و از همون لحظه یک آرزویی تو کله من بوجود

اومد .

رفت و رفت چرخ روزگار چرخید و چرخید تا منم با جناب دکتر درس برداشتم .

شنگول از اینکه می تونم به اون آرزوهه برسم .

و اما اکنون :

شیخ والا بزرگمهر(بنا به گفته ی امیر آقای دکتر این اسمو دوس دارن و من هم جسارتا ایشونو شیخ والا بزرگمهر می نامم )

آن هنگام که در سرای ما پا نهادند لحظه ای گونه ای عجیب شد . همه خاموش و همچون بره ای آرام !

Read the rest of this entry »

بود!

By آوای سکوت On اسفند ۱۶م, ۱۳۸۸

گوشه خیابان ، سیگار به لب  ، زل زده به مورچه ای که داخل آب در تقلا برای رهایی ،! بود .

من و خدای ما !

By آوای سکوت On بهمن ۲۸م, ۱۳۸۸

شفافیه : بعضی وقتا بعضی چیزا می گم که نمی دونم چرا می گم ! و اینم جز هموناست . و هیچ دلیلی برا خودم

نتونستم بیارم که اینجا نذارمش !(قابل توجه نسیم و رامین ! که هی گیر دادین به من و شخصیتام !)

لحظات ناب نا هشیاری طبیعی !

گفت : خدای من پشت سقف نیست ! خدای من با من می خوابه ! برام قصه میگه و وقتی من خوابیدم میره سراغ کارای

خودش !

گفتم : همه خداها پشت سقفن ! بستگی داره سقفت از چی باشه ؟ پشتشو بتونی ببینی یا نه ؟ بخوای ببینی یا نه ؟

گفتم : خدای من همیشه با هامه خدای من با من نمی خوابه ! فقط حرفامو گوش می کنه !خدای من برام قصه نمی گه !

تا حالا نازم نکرده ! وقتی می خوابم رومو نمی پوشونه ! اون فقط به حرفام گوش می ده ، به دردام . وقتی می خوابم

باز بالا سرمه چون من تو خوابم حرف میزنم . خدای من مهربون ترین خداهاس !

گفت : تو خواب حرف نزن تا گوشای خدات درد نگیره !

گفتم : من تو خواب حرف نمی زنم !

گفتم : …

Read the rest of this entry »

ولنتاین مبارک !

By آوای سکوت On بهمن ۲۳م, ۱۳۸۸

valentine

” خدایا به هر آنکه دوست میداری بیاموز که:

عشق از زندگی کردن بهتر است

و به هرآنکه دوست‌تر میداری بچشان که:

دوست داشتن از عشق هم برتر است.”

دو ساعته نشستم پا سیستم ! دستم زیر چونه . به خدا هیچی نمیاد به ذهنم . این آرشم کشت منو . خدا به داد زنش برسه .

فرض کنید بهش میگه آرش جان پاشو برام چایی بیار !

بعد آرش اینارو میگه :

چایی ؟ واقعا ؟ جدی میگی ؟ چایی بیارم؟ عزیزم چه رنگی باشه ؟ با قند ؟ خرما بیارم ؟ زندگیم ،  تو فنجون یا لیوان ؟

ها شکرم بریزم ؟ داغ می خوری یا سرد ؟ ….

بعد زنش گریه می کنه می گه خدایا این چه غلطی بود من کردم ؟!

الانم منم عین زنش ! گفتم آرش برام یه متن کوچولوی عشقولانه بینیویس !

هزارتا جمله میگه : ها برا کی می خوای ؟ برای چی ؟ جدا؟ بنویسم ؟حسشو دارم بنویسم ؟ واقعا ؟ ….

ای خدا بگم چی کارت نکنه پسر !

Read the rest of this entry »

ای زمان لعنتی !

By آوای سکوت On دی ۲۴م, ۱۳۸۸

مادر بشقاب شام را که برنج است جلویم می گذارد و می گوید ” بخور شبیه آدم بشی ” .(این مادر ما هم دلش را با چه

خوش کرده !)

دانه های قد کشیده برنج گرمند.

با بخار و نرم . با ناز و اکراه چند قاشق بر می دارم . به شیشه نوشابه ۲٫۲۵ لیتری کوکاکولا خیره می شوم . به لوگو

اش . به طعمش و جیلیز ویلیزش .

آرواره ام متحرک است و نگاهم در ساعت . در عقربه هایش. می  گردند و می چرخند و من گره

کرده درآنها .

clock_screen02

Read the rest of this entry »