پرده سوم ، آخرین پرده !

By آوای سکوت On خرداد ۷م, ۱۳۸۹

پرده سوم رو می خواستم ادامه پرده دوم بیارم . اما به دلایل خیلی زیادی نشد .

قهرمان پرده دومم می خواستم قهرمان پرده سوم هم باشه . و البته شد . و صد البته هست و خواهد بود .

اما شرح این پرده با پرده های قبل کمی فرق داره .

همه طنزند اما طنز این یکی تلخ تر و رئال تر است .

پرده سوم ، پرده آخر همه ماست . آخرین پرده ، پرده مرگمان است . همان طور که برای مادر بزرگم هم چنین بود . چنین شد . و او هم

آخرین پرده اش را بازی کرد و صحنه زنده گی را برای همیشه ترک کرد .

همه سیاه پوش بودند و غمگین . چشم ها سرخ و پف کرده و خیس .مادرم بیشتر از همه گریه و زاری می کرد . دختر کوچک خانجون بود

و بیشتر از همه پرستاری مادرش را کرده بود .

دم سرد خانه هم جمع بودند زیر سایه بان . دست ها از جلو گره کرده و سر به زیر . همه در فکر .شاید به خانجون و شاید به اینکه کی

نوبت شان خواهد شد !

Read the rest of this entry »

زاد روزم !

By آوای سکوت On اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۹

اول نوشت : ساعت ۲۱:۵۰ اردیبهشت من به دنیا اومدم .

ثانیه ها ، دقیقه ها ، ساعت ها ، روزها ، هفته ها ، ماه ها ، سال ها

از پی هم آمدند و رفتند و شاید باز بیایند و بروند . این وسط من بودم که نظاره گر این آمد و شد ها بودم . من بودم که با هر ثانیه دقیقه

ساعت روز ماه سال پیش آمدم تا امروز .

و مثل هر انسانی منتظر ثانیه دقیقه ساعت … می مانم که مرا با خود همسفر کند .

Read the rest of this entry »

این چه رسم روزگار است ؟!

By آوای سکوت On اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۸۹

این حال حالم است  !

با هر نازش چرخیدیم . با هر سازش رقصیدیم .

تف به این روزگار ! که نه روزش برایمان روز شد ونه گارش برایمان مستدام !

نفس هایی که قطع می شوند . جان هایی که گرفته می شوند . غنچه هایی که پر پر می شوند . و گل هایی که له می شوند .

این چه رسم روزگار است ؟!

کسی خبر دارد ؟

کسی آگاه هست ؟ کسی خشنود هست ؟

Read the rest of this entry »

من و چالشی بنام دماغ !

By آوای سکوت On اردیبهشت ۳م, ۱۳۸۹

این دماغ ما هم شده برا خودش یک سوژه که هر از گاهی که با آرش حرفمون می شه اون یاد آوری می کنه ! که مثلا

دماغ من یکمی فقط یک کمی کوچیک نیست !

منم هی برمیگردم بهش میگم بابا ( کیشین یاراشیغیدی یئکه بورون )دماغ مرد باید کوچولو نباشه !

رو همین اصل همین دماغ شده بود برام موی دماغ ! بخشی از تفکراتمو به خودش اختصاص داده بود . تا اینکه جناب

دکترکاویانی منو کردن  Mr Home Work   (این اسم به موجودی گفتته میشه که هر هفته موظفه اون

موضوعاتی که جناب دکتر میگن رو پیدا کنه ! بفهمه ! دسته بندی کنه هفته بعد بیاره تحویل بده و …) و من طفلک از

سرکار که برمیگردم یه لقمه می زنم و بعد می پرم رو سیستم و تا آخر هفته این کارمه ! خلاصه این موجود شدن دیگه

کلا منو ازفکر بعضی مشکلات دور کرده که یکیشم این دماغمه .

البته جای شکرشم باقیه که دماغم قد دماغ آرش نیست که ۳ بارم عمل کرده باز Mr Home Work   که سهله اگه

موجود فضاییم می شد باز دغدغه ای بنام دماغ داشت !

خدا وکیلی دماغ به این زیبایی دیده بودی ؟!

بقیه را خدا می داند !

By آوای سکوت On فروردین ۱۱م, ۱۳۸۹

خانمی ۲۰-۳۰ ساله بلند قد ، آرایش کرده ، با مانتویی کوتاه ، کفش های ده سانتی ! لب می گزید و چند نفر عقبش !

هم پیاده هم سواره ! پسرک داخل ماشین گردنش خشکید . همگی ایستادند مقابل کیوسک روزنامه فروشی . اول خانم !

پسر عقب جلو می کرد . و منتظر !من هم منتظر بودم !ولی جنس انتظارها هم فرق دارد !خانم مجله ای برداشت !

بهانه ای بیش نبود !پسرک رفت !

خانم با گوشی قرمز سامسونگش  ور رفت !

هوا سردتر می شد !

کنار ایستگاه چهارراهی که با این کارش فقط دو راه برایش باز می بود ایستاد ! ماشین ها از پی هم با بوق و چراغ

می آمدند .

و او لب می گزید و می دید و می سنجید ! و یکی را رخصت داد !

اتومبیل ایستاد . خانم سوار شد ! و رفتند . دیگر ندیدم . بقیه را خدا می داند !