بود!
By آوای سکوت On اسفند ۱۶م, ۱۳۸۸گوشه خیابان ، سیگار به لب ، زل زده به مورچه ای که داخل آب در تقلا برای رهایی ،! بود .

گوشه خیابان ، سیگار به لب ، زل زده به مورچه ای که داخل آب در تقلا برای رهایی ،! بود .
شفافیه : بعضی وقتا بعضی چیزا می گم که نمی دونم چرا می گم ! و اینم جز هموناست . و هیچ دلیلی برا خودم
نتونستم بیارم که اینجا نذارمش !(قابل توجه نسیم و رامین ! که هی گیر دادین به من و شخصیتام !)
لحظات ناب نا هشیاری طبیعی !
گفت : خدای من پشت سقف نیست ! خدای من با من می خوابه ! برام قصه میگه و وقتی من خوابیدم میره سراغ کارای
خودش !
گفتم : همه خداها پشت سقفن ! بستگی داره سقفت از چی باشه ؟ پشتشو بتونی ببینی یا نه ؟ بخوای ببینی یا نه ؟
گفتم : خدای من همیشه با هامه خدای من با من نمی خوابه ! فقط حرفامو گوش می کنه !خدای من برام قصه نمی گه !
تا حالا نازم نکرده ! وقتی می خوابم رومو نمی پوشونه ! اون فقط به حرفام گوش می ده ، به دردام . وقتی می خوابم
باز بالا سرمه چون من تو خوابم حرف میزنم . خدای من مهربون ترین خداهاس !
گفت : تو خواب حرف نزن تا گوشای خدات درد نگیره !
گفتم : من تو خواب حرف نمی زنم !
گفتم : …

” خدایا به هر آنکه دوست میداری بیاموز که:
عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هرآنکه دوستتر میداری بچشان که:
دوست داشتن از عشق هم برتر است.”
دو ساعته نشستم پا سیستم ! دستم زیر چونه . به خدا هیچی نمیاد به ذهنم . این آرشم کشت منو . خدا به داد زنش برسه .
فرض کنید بهش میگه آرش جان پاشو برام چایی بیار !
بعد آرش اینارو میگه :
چایی ؟ واقعا ؟ جدی میگی ؟ چایی بیارم؟ عزیزم چه رنگی باشه ؟ با قند ؟ خرما بیارم ؟ زندگیم ، تو فنجون یا لیوان ؟
ها شکرم بریزم ؟ داغ می خوری یا سرد ؟ ….
بعد زنش گریه می کنه می گه خدایا این چه غلطی بود من کردم ؟!
الانم منم عین زنش ! گفتم آرش برام یه متن کوچولوی عشقولانه بینیویس !
هزارتا جمله میگه : ها برا کی می خوای ؟ برای چی ؟ جدا؟ بنویسم ؟حسشو دارم بنویسم ؟ واقعا ؟ ….
ای خدا بگم چی کارت نکنه پسر !
مادر بشقاب شام را که برنج است جلویم می گذارد و می گوید ” بخور شبیه آدم بشی ” .(این مادر ما هم دلش را با چه
خوش کرده !)
دانه های قد کشیده برنج گرمند.
با بخار و نرم . با ناز و اکراه چند قاشق بر می دارم . به شیشه نوشابه ۲٫۲۵ لیتری کوکاکولا خیره می شوم . به لوگو
اش . به طعمش و جیلیز ویلیزش .
آرواره ام متحرک است و نگاهم در ساعت . در عقربه هایش. می گردند و می چرخند و من گره
کرده درآنها .

یه زمونی بود که همیشه خدا برام دردسر بودی . کلا دوس نداشتم دورو برم بپلکی . مراقبت ازت خیلی سخت بود . همیشه گریه می کردی ، فضولی می کردی ! یادته ؟!
روزها ، هفته ها ، سال ها گذشت .
الان قدت شده ۱۷۹ سانت وزنت شده ۵۵ کیلو. برا خوردت مردی شدی . و کلی برو بیا داری . عاقل هستی و بالغ و
بهترین داداش دنیا ! دیگه الان نگه داری ازت سخت نیست . فضول نیستی ! گریه نمی کنی و کلا دوست دارم همیشه
باهام باشی .
اینایی که گفتم برا داداش بهنامم یا به قول خودم بن داش بود .
فردا ۲۲ دی تولدته . نمی دونم یادته ۶۸٫۱۰٫۲۲ چند روز مامان خونه نبود . پرسیدم کجاست خواهر بزرگمون گفت
رفته برات به به بیاره ! منم نشستم به امید به به !
آوردنت خونه . زشت بودی .(البته الانم خیلی شبیه بچگیات هستی !) بالا سرت بودم حتی وقتی اون بلایی که سرت
داشتن میاوردن .
کلی اذیتت کردم بچه گیا . کلی تنبیه بدنیت کردم . هیچ یادم نمیره ! معذرت می خوام داداشم . اما خب اینجور مسائل
خیلی پیش میاد بین دو داداش . عوضش الان دیگه دنیا وارونه شده . دیگه زورم بهت نمی رسه و تو باید ازم معذرت
بخوای که انقد تنبیه بدنیم می کنی !
فکر خودت باش فکر رویاهات . حتی اون فکری که میگی یه هو غیبت میزنه و چند سال بعد با ۵ تا بچه میای خونه .
نمی دونم . نمی تونم نصیحتت کنم اما راه داداشتو نرو . می بینی که الان محتاط شدم یه گوشه ای افتادم هیشکی دوسم
نداره فردا پس فردا یا اعدامم می کنن یا … !
بهنام جان دوست دارم . تولدت مبارک و همیشه شاد باش !
