چشم بسته رو به آیینه ام !

By آوای سکوت On اسفند ۱۸م, ۱۳۸۸

جلوی آیینه می ایستم . یکی دیگر از پس کله ام گردنش را دراز می کند . با چشمانی قرمز و متورم زبانی سیاه و

دندانهایی تیز که خون می چکد از نیششان!

جا می خورم می ترسم . زود بر می گردم و پشت سرم را می بینم . اما جز من آنجا نیست . جز من کسی مقابل آیینه

نیست !

چشم بسته رو به  آیینه ام . اما حس می کنم کسی جز من در آیینه است . با ترس با تردید چشمانم را باز می کنم ! همان

موجود ! خیلی شبیه من است . و لی من نیستم ! خیلی ترسناک است . اما واقعا شبیه من است !

اگر آن من هستم چرا کسی از من نمی ترسد ؟ چرا کسی از من فرار نمی کند ؟چرا همیشه خندانم ؟ چرا …

پی به احمقانه بودن سوالم می برم .

آه که چقدر تنهایم …!

*

*

*

تبریک نوشت : ایشالا همه جوونا عاقبت به خیر شن ! این آقا رسول ما هم گویا عاقبت به خیریشو تو ایزدیوانج دیده

و همین روزاست که …..

خلاصه: ۱٫ رسول جان تبریک میگم ایشالا به پای هم خوشبخت بمونین !

۲٫ این دم اخری بیا یه دل سیر ماچت کنیم که شاید من بعد حالی برات نمونه ! :)

کمک نوشت : رئیس بنده مهندس باویلی دو پست پیشتر کامنت ذیل رو نوشته بودند . خیلی خواستم جوابی بدم . اما

نشد . نتوانستم .

“سر زدن به این وبسایت واقعا یه حس کاملا نوستالژیک واسه آدم ایجاد می کنه ….

کاملا میشه حس کرد که همه کسایی که نظر میدن دانشجو هستن !

اصلا اگر کمی دقت کرد میشه حال و هوای ایده آلیسم و رادیکالیزم ویژه دانشجویی رو حس کرد و نفس کشید …

نه که بد باشه ؛ نه ؛ اتفاقا یادش به خیر ….

ولی متاسفانه این ایده آل ها جایی در زندگی واقعی نداره ؛ این آنفولانزای نوع آ هم که تو پست قبلی راجع بهش

صحبت می کردین همینه : رئالیسم بی رحم زندگی !!!

مثلا از دیدگاه این رئالیسم این عکس به غیر از عشقی که همه تون دربدر دنبالشین (!!!) یه چیزای دیگه ای رو هم

نشون می ده ؛ مثلا من میگم این یعنی یه کمر شکسته و یه بدن فرسوده در حلقه تکرار محرومیت !

میگم این یعنی اجبار به تکرار ؛ عادت و پناه بردن به تکرار …

برا شما قابل لمس نیست ، نه ؟!!!”

اوهام!

By آوای سکوت On بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸

6

نمی دانم چند روز یا چند ماه  از گمشدن زنم ، مرضیه می گذشت .  در این مدت هر شب صدای ناله و ضجه ای از ته

باغ یه گوش می رسید . اوایل فکر می کردم صدای زوزه های شهوت آمیز سگ های ولگردیست که با جفتشان ادای

آدم ها را در می آورند . اما این اواخر هر چه بیشتر دقت می کردم بیشتر به ناله بودن صدا تا زوزه یک سگ پی می

بردم .

روزها می خوابیدم و شب ها با تفنگ و فانوسم توی باغ دنباله ناله ها بودم .

مشغول خواندن کتاب نقاشی که روی قلمدان نقاشی می کرد بودم که مثل هر شب صدای ناله بلند شد . ولی این شب

سوزناک تر از شب های قبل بود . کتاب را گوشه ای انداختم . پالتوی خاکستریم را که بوی گندی می داد روی شانه ام

انداختم. فانوس را پر نفت کردم تفنگ را برداشتم .راه افتادم. شب های باغ سیاهی مطلق بود . گویی اصلا آن قسمت از

آسمان که باغ زیرش هست ستاره  ای وجود ندارد !

همیشه زیر لبم کلماتی زمزمه می کردم تا تاریکی باغ نفسم را نگیرد . قدمهایم روی سنگهای سرد باغ خواب شیرین شب

باغ را که با ناله های زنم و زوزه های سگ های ولگرد بر هم زده شده بود خراش می داد .

Read the rest of this entry »

تنها در خانه !

By آوای سکوت On آذر ۲۰م, ۱۳۸۸

مادرم برای آخرین بار بر می گردد و می گوید : مصطفی فهمیدی که چی

گفتم ! آروم بشین زود خریدامو بکنم بر گردم . باشه ؟

چشم ِخشک و رسمی تحویلش می دهم که واقعا این آخرین بار باشد

که این جملات را تکرار می کند .

نمی دانم چرا اینها یعنی خانواده ام فکر می کنند من بچه ام ؟ ۹ سال

داشتن دلیل خوبی است برای بچه بودن ؟ احمقانه است .

از حالا تقریبا تا ۳ ساعت تنها در خانه ام . خانه مان آپارتمانی در یک

مجتمع تقریبا بزرگ در شهری بزرگ و در دنیایی بزرگتر است .

عاشق تنهاییم . در تنهایی کارهایی می توانم بکنم که همیشه دوست

داشتم انجام دهم  . سر یخچال بروم همه جارا بررسی کنم شکلاتهای

خواهرم شیرین را پیدا کنم دفتر خاطراتش را بخوانم سراغ لباسهای پدر

بروم و تنم کنم .سراغ ماهواره و کانالهایی که بابا وقتی همه خوابند نگاه

میکند بروم…

خنمشد

Read the rest of this entry »

بعضی وقت ها …

By آوای سکوت On آذر ۹م, ۱۳۸۸

همین ابتدا از یه جور بودن مطلبم عذر می خواهم :

و باز همان جمله کلیشه ای همیشگی ( مثل همیشه سیگار پلاسیده

ول شده روی میز را که نصف بیشتر توتون هایش ریخته اند را بین دو

انگشت گرفته و شروع می کنم به تایپ)

یکهو نوشت : بعضی چیزها به مزاجم سازگار نیست مثل کوفته ی

مامان !

penseur

بعضی وقتاها می شود که می مانی در خودت در چیزی که با آن

مواجهی نمی دانی بهترین یا تنها ترین راه برای حل این مسئله چیست

! و همانطور می مانی تا ….

بعضی وقت ها می شود عاشق بشوی ! عاشق یک آدم یک غیر آدم .

هم جنس خودت باشد حرف در می آورند پشت سرت و هم جنس

خودت هم نباشد باز حرف در می آورند پشت سرت . بهتر است عاشق

آدم جماعت نشوی که رسوایی دارد با خود !

Read the rest of this entry »

کابوس سرنوشت

By آوای سکوت On آبان ۲۰م, ۱۳۸۸

1

قیافه اش بیشتر از ۳۰سال نشان می داد اما تنها ۲۲ سال داشت . حتی

آرایش غلیظش هم نمی توانست این حقیقت را آشکار کند .

روسری کوچکش را سرش کرد و از اتاقی که زیر پله های یک حیاط

کوچک بود بیرون آمد .

زن مسنی که گوشه حیاط زیر آفتاب نشسته بود با دیدن دخترک صدایش

را بالا برد و گفت : بازم کدوم گوری می ری ؟ بازم میری بغل اینو اون ؟

ای خاک بر اون سرت الهی خبر مرگتو برام بیارن برو گمشو که آخرین

باری باشه قیافه تو می بینم …

دخترک تمام حرفهای پیرزن را با لبخند تلخی جواب داد و از خانه خارج

شد .

Read the rest of this entry »