پرده دوم ، مراسم پاگشا
By آوای سکوت On آبان ۸م, ۱۳۸۸ 
بالاخره من هم ازدواج کردم. آن هم با دختری که آشپزی اش در حد آشنایی با اصول اولیه پخت
نیمرو بود ! و من هر چه بیشتر به این اصل که همیشه آن نمی شود که می خواهی بشود پی
بردم .
یک مراسم بسیار مختصر و ساده گرفتیم . برایم ۱۳ میلیون آب خورد .
همه رسوم و مراسم بعد از عروسی را سپری کردیم که خیلی هاشان مسخره بود . یکی از آن ها
مراسم پاگشا بود که باید یکی یکی خانه اقوام را می زدیم می رفتیم ور دلشان تا از نزدیک
وراندازمان کنند . خانواده دختر از دماغ من و خانواده من از …(خوشبختانه همسرم (فرناز)
ایراد خاصی نداشت .اگر هم داشت با محصولات بورژوا و نیوا و … چندان معلوم نمی شد )
همسرم چندین کنفرانس و سمینار راه می انداختند و طی آن جلسات از ما می گفتند و مستفیض
می شدند .
خلاصه ، اولین جایی که تصمیم گرفتیم برویم خانه مادر بزرگ من ، بزرگ خاندان ، خان جون
بود . خان جون همراه با دوستش ایممی (اسمش ایممی بود )در خانه باغی که تابستان ها آنجا
می رفت زندگی می کرد .صبح زود وسائلمان را جمع کردیم و راهی خانه خان جون شدیم .

