حسب الولادة
By آوای سکوت On دی ۱۶م, ۱۳۸۸آرزو نوشت : خدایا خداوندا کاری کن علی توپول جون یکی دوروز بعد از پست من بیاد مطلب بذاره !
آمیـــــــــــــــــــن.
مهردادی تولدت مبارک !


آرزو نوشت : خدایا خداوندا کاری کن علی توپول جون یکی دوروز بعد از پست من بیاد مطلب بذاره !
آمیـــــــــــــــــــن.
مهردادی تولدت مبارک !

مادرم برای آخرین بار بر می گردد و می گوید : مصطفی فهمیدی که چی
گفتم ! آروم بشین زود خریدامو بکنم بر گردم . باشه ؟
چشم ِخشک و رسمی تحویلش می دهم که واقعا این آخرین بار باشد
که این جملات را تکرار می کند .
نمی دانم چرا اینها یعنی خانواده ام فکر می کنند من بچه ام ؟ ۹ سال
داشتن دلیل خوبی است برای بچه بودن ؟ احمقانه است .
از حالا تقریبا تا ۳ ساعت تنها در خانه ام . خانه مان آپارتمانی در یک
مجتمع تقریبا بزرگ در شهری بزرگ و در دنیایی بزرگتر است .
عاشق تنهاییم . در تنهایی کارهایی می توانم بکنم که همیشه دوست
داشتم انجام دهم . سر یخچال بروم همه جارا بررسی کنم شکلاتهای
خواهرم شیرین را پیدا کنم دفتر خاطراتش را بخوانم سراغ لباسهای پدر
بروم و تنم کنم .سراغ ماهواره و کانالهایی که بابا وقتی همه خوابند نگاه
میکند بروم…



بالاخره من هم ازدواج کردم. آن هم با دختری که آشپزی اش در حد آشنایی با اصول اولیه پخت
نیمرو بود ! و من هر چه بیشتر به این اصل که همیشه آن نمی شود که می خواهی بشود پی
بردم .
یک مراسم بسیار مختصر و ساده گرفتیم . برایم ۱۳ میلیون آب خورد .
همه رسوم و مراسم بعد از عروسی را سپری کردیم که خیلی هاشان مسخره بود . یکی از آن ها
مراسم پاگشا بود که باید یکی یکی خانه اقوام را می زدیم می رفتیم ور دلشان تا از نزدیک
وراندازمان کنند . خانواده دختر از دماغ من و خانواده من از …(خوشبختانه همسرم (فرناز)
ایراد خاصی نداشت .اگر هم داشت با محصولات بورژوا و نیوا و … چندان معلوم نمی شد )
همسرم چندین کنفرانس و سمینار راه می انداختند و طی آن جلسات از ما می گفتند و مستفیض
می شدند .
خلاصه ، اولین جایی که تصمیم گرفتیم برویم خانه مادر بزرگ من ، بزرگ خاندان ، خان جون
بود . خان جون همراه با دوستش ایممی (اسمش ایممی بود )در خانه باغی که تابستان ها آنجا
می رفت زندگی می کرد .صبح زود وسائلمان را جمع کردیم و راهی خانه خان جون شدیم .