حسب الولادة

By آوای سکوت On دی ۱۶م, ۱۳۸۸

آرزو نوشت : خدایا خداوندا  کاری کن علی توپول جون یکی دوروز بعد از پست من بیاد مطلب بذاره !

آمیـــــــــــــــــــن.

مهردادی تولدت مبارک !

DSC00080

Read the rest of this entry »

تنها در خانه !

By آوای سکوت On آذر ۲۰م, ۱۳۸۸

مادرم برای آخرین بار بر می گردد و می گوید : مصطفی فهمیدی که چی

گفتم ! آروم بشین زود خریدامو بکنم بر گردم . باشه ؟

چشم ِخشک و رسمی تحویلش می دهم که واقعا این آخرین بار باشد

که این جملات را تکرار می کند .

نمی دانم چرا اینها یعنی خانواده ام فکر می کنند من بچه ام ؟ ۹ سال

داشتن دلیل خوبی است برای بچه بودن ؟ احمقانه است .

از حالا تقریبا تا ۳ ساعت تنها در خانه ام . خانه مان آپارتمانی در یک

مجتمع تقریبا بزرگ در شهری بزرگ و در دنیایی بزرگتر است .

عاشق تنهاییم . در تنهایی کارهایی می توانم بکنم که همیشه دوست

داشتم انجام دهم  . سر یخچال بروم همه جارا بررسی کنم شکلاتهای

خواهرم شیرین را پیدا کنم دفتر خاطراتش را بخوانم سراغ لباسهای پدر

بروم و تنم کنم .سراغ ماهواره و کانالهایی که بابا وقتی همه خوابند نگاه

میکند بروم…

خنمشد

Read the rest of this entry »

بعضی وقت ها …

By آوای سکوت On آذر ۹م, ۱۳۸۸

همین ابتدا از یه جور بودن مطلبم عذر می خواهم :

و باز همان جمله کلیشه ای همیشگی ( مثل همیشه سیگار پلاسیده

ول شده روی میز را که نصف بیشتر توتون هایش ریخته اند را بین دو

انگشت گرفته و شروع می کنم به تایپ)

یکهو نوشت : بعضی چیزها به مزاجم سازگار نیست مثل کوفته ی

مامان !

penseur

بعضی وقتاها می شود که می مانی در خودت در چیزی که با آن

مواجهی نمی دانی بهترین یا تنها ترین راه برای حل این مسئله چیست

! و همانطور می مانی تا ….

بعضی وقت ها می شود عاشق بشوی ! عاشق یک آدم یک غیر آدم .

هم جنس خودت باشد حرف در می آورند پشت سرت و هم جنس

خودت هم نباشد باز حرف در می آورند پشت سرت . بهتر است عاشق

آدم جماعت نشوی که رسوایی دارد با خود !

Read the rest of this entry »

پرده دوم ، مراسم پاگشا

By آوای سکوت On آبان ۸م, ۱۳۸۸

    1z6rr78

بالاخره من هم ازدواج کردم. آن هم با دختری که آشپزی اش در حد آشنایی با اصول اولیه پخت

نیمرو بود ! و من هر چه بیشتر به این اصل که همیشه آن نمی شود که می خواهی بشود پی

بردم .

یک مراسم بسیار مختصر و ساده گرفتیم . برایم ۱۳ میلیون آب خورد .

همه رسوم و مراسم بعد از عروسی را سپری کردیم که خیلی هاشان مسخره بود . یکی از آن ها

مراسم پاگشا بود که باید یکی یکی خانه اقوام را می زدیم می رفتیم ور دلشان تا از نزدیک

وراندازمان کنند . خانواده دختر از دماغ من و خانواده من از …(خوشبختانه همسرم (فرناز)

ایراد خاصی نداشت .اگر هم داشت با محصولات بورژوا و نیوا و … چندان معلوم نمی شد )

همسرم چندین کنفرانس و سمینار راه می انداختند و طی آن جلسات از ما می گفتند و مستفیض

می شدند .

خلاصه ، اولین جایی که تصمیم گرفتیم برویم خانه مادر بزرگ من ، بزرگ خاندان ، خان جون

بود . خان جون همراه با دوستش ایممی (اسمش ایممی بود )در خانه باغی که تابستان ها آنجا

می رفت زندگی می کرد .صبح زود وسائلمان را جمع کردیم و راهی خانه خان جون شدیم .

Read the rest of this entry »