پرده سوم ، آخرین پرده !

By آوای سکوت On خرداد ۷م, ۱۳۸۹

پرده سوم رو می خواستم ادامه پرده دوم بیارم . اما به دلایل خیلی زیادی نشد .

قهرمان پرده دومم می خواستم قهرمان پرده سوم هم باشه . و البته شد . و صد البته هست و خواهد بود .

اما شرح این پرده با پرده های قبل کمی فرق داره .

همه طنزند اما طنز این یکی تلخ تر و رئال تر است .

پرده سوم ، پرده آخر همه ماست . آخرین پرده ، پرده مرگمان است . همان طور که برای مادر بزرگم هم چنین بود . چنین شد . و او هم

آخرین پرده اش را بازی کرد و صحنه زنده گی را برای همیشه ترک کرد .

همه سیاه پوش بودند و غمگین . چشم ها سرخ و پف کرده و خیس .مادرم بیشتر از همه گریه و زاری می کرد . دختر کوچک خانجون بود

و بیشتر از همه پرستاری مادرش را کرده بود .

دم سرد خانه هم جمع بودند زیر سایه بان . دست ها از جلو گره کرده و سر به زیر . همه در فکر .شاید به خانجون و شاید به اینکه کی

نوبت شان خواهد شد !

Read the rest of this entry »

پریسا ! چقد منو دوست داری ؟!

By آوای سکوت On اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹

(نمای خارجی – بعد از ظهر – داخل کوچه )

پس چرا نمیاد بیرون ؟ همیشه این موقع ها بیرون بود !

اگه امروز ببینمش میرم جلو اول سلام میدم بعد حالشو می پرسم !

بعد میگم : پریسا ! چقد منو دوست داری ؟! من که خیلی دوست دارم ! به خدا راست میگم . حتی براتم نامه نوشتم .

اونم میگه : دروغگو ! نشونم بده کو کجاس ؟!

و من نامه رو نشونش میدم و اون می خونه چشاش برق میزنه و میاد جلو بوسم میکنه .

وای خدا ! یعنی اینطوری میشه ؟ می دونم دیروز همین فکرو کردم اما خب دیروز که بوس نکرد منو . فقط تا دادن

نامه من فکر کردم . اما امروز می خوام بوسمم بکنه .

امروز می خوام خیلی چیزا بهش بگم . بگم با نادر سرش دعوا کردم و حسابی کتکش زدم ولی خب اون دختره نباید

این چیزارو بدونه . من که مردم و غیرت دارم باید اینارو بدونم .

اه …چرا نیومد ؟! اگه امروز ببینمش براش کادو ام می گیرم . البته یه شاخه گلم میدم . اول ماچش میکنم بعد کادو رو

میدم . دفعه قبل که ماچش کردم نمی دونم چرا صورتم چنگ زد ؟! شاید ماچم آبدار بوده !

ولی این دفعه آروم ماچش می کنم . براشم بستنیم می گیرم .

نمی دونم امروز مهمونی رفته که نمیاد یا نه ؟! دهنم چرا مزه شوری میده ؟!ای بابا !

وااای چقدر این دختره خوشگله ! چشاشم مشکیه !عین اون خانم هنرپیشه هه ! خداجونم همشم داره نیگام می کنه ! اما

نه ! پریسا ببینه یا بشنوه ناراحت میشه که من با یه دختره دیگه بهم نگاه کردیم !

اصلا پریسا خیلی قشنگ تر ازاین دختره ست !

اما خب چرا نمیاد دیگه داره دیرم میشه!

امروزم نمیشه دیگه نامه رو بدم . خدا جون فردا هوا آفتابی باشه که پریسا بیاد کوچه نامه رو بهش بدم و اونم بخونه و

بوسم کنه ….

آی آی آی….مامان گوشم ُ کندی !

پسر من چند بار بهت بگم اینجا نشین ؟! از مدرسه اومدی یه ریز نشستی اینجا عینهو مجسمه ! مشقاتو نوشتی ؟! مگه

من بهت نگفتم آب دماغتو با دستمال پاکش کن ؟! بازم که می ریزه دهنت …

عشق بچه ای

پی نوشت : تینا جان (اردیبهشتی تمام عیار)تولدت مبارک !(تینا از دوستای قدیمی وبیه منه ) امیدوارم همیشه خدا از

زندگیت لذت بری

حسب الولادة

By آوای سکوت On دی ۱۶م, ۱۳۸۸

آرزو نوشت : خدایا خداوندا  کاری کن علی توپول جون یکی دوروز بعد از پست من بیاد مطلب بذاره !

آمیـــــــــــــــــــن.

مهردادی تولدت مبارک !

DSC00080

Read the rest of this entry »

تنها در خانه !

By آوای سکوت On آذر ۲۰م, ۱۳۸۸

مادرم برای آخرین بار بر می گردد و می گوید : مصطفی فهمیدی که چی

گفتم ! آروم بشین زود خریدامو بکنم بر گردم . باشه ؟

چشم ِخشک و رسمی تحویلش می دهم که واقعا این آخرین بار باشد

که این جملات را تکرار می کند .

نمی دانم چرا اینها یعنی خانواده ام فکر می کنند من بچه ام ؟ ۹ سال

داشتن دلیل خوبی است برای بچه بودن ؟ احمقانه است .

از حالا تقریبا تا ۳ ساعت تنها در خانه ام . خانه مان آپارتمانی در یک

مجتمع تقریبا بزرگ در شهری بزرگ و در دنیایی بزرگتر است .

عاشق تنهاییم . در تنهایی کارهایی می توانم بکنم که همیشه دوست

داشتم انجام دهم  . سر یخچال بروم همه جارا بررسی کنم شکلاتهای

خواهرم شیرین را پیدا کنم دفتر خاطراتش را بخوانم سراغ لباسهای پدر

بروم و تنم کنم .سراغ ماهواره و کانالهایی که بابا وقتی همه خوابند نگاه

میکند بروم…

خنمشد

Read the rest of this entry »

بعضی وقت ها …

By آوای سکوت On آذر ۹م, ۱۳۸۸

همین ابتدا از یه جور بودن مطلبم عذر می خواهم :

و باز همان جمله کلیشه ای همیشگی ( مثل همیشه سیگار پلاسیده

ول شده روی میز را که نصف بیشتر توتون هایش ریخته اند را بین دو

انگشت گرفته و شروع می کنم به تایپ)

یکهو نوشت : بعضی چیزها به مزاجم سازگار نیست مثل کوفته ی

مامان !

penseur

بعضی وقتاها می شود که می مانی در خودت در چیزی که با آن

مواجهی نمی دانی بهترین یا تنها ترین راه برای حل این مسئله چیست

! و همانطور می مانی تا ….

بعضی وقت ها می شود عاشق بشوی ! عاشق یک آدم یک غیر آدم .

هم جنس خودت باشد حرف در می آورند پشت سرت و هم جنس

خودت هم نباشد باز حرف در می آورند پشت سرت . بهتر است عاشق

آدم جماعت نشوی که رسوایی دارد با خود !

Read the rest of this entry »