بعضی وقت ها …

By آوای سکوت On آذر ۹م, ۱۳۸۸

همین ابتدا از یه جور بودن مطلبم عذر می خواهم :

و باز همان جمله کلیشه ای همیشگی ( مثل همیشه سیگار پلاسیده

ول شده روی میز را که نصف بیشتر توتون هایش ریخته اند را بین دو

انگشت گرفته و شروع می کنم به تایپ)

یکهو نوشت : بعضی چیزها به مزاجم سازگار نیست مثل کوفته ی

مامان !

penseur

بعضی وقتاها می شود که می مانی در خودت در چیزی که با آن

مواجهی نمی دانی بهترین یا تنها ترین راه برای حل این مسئله چیست

! و همانطور می مانی تا ….

بعضی وقت ها می شود عاشق بشوی ! عاشق یک آدم یک غیر آدم .

هم جنس خودت باشد حرف در می آورند پشت سرت و هم جنس

خودت هم نباشد باز حرف در می آورند پشت سرت . بهتر است عاشق

آدم جماعت نشوی که رسوایی دارد با خود !

Read the rest of this entry »

آواز آن پرنده غمگین .

By آوای سکوت On آبان ۳۰م, ۱۳۸۸

7ee71d014f6800452b63bbcccddbf4c3_lm

آواز آن پرنده غمگین .

ای شب آخر ، ز سر وا کن مرا

محو در لبخند فردا کن مرا .

مثل همیشه ، سیگار تازه کش رفته از قوطی سیگار بابا را گوشه لبم می گیرم . چند پکی در

عالم خود می زنم . بعد  بین انگشت اشاره و وسط گرفته و شروع می کنم به نوشتن .

خیلی وقت است شرح حالی نگفته ام . حال می گویم .

Read the rest of this entry »

کابوس سرنوشت

By آوای سکوت On آبان ۲۰م, ۱۳۸۸

1

قیافه اش بیشتر از ۳۰سال نشان می داد اما تنها ۲۲ سال داشت . حتی

آرایش غلیظش هم نمی توانست این حقیقت را آشکار کند .

روسری کوچکش را سرش کرد و از اتاقی که زیر پله های یک حیاط

کوچک بود بیرون آمد .

زن مسنی که گوشه حیاط زیر آفتاب نشسته بود با دیدن دخترک صدایش

را بالا برد و گفت : بازم کدوم گوری می ری ؟ بازم میری بغل اینو اون ؟

ای خاک بر اون سرت الهی خبر مرگتو برام بیارن برو گمشو که آخرین

باری باشه قیافه تو می بینم …

دخترک تمام حرفهای پیرزن را با لبخند تلخی جواب داد و از خانه خارج

شد .

Read the rest of this entry »