آواز آن پرنده غمگین .
By آوای سکوت On آبان ۳۰م, ۱۳۸۸
آواز آن پرنده غمگین .
ای شب آخر ، ز سر وا کن مرا
محو در لبخند فردا کن مرا .
مثل همیشه ، سیگار تازه کش رفته از قوطی سیگار بابا را گوشه لبم می گیرم . چند پکی در
عالم خود می زنم . بعد بین انگشت اشاره و وسط گرفته و شروع می کنم به نوشتن .
خیلی وقت است شرح حالی نگفته ام . حال می گویم .
کابوس سرنوشت
By آوای سکوت On آبان ۲۰م, ۱۳۸۸
قیافه اش بیشتر از ۳۰سال نشان می داد اما تنها ۲۲ سال داشت . حتی
آرایش غلیظش هم نمی توانست این حقیقت را آشکار کند .
روسری کوچکش را سرش کرد و از اتاقی که زیر پله های یک حیاط
کوچک بود بیرون آمد .
زن مسنی که گوشه حیاط زیر آفتاب نشسته بود با دیدن دخترک صدایش
را بالا برد و گفت : بازم کدوم گوری می ری ؟ بازم میری بغل اینو اون ؟
ای خاک بر اون سرت الهی خبر مرگتو برام بیارن برو گمشو که آخرین
باری باشه قیافه تو می بینم …
دخترک تمام حرفهای پیرزن را با لبخند تلخی جواب داد و از خانه خارج
شد .


