خواستم حال و هوا عوض کنم . طنزکی نوشتم . این پستم پرده اول از یک
داستان که اگه با استقبال مواجه شد پرده های دیگه شم می نویسم .
اینو اضافه کنم که من عاشق طنزای عزیز نسین نویسنده معاصر ترکیه ای هستم .
طنز نسین بسیار زیبا و واضح و گاها همراه با بعضی بی ادبی هاییست که
در جامعه اش متداول بوده . گفتم از حالا بگم که بر من خرده نگیرید بعد ها !
پرده اول :

سه ماه و ۱۳ روز دیگر ۲۸ سالم تمام می شد اما هنوز مجرد بودم . مادرم چپ و
راست می رفت و می آمد نگاهم می کرد و بعد کشیدن آهی می گفت : اوغلوم دا
گوجالدی(پسرم هم پیر شد!) آنقدر گفت و گفت که راضی به ازدواج شدم به
شرطی که مورد مناسبی پیدا کند که حداقل آشپزیش حرف نداشته باشد !
کار تازه من پیدا شده بود هر هفته یک خانه یک دختر یک ماجرا . کم کم داشت
خوش می گذشت خیلی وقت بود که هیجان لازم را در زندگی نداشتم .
روز سه شنبه بود که از سر کار برگشتم مادرم گفت : صابر جان برو استراحت کن
که امشب قراره بریم خواستگاری یه دختری که آشپزیش حرف نداره چند بار دست
پخت شو خوردم عالیه !
رفتیم . در زدیم . وارد خانه شدیم . بوی گلاب از همان دم در رفت تو دماغم .
وارد اتاق که شدیم احساس کردم وارد سالن اجتماعاتی چیزی شدم دور تا دور اتاق
پر بود از فک و فامیل دختر خانم . یک لحظه احساس غربت عجیبی به من دست داد.
نشستیم . میان جمعیت حاضر دنبال دختر خانم گشتم نبود .
گفتم وقتی چایی آورد می بینمش .منتظر ماندیم تا بحث های سیاسی و دولت
خدمتگزارشان تمام شود تا اجازه آوردن چایی صادر شود .
خودم را روی صندلی جمع کردم و منتظر عروس خانم شدم .
اما برادر عروس خانم چایی آوردند . که گفتم ممنون میل ندارم .
دو ساعت بود که روی صندلی چسبیده بودم خسته هم شدم و همچنان از عروس
خبری نبود . یک دفعه احساس کردم کتم سنگین شده . نگاه کردم دیدم یکی از بچه
های فامیل عروس از جیبم آویزان است .
قبل انجام هر کاری اول خونسردیه خودم را حفظ کردم بعد یه دیدی دور و اطرافم
زدم بعد آرام یک نیشگون ظریف رفتم رو دست بچه . اما سرتق تر از این حرف ها بود
مخصوصا با آن مایعی که از دماغش آویزان بود و تا پشت لبش کش آمده بود .
گفت : اسمت چیه ؟ نیشم را باز کردم که مثلا گرم گرفته ام و با او مهربانم گفتم :
به تو چه آب دماغ !
گفت : خودتی ! و ادامه داد : تو می خوای کلثومو بگیری ؟
تعجب کردم گفتم : کی ؟ کلثوم دیگه کیه ؟ بدو برو دماغتو پاک کن !
نگاهم کرد و بعد چند لحظه گفت : چرا دماغت انقد بزرگه ؟ چشم غره رفتم.
فکر کنم ترسید چون سرش را پایین انداخت . بعد چند لحظه نگاه کردم دیدم باز
آنجاست اما دماغش پاک پاک شده بود . گفت : عمه خانم میگه پاشو بیا این اتاق
با عروس حرف بزن . از جمع اجازه خواستم و دنبال پسرک راه افتادم .
در زدم . داخل اتاق خانم حجیمی زیر چادر سفید نشسته بود فکر کردم ایشان
عمه خانم یا بزرگ ترشان هستند . سلام کردم و عرض ادب و رفتم گوشه ای
آرام نشستم .
تقریبا یک ربع همانطور بی حرکت و بی صدا نشسته بودم . خسته شدم رو به آن
خانمی که قیافه اش را نمی دیدم گفتم : ببخشین این عروس خانوم کجا موندن
پس؟ نمیان ؟
چشم تان روز بد نبیند عین این ساختمانهایی که هنگام زلزله تکان می خورند
ایشان هم تکانهایی خوردند و شروع کردند به خندیدن آن هم شدید .
چانه ام را خاراندم و با تعجب نگاهش کردم .
بعد صدای بسیار ظریفی که اصلا به آن هیکل نمی خورد گفت : میشه بپرسم چرا
منو انتخاب کردین برا ازدواج ؟
هاج و واج ماندم . پیش خودم گفتم : خدایا خداوندا داری منو امتحان می کنی
یا دوربین مخفیه چیزیه ؟
گفتم : خب یک سری شرایط لازمه برای اینکه دو نفر با هم بتونند ازدواج کنند و …
(شروع کردم به زدن حرفهایی که خودم هم نمی فهمیدنشان)
گفت : ببین آقا صابر اول کاری اینو بگم” من دختر خیلی راحتی هستم توی فامیل .
من با داییام فوتبال بازی می کنم “و اصلا هم خجالت نمی کشم ازشون …
فکر کنم ران پایم کبود شده بود از بس خودم را نیشگون گرفتم که خنده ام نگیرد .
او می گفت و من خودم را سیاه می کردم .
طوری نشسته بودیم که قیافه اش اصلا معلوم نبود . در اتاق را هم باز گذاشته بودند
که نعوذ ب ا… کار بدی نکنیم .پیش خودم گفتم : خداجون بادی نسیمی صبایی
بفرست بلکم این چادرش یکم اونورتر بره تا قیافشو ببینم . اما آنقدر چادر را با تمام
وجود و از ته دلش گرفته بود باد که سهل است گردباد هم کارساز نبود .
خسته شد از حرف زدن و تعارف کرد که میوه بخورم . خودشم هم یک دیس پر از
میوه جلویش گذاشت . چادر را به دندانهایش گیر داد و دستانش را آزاد کرد .
اولین جمله ام پس از دیدن دستهایش فقط ماشاء ا… بود . مچ دستش اندازه دور
گردنم بود .
با آن دستهای ظریفش شروع کرد به پوست گرفتن کیوی . چنان با ظرافت پوست
می گرفت که خداییش کیف کردم . منتظر بودم ببینم چطور خواهد خورد .
همان طور که چادر به دندانش بود گفت : می خوری ؟! گفتم : نوش جان مرسی .
گوشه چادرش را آزاد کرد تا شروع به خوردن کیوی بکند . می خواستم ببینم تکه
هایش چه اندازه خواهند بود . که یک دفعه دیدم آن کیوی اندازه تخم مرغ را عین
نخودچی دهانش پرتاب کرد . قطراتی که ناشی از له شدن آن کیوی زبان بسته
بود را در هوا دیدم .
باز گفتم خدایا این چه امتحانی است ؟
چنان با شالاپ شولوپی می خورد که کم مانده بود بالا بیاورم .
دهانم نیمه باز مانده بود که خوشبختانه کیوی پرید توی گلویش و شروع کرد به
سرفه کردن . دنبال دستمال می گشت بهترین فرصت بود تا قیافه اش را ببینم .
زود دستمالم را از جیب کتم در آوردم تا به او بدهم .
دستمال را از من گرفت .
چادرش کنار رفت .
صورتش را با دستمال پاک کرد .
قیافه اش را دیدم .
و هردو همزمان جیغ کشیدیم…
جیغ من که معلوم بود…دوست ندارم زیاد راجع به قیافه و آن تیپ قیصریش توضیح
دهم .

اما جیغ عروس خانم هم بخاطر دستمال من بود . آن بچه سرتق دماغش را با
دستمال من پاک کرده بود و کلثوم خانم هم بی خبر از همه جا آن را به لب و لوچه
اش مالیده بود .
آخر غم نوشت : البته شاید ناراحت بشین اما خالی از لطف نیست ۴ کامنت آخر
پست قبلیو بخونین .
اطلاع نوشت : به علت مشکلات فنی پیش آمده در لود صفحه وبلاگم به احتمال زیاد
تا اخر این هفته یک تغییرات اساس در فنداسیون اینا رخ بده . و فعلا این قالب
رو زدم که لااقل از حضور اساتید و سروران گرام بی نصیب نباشم .
باشد که هیچ مشکل فنی در این مملکت نباشد . آمین !