ماتحتش دهانم است . با لبانم فشارش می دهم و گازش می زنم . سیگار
خاموش هم کام نمی دهد دگر .
وارد اتاق شدم .
- سلام
- سلام عزیزم بفرمایین خواهش میکنم
- آرام قدمهایم را بر می دارم در همین حین هم مثل همیشه زیر چشمی
و رو چشمی اتاق را ورانداز می زنم . اتاقی پر از گل و کتاب با دیوار های سبز
نور چراخ خورشیدی که فقط قسمتی از اتاق را روشن کرده صندلی که قرار
است رویش بنشینم یا لم بدهم این ور میز و آنورش هم جناب آقای روانکاو .
- خسته نباشین
- مرسی عزیزم . خب چه خبرا ؟
- جان ؟!
- گفتم چه خبرا ؟ حال و روزت چطوره ؟
- آهان ! هستیم خدمتتون . خبر خاصی نیست خبر بی خبریه . می بینین
که چه بلایی سرمون آوردن . بوی گندش هنوز رو تنمونه .
- خب به اینا نباید فکر کنی دیگه عزیز .
- نمیشه که آقای دکتر(تو دلم می گم ، کچل بی ریخت همین طرز فکر
رو داری که شدی دکتر )
- خب موافقی شروع کنیم ؟
- جان ؟! چیو ؟
- آشپزیو خب (می خندد)
- هه هه هه . می خندم مثلا (در حقیقت به حماقتش)
- خودتو معرفی کن . چیکاره ای . مشکلت چیه ؟ اینارو همراه اون
چیزایی که من باید بدونم و بگو
- اسمم … صابرم . ۲۵ سالمه وقدم ۱۸۵ وزنم ۶۰ …
- نه عزیزم اینارو نگو . مشکلاتتو کارتو بارتو اینارو بگو
- خب می گفتم آقای دکتر . اونایی که می گفتم همه مشکلاتمن .
مشکل خودمم . کارو بارم خودمم .
عین آدمای خیلی بافهم عینکشو می ده پایین از بالا نگام می کنه و سرش
و آروم آروم تکون می ده
- متاهلی یا مجرد ؟
- مجردم آقا .
- چرا انقد خشن گفتی مجرد ؟
- نه بابا . گوشاتون اینجور شنیدن .
از پشت میزش بلند شد . اومد طرفم . نشستم کنار صندلی من . دستش
یه چیزی بود . گفت
- می خوام بخوابونمت . حاضری ؟
جمع و جور کردم خودمو گفتم
- بله ؟! نه مرسی زیاد مزاحم نمیشم دوستان بیرون مطب منتظرمنن
آروم با دستش زد پس کلم و گفت : همیشه انقد خنگی یا خودتو به خنگی زدی ؟
- والا .. خب هر طور راحتین .
- الان یه جورایی می ری به عالمه خلسه . هر چی به ذهنت میاد به زبون میاری و من می فهمم که تو ذهنت چه خبره
- آخه آقای دکتر اینجوری که بد میشه هر چی تو ذهنمه بیاد دهنم .
دور از ادب و نزاکته !
- بس کن دیگه . راحت لم بده شروع کنیم .
ساعتو شروع کرد به حرکت دادن جلو چشام . زیر لب هم هی می گفت
آروم چشاتو ببیند به هیچی هم فکر نکن آروم بخواب . دیگه خجالت کشیدم
بگم مرد حسابی نا سلامتی تو دکتر این خراب شده ای زیر بغلات بوی
خرابکاری بچه هارو می ده با این وجود می خوای راحت بگیرم بخوابم ؟
مثلا خوابیدم .
احساس کردم ۱۰ دقیقه ای گذشته اما هیچ فکر بی پدر و مادر یا اصل و نصب
داری به ذهنم نیومده .
۲۰دقیقه بعد اما .
از چشام اشک اومد . احساس کردم .
شروع کردم به حرف زدن .
چرا ؟!
چرا؟!
خیلی نامردی مگه قرار نبود بهم دروغ نگی ؟ مگه قرار نبود هیچ چیزیو ازم پنهون
نکنی ؟ مگه قرار نبود تا من هستم با کس دیگه نباشی ؟
صدام شروع کرد به لرزیدن . گریه می کردم .
مگه نمی گفتی دوسم داری ؟ مگه نمی گفتی برام می میری ؟ مگه نمی گفتی
بی من می میری ؟
مگه نمی گفتی تا تو رو دارم سراغ کس دیگه ای نمی رم ؟
این بود حرفات ؟ قولات ؟ من چه بدی بهت کردم ؟ جز اینکه …
احساس کردم یکی داره اشکامو پاک می کنه . اما من ادامه می دادم ..
یادت میاد گفتم بهت : تورو خدا تورو جون هر کی دوس داری بهم هچ وقت
حتی اگه به ضررت باشه دروغ نگو ، یادته ؟ قول دادی که نمی گم . یادته ؟
این بود خوش قولیت بی انصاف ؟ این بود جواب اونهمه صداقتم ؟
شکستی منو نابودم کردی داغونم کردی نصفه جونم کردی . فقط خودت می دونی
چه بلایی سرم آوردی که اصلا مستحقش نبودم .
شروع کردم به زار زدن . دستم مشت شده بود به یه جایی می کوبیدم . درد
نداشت . فقط احساس کردم دیگه نمی تونم دستمو تکون بدم .
یواش یواش داشتم تکون می خوردم اما دوست نداشتم ازون عالم بیام بیرون .
دوست داشتم تو همون خلسه می موندم و زار می زدم و می مردم .
دوست داشتم تو اون عالم همه حرفای نگفته مو می گفتم . دوست داشتم
تو اون عالم قد این سالایی که درد داشتم گریه کنم .اما گویا وقت تمام بود .
آقای صابر…
آقای صابر …
ببخشین نوبت شماست می تونین برین داخل خانم دکتر منتظرتونن .
چند لحظه ای همین طور به خانوم منشی نگاه کردم . هاج و واج مونده بودم که
چه خبره .
بلند شدم طرف اتاق رفتم . جلوی پیرهنم خیس بود فکر کنم خیلی عرق کردم .
دست راستمم نگاه کردم سرخ شده بود و نیمه کبود .
وارد اتاق شدم
اتاقی پر از گل و کتاب با دیوار های سبز نور چراخ خورشیدی که فقط قسمتی
از اتاق را روشن کرده صندلی که قرار است رویش بنشینم یا لم بدهم این ور
میز و آنورش هم …