بگریید

By آوای سکوت On مرداد ۷م, ۱۳۸۸

     

روبرو ی آیینه ام

چشمانم را می نگرم

خیس اند و خاموش .

حال فریاد و شیون دارند

اما هنوز خاموش اند و آرام .

جاریم  در آنها

مثل آبشاری سرخ و سبز .

 

ای چشمان من

شماها یید همراهم

در این سرای پر از تزویر و ستم

سرای تاریک و تاریکی ها

پر از گرگهای سگ نما .

 

شماها اسیرید در من

در این جسم زرد و یک تن

که هر لحظه می رود رو به فنا .

 

شماهایید من را امید و آرزو

برای دیدن روزی

که پر نور باشد روزش

نه شب ها حاکم و زورش .

 

بگریید و بگریید

به حال مادری که با یاد فرزندش سرو سامانی ندارد

به حال بابایی که رفته عمر و روحش .

 

بگریید به حال زمینی که دیگر نمی خندد

به حال آسمانی که دیگر نمی بندد

خودش را بر سر بدان روزگار

آنها که خوبان را زدند  و کشیدند بر دار .

 

بگریید به حال آن دربند بیمار

به حال آن چوبه دار

که می گیرد عزیزان مارا به خویش

به جرم اعتقادش به هویت و کیش .

 

بگریید بر حال زارم

بر این دستان بی توانم

بر این زبان بریده و قصارم

بر این پاهای بی جانم .

 

بگریید بر من

که من ناتوانم

فریادی نیست در رسایم

که من مانده ام گوشه ای خاموش

کسی که کرده آدمیت را فراموش .

 

بگریید و زار زنید بر جسم و روحم

من آن طبل بزرگ و پوچم

که هیچش نیست درونش

جز آن صدای خالی و چموشش .

 

بگریید بر این دل بی دل مانده بر دل

بگریید بر این تکه گوشت بی شرم و خجل .

 

بگریید بر خود که نگریستید آن دم

سلاخی می کردند چو حیوان چند آدم .

 

بگریید و زنید شیون و زار

بر آن مردمکان سخیف و بی عار .

 

 

 

 

تقدیم به دوستم .

By آوای سکوت On مرداد ۱م, ۱۳۸۸

این چند خط تقدیم به دوست و برادر بزرگوارم مهدی

اصل مطلب :

مهدی جان ناراحت شدی از حرفم ، از حرفی که اینروزها همه میگویند ،

حرفی که امروز همه قبول دارند .

ناراحت شدی و آزرده خاطر از اینکه باب میلت نبود آنچه را که گفتم .

 می شناسمت . می دانم اخلاقت چگونه است . ولی مطمئنم تو فقط از یک

بعد به قضیه نگاه می کنی . از یک زاویه از یک چشم .

گفتی بسیجی اگر نبود من هم سیگار به لب نبودم .

آری اینگونه است . آن بسیجی ها من را سیگار به لب کرده اند ولی اینها

من را جان به لب کرده اند .

« آنها به میدان آمدند تا جان بدهند ولی اینها به میدان آمدند تا جان بگیرند »

کار بسیار اشتباه و بیهوده ای ست مقایسه آن بزرگ مردان و تعدادی

جیره خوار که اکثرشان برای منفعتی است که از این راه می برند خود را این

نام گذاشته اند .

بزرگ مردانی که تو منظورت است مخلص و جان بر کف بودند بدون هیچ

 چشم داشت و انتظاری اما … خودت که بهتر از من می دانی بزرگوار .

اینهایی که در خیابان ها جان می گیرند به سهولت . کسانی هستند که

هیجان یک شکار در سرشان است و باد این قدرت که کسی با ما نمی تواند

 کاری داشته باشد .

اسلحه بر دست ،مانند اردوهایی که رفتید . آماده و گلوله ای شلیک می شود .

 سینه ای دریده می شود . قلبی خونین و جوانی پرپر . خانواده ای داغدار و

 مادری بی فرزند خواهری بی برادر برادری بی خواهر و پدر بی فرزند .

آن مردان بزرگ چند دهه قبل برای این رفتند که نگذارند این اتفاق ها بیافتد

 ولی اینها چه ؟اینها چه ؟

مهدی جا برادر بزرگوارم می دانی که چقدر احترام داری برایم اما بدان و آگاه

 باش که در اشتباهی سخت در اشتباهی .

دو مجموعه زیر شامل تعدادی عکس که بهتره ببینیشون گرچه می دونم خیلی

بهتر از من اینارو می دونی .

عکس ۱و عکس ۲وعکس ۳ وعکس ۴}

{عکس ۱وعکس ۲وعکس ۳ وعکس ۴}

آخر سر بهتر از من میدانی سهراب چه گفته

آن جمله معروفش :

چشم هارا باید شست

جور دیگر باید دید .

 

موفق و موید باشی .

کمی فرهاد گوش کن…

By آوای سکوت On تیر ۳۰م, ۱۳۸۸

” من دلم سخت گرفته ست از این میهمان خانه مهمان کُش ِ روزش تاریک “

      

(کمی فرهاد گوش کن . حتی اگه دوستش نداری حتی اگه با روحیه ت سازگار

 نیست .)

مثله همیشه سیگار کنت خاموش بر لب . لنگانم دراز . در معرض هوای رانده

 شده .ظرف میوه مقابلم .کاکتوس هایم سر جایشان و همه چیز فراهم . پشت

سیستم و گوش می دهم به فرهاد .

دنبال اخبار جدید .

باز درگیری .

به این فکر میکنم ، امشب چند مادر تا صبح بیدار خواهند بود  چشم براه ؟

 چشم براه عزیزانشان .

مادر جان بشکن آن اضطرابت را التهابت را برای عزیزت .

عزیزی که شاید نبیندش . عزیزی که شاید هیچ وقت چشمانت را نوازش نکند .

 عزیزی که شاید هیچ گاه صدایش گوشت را نوازش نکند . عزیزی که شاید

هیچ گاه بر نگردد .

-     پدر وضو گرفته آماده خم و راست شدن . آرام و آرام .شاید از روی عادت .

پدر آن عزیز چه ؟ فهمیده ساعت چند است ؟ فهمیده که عزیزش را چه شده ؟

فهمیده که دیگر نشسکتن بی فایده است ؟

-     پدر خمیازه می کشد با صدا . ذکر هایش را می گوید . به امید قبولی .

” دلم از تاریکی ها خسته شده ، همه درها بروم بسته شده “

و باز کمی فرهاد گوش کن .

فکرم می رود سراغ آن بازجوی … چه قویست امشب ؟! چه شجاع دل !

و چه مطمئن !

و چه خوشحال که جیره اش را پرداخته اند بدون کم و زیاد . و راضی از اینکه نکرده

 می خورد .

” داره از ابر سیاه خون می چکه “

فرهاد یادت نرود .

فکر آن بسی جی هایی که زور ریششان را می خورند . مشتهایشان را روی

 صورت جوانان و بی گناهان محکم می کنند .

حالم منقلب شد . چشمانم تر می شوند . مثل همیشه . بیچاره ها عقده ای

 شدند آخر .

“مرده می برن کوچه به کوچه “

خدایا خودت را سرگرم چه کاری کرده ای که اینجا بنامت زندگی می گیرند

 همانی که تو دادی ! خودت را مشغول چه کرده ای ؟ که اینجا این همه دل

فریادت می زنند !

می شنوی یا کاری به کار این قافله نداری ؟

اینروزها فرشته هایت دائم سر کارند نه ؟ عزرائیلت چه می کند ؟ متحیر شده

 از عزرائیل نماها ؟ شکایتشان را آورده خدمتت ؟ جبرئیل هاج و واج مانده که

 این نبود اسلامی که من به محمد دادم ؟

خداجان فکرت هنوز با من است ؟ یا پرده کشیده اند بر دیدگانت ؟

 گوشهایت را چه ؟ نگرفته اند ؟!

خداجان کی طلوع می دهی آن خورشید موعودت را ؟ که تاریکی فرا گرفته

 سرزمینی را که بیش از همه سنگت را بر سینه می زدند .

خداجان قاتلانی چیره دستند همانهایی که بارها شاید دست بر پرده ات زده اند !

نمی خواهی دستشان را کوتاه کنی ؟ یا پرده ات را پاک کنی ؟

خدای من خدایی که همیشه با من بودی حالا هم با منی ؟

فریاد سکوتم را می شنوی ؟

ضجه دلم را گوش فرا می دهی ؟اشکان چشمانم را می بینی ؟

حالم را می فهمی ؟ حس می کنی ؟

یا مقلب القلوب

یا محول الحوال

یا خدا !

کمی فرهاد گوش کن .

                  

 

 

 

 

چند روزی است …

By آوای سکوت On تیر ۲۹م, ۱۳۸۸

چند روزی است که دیگر  شش هایم را هوا ارضا نمی کند

چند روزی است که دستم برای پاک کردن عرق پیشانی ام بلند نمی شود

چند روزی است که تنم آب شده

چند روزی است که نور برایم نورانی شده

چند روزی است که خدا را می فهمم

چند روزی است که خندیدن برایم عادت شده

چند روزی است که مادر برایم عزیزتر شده

چند روزی است که اشک هایم شیرین شده اند

چند روزی است که مغزم بیکار شده

چند روزی است که من زنده ام

چند روزی است که آگهی ترحیمم روی دیوار خاک می خورد .

 

دنبال یک مرد !

By آوای سکوت On تیر ۲۶م, ۱۳۸۸

یکی از دوستان عزیزم امروز واژه ای بکار برد در کلامش که مرا به فکر برد .

” مرد بودن “

با خودم فکر کردم واقعا من مردم ؟ اگه هستم چطورم که به من گفته می شه

مرد؟اگه نیستم پس مرد بودن یعنی چه ؟

هیچ جوابی نداشتم ، البته درست و حسابی .

زدم بیرون . قیافه همه رو نگاه می کردم . دنبال یک مرد . اما قیافه ها چیزی

بروز نمی دادند . شاید یکی واقعا مرد باشد اما در حال حاضر بنا به علتی

چهره مردانه اش رفته و یا برعکس کسی مرد نباشد ولی حال تحت شرایطی

 قیافه ای مردانه دارد .

سرم را گرفتم پایین  شاید از کفش ها بدانم کیا مردن ! تفکیک می کردم کفش

 مردانه ، کفش زنانه . اما باز دیدم ممکن است مردی بر حسب موقعیت کفشی

زنانه بر پا کرده و یا زنی بر حسب شرایط باز کفش مردانه به پا دارد .

اما بالاخره باید فهمید از یه جایی که مرد کیست !

شاید مردانگی به داشتن ریش و صدایی ضمخت باشد اما مرد بودن مطمئنا به

 ظاهر افراد کاری ندارد .

به کفششان به ریششان به صدایشان به هیکلشان .

شاید مرد آن دختر ۳ ساله ای باشد که برای بدست آوردن روزی با پدرش آواز

 می خواند .

یا آن پسر معلولی که فال حافظ می فروشد . یا آقای مسنی که پشت آن

ماشین گران قیمت نشسته . و یا این پسری که دوست داشته خودش را به

 این شکل در بیاورد . و یا دختر خانمی که دوست داشته رنگ موهایش چشم

را بزند .

 همه و همه اینها ممکن است برای خود مردی باشند و یا اصلا مرد باشند .

اما هیچ کس نمی تواند ثابت کند که مرد کیست و چیست .