نور امید

By آوای سکوت On خرداد ۵م, ۱۳۸۸

 

دوشنبه ۴ خرداد ۸۸

امروز میر حسین موسوی در دیار خودش بین هم خونانش و هم زبانانش حضور

داشت . حضوری گرم و سرشار از امید .

امیدی که چندی ست در دل ها کم پیدا و بعضا نا پیداست .

 میر حسین آمد تا روشن کند فانوس های خاموش امید را .

 امید به زندگی ، فقط .

کار بسیار سختی است . اما او این خطر را به جان خریده . خطر هرگونه ناجوانمردی

 را از سوی بی مرامان روزگار .

او برای من ، برای تو،  برای ما به میدان آمده است . پس بر من ، بر تو ، بر ماست

که تنها نگذاریمش .

بعد از ظهر بارانی دوشنبه  60 هزار دل ، ۱۲۰ هزار چشم و گوش منتظر  مقابل میر

حسین ایستادند زیر باران . تا ببینند و بشنوند آنچه را که آنرا از دست داده می دیدند،

 امید را .

باز باید سرنوشت از سرنوشت .

 

 

تصاویر بیشتر را اینجا ببینید .

 

 

 

 

 

توفیق اجباری

By آوای سکوت On اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۸

          

و…

              

            تولدمان مبارک.

 

 

سایه های سرد

By آوای سکوت On اردیبهشت ۲۲م, ۱۳۸۸

 

معلوم نبود از کجا آمده ، از کدامین مادر زاده شده ! و برای چه بود .

توی خاک ، زیر تکه سنگی جای گرفته بود ، آرام و منتظر . منتظر نور ، باران و

زندگی .

دانه گیاهی که نمی دانست از کجا امده و چه خواهد شد ! هر روز بیشتر از دیروز

خودش را به سمت نور جابجا می کرد . خودش  را می شکافت ، برای رشد .

قطرات بارانی که به طور اتفاقی سر از خانه اش در می آوردند سیرابش می کردند .

 نور هم کم و بیش می تابید .

امیدوار بود . به رشد ، سر از خاک در آوردن و گل شدن .

همیشه در رویایش میزبان پروانه ها و زنبورهایی بود که شهدش غذایشان بود .

 همه از زیباییش می گفتند و بویش را می بوییدند .

زمان می گذشت و دانه گیاه هر روز بیشتر از دیروز رشد می کرد .

روزی احساس کرد هر لحظه ممکن است سر،  از خاک در آورد . اما مشکلی بود

  سر راهش . تکه سنگ بالای سرش . راه خاک را بسته بود .

 نمی شد شکافتش . دانه لحظه ای ایستاد ، از رشد .

همه چیز برایش تمام شده می نمود .

اما صدایی درونش بود . به او می گفت : این یک مانع است نه سد .

دانه خندید. به یادش آورد : رویایش ، آرزویش ، گل شدن و بودن را.

رشدش را با تغییر مسیر ادامه داد .

از زیر سنگ به طور افقی حرکت کرد. سخت بود ولی غیر ممکن نه .

به خودش امیدواری می داد و رویایش را به یادش می انداخت .

غرق در افکارش  بود که ناگهان دردی در ساقه اش حس کرد . ساقه اش شکست

 اما نه کامل .

باز ایستاد . همه چیز را توی ذهنش مرور کرد . همه سختی ها و ترس هایش را .

 ترس از اینکه بجای گل ، گیاهی هرزه باشد که به هیچ می ماند .به سنگی که

 مانع رشدش شده بود . به نور و آبی که خیلی کم دیده بود .

یک آن تصمیم گرفت ساقه اش را تمام بشکند ولی رویای گل شدن مانع شد .

با همه سختی ها ادامه داد و بیرون آمد سر انجام .

کاملا نمی دانست که چه شده ، گل زیبا یا گیاه هرزه ؟!

اما گل بودن را بیشتر احساس می کرد .

و آخر، شد یک گل زیبای قرمز .

به خودش افتخار می کرد ، خوشحال بود از اینکه همنشین پروانه ها خواهد بود و

 بهترین رفیق زنبورها .

با نسیم ملایمی که می آمد تاب می خورد ، آرام . که ناگهان بالای سرش سایه ای

 آمد ، سرد و … .

گل زیبای قرمز له شد . زیر لگد آدمی که انسان نبود .

 

آخر اضاف ۱. از این سایه ها برای همه ما وجود دارد خیلی .

آخر اضاف ۲ . خبر آمد خبری در راهست .

 

عدل!!!

By آوای سکوت On اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۸

نمی خواستم مطلبی بنویسم .

نمی خواستم .

اما نمیشه ! نذاشتن که بشه .

دل آرا دارابی اعدام شد ! در خفا . ناحق .

فقط این را بگویم اگر عدل و عدالت اینست نمی خواهم عادل باشم و در پی عدالت .