گورستان آشغال ها

By آوای سکوت On اسفند ۲۰م, ۱۳۸۷

 

سرگذشتمان را می گوییم برای جوانی که روی پلی که ما زیرش هستیم

 ایستاده .

 او هم نگاهی به ما نمی انداخت اگر باران نبود اگر صدای قطراتش نبود

 که بر سر ما فرو می ریخت .

آه

بایک آه جان سوز شروع می کنم .

با یک آه از ته دل ، بودنم را می گویم .

 

روزی که ، واقعا خودمان بودیم . برای خود ، خودی بودیم . بهایی داشتیم .

 کالایی بودیم برای مصرف . کالای مصرفی دیگران اما در هر حال دیده شدن .

بهایمان را پرداختند . گرفتنمان . و بعد از مصرف این شد آخر  عاقبتمان .

حال روز گارمان سپری می شود در این گورستان آشغال ها .

 

پی نوشت :

امروز قانونی برایم اثبات شد .

اگر حرف تازه ای برای گفتن نداشته باشی هیچ کسی نخواهد آمد .

 

 

قسمت مورد نظر تا اطلاع ثانوی مسدود می باشد

By آوای سکوت On اسفند ۱۴م, ۱۳۸۷

       

 

سرت  شده یه کله اسفنجی بزرگ که تازه از آب در آورده نش سنگین و خیس .

 گردنت که هیچ به تنتم سنگینی می کنه .هربار که تکونش می دی احساس

می کنی همین الانه که از سرت کنده شه بیفته  کف اتاق ُخیس کنه . فرش

خیس بشه . بوی گند فرش تازه شسته شده فضای اتاق ُبگیره .

 

دستات ، انگار از هر دوطرف کشیده شدن .بعد هرکدوم شده باشن یه

 میله ۱۰۰ کیلویی  طوری که فقط بتونی انگشتاتو تکون بدی مثل زدن پیانو .

خیلی درد آوره اینجوری بودن . فکر کن همون لحظه که این میله ها بهت وصلن یه

 مگس از همه جا بی خبر و مردم آزار بیاد بشینه رو دماغ کله اسفنجی بزرگ و

سنگینت . می تونی تصور کنی چقدر زجر آوره؟ دردناکه ؟ می تونی تصور کنی

 که اون لحظه چیکار می کنی ؟ کله  اسفنجیتو تکونش نمی دی که ییهو قطع

می شه . دستاتم که یه جورایی می شه گفت عملا از کار افتادن .خیلی سخته .

 خدا نصیب گرگ بیابونم نکنه .

 

پاهات ، به جای پا دو تنه درخت قطور داشته باشی . که تونستی به هر زحمتی دراز کنی

 لنگاتو هر کدوم یه ور، برا خودشون .

 پاهاتو می بینی انگشتاش دارن از دور بهت دهن کجی می کنن همونایی که

یه روز ، خدا خدا می کردی هر چقد امکانش هست ازشون دور باشی تا بو گند

 جوراب و کفش که اون بیچاره ها به جونشون خریده بودن خفت نکنه . اما حالا

ببین چقدر براشون دلتنگی می کنی ببین چقد دلت می خوادشون .

 حاضری با اون بو گندشون ور دماغ کله اسفنجیت بودن .

 

 

دلت ، دلت چی . دیدیش ؟

دیدیش که چه بلایی سرش اومده ؟

 

دلی که قبلنا برا خودش دلی بود احترامی داشت عزتی داشت مقامی داشت .

اما حالا چی ؟! حالا ازونا چی مونده غیر یه تیکه گوشت که همه جاش پینه بسته

 همه جاش لگد مالی شده یه ورش رفته تو یه تیکش جر خورده … می دونی

 از کی اینجوری شد ؟ می تونی یادت بیاری ؟

یادته می گفتی دلم خیلی تنهاس نه کسی ُ داره بیاد بهش سر بزنه .

نه خونه کسی میره . مونده یه گوشه تنها و خسته می ترسم کار بده دست

 خودش و من .

یادته گفتی در دلمو باز می کنم . یادته گفتی دلمو برا همه می دم هر کی

بخواد هر کی احتیاج داشته باشه . هر کی که با این دل کارش راه  میفته .

عقلی که تو همون کله اسفنجی سنگینته اونروز گفت ” این کار را نکن ، احمقانه

 است ” یا گفت ” بگذار در بسته باشد این کار برای تو صلاح نیست “.

برگشتی بهش گفتی بیشین بینیم بابا به تو چه دل خودمه !

کاری که نمی باید می شد شد .

در دلتو باز کردی . هر کس و ناکس اومد . … توش . بهش لگد زد .

 یه تیکشو کند و رفت . آتیشش زد . روش با نوک خنجر یادگاری نوشت .

(بی تو هرگز ، رفیق بی کلک مادر ، دوست دارم ، لعنت به تو ، استقلال آزادی ،

 بی تو میمیرم ، همدرد )

همه اومدن . همه رو راه دادی . هیچ کدوم موندگار نشدن . حتی کسی یه

 دستی به سرو صورت دلت نکشید . هرروز دلت کثیف تر از روز قبل شد هر

کی اومد یه آشغالی انداخت تو دلت . یه تف کثیف و چندش آور .

فکر کردی چرا ؟ دلت میزبان خوبی نبود یا اونا لیاقتشو نداشتن ؟

خلاصه  اینی که برات مونده نمیشه بهش گفت دل .

چی میشه گفت ُهم نمی دونم .

حالا تو موندی با یه کله اسفنجی خیس و سنگین با دو دستی که میله های

۱۰۰ کیلویی شدن با دو تنه درخت قطور که مثلا پاهاتن با یه مگس مردم آزار

از همه جا بی خبر رو دماغت و یه … یه …(که در این لحظه عقلت گفت :

” قسمت مورد نظر تا اطلاع ثانوی مسدود می باشد “)

 

 

گاهی میشه که نمی دونی چته گاهی وقتا میشه که نمیدونی چی میگی .

منم حالا تو همون بعضی وقتام .

با عرض پوزش از همه دوستان اما این متن قسمت نظر دهی نداره چون …

 خلاصه که نداره .

 

می دونی بزرگ شدن یعنی چی ؟

By آوای سکوت On اسفند ۱۱م, ۱۳۸۷

      

اومدم یه چیزی بنویسم که توش چند بار کلمه  ” بزرگ شدن ” آورده بودم ،

 به  خودم گفتم صابر …

گفت : بله … اجازه بده دستتو ببوسم

گفتم نه لازم نکرده ! میشه به من بگی بزرگ شدن یعنی چی ؟

موند همین طوری ، عین ماست موسیر .

زنگ زدم رییس بیچارم که طفلک رفته ماموریت اما بازم دست بردارش

نیستم (یه جورایی الگوم حساب میشه ) گفتم : آقا بزرگ شدن یعنی چی ؟

مکث کرد گفت برا چی می خوای ؟ گفتم .

گفت خب از نظر سنی ، جسمی ، عقلی ؟

 گفتم از نظر عقلی .

بازم مکث کرد و گفت اینو نمی دونم ولی اینو می دونم که برگشتم با حقوقت

 یه بزرگی نشونت میدم …

جوابای زیر جوابای دوستا و آشنا ها هستن  که یا زنگ زدم بهشون یا

اس ام اس دادم :

-    ها … نمی دونم فردا می گم .

-    یعنی فرق سیاه و سفید و بدونی . مو رو از ماست بیرون بکشی (که

 این یکی دوباره زنگ زده و بهم گفت مطمئنی سرت به یه جایی نخورده ؟!)

-     فردا میری دانشگاه ؟… فردا می گم .

-     یعنی اینکه بتونی ازدواج کنی .(اینو مطمئنم که  تو یه چیزیت هست !)

-     من منظور سوالتو نفهمیدم !

-      یعنی شخص به اون حدی برسه که بتونه خوب ُ از بد تشخیص بده

و خودشو به کمال و سعادت برسونه .البته نا گفته نماند که شما خیلی

 وقته این مراحل ُ طی کردی مطمئن باش بدون تعارف میگم .(این قسمت

نمی خواستم بنویسم اما … خب نوشتم )

-    کسی که هی بشینه منم منم کنه بزرگ نیس طبله تو خالیه . مثلا

وقتی من می شینم نصیحتت میکنم احساس بزرگی بهم دست می ده

عین من نباید باشه .

-   والا نمی دونم . شاید یعنی زمانیکه آدم نیازی نداشته باشه این سوال ُ

 از کسی بپرسه .

-   من هیچ وقت معنی بزرگ شدن نفهمیدم و نمی خوامم بفهمم چون

 می ترسم از دنیای بزرگترا !

-   وقتی تونستی بین احساس و منطق فرق قائل شی البته واقعا و همیشه .

-   بزرگ شدن از نظر عقلی یعنی در حالت کلی رفتار ، بیان و منطق معقولانه

داشتن .

 

 

فعلا اینا جواب دادن هربار که به یه جواب تازه ای رسیدم حتما توی ادامه مطلب

 می نوییسم .

از شمام خواهش می کنم نظرتونو بگین