می خوای خودمو بُکشم ؟
By آوای سکوت On بهمن ۱۹م, ۱۳۸۷
- تو رو خدا بس کن ببین ملت چطور نگام می کنن !
- به درک … بذار همه بدونن چه گهی هستی .
- تو حرفت چیه ؟ دردت ؟ اصلا معلوم هست چه مرگته ؟
- چه عجب ! رسیدی به حرف من . ازت سیر شدم می خوام ترکت
کنم حالم ازت بهم می خوره …
- خب بفرما . راه باز جاده دراز . هر گوری می خوای برو .
- خودتم خوب می دونی که نمی تونم . بدون تو نمی تونم .
- تو که اینو می دونی چرا می خوای بری؟ تحملم کن خب .
- به خدا اگه می تونستم فقط یه ذره تحملت کنم می موندم . اما حالم
ازتو از فکرات از خودت از خودمون بهم می خوره .
- می شه بگی من چطوریم که تحملم برات خیلی سخته ؟
- تو مایوسی نا امیدی وامونده ای کله خری دروغگویی همش نقش بازی
می کنی …
- یواش … زیاد تند نرو ! انگار اینو فراموش کردی که ما باهمیم .
- درست ولی من چقد باید سعی کنم که تو رو اصلاح کنم آدمت کنم ؟
تو از بیخ ایراد داری از بیخ باید عوض شی .
- می خوای خودمو بُکشم ؟ تو که می گی من اصلاح نا پذیرم . اینجوری
از هم جدا می شیم فقط تو می مونی و تو و منی در کار نیست .
- بُکشی خودتو همه چی درست می شه به نظرت ؟ من می گم
دست از این فکرا باید برداری . یکمی به حرفای من گوش کن به خدا
ضرر نمی کنی .
- باشه بقیشو نگه دار برا خونه به حد کافی مسخره مردم شدم خدا
می دونه الان پشت سرم چیا می گن .
- نه … باید اینجا تموم کنیم قضیه رو . خونه می ری یا می شینی
پا ماهواره یا میری سر کامپیوترت اصلا محل سگم نمی ذاری .
- ببین عزیزم من توام و تو منی درست؟ من مجبورم تورو تحمل کنم
و تو هم مجبوری منو تحمل کنی والسلام . بقیشم بذار وقتی که می خوایم
بخوابیم ادامه می دیم باشه ؟
کلید انداختم درو باز کردم و رفتم تو .



