چو احمدی نژاد مباد تن من مباد

By آوای سکوت On اسفند ۶م, ۱۳۸۷

نمی دانم چرا شما ها زیاد با من موافق نیستید .

من عاشق احمدی نژادم .

اگر احمدی نژاد و سفر های استانی اش نبود بی شک من نیز نبودم . یعنی تلف

 می شدم .

بر عکس خاتمی که اصلا سفرهایش حال نمی داد ، سفرهای استانی

رییس جمهور فعلی کلا ً همه اش سود و منفعت و حال است برای من و

امثال من .

به خدا اگر می توانستم حتی به جیبوتی و ماداگاسکار و … هم با ایشان

 می رفتم .

اصلا نمی خواستم این مطلب را فاش کنم اما وقتی دیدم این تاکتیک در سفر

استانی ایشان به یزد فاش شد گفتم بد نیست من هم راز سیر بودن و موفقیتم

را با تمام هموطنانم در میان بگذارم .

راز من فقط یک جمله است : ” در تمام سفرهای رییس جمهور جزء استقبال

 کنند گان باشید .”

 

 

                                                               امضا : یک همیشه گرسنه (سابق)

                

پل

By آوای سکوت On اسفند ۲م, ۱۳۸۷

          

اولین قدم را روی پل چوبی کهنه گذاشتم .

طنابش را در دست گرفتم .

این پل بین دو کوه بود …نمی دانم کوه بود ؟! جنگل بود ؟!دریا بود ؟!دره بود؟!

نه آنجایی را که می آمدم می شناسم و نه جایی که بعد از این پل قرار است

 برسم . فقط می دانم که از این پل باید عبور کنم .

 زیر این پل دره ای عمیق است با صداهای وحشتناک . گفتند وقتی که

از اینجا رد می شوی پایین را نگاه نکن .

 اما حرف مسخره ای زدند مگر می شود توجه نکنم ؟! مگر می شود نشنید ندید؟

باد نسبتا شدیدی می وزد پل تکان می خورد من هم با آن .

 دستم را به طناب محکم تر می کنم کمی مکث می کنم اما رفته رفته باد

 شدیدتر می شود چاره ای ندارم باید ادامه بدهم .

دستم به طناب ، چشمم به قدمهایم ، گوشم به ضجه های پایین پل و

 عقلم … نمی دانم کجاست .

با کمی دقت می توان صدای جیر جیر تخته های کهنه ی زیر پایت را بشنوی

 که هر جیر جیر یعنی هر لحظه شکستن و سقوط .

کاش قبل از آمدن می پرسیدم که چرا باید از این پل کهنه ی خطرناک و ترسناک

 رد بشوم ؟

مگر آن طرف پل چه خبر است ؟

آنور چه چیزی هست که اینور نیست ؟

و هزاران سوال دیگر .

اما چرا یادم نمی آید که کسی بود یا نه ؟! که ازاو می پرسیدم .

راهم را ادامه می دهم با ترس با سوال با دلهره .

نصف بیشتر پل را آمده ام .تصور می کنم .

احساس می کنم تکان های پل بیشتر شده  شاید به جز من کسان دیگری

 هم رویش هستند .

مقابلم تاریک است هیچ چیز را نمی توانم ببینم پشت سرم را هم .

نمی دانم از کی روی این تکه چوب لعنتی هستم .

 دستهایم کرخ شده اند . پاهایم سست . چشمهایم کم سو .

سرم را بلند می کنم فریاد می زنم :

چرا کسی نیست جوابمو بده ؟

اصلا کسی هست ؟

من اینجا چیکار می کنم ؟

اونور چیزی هست یا بعد از اونورم یه پل لعنتی مثل این هست ؟

گریه ام گرفت . دستانم را آزاد کردم . همانجا نشستم .

وزش باد شدیدتر شد آسمان هم شروع کرد به غریدن . آسمانی که پنهان

 شده بود بین ابرهای تیره و سیاه .

حس کردم تخته ی زیرم جیر جیرش بیشتر شد فکر کردم در حال شکستن  است .

با خودم گفتم : جهنم بذار بشکنه خسته شدم بریدم .

اما از دره زیر پل و صداهای وحشتناکش ترسیدم . من که نصف راه را آمده

 بودم  بقیه اش را می روم شاید واقعا جایی بنام آنور وجود داشته باشد .

 شاید آنور خیلی بهتر از اینور یا اینجایی که هستم باشد . شاید …

دستانم را به طناب گرفتم محکم تر از پیش و به راهم ادامه دادم به امید

 اینکه آنوری وجود داشته باشد که بهتر از اینور و اینجا ست .

 

                                   

۸۴ ساله سرزنده با سیاست و دوست داشتنی

By آوای سکوت On بهمن ۲۶م, ۱۳۸۷

 

به خدا عکس تزیینی است

کاملا  نمی شه گفت این داستان واقعیت داره  اما کاملا می شه گفت

یه روزی ممکنه واقعیت داشته باشه برای همه .

همه تو فامیل بهش می گفتن خانجون اما من خامجون می گفتم بعضی

 وقتا می دونست بعضی وقتا نه .

مامان مامانمو می گم ۸۴ ساله سرزنده با سیاست و دوست داشتنی .

داستان از اونجا شروع شد که خانجون مریض شده بود و حدود دو ماهی

 خونه ما تلپ بود .

میومد خونمون بیچاره مامانم رو براش می کرد ، می رفت دوباره مریض

می شد میومد و بیچاره مامانم … و این چرخه ادامه داشت تا این اواخر

 که حالش بدتر شده بود .

تازه از سر کار برگشته بودم  دیدم مامانم بالا سر خانجون نشسته .

-  سلام

-  سلام

-   خامجون چطوره ؟

مادرم سرشو به معنی اینکه زیاد رو به راه نیست تکون داد .

نیم ساعت نشده بود داد خانجون دراومد رنگش عین کسایی که می خوان

 بمیرن شده بود .

مامانمو صدا زد و گفت : پاشو به خواهرم زنگ بزن بیاد . فکر کنم رفتنیم …

بد بخت مادرم رنگش بیشتر به خود مرده ها می زد تا به اونایی که می خوان

 بمیرن . به داییم و خاله ش زنگ زد . به من گفت بدو برو از این کلینیک دکتر

بیار حالش خیلی بده …

یه دکتر خوشگل جوون و خوش تیپ (البته آقا) با خودم ورداشتم آوردم .

همه اومده بودن . از هر کی یه صدایی در میومد . طفلک مادرم به جای اینکه

 به خانجون برسه به خاله ش که اون گوشه اتاق ولو شده بود می رسید .

دکتر رفت بالا سر خانجون نبضشو گرفت یه کارایی کرد و وردایی خوند .

خلاصه که اون شب بخیر گذشت .

شب که همه رفتن خانجون کلشو از زیر لحاف بیرون آورد مادرمو صدا زد

 و گفت : فلان جای کیفم سیصد هزار تومن پول هست . ازشون وردار پول

صابرو بده که امشب خرج کرده .

زود پریدم وسط گفتم : وا خامجون این حرفا چیه ؟(داشتم خود شیرینی

می کردم در واقع می خواستم یه جورایی نرخ ُ ببرم  بالا )وظیفمه مگه من

 نوت نیستم و اینا … .

من گفتم اون گفت آخرش قرار شد وقتی دوباره سرپا شد برام یه زنجیر طلا بگیره .

 

-    سلـــــــــا م خامجون چطور مطوری؟ چه خوشگل شدی امشب !

-    سلام پسرم خسته نباشی . خدا انشالا هیچ وقت تو سختیا تنهات

نذاره … (وقتی دعا می کرد حداقل باید ۵ دقیقه همین جور بروبر نگاش

می کردی هر از گاهی کلتو هم به معنی آمین تکون می دادی ) دستت

 درد نکنه واقعا اون دکتر دیشبی خیلی خوب بود فقط دست زدنشو

فهمیدم (… منظور نبض گرفتن اینا بود ) دیگه حالم خوب شد .

-  مگه صابرت کی برات جنس بنجل آورده که این دومیش باشه ؟

چند ساعت گذشت من که پیش خانجون حسابی عزیزتر شده بود از فرصت

 استفاده کردم و گفتم : خب خامجون کی میریم زنجیره رو بگیریم ؟

-  چی ؟ کدوم زنجیر؟

-  (نیشمو باز کردم) همونی که دیروز گفتی برام می خری …

-   به جون صابر فعلا پول ندارم بذار داییت از تهران بیاد ببینم خرجی می ده

بهم یا نه ؟

برخورد بهم . رفتم اتاق خودم .

 

چند روز بعد که دوباره از سر کار برگشتم بازم همون آش و همون کاسه  .

خانجون تا منو دید ناله کنان گفت : سلام پسرم اومدی ؟ خسته نباشی .

منو ببخشین که ناراحتتون می کنم …(یه سری حرف وصیت گونه )

من که میدونستم دردش چیه زیر لب می خندیدم طفلک مامانم گوشه

 لبشو می گرفت با دندوناش می داد بالا یعنی اینکه نکن این کارا رو پا

 می شه می ببینه .

رفتم بالا سرش گفتم :

-  خامجون می خوای برم ببینم دکتره هست برات بیارم ؟

عینه کسایی که خیلی وقته منتظره یه چیزی باشن سرشو بلند کرد و گفت  :

-  بلــــــی ؟

-  ها برم ؟

-   دکترا آخه هیچ کدوم نمی دونن درد من چیه انقد دکتر رفتم هیچ کدوم

که جواب نمی ده !

-   نه همون دکتراونشبی رو میگم بذار برم ببینم هست بیارم برات .

-   نه اذیت میشه براش … می خوای ما بریم ؟

-   ما … ؟  اگه میتونی بریم .

مامانم گوشم گفت : از صبح حتی دستشوئیم می گفت نمی تونم برم

 حالا می خواد اون همه پله رو بره بالا !

گفتم : می بینی لامسب چه نیرویی داره ؟

چشم غره رفت و گفت : کی ؟

-   کی نه چی ؟ عشق ُ میگم دیگه . مامان فکر کنم بابات می خواد یه

 دکتر بشه  . وااای خدا چه با کلاس میشه بابا بزرگ آدم دکتر شه .

-  برو گمشو … .

آقای دکتر خانجونُ دید گل از گلش شکفت(خداییش خودمم ندونستم چرا!!! ) 

-   خب حاج خانوم بگین ببینم چرا دلتنگی میاد سراغتون ؟ چرا دلتون میگیره ؟

-  آقای دکتر . بعضی وقتا دلم خیلی  میگیره می خوام بزنم زیر گریه .

 اصلا نمی تونم یه جا بشینم …

دکتر آمپول و قرص براش تجویز کرد . گرفتم آوردم دادم بهش . و بعد گفت

 برین اون اتاق حاضر شین بیام آمپول بزنم .

مامانم پهلوی مامنشو گرفت تا بلند ش کنه ببره  اون اتاق .

خانجون گفت چادرمو بدین زشته بین این همه آدم اینجوری برم .

دراز کشید گفتم : خامجون اصلا ترس نداره ها فقط اولش یکم  درد

داره بد عادت میکنی .

مزه پرونیم مورد استقبال قرار نگرفت بجای اینکه واکنش نشون بده انگشتش

تا شروع بند دومش تو دماغش در حال چرخیدن بود .

دکتر اومد .

-  درسته نوه اش هستی ولی ممکنه ازتون خجالت بکشه لطفا روتونو

بکنین اونور .

چرخیدم . تو دلم گفتم بیشین بینیم با . خانجون بعضی وقتا از شدت راحتی

 که با نوه اش اینا داره کارایی  می کنه که آدم خودش خجالت می کشه

 یه هفته از اتاقش بیرون بیاد .

با مامانم حرف می زدیم که دیدیم دکتر رفت مامانم خم شد که چادر خانجون

ُ برداره بندازه سرش دیدیم خانجون نیست . نگاه کردیم دیدیم با همون

 لباسایی که چند دقیقه پیش خجالت می کشید بره بیرون افتاده دنبال

 دکتر با چه سرعتی و با چه شوقی میره اتاقش .

مادرمو نگاه کردم طفلک سرخ شده بود گفتم : مامان … مبارکه .

یه لگدی زد بهم که شانس آوردم کسی اون دور و برا نبود ببینه .

حالا چند روزی بود که خانجون شنگول بود .

یه شب بهش گفتم :

خامجون می خوای شماره دکترو بدم موبایلت بعضی وقتا بهش اس ام اس

اینا بدی؟

دستشو رو صورتش کشوند و گفت : نــــه داییات می بینن می کشُن منو .

-   نه بابا نمی ببینن . اسمشو عوض می کنم می دم مثلا حاج صفیه .

-  نمی خوام نه . خدا حفظش کنه خیلی دکتر خوبیه اونم یه نومه مثه تو .

-   خامجون می گم چه خبر از زنجیر ِما ؟ فکر کنم تا حالا مس شده ؟

-    بلند بگو . من دیگه پیر شدم گوشام خوب نمی شنون .

-    می گم زنجیره بود ؟ کی می خری ؟

مامانمو صدا زد و گفت : پس چرا دواهامو  نمیاری  ؟

 

Happy Valentine

By آوای سکوت On بهمن ۲۴م, ۱۳۸۷

       

اصلا نمی خواستم درباره ولنتاین چیز میز بنویسم اما گفتم دوست

 آشناها حرف در میارن و اینا برا همین منم یه کوچولو نوشتم .

امیدوارم که همه روزای باهم بودن کسایی که همدیگرو واقعا

دوست دارن ولنتاین باشه .

عاشق صداقت هم باشید .

 

من یک دائم الخمرم

By آوای سکوت On بهمن ۲۰م, ۱۳۸۷

من یک دائم الخمرم

غم است همراهم همیشه

پیمانه را پر درد می نوشم

با خوشی ، تمام سر می کشم

عادت  کرده ام

با این جور دیدن ، بودن و راه رفتن

من یک دائم الخمرم

دستم همیشه یک شیشه آبجو

پر تهی از هر گونه شادی

خوبی ، امید و زندگی

از یک لحظه خنده

از خاطره ای  بر جای مانده

کابوس است ذهن من

پر از تشویش و اضطراب

از خیانت ها و خواستن ها

دل بستن ها ،  بریدن ها

نمی دانم چرا اینگونه ام ؟

فارغ از هر گونه تحرک

کوچ کردن یا رمیدن

اما همین کافی که

من یک دائم الخمرم .