
کاملا نمی شه گفت این داستان واقعیت داره اما کاملا می شه گفت
یه روزی ممکنه واقعیت داشته باشه برای همه .
همه تو فامیل بهش می گفتن خانجون اما من خامجون می گفتم بعضی
وقتا می دونست بعضی وقتا نه .
مامان مامانمو می گم ۸۴ ساله سرزنده با سیاست و دوست داشتنی .
داستان از اونجا شروع شد که خانجون مریض شده بود و حدود دو ماهی
خونه ما تلپ بود .
میومد خونمون بیچاره مامانم رو براش می کرد ، می رفت دوباره مریض
می شد میومد و بیچاره مامانم … و این چرخه ادامه داشت تا این اواخر
که حالش بدتر شده بود .
تازه از سر کار برگشته بودم دیدم مامانم بالا سر خانجون نشسته .
- سلام
- سلام
- خامجون چطوره ؟
مادرم سرشو به معنی اینکه زیاد رو به راه نیست تکون داد .
نیم ساعت نشده بود داد خانجون دراومد رنگش عین کسایی که می خوان
بمیرن شده بود .
مامانمو صدا زد و گفت : پاشو به خواهرم زنگ بزن بیاد . فکر کنم رفتنیم …
بد بخت مادرم رنگش بیشتر به خود مرده ها می زد تا به اونایی که می خوان
بمیرن . به داییم و خاله ش زنگ زد . به من گفت بدو برو از این کلینیک دکتر
بیار حالش خیلی بده …
یه دکتر خوشگل جوون و خوش تیپ (البته آقا) با خودم ورداشتم آوردم .
همه اومده بودن . از هر کی یه صدایی در میومد . طفلک مادرم به جای اینکه
به خانجون برسه به خاله ش که اون گوشه اتاق ولو شده بود می رسید .
دکتر رفت بالا سر خانجون نبضشو گرفت یه کارایی کرد و وردایی خوند .
خلاصه که اون شب بخیر گذشت .
شب که همه رفتن خانجون کلشو از زیر لحاف بیرون آورد مادرمو صدا زد
و گفت : فلان جای کیفم سیصد هزار تومن پول هست . ازشون وردار پول
صابرو بده که امشب خرج کرده .
زود پریدم وسط گفتم : وا خامجون این حرفا چیه ؟(داشتم خود شیرینی
می کردم در واقع می خواستم یه جورایی نرخ ُ ببرم بالا )وظیفمه مگه من
نوت نیستم و اینا … .
من گفتم اون گفت آخرش قرار شد وقتی دوباره سرپا شد برام یه زنجیر طلا بگیره .
- سلـــــــــا م خامجون چطور مطوری؟ چه خوشگل شدی امشب !
- سلام پسرم خسته نباشی . خدا انشالا هیچ وقت تو سختیا تنهات
نذاره … (وقتی دعا می کرد حداقل باید ۵ دقیقه همین جور بروبر نگاش
می کردی هر از گاهی کلتو هم به معنی آمین تکون می دادی ) دستت
درد نکنه واقعا اون دکتر دیشبی خیلی خوب بود فقط دست زدنشو
فهمیدم (… منظور نبض گرفتن اینا بود ) دیگه حالم خوب شد .
- مگه صابرت کی برات جنس بنجل آورده که این دومیش باشه ؟
چند ساعت گذشت من که پیش خانجون حسابی عزیزتر شده بود از فرصت
استفاده کردم و گفتم : خب خامجون کی میریم زنجیره رو بگیریم ؟
- چی ؟ کدوم زنجیر؟
- (نیشمو باز کردم) همونی که دیروز گفتی برام می خری …
- به جون صابر فعلا پول ندارم بذار داییت از تهران بیاد ببینم خرجی می ده
بهم یا نه ؟
برخورد بهم . رفتم اتاق خودم .
چند روز بعد که دوباره از سر کار برگشتم بازم همون آش و همون کاسه .
خانجون تا منو دید ناله کنان گفت : سلام پسرم اومدی ؟ خسته نباشی .
منو ببخشین که ناراحتتون می کنم …(یه سری حرف وصیت گونه )
من که میدونستم دردش چیه زیر لب می خندیدم طفلک مامانم گوشه
لبشو می گرفت با دندوناش می داد بالا یعنی اینکه نکن این کارا رو پا
می شه می ببینه .
رفتم بالا سرش گفتم :
- خامجون می خوای برم ببینم دکتره هست برات بیارم ؟
عینه کسایی که خیلی وقته منتظره یه چیزی باشن سرشو بلند کرد و گفت :
- بلــــــی ؟
- ها برم ؟
- دکترا آخه هیچ کدوم نمی دونن درد من چیه انقد دکتر رفتم هیچ کدوم
که جواب نمی ده !
- نه همون دکتراونشبی رو میگم بذار برم ببینم هست بیارم برات .
- نه اذیت میشه براش … می خوای ما بریم ؟
- ما … ؟ اگه میتونی بریم .
مامانم گوشم گفت : از صبح حتی دستشوئیم می گفت نمی تونم برم
حالا می خواد اون همه پله رو بره بالا !
گفتم : می بینی لامسب چه نیرویی داره ؟
چشم غره رفت و گفت : کی ؟
- کی نه چی ؟ عشق ُ میگم دیگه . مامان فکر کنم بابات می خواد یه
دکتر بشه . وااای خدا چه با کلاس میشه بابا بزرگ آدم دکتر شه .
- برو گمشو … .
آقای دکتر خانجونُ دید گل از گلش شکفت(خداییش خودمم ندونستم چرا!!! )
- خب حاج خانوم بگین ببینم چرا دلتنگی میاد سراغتون ؟ چرا دلتون میگیره ؟
- آقای دکتر . بعضی وقتا دلم خیلی میگیره می خوام بزنم زیر گریه .
اصلا نمی تونم یه جا بشینم …
دکتر آمپول و قرص براش تجویز کرد . گرفتم آوردم دادم بهش . و بعد گفت
برین اون اتاق حاضر شین بیام آمپول بزنم .
مامانم پهلوی مامنشو گرفت تا بلند ش کنه ببره اون اتاق .
خانجون گفت چادرمو بدین زشته بین این همه آدم اینجوری برم .
دراز کشید گفتم : خامجون اصلا ترس نداره ها فقط اولش یکم درد
داره بد عادت میکنی .
مزه پرونیم مورد استقبال قرار نگرفت بجای اینکه واکنش نشون بده انگشتش
تا شروع بند دومش تو دماغش در حال چرخیدن بود .
دکتر اومد .
- درسته نوه اش هستی ولی ممکنه ازتون خجالت بکشه لطفا روتونو
بکنین اونور .
چرخیدم . تو دلم گفتم بیشین بینیم با . خانجون بعضی وقتا از شدت راحتی
که با نوه اش اینا داره کارایی می کنه که آدم خودش خجالت می کشه
یه هفته از اتاقش بیرون بیاد .
با مامانم حرف می زدیم که دیدیم دکتر رفت مامانم خم شد که چادر خانجون
ُ برداره بندازه سرش دیدیم خانجون نیست . نگاه کردیم دیدیم با همون
لباسایی که چند دقیقه پیش خجالت می کشید بره بیرون افتاده دنبال
دکتر با چه سرعتی و با چه شوقی میره اتاقش .
مادرمو نگاه کردم طفلک سرخ شده بود گفتم : مامان … مبارکه .
یه لگدی زد بهم که شانس آوردم کسی اون دور و برا نبود ببینه .
حالا چند روزی بود که خانجون شنگول بود .
یه شب بهش گفتم :
خامجون می خوای شماره دکترو بدم موبایلت بعضی وقتا بهش اس ام اس
اینا بدی؟
دستشو رو صورتش کشوند و گفت : نــــه داییات می بینن می کشُن منو .
- نه بابا نمی ببینن . اسمشو عوض می کنم می دم مثلا حاج صفیه .
- نمی خوام نه . خدا حفظش کنه خیلی دکتر خوبیه اونم یه نومه مثه تو .
- خامجون می گم چه خبر از زنجیر ِما ؟ فکر کنم تا حالا مس شده ؟
- بلند بگو . من دیگه پیر شدم گوشام خوب نمی شنون .
- می گم زنجیره بود ؟ کی می خری ؟
مامانمو صدا زد و گفت : پس چرا دواهامو نمیاری ؟