آخ اگه مرگ امون می داد!
By آوای سکوت On خرداد ۱۲م, ۱۳۸۷پس چی شد؟ نه این قرارمون نبود! قرار بود تولدی دیگر و از این حرفها! چرا اینجوری می کنی؟ با خودت داری چی کار می کنی؟ چرا بیهوده وقت رو از دست می دی؟ به خدا روزی می رسه که حسرت این روزا رو بخوری ها! و بگی کاش اون کار رو می کردم و اون کار رو نمی کردم. به خدا راست می گم. اون وقته که خیلی عذاب می کشی و افسوس فایده ای نداره، چرا که گذشته و بر نمی گرده. “عمری را در بازی گذراندیم. به هم عادت کردیم و پیر شدیم. همین و دیگر هیچ”(۱) عمرت رو به بیهودگی نگذرون همین!
***
شنبه روز بدی بود، روز بیحوصلگی، وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی؛
ظهر یکشنبهی من، جدول نیمهتموم، همه خونههاش سیاه، روی خونه جغد شوم؛
صفحهی کهنهی یادداشتای من ، گفت دوشنبه روز میلاد منه،
اما شعر تو میگه که چشم من ، تو نخ ابره که بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه!
غروب سهشنبه خاکستری بود، همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو! اما موش خورده شناسنامهی من!
عصر چارشنبهی من! عصر خوشبختی ما!
فصل گندیدن من! فصل جونسختی ما!
روز پنجشنبه اومد ، مث سقائک پیر،
رو نوکش یه چیکه آب ، گفت به من بگیر، بگیر!
جمعه حرف تازهئی برام نداشت، هر چی بود، پیشتر از اینها گفتهبود!
***
هفته ی خاکستری. شهریار قنبری، واروژان ، فرهاد مهراد
***
دو راهی آدم را وا می داشت به رفتن. تا ته راهی که آخرش را نمی دانم، تا همان جا که هیچ لوحی، بودنش را اعلام نمی کند. گویی نیازی ندارد- به آن تکه فلز و چند حرف ساده. بودنش بسته به داشتن نشانه و نام نیست. همه ی اشتیاق رفتن ضایع می شود، اگر نام و مقصد راه را جایی در ابتدای آن نوشته باشند. اگر اجبار رسیدن نبود، تمام این راه ها خالی از عابر می ماندند…
همه ی کوچه ها و بزرگراه ها را برای همین رفته ام. هر روز مقصد همه ی آنها را می دانستم و هر روز می رفتم و باز می گشتم. تنها همان یک راه را نرفته ام که ولع رفتن را در من بر می انگیخت. همان راه باریکی که در میان راه اداره ام از گوشه ای سر در آورده بود و دور رفته بود. . . (۲)
***
۱: عشرت رحمانپور ، تا کوچه باغ های سپیده
۲: آرش کریمی ، جایی میان بیابان
بر گرفته از کتاب کوچه های کوتاه
« آوا »

