دوست از دست رفته ی بچه ها

By آوای سکوت On خرداد ۱م, ۱۳۸۷


مدتها بود که می خواستم به گورستانی بروم و خلوتی کنم با خودم و حرف بزنم با مرده ها! که آرام و راحت زیر خاک غنوده اند و به دور از هیاهو و جنگ و کشتار و . . . به ابدیت پیوسته اند.

اتفاقا همین چند روز پیش بود که گذارم افتاد به گورستانی در داخل شهر. ظهر بود ، خلوت و مملو از سکوتی وهم انگیز! می دانستم البته که قبر چه عزیزی در آنجاست، یک مرد به تمام معنا. پس از کمی جستجو بالاخره پیدایش کردم.

***

زینه بیر سودان

بؤیوک بیر دنیزه یول آچان

مین لر قیزیل بالیغی

اویاندیران

قارا بیر بالیق

***

صمد بهرنگی ، که در شهریور ماه ۱۳۴۷ :

با موج های ارس به دریا پیوست .

***

و بر سنگ قبرش هم حک شده :

دوست از دست رفته ی بچه ها

صمد بهرنگی

ای بی وفا بهار

پارینه چو به کلبه ی من آمدی به ناز

عطر شکوفه های تو چشمم به خواب برد

لبخند غنچه های تو نشکفت در دلم

مهتاب دلکش تو به چشمم سیاه ماند

پرواز شعله های تو در روح من فسرد

دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من !

By آوای سکوت On اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۷

شهر خاطره ها . کوچه پس کوچه های خلوت و ساکت و قدیمی و با صفا . خانه های با صفا ، قدیمی و دوست داشتنی .

***

بالا شهر است و هوا عالی. پرسه می زنی. دلت می گیرد . یاد خاطره ای می افتی. پرسه انگار تمام شده. نوبت ماشین شده. سوار ماشین می شوی . موسیقی برپاست .

چه آهنگی!

تا کجا ها که نمی بردت !

***

باز هم بالا شهر است و هوا خنک و دلچسب . خیابان نسبتا آرام است-نسبت به روزهای قبل .

چشمت می افتد به دختری پریشان که کنار خیابان ایستاده و به بعضی ها خیره می شود، با بعضی راننده ها حرف می زند، بعضی ها هم دستش می اندازند!

یک باره چشمانم گره می خورد در نگاهش . حس عجیبی دارم . . .

می گویند عاشق بوده و شکست خورده و …

خیلی وقت بود که به کارهایش دقت می کردم و می خواستم پی به رازش ببرم . که چرا با وجود اینکه سالم است، خود را به این شکل و شمایل در آورده است؟!

مگر ارزشش را دارد؟ یا شاید هم او ما را دست انداخته. در نگاهش می خواستم این را بیابم. این را که به ما خیره می شود و در دلش به ما می خندد که این علاف ها صبح تا شب در خیابان ها دنبال چه هستند؟

شاید ته دلش می گوید که من عاشق بودم، اگر بی وفایی نکرده بود، من هم برای خودم کسی شده بودم، راضی بودم هر کاری برایش بکنم . . .

***

این موسیقی لعنتی هم مرا بیشتر به فکر فرو برده و سکوت در ماشین حکمرانی می کند!

 

 

، از دستش ندهید ! YAHIL پی نوشت:موسیقی

زندگی دوباره ببخش !

By آوای سکوت On اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۷

چه پوستی داشت ؛ تیره و نرم . با اندامی ورزیده و با عضلات قوی و خیلی چالاک می نمود . خیلی کم حرف می زد و فقط نگاه می کرد. چه نگاهی! چه چشم هایی! نافذ و گیرا . وقتی زل می زدی تو چشماش انگار می خواست باهات حرف بزنه. هزار تا حرف نگفته داشت که می خواست بهت بگه. حرفایی که دل هر کسی رو می لرزونه. چیزایی که دیده ،  شاید اگه من بودم ، همون جا سکته هه رو زده بودم! با اینکه خیلی جوون بود ولی خیلی چیزا دیده بود و سختی کشیده بود.

 تلاش آدما برای زنده موندن . در اوج نا امیدی . به استقبال مرگ رفته . تسلیم شده .

که ناگهان . . . صدایی می آید.

خدایا یعنی می شه ؟ یعنی باز به من فرصت زندگی دادی؟

نجات .

**

چه پوستی داشت ؛ تیره و نرم .

دوبرمن بود ، یه سگ زنده یاب !

**

جالبه ، اونیکه آموزشش می داد ، می گفت : وقتی در حین انجام عملیات باشیم، بعد از صدور فرمان مخصوص عملیات، پارس بی مورد نمی کنه !

**

در همان روزی که هوا ، هوای گرفته ای بود مثل دل من . جایی در بالا شهر .

حیف گوشی موبایلم جا نداشت تا عکسش رو هم بذارم.

تاکسی نامه چیه

By آوای سکوت On اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۷


این قسمتی که می خوایم اضافه کنیم اسمش هست «تاکسی نامه» .

همه ما وقتی سوار تاکسی می شیم اکثرأ شاهد و یا درگیر گفتگوی راننده با مسافرا یا مسافرا با هم یا حتی راننده یا مسافر با خودش رو هستیم .

که بعضی وقتا در نوع خودشان بی نظیرن چه از نظر سوژه و چه از نظر نقد کارشناسانه ی کوچه بازاری .!!

خب ما هم تصمیم گرفتیم این بحثارو یه کمی علنی تر کنیم حتی اون لحظه هایی که راننده ها فکر می کنند کسی اصلا نمی بیندشون و یواشکی یه سری (آن هم از ته دل و با فراغ باز و با آرامش خاطر بسیار عجیبی)به دماغ محترمشان میزنند .(با عرض پوزش)

هوای آلوده

By آوای سکوت On اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۷


دیروز هوای تبریز خیلی گرد و غبار بود ، طوریکه هیچی معلوم نبود دقیقا

همه افسرده همه مأیوس ، سرخورده و مریض بودند . درست مثل اینکه یه دست بزرگ یه مشت خاک الک شده که البته خاک معمولیم نبود ریخته بود آسمون شهر(گویا این دست خیلی خیلی بزرگ بوده چون هوای کل ایران اینجوری شده).

این هوا مخلوطی ازخاک و نا امیدی و ناراحتی و نارضایتی بود . (که اسمش ُمن هوای «نایی» گذاشتم چون همه ترکیباتش یه «نا» هم دارن کنارشون)

نمیدونم این هوا یا خاک یا معجون یا هرچی از کی بالا سرمه از کی استشمام می کنم اما تو این هفته یه جوره دیگه احساسش کردم یا بهتر بگم کردیم .

احساس کردیم دیگه نفس کشیدن سخت شده خیلی ، خاک می رفت گلومون جای اکسیژن حتی ماسک های چند لایه هم افاقه نمی کردن .

فقط یه چیزه خیلی عجیب . نمی دونم چرا ، ولی خب من که می دیدم هوا سنگینه ، خیلی ، اما یادم نمیاد که گفته باشم با خودم من این هوارو نمی خوام ، هوای خوب حقمه و حقم که… .

اینجا که می رسم همیشه کم میارم ، حق؟

اما هواشناسی پیش بینی کرده این هفته احتمال بارندگی زیاده ، امیدوارم که بارون بباره … نه  اول ابرای سیاه بیان آسمون زرد و مسموم رو بگیرن بعد چند تا غرش و رعد و برق و بعدشم … واااااااای بارووون و هوای پاک (یعنی می شه؟).

امیدوارم