ای خدا دلگیرم ازت …
By آوای سکوت On خرداد ۱۱م, ۱۳۸۷
کنار یک ساختمان نیمه کاره ی یکی از محله های مرفه نشین شهر ایستاده بودم که مرد و پسری ۶٫۷ ساله از داخل این ساختمان در حالیکه دستشان تکه لوله ها ی پلاستیکی بود بیرون آمدند .
ظاهرا ً مرد ، نگهبان این ساختمان بود و پسرش هم حتما ً برای اینکه حوصله پدرش سر نرود آمده بود پیشش و یا برای اینکه حوصله خودش سر نرود آمده بود .
در حالیکه لوله ها را در هوا می چرخانیدند به طرف درخت های کوچه رفتند .
ندانستم مرد با لوله های دستش چه چیزی را به پسرش نشان می داد .
توی دلم گفتم : حتما ًمی گوید می بینی پسرم این خاک درست مثل خاک محله ی ماست و این درختی هم که از زیر این خاک بیرون آمده درست مثل درختی است که از همان خاک محله ما بیرون آمده ، هردو درخت هستند .
اینها را می گفت و توی دلش به حرف هایی که زده بود می خندید .
درست در همین لحظه بود که ماشین مدل بالایی از آنجا عبور می کرد . از بد حادثه پدرو پسری تقریبا هم سن و سال پدر و پسر نگهبان داخلش بودند
پدرداخل ماشین عینک آفتابی زده با پیرهنی اتو کشیده که حتما ً بوی ادکلنش تا چند متری به مشام می رسید ، با قیافه ای آرام مقابلش را نگاه می کرد . حتما ً پیش خودش به خودش افتخار می کرد به اینکه بجای لوله پلاستیکی یک گوشی چند صد هزار توما نی – که شاید برابر یک ماه حقوق آن نگهبان بود – دست پسرش هست که ماه پیش برای تولدش خریده .
صحنه عجیبی بود ماندم چه بکنم ، به که یا به چه ریشخند بزنم ، لعنت بفرستم ، گریه کنم ، بی تفاوت باشم ، بخندم ،…؟!!!
پدرو پسر مرفه ظاهرا ً بی درد آرام دور شدند و پدر و پسر غیر مرفه ظاهرا ً پردرد هم در حالیکه با همان تکه لوله ها باهم شمشیر بازی می کردند رفتند سراغ کار و زندگی شان .
من ماندم و این که این دنیای کثیف – شاید – چقدر از این صحنه ها و پارادوکس ها به من نشان خواهد داد و من تا کی دوام خواهم آورد ؟!
« سکوت »

