باید رفت …

By آوای سکوت On تیر ۱۰م, ۱۳۸۹

وارد شدم .

از دالانی تنگ گذشتم .وارد اتاقی سرد با دیوارهای قرمز، بی هیچ پنجره و روزنه ای و با سقفی گنبدی شکل شدم !

حس غریبی ، در من نبود . نمی دانم اینجا را دیده بودم یا تعریفش را یکی گفته بود .

گوشه ای آرام گرفتم . تنها راه جریان هوا همان دالان تنگ بود اما من هیچ مشکلی احساس نمی کردم . خلأ بود و من .

زمانی احساس نمی کردم . هیچ فکری در ذهنم وجود نداشت . آرامش خاصی در من بود .  که نمی گذاشت کوچکترین هراسی

ایجاد شود .

چشمانم را دور اتاق چرخاندم . همه جا قرمز بود و بسته حتی یک منفذ هم وجود نداشت . و دالانی که معلوم نبود به

کجا منتهی می شود !

ولی ، شرایط عوض شد . کم کم حالم تغییر پیدا کرد . اضطراب ، تشویش و دلهره . داشتم احساسشان می کردم .

تصور می کردم اتاق دارد کوچکتر می شود . سقف گنبدی نزدیکتر و هر لحظه بر اضطراب من افزوده می شد . نفسم تند تر و

ضربان قلبم بیشتر شد . هیچ فکری در ذهنم نبود اما احساسی می گفت که باید رفت .

ولی من ماندن در همان اتاق بی منفذ را ترجیح می دادم به رفتن . رفتن به جایی که نمی شناختم نمی فهمیدم .

اما آن احساس تکرار می کرد که باید رفت …

5153024-md

توضیح نوشت : من جایی بودم که یک عمر با من فاصله دارد ! جایی بودیم که یک عمر با ما فاصله دارد !

آنجا نه قلب است نه قبر !

حتما از ضعف نوشته ی منه که هیچکسی با من همراه نبود !



۲۷ نظر to “باید رفت …”

  1. یعنی کی نوبت من میشه ؟ :(
    خیلی دوست دارم همین روزا باشه :(

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ تیر ۱۱م, ۱۳۸۹ ۱۷:۱۶:

    اوتی یره اوووشاک !
    نگرفتی گویا قضیه رو نه ؟!
    من اصلا مرگی نگفتم .
    هر رفتنی که مردن نیست رویا بالا

    [پاسخ]

    رویا پاسخ در تاريخ تیر ۱۱م, ۱۳۸۹ ۱۹:۱۳:

    دا رفتن رفتنه حالا چه مرگ چه…
    خیلی دوست دارم برم … شاید رفتم … نمی دونم …
    نترس خودمو نمی کشم ;)

    ولی خسته شدم .. خیلی خسته …

    [پاسخ]

  2. رویا بالا هارا:_؟؟
    خیلی زیبا بود ولیک من هرگز فکرشو نمی کردم بعد یه روز به این قشنگی که تازه از شر کنکور خلاص شدم اینطوری دلم بگیره:((

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ تیر ۱۱م, ۱۳۸۹ ۱۷:۱۸:

    تو چرا دلت گرفته ؟! نکنه مثه این دوستت تو هم هوس رفتن کردی ؟!
    حالا کنکور خوب بود ؟!راستی تو هم فکر می کنی مرگ بود منظورم ؟!

    [پاسخ]

    honey پاسخ در تاريخ تیر ۱۸م, ۱۳۸۹ ۲۰:۰۹:

    نه بابا چه رفتنی! رفتن بعضی وقتا خوبه ولی جنگیدن خیلی بهتره دوست دارم بجنگم تا برم!
    کنکور بدک نبود هر چی بود سپری شد:D
    دلم گرفته ……….؟؟؟؟؟؟؟
    خسته ام از حرف سکوت خسته ام از هر واژه که با تنهایی همراه است می خواهم نقطه بگذارم در پایان همه این جملات شاید باز نتوانم اما من پر از فردایم من مقلوب دیروز نخواهم شد گوشه اتاق کز نخواهم نشست به امید خاطره بار دیگر از نو آغاز خواهم کرد وصف تنهایی را من پر از فردایم در افق فردایم انتظار جایی ندارد من به دنبال آسمان خواهم بود به دنبال طلوع ها به دنبال دری به سوی امید
    برداشت من انتخاب یه راه تو شرایط سخت بود رفتن یا موندن مسئله این است :d
    حالا واقعا منظورت چی بود؟

    [پاسخ]

  3. “ولی من ماندن در همان اتاق بی منفذ را ترجیح می دادم به رفتن . رفتن به جایی که نمی شناختم نمی فهمیدم.”

    این جمله ات داغونم کرد صابر.
    موندن توی قلب کسی وقتی نخوادت کار خیلی سختیه! یه جورایی غیرممکن!‌ولی رفتن سخت تره و غیرممکن تر!
    با خوندنش دل گرفته ام بیشتر گرفت!
    چفدر دیگه میتونم “صبر” کنم؟؟؟؟؟!!!! بدون “کارهای خوب”!!! بدون “امید”!!!
    کسی چه می داند!

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ تیر ۱۴م, ۱۳۸۹ ۰۰:۲۲:

    منظورم قلب نبود مینا !
    قلب نه !قبر نه !
    حماقته آدمه تو جایی که محلش نیست بمونه !

    [پاسخ]

    honey پاسخ در تاريخ تیر ۱۸م, ۱۳۸۹ ۲۰:۱۲:

    گلم بهتره همیشه چیزای جدیدو امتحان کنی همیشه باید دنبال اتفاقای تازه گشت شاید اون دالان راهی بود برای فرداتبرای شادی بازم میموندی؟

    [پاسخ]

  4. سلام….این متن بیشتر حس برگشتن از همه ی چیزایی که ازشون کنده شدی رو می ده…مثل اینکه خالیت می کنن از همه جیز و تو ناآگاهانه این حس رو می خوای ولی یه لحظه به خودت بر میگردی و نمی خوای که برگردی!یه همچین چیزی.نمی دونم دقیق

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ تیر ۱۴م, ۱۳۸۹ ۰۰:۲۳:

    اتفاقا !
    حس نرفتن سمت چیزایی ه بهشون وابسته نشدی !
    خب اون نا آگاهانه جالب بود . زنده گی یعنی یک عمل نااگاهانه !

    [پاسخ]

  5. صابر نوشتت من و یاد شعر سهراب انداخت
    باید امشب بروم.

    باید امشب چمدانی را
    که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
    و به سمتی بروم
    که درختان حماسی پیداست،
    رو به آن وسعت بی‌واژه که همواره مرا می‌خواند.
    یک نفر باز صدا زد: سهراب
    کفش‌هایم کو؟

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ تیر ۱۴م, ۱۳۸۹ ۰۰:۲۴:

    شعر خیلی زیبا بود . در این زمان بی حالی کلی حال مهمونم کرد !
    دمت گرم محسن جان !

    [پاسخ]

  6. این عکس و دوست دارم خیلی زیاد

    تو آخرین پست وبلاگ خودم هم هست!

    منم و جنون تنهایی

    و انگار این روزها تو هم هستی با جنون تنهایی

    [پاسخ]

  7. سلام
    صابر
    صابر نمیدونم بازم افتادم رو دنده جواب ندادن…..

    [پاسخ]

  8. سلام . بالاخره به روز شدم … مرسی از نگاهت .

    [پاسخ]

  9. سلام
    خیلی وقت بود که اینجا نیومده بودم… دلم خیلی هوای اینجا رو کرده بود … دیگه اینکه دلم برای همه تون تنگ شده … مثل اینکه تو هم سرت بدجوری شلوغه… آپ نکردی !!! فک کنم دو ماه دیگه بیایی اینجا و نظر منو بخونی … ولی بدون که چه دو ماه چه دو سال چه ده سال دیگه ! دلتنگ شما هستم … به همه سلام برسون …

    [پاسخ]

  10. سلام
    اگه دنبال دانلود ویدئو کلیپ های هندی هستی یه سر به وب من بزن. خوشحال میشم.

    [پاسخ]

  11. سلام و عرض ادب

    ” رفتن به جایی که نمی شناختم نمی فهمیدم ”

    بعدها , بعد یه عمر, آدم مجبور میشه بفهمه , بشناسه , دلش بگیره و زنده گی بنامدش ,
    بعد ها توی مسیر زندگی هم پیش میاد , ترس از رفتن به طرف ناشناخته ها …
    ولی انسان برای همین متولد میشه .. گفته میشه وجود انسان یک بازیچه ست : از ابتدا تا انتها
    همین حالا هم لحظاتی وجود داره که ماندن رو ترجیح میدم به رفتن ..
    اما اون حس اولیه, بدون وابستگی, بدون هیچ سابقه درد و رنجی اتفاق می افته ..
    زیباست…
    ……………
    برای پیغوم نامه : دلتنگی یه واژه ست, یه واژه برای بیان یه احساس مبهم که اکثر اوقات خودانسان به وجود میاردش.. زندگی در صورت بازی با این واژه ها زیبا نیست ,
    ما هستیم ,چون احساسی بوده که از ما خواسته باشیم
    بودن سخته , دلخراشه , گاهی ناراحت کننده و زشته , اما چاره ای نیست چون احساسی بوده که خواسته باشیم.. گفته میشه انسان یه بازیچه ست (یه مدتیه توی همین مودم! )

    [پاسخ]

  12. هــی یه زمونی تو این محل یه آقا صابر بود که بی معرفت نبود !

    [پاسخ]

  13. سلام
    خیلی زیبابود
    من ازطریق وبلاگت اینجاروپیداکردم
    خیلی اتفاقی
    اونجاخیلی شادبود
    اینجاخیلی غمگین
    چرا؟

    [پاسخ]

  14. به به سلام! یاد ما کردی؟
    صفا آوردین! (چشمک)
    اتفاقا داشتم چند روز پیش به دوستای قدیم وبلاگیم فکر می کردم (خب تو هم جزوشونی دیگه!). گفتم هی جوونی! یادش بخیر. ازمون یاد می کردن! (چشمک)
    از وقتی دات کام شدی دیگه تحویل نمی گیری!! (بازم چشمک)
    چشمم درد گرفت بابا!

    راستی این داستانی که نوشتی … منو یاد دنیای قبل از به دنیا اومدن انداخت! درست فکر کردم یا …
    گرچه به هر حال هر کسی یه تفسیری داره دیگه. در هر حال فضای آشنایی بود.

    [پاسخ]

  15. خوش باشی. (لبخند)

    [پاسخ]

  16. راستی … مرسی که رهگذر نیستی. (لبخند)
    گرچه به هر حال همه ما رهگذریم چون از این ره می گذریم! (چشمک)

    [پاسخ]

  17. عجب راهی بود تا به اینجای زندگی. من که هر بار به خودم نگاه می کنم همین “من” برایم عجیب و عجیب تر می شود و گاه غریبانه از خودم هم می ترسم!! شکل گیری این “من” و اتاقی که از آن آمده که دیگر بماند…

    [پاسخ]

  18. من این متنو چند بار خوندم!سردر گمم کرد! کلافم کرد! اما نهایتا سقف گنبدی و دیوارهای قرمز نشانه هایی برای درک این مطلب شدن.برداشت شخصیمو برات توضیح میدم.تو با اشاره به اتاقی با سقف گنبدی شکل و دیوارهای قرمز ،آرامش ذهن و قلب بدون هراس از اون تاریکی داری به دوره ۹ ماهه قبل از تولد اشاره میکنی.تنگ تر شدن اتاق و نزدیکتر شدن سقف گنبدی شکل هم نشان از اتمام دوره رشد جنینه!
    اما مهم تر از همه اون حسیه که تکرار می کرد باید رفت و اضطراب و تشویش رو در تو بوجود آورد و آرامشت رو از بین برد، این حس همون اجبار به تولد بود.هممون دوست داشتیم آرامشمون ابدی باشه ،متاسفانه…
    ا

    [پاسخ]

  19. اما دالانی که نمی دونستی و نمی دونستیم به کجا ختم میشه، امروز پس از ۲۵ سال راه رفتن در این دالان هنوز نفهمیدیم که به کجا ختم میشه!
    هراسمون بیشتر شده اما باز هم داریم در این دالان زندگی جلوتر میریم…

    [پاسخ]

نوشتن نظر