پرده سوم ، آخرین پرده !

By آوای سکوت On خرداد ۷م, ۱۳۸۹

پرده سوم رو می خواستم ادامه پرده دوم بیارم . اما به دلایل خیلی زیادی نشد .

قهرمان پرده دومم می خواستم قهرمان پرده سوم هم باشه . و البته شد . و صد البته هست و خواهد بود .

اما شرح این پرده با پرده های قبل کمی فرق داره .

همه طنزند اما طنز این یکی تلخ تر و رئال تر است .

پرده سوم ، پرده آخر همه ماست . آخرین پرده ، پرده مرگمان است . همان طور که برای مادر بزرگم هم چنین بود . چنین شد . و او هم

آخرین پرده اش را بازی کرد و صحنه زنده گی را برای همیشه ترک کرد .

همه سیاه پوش بودند و غمگین . چشم ها سرخ و پف کرده و خیس .مادرم بیشتر از همه گریه و زاری می کرد . دختر کوچک خانجون بود

و بیشتر از همه پرستاری مادرش را کرده بود .

دم سرد خانه هم جمع بودند زیر سایه بان . دست ها از جلو گره کرده و سر به زیر . همه در فکر .شاید به خانجون و شاید به اینکه کی

نوبت شان خواهد شد !

Read the rest of this entry »