نیمکت زرد اتاق انتظار

By آوای سکوت On فروردین ۲۱م, ۱۳۸۹

با التهاب روی نیمکت زرد اتاق انتظار نشسته بود . پرستار اسمش را خواند . قلبش یک آن تند تر شد .

در را باز کرد . سلام داد . و کنار میز دکتر نشست. دکتر عکس های رادیولوژی را پس و پیش می کرد . عینکش را با

دستش عقب برد و گفت : شما اقای … هستید ؟!

جواب داد : خودم هستم !

دکتر سرفه ای کرد . عکس ها را روی میز گذاشت . کمی من من کرد …

گفت :آقای دکتر لطفا راحت باشید . برای من مسئله ای نیست . نگران نباشید .

نمی دونم چی باید بگم ولی متاسفانه دیگه نمیشه کاری کرد . این عارضه فقط چند ماه بهتون وقت می ده ! از این

فرصت استفاده کنید .

قلبش آرام شد . بیرون آمد . لبخندی زد و شش هایش را پر از هوا کرد . چون دیگر می توانست زندگی کند !

بقیه را خدا می داند !

By آوای سکوت On فروردین ۱۱م, ۱۳۸۹

خانمی ۲۰-۳۰ ساله بلند قد ، آرایش کرده ، با مانتویی کوتاه ، کفش های ده سانتی ! لب می گزید و چند نفر عقبش !

هم پیاده هم سواره ! پسرک داخل ماشین گردنش خشکید . همگی ایستادند مقابل کیوسک روزنامه فروشی . اول خانم !

پسر عقب جلو می کرد . و منتظر !من هم منتظر بودم !ولی جنس انتظارها هم فرق دارد !خانم مجله ای برداشت !

بهانه ای بیش نبود !پسرک رفت !

خانم با گوشی قرمز سامسونگش  ور رفت !

هوا سردتر می شد !

کنار ایستگاه چهارراهی که با این کارش فقط دو راه برایش باز می بود ایستاد ! ماشین ها از پی هم با بوق و چراغ

می آمدند .

و او لب می گزید و می دید و می سنجید ! و یکی را رخصت داد !

اتومبیل ایستاد . خانم سوار شد ! و رفتند . دیگر ندیدم . بقیه را خدا می داند !