من و خدای ما !

By آوای سکوت On بهمن ۲۸م, ۱۳۸۸

شفافیه : بعضی وقتا بعضی چیزا می گم که نمی دونم چرا می گم ! و اینم جز هموناست . و هیچ دلیلی برا خودم

نتونستم بیارم که اینجا نذارمش !(قابل توجه نسیم و رامین ! که هی گیر دادین به من و شخصیتام !)

لحظات ناب نا هشیاری طبیعی !

گفت : خدای من پشت سقف نیست ! خدای من با من می خوابه ! برام قصه میگه و وقتی من خوابیدم میره سراغ کارای

خودش !

گفتم : همه خداها پشت سقفن ! بستگی داره سقفت از چی باشه ؟ پشتشو بتونی ببینی یا نه ؟ بخوای ببینی یا نه ؟

گفتم : خدای من همیشه با هامه خدای من با من نمی خوابه ! فقط حرفامو گوش می کنه !خدای من برام قصه نمی گه !

تا حالا نازم نکرده ! وقتی می خوابم رومو نمی پوشونه ! اون فقط به حرفام گوش می ده ، به دردام . وقتی می خوابم

باز بالا سرمه چون من تو خوابم حرف میزنم . خدای من مهربون ترین خداهاس !

گفت : تو خواب حرف نزن تا گوشای خدات درد نگیره !

گفتم : من تو خواب حرف نمی زنم !

گفتم : …

entezare bihoode

و رفت !

نیامده بود که برود !

و نبود که نباشد !

من هستم و خدای من ! من هستم و صابر و خدایمان . خدایمان یکی است و جدا از هم با ماست .  صابر ککش نمی

گزد . بعضی وقت ها زورش از من بیشتر است ولی این روزها ضعیف شده ، خیلی ضعیف . طوری که هر چه من

می گویم سخت نه می گوید ! من بی رحم شده ام ! به بچه آدامس فروش پشت چراغ هم توجه نمی کنم . به پیرزنی که

از خیابان رد می شود . به مادرم ، به همه زندگیم هم بی توجهم . من را چه شده ؟ او نگرانم است و من محلش نمی

گذارم . او مادر من است و من ادعایی برای فرزند بودنش ندارم . نمی دانم چرا ؟!

همه اینها را خدایم می داند . او می داند . می فهمد مرا . درکم می کند . اما …

اما حرف نمی زند . او فقط گوش می دهد . خودش هم می داند که چقدر من …

چقدر چشمانم تر شده اند و خیس نه ! و گرد و غباری که جز با قطرات اشک از بین نمی روند . همه اینها را می داند !

اما نمی دانم چرا…؟!

آنقدر که با او حرف زده ام صدایم یادم رفته !

ناهشیاریم دارد می پرد ! کاش افکارم را هم با خود می برد .

و پرید !

اما من هنوز فکر می کنم !



۳۹ نظر to “من و خدای ما !”

  1. و من هنوز هم فکر می کنم….

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ ۰۰:۰۰:

    و من هم !

    [پاسخ]

  2. و و هر بار که فکرمان به روزنی جدید چشم می دوزد…راه رفتن معنای دیگری می یابد و هر فکری و هر نگاهی راه دیگری پدید می آورد…
    من و خدای من و خدای دیگری….
    و تفاوت…
    میان رابطه هایمان…
    و همان آشفتگی افکار همیشه…
    چکونه دوست داشتنم را نشانش بدهم…
    چکونه بهترین است درست ترین…
    و آخر سر باز به خود میرسم و تنها به خود…
    امن ترین راه رسیدن به خدای خود…
    به خود آی…

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ ۰۰:۰۱:

    خب خوب گفتی زیبا هم بود !
    اما این به خود آی فقط لین سه تا کامه نیست یه دنیا نه بلکم چند دنیا حرف توشه و به همون اندازه هم سخته درکش و فهمیدنش و رسیدنش !

    [پاسخ]

  3. این روز ها بی تفاوتی واگیر داره …تو تنها نیستی! و خیلی چیزای دیگه که گفتی….
    امشب نفس کم آوردم بدجور!

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ ۰۰:۰۳:

    من شرمنده همه م !
    بی تفاوت باشین به این بی تفاوتی واگیر دار !

    [پاسخ]

  4. این روزها سرد و یخی شدن واقعا واگیر دار شده
    من حتی من که با پرواز کلاغی پر میکشیدم به نگاه گربه ای کودکانه شاد میشدم
    صایبریا منم دارم بی تفاوتی سنگدلی زخم زدن رو یاد میگیرم و یاد گرفتم شاید
    خدای من گم شده است در هیاهوی لحظه ای خاکستری و در تلالو شهوت .
    دلم به حال خودمان میسوزد
    به حال خودمان که گم شده تمام کوچه های تنهایی هستیم
    عشق در وجودی دیگر جستیم
    دلهامان سنگی شد.
    صابر یه حرفهای رو توی وبم زدم بهش
    ناراحت شد عصبانی شد ولی دلم به حال خودم سوخت پتو بگو مقصر دل سنگی من کیه؟

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ ۰۰:۰۴:

    اتفاقا ! دل باید سنگی باشه تو این روزگار نامروت !
    سنگی بودن بهتر از دل شیشه ای داشتنه که هر عابری خطش بندازه یا ترک !
    دل سنگی باش اما با وجدان ! این بهترین راهه !

    [پاسخ]

    قمار باز پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ ۱۹:۵۸:

    چطور میشه با وجدان بود وقتی وجدانی برای کسی مفهومی نداره .
    وجدان دل میخواد انصاف میخواد
    تناقض نگو.
    خیلی وقته حس ندارم میدونی برام ساسی مانکن بیشتر میچسبه .

    [پاسخ]

  5. قرار بود چیزی دیگه ننویسم حتی به عنوان کامنت در وب صابر و هر جای دیگری داشتم ردپای خودم رو از این دنیای صفرو یک کور گره پ اک می کردم. این متنت وادارم کرد بنویسم:
    راستی میدونی فکر کنم این آنفولانزای نوع A کی میگن همینه چون منم حسم رو از دست دادم.
    چون من هم دیگه کلا بی حسم. منی که حتی وقتی با دیدن روزنامه فروش معروف چهاراه ۱۷ شهریور به یاد آن تابلوی استاد نقاش که در وسط خیابان شهناز پر از عابرین پر زرق و برقی که فقط فکرشان دنبال چشمشان است می افتم. دیگر حس کمک و خریدن روزنامه از پیر مرد آن کک من را نمی گزاند.
    یا با دیدن گریه بچه کوچکی در خیابان نظرم به خواسته ی کودکانه او جذب نمی شود و با کور سوی نگاهی از کنار او می گذرم. یا حتی با دیدن استاد معروف سیبیل پرفسوری که این ترم دست ما را در حنای خوبی قرار داد حتی حس گفتن الفاظ رکیک نمیتوانم بیان کنم.
    و یا مهم تر از ان وقتی به قول تو میخواهم با خدای خود خلوت کنم، همیشه می ترسم که مبادا حرفای من او را ناراحت کند چون از بچگی به من گفته اند حرفی نزن که خدا را ناراحت کنی، حتی این موقع دوست دارم به قول استاد شریعتی در کفش های خودم به خدا فکر کنم تا در نماز خود به کفش هایم.
    نمیودنم چی گفتم اما یه جوری سعی کردم این حوادث اخیر رو که باعث رنجش ها و گاها نارحاتی خود و دیگران شده بود را یه جوری از دلم بیرون کنم.
    لیکن فردا میخوام برم به کنکور ارشد، اما امیدم فقط به سوالات زبان تخصصی است ویس و گاهی دو تا سوال سیستم عامل که حفظ هستم. اما این بار بر خلاف همیشه استرسی ندارم.
    چون دیگر فکر می کنم آینده من قرار است برایم دیکته شود.

    [پاسخ]

    mehrdad پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸ ۰۰:۰۳:

    راستی بذار اولین کسی باشم که برای خودم جواب می گذارم.
    از اینده دیکته شدم و جیگرم کباب شد.
    اینده…………………..
    صابر یه روز کامل نیاز به حرف زدن دارم تا این دلم یکم ارم شه. کاش این جمعه بیایی بریم یه جایی یکم خلوت کنیم. :X

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ ۰۰:۱۱:

    جیگر کباب گفتی ! خب مسئله ای نیس ! میبریم ناهار با آرشم البته بیرون بعد من در خدمتم تا هر وقت بگی !
    بنزین بده دا ! :lol:

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ ۰۰:۱۰:

    خب ! حالا یعنی نمی تونی الفاظ رکیک بگی ؟! :?:
    یادم باشه دیدمت یه چزیایی بهت بگم ! :lol:

    خدا هیچ وقت ناراحت نمی شه ! راحت باش !

    [پاسخ]

    قمار باز پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ ۱۹:۵۹:

    این مثلا الفاظ رکیک بگه چی میشه
    راستی سهمیه تاکسی کم شده بهتره ببری بدی گازی بکنن رخشت رو

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ ۲۳:۱۵:

    همون دا !
    رامین جان پول گازسوز کردنم آخه ندارم ! ببینین با بچه یه وام بلا عوض می تونین برام جور کنین ؟ عین اون وامایی که عزیزان به بولیوی و پرو و اینا میدن ؟!
    در ضمن رخش نه کیا بالا

    [پاسخ]

  6. شوکه شدی ؟!…. !!!! از چی؟؟؟؟ … هه ! از زندگی … از زنده گی…!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ ۰۰:۱۳:

    همون دا !
    اشتباه گرفتی ! اصلا اونی نیس که فک می کنی !
    من شوکه نشدم چرا چون فمیدم زندگی چیه !
    این هه تم جالب نبود ;)
    مهربون باش … مهربون !

    [پاسخ]

  7. گفتم : همه خداها پشت سقفن ! بستگی داره سقفت از چی باشه ؟ پشتشو بتونی ببینی یا نه ؟ بخوای ببینی یا نه ؟
    گفتم : خدای من همیشه با هامه خدای من با من نمی خوابه ! فقط حرفامو گوش می کنه !خدای من برام قصه نمی گه !
    تا حالا نازم نکرده ! وقتی می خوابم رومو نمی پوشونه ! اون فقط به حرفام گوش می ده ، به دردام . وقتی می خوابم
    باز بالا سرمه چون من تو خوابم حرف میزنم . خدای من مهربون ترین خداهاس !

    نمی دونم از کجا شروع کنم . یعنی واقعیتش بلد نیستم ادبی حرف بزنم می خوام به زبون خودم بگم .
    هرکی خدا رو یه جور حس میکنه …
    همه ماها این روزا بی رحم شدیم ، دردای مردم رو نمی بینیم ، صدای گریه ها ، شکست دل ها … رو نمی شنومیم . کارمون به جایی رسیده که برای دل خوشی خودمون برای یه لحظه خندیدن خودمون یکی دیگرو خردش می کنیم ………
    دلم پره صابر خیلی پر ….. حیف که بلد نیستم جواب بدی رو بدم …..

    متنت عالی بود یعنی کلا حرف خیلی ها بود . من ، تو ، او ……….
    مطمئنم الان می خندی …… عب نداره تو هم بخند ….

    [پاسخ]

    آی پارا پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸ ۲۱:۲۱:

    دلیل اصلی اینکه ما بی رحم شدیم اینه که خودمونم یه روزایی بدجوری بی رحمی دیدیم زمونه بدجور باهامون تا کرده و یه جورایی کم کم آداپته شدیم .یعنی یه جورایی وقتی درد اون ابهتشو پیش آدم از دست میده عکس العملی هم کا آم با دیدن درد کشیدن یکی نشون میده دوزش پایین تره, شدتش کمتره…گاهی وقتا زمونه به زور هم که شده مارو تو مسیر خودش میسازه وجودمون رو تراش میده یه جوری که شاید تو ذهنیتمون اونطوری نبود که انتظارشو داشتیم .چه بهتر از اون و چه بدتر…این روال زندگی و اینطور نبودن فقط یه اراده ی ثابت می خوادو خواستن…خواستن…

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ ۰۰:۱۷:

    همون ! موافقم باهات !

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ ۰۰:۱۶:

    خب اینکه اصلا نمی خندم ، جای خود ! در تعجبم از تو رویا ! نه خوب حرف میز نیا ! ادامه بده آینده خوبی داری !
    همیشه حرف دل شنیدنی . حرف دلتو نخور .
    خب منم میگم حرفای ت ام عالی بود و واقعی .
    راستی تو چرا دلت پره ؟ از کی هان ؟ نیمارو بفرست سراغش خب !

    [پاسخ]

    رویا پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ ۲۲:۲۴:

    صابر ! چرا در تعجبی از من !!!
    حرف دلم …. گفتنی نیست مشکل از خودمه ! نیمام نمی تونه بیاد سراغش !
    حالا اینا رو میگم یه وقت فکر می کنی عاشق زاد شدم هااااااااا !! نه نشدم :) فقط وقتی می بینم آدما چه کارایی با هم می کنن دلم می گیره از خودم از انسان بودنم بدم میاد .
    خسته شدم خسته .
    می خوام بذارم برم ولی کجا … نمی دونم ! هر جا برم اسمون همین رنگیه آدما همین شکلن …………..

    [پاسخ]

  8. سرمشق های آب بابا یادمان رفت

    رسم نوشتن با قلــم ها یادمان رفت

    گــــل کردن لبخندهای همـــکلاسی

    در یک نگاه ســاده حتی، یادمان رفت

    راه فــــرار از عشـــق های زنـــگ اول

    آن لحظه های بی کلک را یادمان رفت

    آن روز ها را، آن قدر شوخـی گرفتیم

    جدیت تصمیم کبــــــــری یادمان رفت

    شعر خدای مهربان راحفظ کردیــــــم

    یادش به خیر اما شاید . . . . .

    خدا را هم یادمان رفت
    …………….

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ ۰۰:۱۷:

    اینم قشنگ بود و پر از نوستالژی !

    [پاسخ]

  9. راستی الان جوجو اومد اینجا و واسم یه نقاشی آورد یه طرح از خدا کشیده با ذهنیاتش و یه عکس از شیطان و شیطان رو شبیه عدد ۳ می دونه و درون خدای مصورش یه نوزادی کشیده که به قول خودش هی متولد میشه ذهنیاتش واسم جالب بود گفتم برا تو هم بذارم…

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ ۰۰:۱۸:

    ای بابا !
    این پسره چرا دست از سرت ور نمی داره؟!
    خیلی وقت بود نبود نه ؟!
    کاش عکسشو نشون می دادی
    خب هر چی باشه به تو رفته دا !

    [پاسخ]

  10. سپید که می شوم…پر می شوم از صدای خنک و آبی آب …و پنجره!…تنها ترجمان لحظه های بیقراری ام میشود….همان روزن همیشه

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ ۰۰:۲۰:

    امیدورام تنها ترجمان لحظه های بی قراریت همیشه باز باز باشد

    [پاسخ]

  11. دیشب تو خوابم به ماه رسیده بودم…شاید منم یه تیکه از ماه شدم…شاید منم خواب شدم…

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ ۰۰:۲۱:

    خب یه تیکه از ماه که هستی ! اما خواب نشو ! همه در خوابیم ولی بر خواب نه !

    [پاسخ]

  12. خدای من مهربون ترین خداهاس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    خیلی خوب بود!
    میدونی؟!

    خدای من لحظه ای نگاهشو ازم برنمیگردونه. همش نگرانمه. مبدا سر به هوا راه برم و زمین بخورم. خدای من خیلی خداس!

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ ۲۳:۲۳:

    مواظب خودتو خدات باش رفیق !

    [پاسخ]

  13. یادش بخیر… خدا… دیدیش سلام من رو هم بهش برسون!

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ ۲۳:۲۵:

    به خدا گفتم !
    خندید و گفت ای … من همیشه با شماها هستم

    [پاسخ]

    مینا پاسخ در تاريخ اسفند ۱م, ۱۳۸۸ ۱۱:۲۴:

    لابد شوخی کرده! آخه خدا هم این روزا با من سر مزاح داره!

    [پاسخ]

  14. به به آخرش یه قطعه شعر یادم اومد
    تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی
    همتی کن و بگو که ماهی ها حوضشان بی آب است ……
    یاد بگیرید از من یه ماه بزرگتره

    [پاسخ]

    آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸ ۲۳:۲۵:

    جمله آخرت اونوقت یعنی چی ؟
    کی ازت یه ماه بزرگ تره؟

    [پاسخ]

  15. من گیر ندم راضی میشین ؟!

    [پاسخ]

  16. من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید
    خدا گفت : نه
    آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی

    من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد
    خدا گفت : نه
    روح تو کامل است . بدن تو موقتی است

    من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد
    خدا گفت : نه
    شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است

    من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد
    خدا گفت : نه
    من به تو برکت می دهم ، خوشبختی به خودت بستگی دارد

    من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد
    خدا گفت : نه
    درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد

    من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد
    خدا گفت : نه
    تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی

    من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید
    خدا گفت : نه
    من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری

    من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم
    خدا گفت : … سرانجام مطلب را گرفتی

    [پاسخ]

نوشتن نظر