اوهام!
By آوای سکوت On بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸
نمی دانم چند روز یا چند ماه از گمشدن زنم ، مرضیه می گذشت . در این مدت هر شب صدای ناله و ضجه ای از ته
باغ یه گوش می رسید . اوایل فکر می کردم صدای زوزه های شهوت آمیز سگ های ولگردیست که با جفتشان ادای
آدم ها را در می آورند . اما این اواخر هر چه بیشتر دقت می کردم بیشتر به ناله بودن صدا تا زوزه یک سگ پی می
بردم .
روزها می خوابیدم و شب ها با تفنگ و فانوسم توی باغ دنباله ناله ها بودم .
مشغول خواندن کتاب نقاشی که روی قلمدان نقاشی می کرد بودم که مثل هر شب صدای ناله بلند شد . ولی این شب
سوزناک تر از شب های قبل بود . کتاب را گوشه ای انداختم . پالتوی خاکستریم را که بوی گندی می داد روی شانه ام
انداختم. فانوس را پر نفت کردم تفنگ را برداشتم .راه افتادم. شب های باغ سیاهی مطلق بود . گویی اصلا آن قسمت از
آسمان که باغ زیرش هست ستاره ای وجود ندارد !
همیشه زیر لبم کلماتی زمزمه می کردم تا تاریکی باغ نفسم را نگیرد . قدمهایم روی سنگهای سرد باغ خواب شیرین شب
باغ را که با ناله های زنم و زوزه های سگ های ولگرد بر هم زده شده بود خراش می داد .
هر شب یک مسیر را می رفتم و تا نزدیکی های سحر بیرون می ماندم می گشتم اما منبع صدا را نمی یافتم .
چند ساعتی بود که می گشتم . صدای مردی را شنیدم که الاغش را هی هی کنان سمت من نزدیک می شود . ایستادم .
مردی قد کوتاه و چاق از الاغ سفیدی پیاده شد . نزدیک تر آمد . فانوس را بالا گرفتم تا قیافه اش را ببینم . مردی با کلاه
پشمی که کج روی سرش گذاشته بود با دندانهایی که ردیف جلویشان طلابود و زیر نور فانوس قشنگ می شد دید مقابلم
ایستاد . دستان گرد و زمختش را به هم مالید و طرفم دراز کرد :
- سلام آقا . شبتون بخیر . احوالتون خوبه آقا ؟
اینها را با لبخند تصنعی گفت به خیال اینکه من باورم شود .
سلامش را جواب دادم و پرسیدم که کیست و اینجا چه کار می کند ؟
- آقا سر زمینم بودم که دیدم نور چراغی اینورا هست ! آخه زمین من اون پایین باغ شما کنار دره است . گفتم خدایی
نکرده دزدی ولگردی اومده باغتون آقا . نگرانتون شدم و اومدم ببینم چه خبره آقا ؟
- نه شما نگران نباشید . من هر شب میام تو باغم قدم بزنم .
- قربونتون برم آقا . آخه این روزا ولگرد و هرزه کم نیست برا همین آدم فکرش هزار جا می ره .
همچنان فانوس را بالا گرفته بودم . تا قیافه مرد خپل را بهتر ببینم .
دست هایش را باز به هم مالید و بعد من من کنان گفت : آقا خیلی ببخشید می خواستم یه چیزی ازتون بخوام !
- بفرمایید امرتونو . من در خدمتم .
- آقا من سگ کی باشم که خدمتتون امری داشته باشم ! یه عرض کوچیکی داشتم . صُبا که از کنار باغتون رد می
شم علفای هرز رو می بینم که زیادی بلند شدن . خواستم ببینم می تونم زبون بسته هامو بیارم تو باغتون ول کنم هم این
علفهای هرزه از بین بره هم اون صاب مرده ها یه چیزی کوفت کنن ؟.آخه می دونین این نمک به حروما آفت باغ و
زمینن . توی خاک باغ شما رشد می کنن و از آب و کود استفاده می کنن آخر سر خودشون بزرگ میشن و نمی ذارن
اونی که باید بزرگ بشه کار خودشو بکنه …
صدای ناله ها قطع شده بود . صدای زوزه های سگ ها هم . دستم هم خسته شده بود . برای اینکه از سرم باز کنمش
گفتم عیبی ندارد می تواند حیواناتش را برای چرا بیاورد .
دست به سینه مقابلم خم شد و تشکر کرد .
روز بعدش با صدای گوسفندان آن مرد از خواب پریدم . زبان نفهم ها همه جا ریخته بودند حتی به کرتهایم که تازه سبز
شده بود رحم نکردند . می خواستم بروم و با چوب بزنمشان اما چندشم شد . از دیدنشان . از دیدن فضولات چسسبیده به
پشمشان .آمدم و دوباره خوابیدم .
چند شب گذشت و باز صدای ناله ها آمد . کتاب نقاش را گوشه ای گذاشتم . فانوسم را پر نفت کردم و تفنگم را برداشتم .
پالتوی خاکستری ام را که بوی گندش هر روز بیشتر از قبل می شد روی شانه ام انداختم . و راهی شدم .
سمت غرب باغ رفتم . ناله ها با بادی که توی باغ می وزید دور و نزدیک می شد . سر در گمی ام را بیشتر می کرد .
بادشدت گرفت و نور فانوس به لرزه افتاد .
صدای مردی که الاغش را هی می داد نزدیک شد . همان مردی که کلاه پشمی اش را کج می گذاشت و دندانهای
ردیف جلویش از طلا بود نزدیک آمد . چون دیده بودمش دیگر فانوس را بالا نگرفتم . از الاغش پیاد شد و طرفم آمد .
- ای قربانت بشوم آقا ! شما تو این هوا چرا اومدید بیرون ؟ سرما می زنتتون .
گوشه های پالتو را نزدیک تر آوردم باد تنم را نزند .
ادامه داد : آقا تورو خدا اگه کاری دارید به نوکرتون بگید انجام میده ! کافیه شما فقط لب تر کنید آقا !
حالم از این آدمهایی بو قلمون صفت کثیف بهم می خورد که خودشان را حاضرند به هر شکل و رنگی در بیاورند اما
کارشان راه بیفتد .گفتم:
- شما خوب هستید ؟ چه عجب باز از این ورها ؟
- قربانتان بروم آقا . سر زمین بودم دیدم اینورا چراغی روشنه اومدم ببینم دزدی ولگردی نیومده باغتون ! آخه این
روزا زیاد شدن آقا ! نزدیک تر شدم دیدمتون نگرانتون شدم که چرا این وقت شب تو این هوا بیرونید ؟!
- گفتم که من هر شب میام پیاده روی !
چشمانش را گرد کرده بود و دستانش را در هم گره و به من نگاه می کرد .
گفتم اگر امری ندارید من بروم ؟
- ای آقا من سگ کی باشم که به شما جسارت بکنم . من خاک پای شمام آقا …. فقط یه چیزی آقا . اونروز که زبون
بسته هامو آورده بودم علفاتونو بخورند چند تا درخت دیدم که شاخه هاشون خشکیدن . می دونین آقا این حیف نونا
طورین که هم از آب و خاک و کود باغ شما استفاده می کنن هم از نور خورشید آسمون اما نه خودشون بزرگ میشن
و نه می ذارن بقیه رشد کنن.
می خواستم ببینم اجازه می دین اون شاخه های خشک ُ قطع کنم ؟ شبا که سر زمینم هستم ازشون آتیش درست می کنمو
به جون تون دعا می کنم .
سردی هوا و باد امانم را بریده بود .نمی توانستم آنجا سر پا بایستم و گفتم اشکالی ندارد . وگرنه می خواستم جریان
گوسفندهای کثیف و کرتم را هم بگویم .
فردا با صدای تبر چند نفر که داشتند درختانم را قطع می کردند از خواب پریدم . از پشت پرده پنجره نگاهشان کردم .
باهم شوخی های کثیف انجام می دادند و می خندیدند و با این کثافت کاریها دلشان را خوش می کردند . داشتند شاخه
های خشک و تر را با هم قطع می کردند خواستم بروم و سرشان داد بزنم اما در شأ ن خودم ندیدم که چشمم به چشمشان
بیفتد . رفتم و خوابیدم .
چند شب گذشت . هوا بارانی بود و سرد . باد هم توی باغی که حالا کم درخت بود جولان می داد و زوزه می کشید .
کتاب نقاش را دستم گرفتم بخوانم . چند صفحه همیشگی را خوانده بودم که باز صدای ناله ها بلند شد . خیلی سعی کردم
بی توجهی کنم . اما نمی دانم چرا احساس کردم ناله های آن شب سوزناک تر است . احساس کردم مرضیه در بند است
و الان گریه می کند . ناله هایش جگر آدم را کباب می کرد . کتاب را توی جیبم گذاشتم . پالتوی خاکستری ام را روی
شانه ام انداختم تفنگ و فانوس را برداشتم راه افتادم . باران و باد مدام پالتو را از روی شانه هایم تکان می دادند .
مجبور شدم تمام بپوشم . دکمه هایش را هم بستم . فانوس کم سو بود و لرزان . باران هم به فرمان باد هر لحظه از هر
سویی بر صورتم می زد . امشب دقیقا نمی دانستم کجا می روم . ناله و صدای زوزه سگ ها باهم قاطی شده بود . هوا
تاریک و سیاه بود . و فانوس من کم سو . می رفتم .
حس می کردم کسی یا کسانی دنبالم هستند . پشت سرم . بر میگشتم اما هیچ چیزی جز سیاهی دیده نمی شد. هیچ چیزی
برای زمزمه کردن به ذهنم نمی رسید . رعدو برق می زد ونوری لحظه ای که ته باغ را روشن و خاموش می کرد .
صدای شکستن شاخه ای آمد . سمتش چرخیدم . تفنگ را آن طرف گرفتم و گفتم : کی اونجاست ؟ اخطار دادم که من
تفنگ دارم و می توانم شلیک کنم . فقط صدای زوزه باد وسگ های ولگرد بود .
از پشت سر صدای قدم شنیدم . فانوس را گرفتم . نورش کمتر از آنی بود که نشان دهد کسی یا چیزی آنجا هست . راهم
را گم کرده بودم . صدای ناله و گریه با هم می آمدند . مرضیه در اذیت بود . کجا اما ؟ کجا؟
دیوانه وار هر سو می چرخیدم . هر طرف می دویدم اما باد و باران بازیم می دادند . مدام ناله و ضجه ها را از سویی
به گوشم می رساندند .
خنده چندش آوری از ته باغ آمد .خنده مردی که دستش را به کمرش گذاشته بود و به من میخندید .
اینطور احساس کردم . فریادی زدم و گلوله ای آن ته شلیک کردم . اما خنده ها قطع نشد . ناله ها هم سوزناک
تر شد . نقطه های درخشانی را در تاریکی در نزدیکیم می دیدم . فانوس کم سو شده بود و به درد نخور . شلیک کردم .
صدای زوزه سگهای ولگرد آمد . فکر کنم یکیشان را زده بودم . باران مستقیم به صورتم می زد . چشمانم نیمه باز
بودند . فانوس داشت خاموش می شد . نمی توانست در این هوا روشن بماند . خاموش شد . دورش انداختم . دستم را
مقابل صورتم گرفتم و ادامه دادم . خنده ضجه ناله زوزه ، این صدا ها دیوانه ام کردند . دستم را به درختی گیر دادم .
رفتم بالا . روی شاخه اش نشستم شاید امن ترین جا بود . تفنگم آماده شلیک بود . ناله ها ویرانم می کردند . مدام سیاهی
هایی را می دیدم که اینور و آنور می خزند و صدای شکستن شاخه های درخت که از هر طرف می آمد .
سردم بود . باران شدتش بیشتر شد .
رفتم به گذشته ها و به اینکه اینجا چکار می کنم ! هیچ چیزی یادم نبود از گذشته جز یک راه مه آلود در ذهنم .
مرضیه که بود ؟ زنم ؟! مگر من زن داشتم ؟ چه بلایی سرش آمد ؟ این ناله ها صدای اوست ؟ مالک این باغ من بودم
؟ آن مرد خپل واقعا هم سایه ام بود ؟ زمینش را ندیده بودم . اصلا نمی دانستم که آن دور و بر دره ای هست !
همه چیز برایم عین یک وهم بود . اوهامی ترسناک . چشمانم داشتند کاملا بسته می شدند . و خنده هایی که هر لحظه
بیشترو بلند تر و مشمئز کننده تر می شد .
مرد خپلی که کلاه پشمی اش را کج گذاشته بود و دندانهای ردیف جلویش از طلا بود تکه سنگی را در زمین فرو کرد
و با پشت بیل چند بار بر خاک زد و گفت : خداحافظ آقا !


فکر می کنم که مطمئنم به عجیب و غریب بودن و نامفهوم و گنگ بودن مطلبم ! البته شاید !
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۲۱:۱۷:
با این فکرات مواظب باش کسی ندزدتت:)
[پاسخ]
سلااااااااااااااااااااام کفین مشی ؟:D
(
نم نیه نتونستم داستانت رو بخونم گوخمالی بیزادا اوخشور حسش نیست بااااااااا
اولان به سن کجایی بااااااااااااااااا
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۲۱:۱۸:
علیک سلاااااااااااااااام یاشا کبلایی

با نه گوخمالیسی نم نجوردی فقط
اینجا تو فکر مردم
[پاسخ]
گنگ بود! ا این حرفت موافقم. ولی نامفهوم نبود. یه چندتا مفهوم قروقاطی بودن فقط! اونم میذارم به پای گم شدن زنت! آخه میدونم که خیلی دوسش داشتی! حق داری در نبودش قلمت به این روز بیافته D:
اگه از غلطای املاییش و انشاییش بگذریم: جالب بود، مثل همیشه. البته یکمی بهتر از همیشه.
دستت درست.
راستی به خاطر ناهاری که قراره بخری دستم رو به دعاست. نگران نباش
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۲۱:۲۱:
گنگ نبود نامفهومم نبود قروقاطیم نبود . اونی که می خواستم بگم گفتم . بستگی به خوندن شما داره ! پشت سر زنمم اینطور حرف نزن سروکلش پیدا میشه یه روزی میاد اونوقت برات گرون تموم میشه
آخه کدوم غلط املایی خانوم معلم ؟!
آره جون … یادته که تو سایت چی گفتی ؟ دور از جناب … آره انگاری واقعا هستیم . نه ؟!
[پاسخ]
mehrdad پاسخ در تاريخ بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۱۹:۰۴:
صابر اون حرف شوخی بود به دل نگیر …..
[پاسخ]
اون شکلک این بود ها
نه این:(
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۲۱:۲۱:
مهم نیست
[پاسخ]
آخیرده خوندم باااااااا . باشیم آریدی ،خنده ضجه ناله زوزه ، ای وایییییییییییی بسدی !!!!
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۲۱:۲۲:
آفرین دختر خوب !
دیدی تو می تونی !
زندگی پر از خنده ضجه ناله و زوزه است خودتو آماد کن !
[پاسخ]
چرا دات کام کردی وبلاگتو کلاسش بالاس ؟
[پاسخ]
mehrdad پاسخ در تاريخ بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۲۰:۴۶:
ای ول پند جدید یاد گرفتم…. وبلاگ کلاسش از وب سایت شخصی بالاتره….
نکنه فردا هم میخوان بگن که زیر شلواری کلاسش از شلوار بیشتره
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۲۱:۲۳:
مهرداد! مهرداد !مهرداد !
خودت فهمیدی دا چی گفتم !
[پاسخ]
mehrdad پاسخ در تاريخ بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۱۹:۰۶:
دروغ گفتم؟؟؟؟؟؟؟
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ ۲۱:۲۲:
تغییر محتوی دادم دا !
[پاسخ]
به به آ صابررررررررر
آللاه احسانی وی قبول السین
چوخ یاپیشدی
آرش دن نه خبر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آ بهنام نی نیییر ؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام یتیر
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۲۳:۵۰:
الیار به قول خودت خز کردیا!
بابا کامنت می دی لااقل به دهه فجر ربط داشته باشه !
[پاسخ]
الیار پاسخ در تاريخ بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۰۲:۲۳:
در یوم الله دهه فجر برای سلامتی ولایت فقیه یه کف مرتب بزنید
خوب شد صابر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۲۱:۵۴:
جوابتو توی میدون مسابقه بهت می دم !
[پاسخ]
الیار پاسخ در تاريخ بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ ۱۲:۰۴:
جواب رو از اینجا بدی راحت تر هست
تو میدون مسابقه نمی شه
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸ ۲۳:۰۲:
پس گوشتو بیار یه چند جمله بگم !
[پاسخ]
:$:$:$:$:$:-(:-o:$
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۲۳:۵۰:
چاکرتیم بن داش!
[پاسخ]
فوق العاده … هاریکا … چیز دیگه ای نمی تونم بگم …
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۲۳:۵۰:
واقعا واقعا ؟!!!
مرت نمی کنی ؟!
[پاسخ]
سلام
اولش بگم که داستانو ساعت دو شب تو تاریکی خوندم خیلی جالبتر شد!
یاد شبای باغ خودمون بخیر
یاد یه فیلمی که دیده بودم افتادم شبیه این بود البته یه کم!(اونجوری نگاه نکنین میدونم شمااصلا فیلم نمی بینی:D)فقط یاد اون افتادم دیگه!
انگاری شما دوست دارین خواننده رو درگیر کنین! هزار تا علامت سوال تو ذهنم درست شد:D
یعنی اون مرده چاق کشت قهرمان قصه رو ؟ صدایی هم در کار نبود دیگه همش توهم بود برای کشتن طرف؟حالا چرا همش اون کتاب رو میخوند؟پس اون یارو هم ادمیزاد نبوده دیگه جنی روحی بوده؟:D البته یه جورای دیگه هم برداشت کردما:D
اصلا چی میخواستین بگین؟نویسنده نباید خواننده رو اذیت کنه ها!
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۰۰:۱۲:
اولش دختر بچه ای مثه تو تا اونوقت چرا بیدار بود ؟
ثانیا ستاره یه بار دیگه بگی شبیه فیلم سرمو می کوفم دیفار !
ثالثا این ( ؟ ) خیلی چیز جالبیه کلی آدمو سر کار می ذاره و آخر سرم هیچ جا نمی رسونه !
رابعا جنی در کار نیست !
خامسا خوبی دا الان ؟!
[پاسخ]
سلام خوب نه پرفسور شدی خوشم اومد از حرفات تو قسمت نظرات
ولی خودمونیماخوب دورو برت پره دوسته ما که تنهاییم
دست راستت رو بکش رو سرمون خوب داستان باید از اول شروع کنم اونایی که نخوندم بخونم
ولی تو گروه سوم باشی ایشالا از این به بعد
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۰۰:۱۵:
مهتاب برو کامنتای قبلیتو توروخدا چک بکن ببین چند صد بار گفتی برم بخونم بیام اما نیومدی ؟
میگن !
کشتی منو سن !
پرفسورم خودتی بچه ها تو یونی بهم دکتر
در ضمن دیگه دیگه
[پاسخ]
مثل اینکه باورت شده سگی..کثیف بی اصل و نسب پاتو از بلاگم بکش بیرون .آخه چقدر بیکاری تن لش
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۷م, ۱۳۸۸ ۲۳:۴۸:
خب اولا سلام !
ثانیا نظرتو تایید کردم تا ببینی که همچینم بی اصل و نسب نیستم !
ثالثا کاش می گفتی شما صاحب کدوم وب پرطرفدار هستی که منم راهم افتاده بش ؟
رابعا انقد عصبانی نشو برات ضرر داره
خامسا خدارو شکر که لااقل تو تمیز و با اصل و نسبی و در ضمن بیکار تن لشم نیستی و شناسنامه اینام داری !
[پاسخ]
یاد فیلم افتادم
این اقا هم حرصم رو در آورد بی خاصیت
یه چیزی بگم ؟
بی شوخی یاد خودت افتادم این بی شوخی بود ازم ناراحت هم میشی بشو .
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۰۰:۱۸:
۱٫کدوم فیلم جونم ؟
۲٫بی خاصیت ؟! چرا رامین ؟!
۳٫یعنی من بی خاصیتم ؟ دستت درست رامین اشکل نداره . هر کسی به طریقی تو هم اینطوری
[پاسخ]
قمار باز پاسخ در تاريخ بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۱۳:۰۴:
۱-فیلم فیلم خاصی نیست
همون ژانر وحشت و اظطرات ژانر مورد علاقه مهرداد
۲-نمیدونم یه نوع یه آدم بی خاصیت از همون افراد به ظاهر روشنفکری که گاهی امقانه حق خودشون رو میدن به باد بی خیال و تارک دنیا میشن گاهی خودم شدیدا به این وضعیت در میام
نه بی خاصیت نیستی به نوعی تو رو با اون توصیفات جای شخصیت آقا دیدم آقا مردی لاغر موهای ژولیده و بلند ته ریش و بارانی نمیدونم چرا وقتی به شخصیت آقا نگاه کردم تو تو ذهنم تداعی شدی
بی خاصیتی رو قبول کن تو وجود همه مون وجئد داره من خودم رو استثنا نمیکنم ولی تو رو هم استثنا نمیکنم نمیخومام مثل بعضی از دوستان و فقط ظاهرا دوستی کنم من رکم به هر کسسی برسم انتقاد میکنم و انتقاد از خودم رو هم دوس دارم
بذار تلخ باشم تنها باشم و راستگو باشم .
باور کن تو همه داستانات تو همه متنهایی که یمنویسی گوشه از خودت رو داری من این رو یه نکته مثبت میبینم که تو خودت رو انکار نمیکنی .
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۲۱:۵۷:
رامین جان آخه نمی دونم چون این جملات رو از دهن من میشنوی چهره اون شخص من میشیم ! شاید ! نمی دونم حقی در میون هست یا نه ؟ تو به علف هرز یا شاخه های خشکیده بگی حق یا نه ؟
در ضمن باهات مخالفم در مورد بی خاصیتی ! بی خاصیتی رو به نظرم خوب و درست تعریف نمی کنی !
من عاشق تو ام پسر هیشکی ندونه خودت که می دونی جیگر !
در مورد جمله آخرتم بگم که شاید راست بگی !
[پاسخ]
این چی بود دیگه
اردیبهشتیا عجیبن نه اینقد !!!یکم هنگیدم
حالا چی شد ؟چرا فراموش شد ؟
مردک دندون طلا کی بود ؟ تو چرا موندی سر درخت ؟ تفنگ که داشتی میتونستی مردیکرو بکشی
و بیشتر دنبال صدا بری مگه نه ؟ ای
حس بودن ؟ یا واقعا اوهام بودن ؟
راستش جالب نبود
میشه گفت اینا اتفاقاتی جزو رمان میتونن باشن نه واسه توهمات شخصی !
شاید بهتره در آینده نه چندان دور یه رمان نویس شی !!!!
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۲۱:۵۸:
مهتاب خب کمی عطوفت داشته باش دا !
عجیب تر از اردیبهشتیا خودشونن
مرد دندون طلا همسایه آقاهه بود همسایه ای که نبود . اما همیشه بود .
همه سوالات جواب بدم ؟
[پاسخ]
سلام و عرض ادب
اول اینکه به عنوان خواننده لذت بردم اما این معنیش این نیس که نقد نمی کنم !
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۲۱:۵۹:
عرض ادب و سلام
متشکرم !
مشتاقانه منتظر بودم شما بخونین .
[پاسخ]
۱- من این داستان شما رو که خوندم دیشب توی تاریکی خونه, نصفه شب داشتم می رفتم آب بخورم, به نظرم میومد سایه های تاریکی دارن جلوی چشمم این ور اون ور میرن !
حالا نتیجه اینه که داستان از لحاظ تاثیرگذاری موفق بوده ..
۲- آخرداستان شوکه شدم .. یه کمی فکرکردم تا بتونم درک کنم چی شده !
۳- میدونین.. داستانتون باعث میشه آدم بهش فکر کنه حتی وقتی توی یه تاکسی مثلا داره میره بیرون .. این بالا توی کامنتا هیچکدوم از دوستان نگفته .. برای همین میگم .. داستانتون باعث میشه آدم به شخصیت ها, دلایل , حق داشتنشون واشتباهشون فکر کنه.. یا حتی همذات پنداری کنه .. خدمتتون عرض کنم که هر داستانی این جوری نمی کنه آدمو !
این از سه تا .. بقیه اش چون متفاوته توی یه کامنت دیگه می نویسم !
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۲۲:۰۰:
۱٫خب البته دختر بودنم
مزید بر علت هست دیگه 
۲٫خسته نباشین
۳٫واقعا ؟ راستکی ؟ خدارو شکر .
[پاسخ]
نسیم پاسخ در تاريخ بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ ۱۰:۳۸:
پاسخ شدید شماره یک : بله ؟! دختر بودن مگه چه ربطی داره ؟! .. حالا خوبه من فمنیست تشریف دارم ها! اون خندانکی که از گوشاش دو میزنه بیرون ! دختر بودن هیچ فرقی با پسر بودن نداره..ولی خب دیگه اوهام شما سرایت کرده بود!
[پاسخ]
خب می رسیم به این قسمت
۴- هیچ فکر کردین توی همه داستان هاتون خودتون حضور دارین ؟ همیشه شخصیت اول شمایین .. این می تونه دلایلی داشته باشه .. شاید به گفته دوستتون چون یه بخش از شخصیت خودتون رو می نویسین .. منم با این موافقم که جدا شما یه بخش از خودتون رو می نویسین ! هیچ فکر کردین یه داستان بنویسین که شخصیت اول تون یه اسم داشته و شما نباشین ؟ فکر کردین ؟ اگه بله .. چرا ننوشتین ؟ اگه نه .. چی باعث شده بهش فکر نکنین ؟
۵- توی اکثر داستان هاتون یه شخص وجود داره که آدم دلش می خواد اون خفه شه ! یا دیگه نباشه و مزاحمت ایجاد نکنه. البته اینجا یه بخش مهم از داستان بود .. چرا به نظرتون ؟ یکی مثل اون مادربزرگتون (اگه اشتباه نکنم) توی یکی از داستانهای قبلی یا همین مرد دندون طلا.. یه همچین کسی اطرافتون که نیس ؟ یا اینکه ممکنه از همچین کسایی خوشتون نیاد و اینو توی اکثر داستان هاتون نشون بدین ..
۶-یک نظر هم اینکه (البته جسارتا) به نظر من داستان شما هم شروع قوی داره هم پایانش عالیه فقط اون کلمه نمی دانم اول داستان آدم یاد این میندازه که یکی واقعا خواسته این داستان رو شروع کنه از یه جایی..
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۲۲:۱۱:
۴٫با این موافق نیستم که گوشه ای از خودمو نشون می دم . بیبین کم وبیش آدما شبیه همن . نمی دونم ولی من تا یکیو ببینم می تونم کم یا بیش خودمو مشترک با دنیای اون بدونم . حتی مسخره نکنین ولی شده بعضی وقتا دنیارو از دید یه سنگ لب جو تصور کنم . و هرچی به ذهنم می رسه ازون زاویه ازون بعد جلو چشام بیارم .
سوم شخص دوست ندارم . دوست دارم خودم راوی باشم . البته تا حالا سعی نکردم اما بنا به امرتون یه بار امتحان می کنم ببینم جواب می ده یا نه .
۵٫نه ببینین مامان بزرگ من اونجا بد نبود فقط دارای یه سری عقاید بود که برا خودش محترم و قابل اجرا بود اما برا من نه . من که دوس نداشتم خفه شه مامان بزرگم
اما این مرد کلاه پشمی دندون طلا . اینم یه چهره ای که من شخصا خوشم نمیاد مخصا وقتی می خنده اما باز نخواستم خفه شه . نمی دونم به نظرم بیشتر خاکستری می زنه تا سیاه و من آدمای خاکستریو هیچ وقت نمی کشم .
۶٫ بی دلیل نبود که ازتون درخواست کردم بخونین .
به خدا کلی سر جمله اول فکر کردم و دقیقا فرمایش شمارو هم قبول دارم . اما می خوام به یه چیزی اشاره کنم . فرض کنین اون نمی دونم من وسط داستان گفته بودم . یعنی زمانام این شکلین حال گذشته حال و آینده نزدیک که مردم (امیدوارم بتونم برسونم منظورمو )
من یه مطلبی رو شروع کردم بعد میرم گذشتشو میگم بعد میام همون لحظه رو یعنی همون زمونی که مطلبمو شروع کردمو میگم بعد میرم آینده !
۷٫ یک دنیا ازتون ممنونم . خیلی خیلی نظراتتون برام با ارزشند
[پاسخ]
نسیم پاسخ در تاريخ بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ ۱۰:۲۷:
درسته ..نظرتون رو قبول دارم .. این نوع بازی با زمان اتفاقا خیلی عالیه .. گذشته حال آینده .. خوبه ولی خب فعل جمله تون گذشته هست دیگه .. “چند روز یا چند ماه از گمشدن زنم ، مرضیه می گذشت ” اون (نمی دونم) اونجا یه جوری نشون میده این نوشته خواسته از یه جایی شروع بشه .. با یه کلمه ای که متعلق به داستان نیست
راستی خفه شه منظورم این نبود که بمیره .. یعنی حرف نزنه!
[پاسخ]
می بخشین البته از نقد های به قول شما بیجای من !
در کل اینکه لذت بردم .. حتی به نظرم پخته تر از قبلی ها بود ..
باز بگین من فقط گوش می کنم!
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۱۸م, ۱۳۸۸ ۲۲:۱۲:
همون ۷ قبلی
[پاسخ]
سلام
داستانت خیلی جالب بود. یه جورایی توی فضای همون داستانی که می خوندی بود. (نقاش قلمدان! احیانا داستان بوف کور نبود؟)
به هر حال نثر داستانت خیلی اسرار آمیز و به نظر من خیلی بهتر از قبلیها بود. جدا می گم.
به امید داستانهای بهتر.
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸ ۲۳:۳۷:
مرسی آیینه جان !
شدی عین آیینه سخنگو که زشتو خوشگل نشون میداد !
امیدوارم .
و به امید دوستانی که فراموش نمی شوند !
[پاسخ]
سلام دوست عزیز وبلاگ بسیار زیبایی داری
پیشنهاد می کنم از سایت دانلود موزیک ما هم دیدن کنید.سایت ما به روزترین آهنگهای ایرانی و خارجی را در اختیار شما قرار می دهد.
[گل]
در ضمن اگر علاقه به چت کردن دارید. به چتروم ما هم سر بزنید—–>>www.chatkhoneh.com
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸ ۲۲:۲۳:
علیک سلام !
حتما مزاحم می شم !
[پاسخ]
ای کاش کسی باشد که همه چیز را بتوان به او گفت
[پاسخ]
قمار باز پاسخ در تاريخ بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸ ۲۱:۴۶:
ای داد بچه ها بیاین
تو دیگه چت شده؟
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸ ۲۲:۲۴:
هارا بیاین سنده ؟!
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸ ۲۲:۲۴:
سردار ! به سن نیه ؟!
[پاسخ]
قبل اینکه آقاهه بره بالای درخت بقیه شو حدس زدم…مفهوم جالبی داره که میشه چندتا برداشت ازش کرد.راستی آدم یاد شب اول قبر میفته!!!
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸ ۲۲:۲۵:
احوال Dew ?!
بابا نوستراداموس ! خوب که مفهوماش گرفتی . والا من که ناحالا شب اول قبرو تجربه نکردم نمی دونم چه شکلیه پس اظهار نظر نمی کنم !
[پاسخ]
شب پایش را
در کفش روز کرده بود
و شانه های کوه
بقایای آفتاب را تشییع می کرد
تاریکی مبهمی
سبد خیالم را میبافت
اینهمه تماشاگر!
خاموش اما گویا
من در کجای این نظم
آشفتگی ام را جای دهم
اینهمه خاموشی
دیوار سکوتم را فرو می ریزد
اما فریادهای من
حتی
به اندازه هرزه علفی
بر دیوارهای سنگی نمی کند
ای شاهدان آسمانی!
سپیده دم فردا
گیسوان کودک آرزو
با مهربانی کدامین دست
شانه خواهد شد…
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸ ۲۲:۲۶:
زیبا بود ! زیبا !
[پاسخ]
تمام قصه دیوار زندگی من است/ من آرزوی روزنه را در عمقِ دخمه چشمانم به قتلگاهِ نگاهِ شهوتِ شب بردم/ من سقفِ کاذبِ زندانم/ و هیچگاه خیالِ آرامِ میله های عزیز را با داستانِ پوچِ رهایی بر هم نمی زنم
[پاسخ]
امشب تمام حوصله ام را
در یک کلام کوچک
در “تو”
خلاصه کردم:
ای کاش می شد
یک بار
تنها همین
یک بار
تکرار می شدی!
تکرار…
[پاسخ]
اینم شعری قیصر امین پوره.
گفتم یه چندتا متن بهت هدیه کنم خوشحالم که خوشت اومد…
شبهات مهتابی, ماهت همیشه روشن…
[پاسخ]
چه به تنهایی جانم همدم
چه غریبم چه غریب …
چه سزاوارترینم به سکوت
چه خموشم چه خموش …
چه ملولم من از این خاطره های خسته
[پاسخ]
شاید مطلب پرباری بود ولی من چیز زیادی ازش یاد نگرفتم!
ممنون
[پاسخ]
آوای سکوت پاسخ در تاريخ بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸ ۲۲:۲۷:
نیاز جان خوشحالم بعد مدتها منت گذاشتی اومدی !
فک می کردم از عالم مجازی رخت بر بسته ای !
[پاسخ]
از هجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب:
مرده ای را جان به رگ ها ریخت،
پا شد از جا در میان سایه و روشن،
بانگ زد بر من: مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده ؟
لیک پندار تو بیهوده است:
پیکر من مرگ را از خویش می راند .
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است .
من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم .
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم .
با خیالت می دهد پیوند تصویری
که قرارت را کند در رنگ خود نابود .
درد را با لذت آمیزد،
در تپش هایت فرو ریزد .
نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود .
***
مرده لب بر بسته بود .
چشم می لغزید بر یک طرح شوم .
می تراوید از تن من درد .
نغمه می آورد بر مغزم هجوم .
[پاسخ]
هست شب، یک شب دم کرده و خاک
رنگ رخ باخته است .
باد – نو باوه ی ابر – از بر کوه
سوی من تاخته است .
***
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا
هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده یی راهش را .
با تنش گرم،بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ -
به دل سوخته من ماند .
به تنم خسته، که می سوزد از هیبت تب ،
هست شب . آری شب
[پاسخ]
و این منم
گرفتار رهایی ها
و این منم می بینی، بیرون از هر زمان- جا مانده از خویش- تنیده با تو
و او….
و او تو نیستی ،می بینم- تو دیگر او نیستی
ساده بگویم تو دیگر نیستی
[پاسخ]
شب شکوه ستوه
مرا به باد سپردی
به بادهای غریب
سپردن آسان است
هنوز خاطره ها می جوند دل ها را
چو زخم های گرسنه
کسی نمی داند
تو هم نمی دانی
که پشت پنجره ی شب کسی ست سرگردان
[پاسخ]
جاده رفتن نیست
جاده مصدر نیست
جاده تکرار یک صیغه ی غربت بار است
جاده یعنی رفت
رفت
رفت
همین
[پاسخ]