love is this !(به این میگن عشق )
By آوای سکوت On بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸
کوئیز : تو به چی می گی ؟!


کوئیز : تو به چی می گی ؟!
شفافیه : بعضی وقتا بعضی چیزا می گم که نمی دونم چرا می گم ! و اینم جز هموناست . و هیچ دلیلی برا خودم
نتونستم بیارم که اینجا نذارمش !(قابل توجه نسیم و رامین ! که هی گیر دادین به من و شخصیتام !)
لحظات ناب نا هشیاری طبیعی !
گفت : خدای من پشت سقف نیست ! خدای من با من می خوابه ! برام قصه میگه و وقتی من خوابیدم میره سراغ کارای
خودش !
گفتم : همه خداها پشت سقفن ! بستگی داره سقفت از چی باشه ؟ پشتشو بتونی ببینی یا نه ؟ بخوای ببینی یا نه ؟
گفتم : خدای من همیشه با هامه خدای من با من نمی خوابه ! فقط حرفامو گوش می کنه !خدای من برام قصه نمی گه !
تا حالا نازم نکرده ! وقتی می خوابم رومو نمی پوشونه ! اون فقط به حرفام گوش می ده ، به دردام . وقتی می خوابم
باز بالا سرمه چون من تو خوابم حرف میزنم . خدای من مهربون ترین خداهاس !
گفت : تو خواب حرف نزن تا گوشای خدات درد نگیره !
گفتم : من تو خواب حرف نمی زنم !
گفتم : …

” خدایا به هر آنکه دوست میداری بیاموز که:
عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هرآنکه دوستتر میداری بچشان که:
دوست داشتن از عشق هم برتر است.”
دو ساعته نشستم پا سیستم ! دستم زیر چونه . به خدا هیچی نمیاد به ذهنم . این آرشم کشت منو . خدا به داد زنش برسه .
فرض کنید بهش میگه آرش جان پاشو برام چایی بیار !
بعد آرش اینارو میگه :
چایی ؟ واقعا ؟ جدی میگی ؟ چایی بیارم؟ عزیزم چه رنگی باشه ؟ با قند ؟ خرما بیارم ؟ زندگیم ، تو فنجون یا لیوان ؟
ها شکرم بریزم ؟ داغ می خوری یا سرد ؟ ….
بعد زنش گریه می کنه می گه خدایا این چه غلطی بود من کردم ؟!
الانم منم عین زنش ! گفتم آرش برام یه متن کوچولوی عشقولانه بینیویس !
هزارتا جمله میگه : ها برا کی می خوای ؟ برای چی ؟ جدا؟ بنویسم ؟حسشو دارم بنویسم ؟ واقعا ؟ ….
ای خدا بگم چی کارت نکنه پسر !

نمی دانم چند روز یا چند ماه از گمشدن زنم ، مرضیه می گذشت . در این مدت هر شب صدای ناله و ضجه ای از ته
باغ یه گوش می رسید . اوایل فکر می کردم صدای زوزه های شهوت آمیز سگ های ولگردیست که با جفتشان ادای
آدم ها را در می آورند . اما این اواخر هر چه بیشتر دقت می کردم بیشتر به ناله بودن صدا تا زوزه یک سگ پی می
بردم .
روزها می خوابیدم و شب ها با تفنگ و فانوسم توی باغ دنباله ناله ها بودم .
مشغول خواندن کتاب نقاشی که روی قلمدان نقاشی می کرد بودم که مثل هر شب صدای ناله بلند شد . ولی این شب
سوزناک تر از شب های قبل بود . کتاب را گوشه ای انداختم . پالتوی خاکستریم را که بوی گندی می داد روی شانه ام
انداختم. فانوس را پر نفت کردم تفنگ را برداشتم .راه افتادم. شب های باغ سیاهی مطلق بود . گویی اصلا آن قسمت از
آسمان که باغ زیرش هست ستاره ای وجود ندارد !
همیشه زیر لبم کلماتی زمزمه می کردم تا تاریکی باغ نفسم را نگیرد . قدمهایم روی سنگهای سرد باغ خواب شیرین شب
باغ را که با ناله های زنم و زوزه های سگ های ولگرد بر هم زده شده بود خراش می داد .