تنها در خانه !
By آوای سکوت On آذر ۲۰م, ۱۳۸۸مادرم برای آخرین بار بر می گردد و می گوید : مصطفی فهمیدی که چی
گفتم ! آروم بشین زود خریدامو بکنم بر گردم . باشه ؟
چشم ِخشک و رسمی تحویلش می دهم که واقعا این آخرین بار باشد
که این جملات را تکرار می کند .
نمی دانم چرا اینها یعنی خانواده ام فکر می کنند من بچه ام ؟ ۹ سال
داشتن دلیل خوبی است برای بچه بودن ؟ احمقانه است .
از حالا تقریبا تا ۳ ساعت تنها در خانه ام . خانه مان آپارتمانی در یک
مجتمع تقریبا بزرگ در شهری بزرگ و در دنیایی بزرگتر است .
عاشق تنهاییم . در تنهایی کارهایی می توانم بکنم که همیشه دوست
داشتم انجام دهم . سر یخچال بروم همه جارا بررسی کنم شکلاتهای
خواهرم شیرین را پیدا کنم دفتر خاطراتش را بخوانم سراغ لباسهای پدر
بروم و تنم کنم .سراغ ماهواره و کانالهایی که بابا وقتی همه خوابند نگاه
میکند بروم…

یا Game بزنم صدای اسپیکر را تا آخر بلند کنم . یا با
لباسهای راحتی توی خانه بگردم . اما نمی دانم حالا چرا حس هیچ کدام
را ندارم . دوست دارم روی مبل لم بدهم رو به پنجره و این آدمهایی که آن
پایین اینور آنور میدوند را دید بزنم و بهشان بخندم .
مبل را هل می دهم طرف پنجره بالکن . صدای کشیده شدنش روی
سرامیک تنم را جمع می کند . کمی مانده تا پنجره که زل میزنم بیرون .
بالکن روبرویی . باز خانم همسایه با تاپ و بی حجاب آمده بیرون ! میروم
پشت پرده قایم میشوم و نگاهش میکنم . خیلی دوستش دارم خیلی
زیباست . خوش به حال مهدی که همچین مادری دارد . همه جا می
نشیند و پز زیبایی مادرش را می دهد که مامان من خیلی خوشگله .
احمق نمی داند وقتی که نیست بچه های مجتمع پشت سر مامانش
چیا می گویند .
رختهایشان را روی بند پهن می کند . خیلی سعی میکنم نگاهش نکنم
اما دست خودم نیست . یکبار روی همین کار یعنی دید زدن مامان مهدی
مامانم کلی تنبیهم کرد و تازه به بابا هم گفت . البته بابا خوب جواب
مامان را داد و برگشت گفت : خب حق داره بچه ! که روی همین حرف
یک هفته با هم قهر بودند . عالم مثلا بچگی هم عالمی ست برای
خودش کارهایی که بزرگتر ها همیشه در کله شان است به فکرت می
آید .زل زده ام به بالکن و آن تاپ خوشرنگ خانم همسایه که صدای زنگ
موبایل شیرین آمد . زود برمیگردم پشت سرم را با اضطراب می بینم . فکر
میکنم این دختره باز آمد ه چغلی مرا بکند و مثل اسمش خودش را هم
شیرین کند . اما ازش خبری نیست . گوشی خودش را جر میدهد .
دنبالش می گردم . روی میز اتاقش هست . خنگ خدا یادش رفته
گوشیش را ببرد .
روی صفحه کلمه عقشم افتاد . عقشم ! این عقشم دوست پسره
خواهرمه چند بار بیرون با هم دیدمشان اما یکبارم به مامان اینا نگفتم اما
این دختره دهن لق یکبار که دختر خاله ام را می بوسیدم دیده بود و زودی
گذاشته بود کف دست مامان !
برمی گردم .سمت بالکن . اما خانم همسایه رفته . و تنها تفریح من هم
پر شد . فکری به ذهنم می رسد . همه می گویند صدای من و شیرین
مو نمی زند . می دوم سراغ موبایل شیرین . بهترین فرصت برای انتقام از
اوست .
- الو بله !
صدای دوست پسرش می آید که عین صدای مرد ها کلفت است .
شیرین کش دار میگوید و ادامه می دهد : کجایی پس عزیزم ؟ دیدی چنتا
اس ام اس دادم ؟ ۱ ساعته هم زنگ میزنم . نگرانت شدم شیرینکم .
سعی میکنم حالم بهم نخورد از این اراجیف . و عین شیرین حرف بزنم .
من هم سلام را می کشم .و میگویم :
- عقش من خوبی ؟ عقش من کجایی دلم برات تنگ شده نمی دونی الان
داشتم به تو فکر می کردم .
- الهی قربون شیرینم برم . فداش بشم . منم دلم برات تنگ شده . الان
میام دم دانشگات بریم باهم ددر .
پسره گنده خجالت نمی کشد با این طرز حرف زدنش . جرقه ای در کله
ام می زند و باز افکار شیطانی .
- نه عقش جونم ! من امروز دانشگام نرفتم . خونم . آخه خونمون هیشکی
نیست من باید خونه می بودم . مامان خیلی حساسه که خونمون وقتی
هیشکی نیست یکی باشه تو خونه برا همین. آخه مامان و مصطفی جون !
رفتن مهمونی بابام که سرکاره شب میاد . منم خونه تنهام …
با خودم می گویم یا این پسره خیلی تعطیله یا اینکه پسر خیلی خوبیه .
۸۰۰ بار من تو خونه تنهام گفتم و عین بز فقط حرفامو گوش داد .
من من کنان گفت :
- کاش الان من و تو به هم محرم بودیم و می یومدم خونه تون !
تو دلم میگم خر خودتی !
ادامه میده
- حالا چطور شد ایم مصی سیریش هم با مامانت رفته ؟ ننشسته ور دلت ؟
عصبانیتم را نباید نشان بدهم .
- سیریش خودتی ! باباته . داداشه خودته ! به داداش گل من چرا توهین
میکنی ؟
- وا! توهین نکردم من ! خودت همیشه میگی مصی سیریش !
می زنم به سیم آخر .
- ببین عقشم .(اسمش را هم نمی دانم باید این کلمه چندش آور را تکرار
کنم .) محرم بودن یا نبودن یه بهونست . مهم اینه که من تورو دوست دارم و
تو هم منو . درسته ؟ البته منم کار خاصی ندارم .خونه تنهام . نمی دونمم
چیکار کنم تا شب . آخه تا شب تنهام خونه .
صدایش کمی می لرزد . فکر کنم از فرط خوشحالی .
- شیرینم !(مثلا دارد خر می کند) قندکم ! واقعا می تونم بیام خونتون ؟
فقط ببینمتو برم ؟ آخه دلم برات یه ذره شده !
نمی دانم این بزرگترها چرا انقدر دروغ می گویند . یکی نیست به این
پسره بگوید که الاغ جان مگر شما دیروز دست به دست تو ی پارک باهم
قدم نمی زدید ؟ لااقل من خودم که دو ساعت پشت درخت ها با شما
می آمدم !.
- خب عقشم کی میای ؟
- چی گفتی ؟ شوخی میکنی ؟ آخه تو همیشه می گفتی بمیری هم
همچین کاری نمی کنی ؟
- چه کاری مثلا ؟ مگه قراره بیای غلط ملطی بکنی ها پدر سوخته ؟
- نه عزیزم ! من همچین غلطی نمیکنم . منظوریم نداشتم . گفتم که فقط
میام روی ماهتو ببینمو برم .
آره جان خودت .
- مطمئن دیگه آره؟ خب ببین من میرم یه دوشی بگیرم . تو هم دوساعت
بعد بیا . باشه ؟ اول اون پایین یه زنگی بزن بهم . اگه موقعیت اکی بود درُ وا
می کنم بیای تو . می شناسی که خونمونو ؟ طبقه ۷ واحد D.
پسر بدبخت بیچاره نفهمید چطور خداحافظی کرد.
زود به مامانم زنگ زدم که کی می آید ؟ او هم گفت یکی دو ساعته .
فقط خدا خدا می کردم مامان زود بیاید و شیرین هم دیر .
کار خیلی بیرحمانه ای می کردم اما این فقط گوشه ای از انتقام من از
شیرین خانم بود .
مامان آمد .
دستش کلی خرت و پرت بود . کمکش کردم تا آشپزخانه ببردشان .
بعد رفتم بالکن پایین را دید بزنم . گوشی شیرین را هم سایلنت کردم و
منتظر ماندم .
گوشی زنگ خورد .
- الو شیرینم . من پایینم عسلم . چیکار کنم ؟
با صدای آرام گفتم : ببین . من درو وا می کنم بیا بالا زود. فقط اومدی
آپارتمانمون زود بیا تو و درو ببند برو اتاق من . اولین اتاق وقتی میای تو
سمت چپ.
باشه عزیز دلم گفت و قطع کرد .
آشپزخانه مان طوری بود که وقتی کسی می آمد تو دیده نمی شد و
اتاق شیرین هم اولین اتاق نزدیک در ورودی بود .
یواشکی در را نصفه باز گذاشتم . پریدم پشت کاناپه قایم شدم . در
آهسته باز شد و دماغ پسره اولین چیزی بود که داخل شد .
کفشهایش را در آورد و سریع داخل اتاق شیرین شد .
هم ترس داشتم هم شیطنت . پاورچین پاورچین رفتم آشپزخانه .
صدایم را لرزندام .
آرام گفتم : مامان مامان یه آقایی اومد رفت اتاق شیرین !
مادرم نگاهم کردو گفتی چی می گی بچه ؟ کی اومده؟
-همین الان . درو وا کرد رفت یکراست اتاق شیرین .
مادر با ترس چاقوی بزگ را برداشت و طرف اتاق رفت . من هم
چسبیده به او .
پسره داشت توی اتاق راه میرفت . تا مادرم را ازدور دید عین جن زده ها از
اتاق بیرون دوید . روی سرامیک سر خورد و محکم با صورت به دیوار
خورد . دقیقا عین گربه ها . زود بلند شد و همان طور از پله ها پایین
رفت .
مامان جیغ می زد و من هم از خنده روده بر شده بودم . خوشبختانه از
چشمانم اشک آمد که مادرم فکر کرد گریه میکنم .
از بالا دیدم که طفلک احمق چطور عین باد از مجتمع خارج شد .



سلام
صابر اولا مطلبت خوبه راستی شیطون موضوعت خیلی باحال بود…. فکر کردنش مو رو به تن آدم سیخ میکنه که دوست آدم یه همچین داداش وروجکی داشته باشه. اماخدائیش بچه ۹ ساله خوب میتونه عشقم رو بخونه روی گوشی یا حدس کانال های دیده شده بابا رو بزنه، یا بره دفتر خاطرات خواهرش رو بخونه.
به نظرم خوب نوشتی اما یه جوریه….
نمیدونم اما واسه بهتر نوشتن بهتره معماری داخلی یک چند تا آپارتمان رو ببینی
___________________________________________________________
مهرداد جان خوب بخون . عشق نه عقش .
ثانیا آپارتمانی م که گفتی یعنی چی اونوقت ؟
[پاسخ]
ای جان ای جان
خوش به حالمان کردی پسر
به نظر منم جالب بود به خصوص این نامردی خواهر بزرگا هر کاری بکنی براشون بازم ما نامرد میشیم بشکنه این دست که نمک نداره.
خلاصه راس میگه این معماری داخلی رو اشتباهی رفتی آشپزخونه همیشه نزدیک در ورودی هستش نه اتاق خواب
راستی ماجرای بعد اومدن خواهر رو ننوشتی حیف شد .
___________________________________________
ای بابا !
بابا شما معماری یا من ؟
هست آپارتمان همچینی هست به خدا . ببین وارد که می شی سمت راست یکی از اتاق خواباته . مستقیم نشمین سمت چپ نشیمن که می شه سمت راست وردی آشپزخونه . یعنی اصلا دیده نمی شه در ورودی از آشپزخونه .
حللله ؟!
[پاسخ]
اینو هم بخون
به نظرم بی ربط به این پست نیست
http://tinak.blogfa.com/post-3.aspx
[پاسخ]
ها ها… ردیف بود دمت گرم… فکر کنم یه بار امتحان کنم.
مجسم کن قیافه مهرداد وقتی بابای من میره تو اتاق D:
(_______________________________________
یعنی یوزارسیف باحالی لنگه نداری دا !
منم هستم باهات . هر گونه کمکی بخوای هستم
[پاسخ]
mehrdad پاسخ در تاريخ آذر ۲۱م, ۱۳۸۸ ۰۰:۴۰:
ولا یوسف جان اگه قراره من وزن کم کنم در اثر دویدن خوب دادش بیا با هم بریم پارکی جایی بدویم حالا چرا پدر دنبالم ایشون سن و سالی ازش گذشته.
باور نداری از صابر بپرس
اما اگه میخوای من مثل سوپر استار داستان صابر بخورم زمین تا تو از اون بالا بخندی ، بگو آرش جونو صدا کنم یک باحال زمین میخوره که نگو
سوما اقا اون فایل منو کی آماده میکنی….
[پاسخ]
مینا پاسخ در تاريخ آذر ۲۱م, ۱۳۸۸ ۱۵:۵۳:
مهرداد یه چیزی بهشون بگو داااااااااااااا. دارم حرصم میدن!
الحق که در حد همون پسربچه ۹ ساله هستن ! (آیکون یه مینا با اخم)
[پاسخ]
هییییییییییییییییییی! کجایی بچگی که یادت بخیر!
یاد شیطنتهای کودکیم افتادم… آخه منم دفتر خاطرات خواهرم رو زیاد کش میرفتم و میخوندم. آی حال میداد. D:
کاش الان بچه بودم. دلم گرفت!
صابر سوژه ات بانمک بودو جالب. فاز داد.
البته ضعیفتر از نوشته های قبلیت بود ولی روی هم رفته قوی نوشتی. (آرایه ی “متناقض نما” رو حال
کردی P: الان آرش میگه آرایه فقط آرایه تضاد بود نه چیز دیگه!)
همیشه شاد باشی (:
________________________________________
ضعیف تر از قبل ولی قوی !!!
خب من که نگرفتم !
همه ایشالا شاد باشن
آمیــــــــــن
[پاسخ]
مینا پاسخ در تاريخ آذر ۲۱م, ۱۳۸۸ ۱۵:۴۱:
یعنی اینهمه نو آی کیو!!!!
ببین خوب دقت کن… در این که نوشته ات قویه شکی نیست ولی نوشته های قبلیت قویتر از این بودن. پس این میشه ضعیفتر از قبلیا! اوکی می ؟
[پاسخ]
یوسف من تو رو خفه میکنننننننننننننننننننننننننننننننم (آیکون یه مینا که با وردنه داره دنبال یوسف میدوه)
_____________________________________
یوزارسیف پاشو بیا خونه ما !
بذار با اون وردنه هر جا می خواد بره !
قیافشونو تصور کن اون لحظه که باباتون میاد
[پاسخ]
مینا پاسخ در تاريخ آذر ۲۱م, ۱۳۸۸ ۱۵:۵۰:
به قول صابر: واح واح.
گاریشگانین گوهومی واری دی خبریمیز یخیدی!!!!
[پاسخ]
مینا پاسخ در تاريخ آذر ۲۱م, ۱۳۸۸ ۱۵:۵۱:
به قول صابر: واح واح
گاریشگانین گوهومی واری دی خبریمیز یخیدی!!!!
[پاسخ]
۱)از زمانی که “پیام کوتاه ” باز شده ، اولین باری ست که کامنت می گذارم(واقعا چه زمان درازی از دست داده ام و باید در جستجوی زمان از دست رفته باشم!)
۲)ببینید بچه ها راس می گه ! کسی که اول از همه دماغش وارد می شه ، حتی اگه آشپزخونه بغلش هم باشه نمی بینه که ، مستقیم می ره تو اتاق شیرین !
۳) باز هم راست می گه ! خونه های ویلایی اون طوی هستن که در جواب کامنت هاتون گفته . با وجود اینکه نیومده خونه ی ما ولی خوب توصیفش کرده!
_____________________________________________________
۱٫وای ! چه زمان نا کوتاهی ! مگر می شود برادر ؟!
۲٫آرش جون اون لحظه فقط یاد تو بودم !
۳٫آرش جان کجای داستانم به چادر اشاره کرده بودم ؟!
[پاسخ]
اولا یوسف جان اگه قراره من وزن کم کنم در اثر دویدن خوب دادش بیا با هم بریم پارکی جایی بدویم حالا چرا پدر دنبالم ایشون سن و سالی ازش گذشته.
باور نداری از صابر بپرس


اما اگه میخوای من مثل سوپر استار داستان صابر بخورم زمین تا تو از اون بالا بخندی ، بگو آرش جونو صدا کنم یک باحال زمین میخوره که نگو
سوما اقا اون فایل منو کی آماده میکنی….
صابر منم گفتم که کلا با توصیفت مخالفم چون خیلی ضعیفه
در آخر آرش جون صابر نگفت که تو رویاپردازی کنی :-”
________________________________________
اولا مهردادی من و یوزار بلایی سرت نمیاریم که فرصت دویدن پیدا کنی
ثانیا آرش موافقم . قربونش برم سر خود زمین خوره
ثالثا که بمن مربوط نیس:)
رابعا آقا اون حاشیه بود فقط باید یه علتی پیدا می شد که چرا مامانه پسره رو ندیده
آخرا آرش یعنی رویا ! رویا یعنی آرش ! ندیدی هی میگه من آنتونیو باندراسم
دماغم کوچیکه و خوشگلم و …از این حرفا ؟
[پاسخ]
مهرداد جان من خیال پردازی نکردم ، صابر زیادی توصیف کرده خونه ی ما رو ! (شکلککم در “پیام های کوتاه”)!
___________________________________
مهرداد دل این بچه رو نشکن !
طفلک فک می کنه به اون چنتا چوب و پارچه میگن خونه (منظورم چادرشونه) بذار تو همین توهم بمونه . اکی ؟
[پاسخ]
mehrdad پاسخ در تاريخ آذر ۲۱م, ۱۳۸۸ ۰۰:۳۹:
ارش :d
____
صابر
[پاسخ]
ای خدا نکشدت آوای سکوت!! یه خورده سکوت کن آبروی منو بردی!!
اومدم مچ طرفو بگیرم انقدر های و هو کردید که! یکی که یادش رفت تیک خصوصی رو بزنه! تو هم که اونجا هوار کشیدی من بودم من بودم!!D:
بی خیال. دیگه مهم نیست کی بوده!
من حالم خوبه! اگه می خوای خودکشی کنه برو راحت باش. من هنوز قصد مردن ندارم. (;
می بینی بالاخره این شکلها رو به هر زحمتی بود درست کردم!!
[پاسخ]
منظورم این بود که هر کی می خواد خودکشی کنه…!! (اشتباه شد!!)
[پاسخ]
خیلی خوب بود …روان نوشتی … موضوع داستان هم که عالی بود … در مورد آپارتمان هم من مورد خاصی ندیدم چون از این مدل خونه ها خیلی دیدم (حالا این که خیلی خوبه طراحی خونه آقای ص یادته؟؟؟ ) !!! تازه از بچه های این دور رو زمونه بعید نیست همچین کارایی !!! اگه سن پسر بچه رو ۷ ساله هم می نوشتی باورش چندان مشکل نبود… یاد شیطنت های دوران بچه گیم افتادم .
[پاسخ]
سلام صابر کف احوال ؟ صابر چی می گی چی و گفتم به کی ؟؟ توشمدی بااااااا . صابر یوسف رو گرفتن آخه توی گوگل نوشته یوسف مهر بازداشت شد یه ۶ روزام هست که ازش خبر ندارم اکثر بچه ها می گن بازداشته تو خبر داری یا نه ؟ فک کنم فیلم خودش باشه هاااااااااا تو یه جاسوسی کن ببین هاردا نینیر دنه رویا الدورجاخ بیلوی . یه چیز دیگه اگه یوسف بازداشته این یوزارسیف که بالا نظر گذاشته کیه المیا اله اودی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بلامسان اطلاعات کسب اله منه ده من اونون کون اونا وریم دا مرسییییییییییییییییی دا
اگه شماره خونشون رو داری بزنگ خونه شون یه اطلاعاتی بگیر بعد خصوصی بهم بگو دا بالام دی دا مرسی فدا سنه فعلا بای بای دا منتظرم هااااااااااااا هرچه سریع تر بهتر
[پاسخ]
سلام هم نام عزیز
مرسی که بهم سر زدین
بلاگ زیبایی دارین و مطالبتونم واقعا عالی بود
[پاسخ]
من اگه جای این شخصیت داستانت بودم یه کاری میکردم که شیرینه هم تو اتاق خودش باشه اون موقع بیشتر مزه میداد , اگه باباهه هم خونه می بود که خیلی باحال تر میشد
خیلی منتظر بودم قیافه شیرینه رو ببینم حیف شد
_____________________________
خب خدارو شکر که نیستی ! اونوقت شیرین زندگیشو از دست می داد . عین خیلی از دخترای بیچاره که بدست برادر یا پدر کدرالفکر شان کشته شدند .
[پاسخ]