کابوس هایم را هم دوست دارم!

By آوای سکوت On آذر ۲۸م, ۱۳۸۸

نفسم تند تر می زند . تکیه می دهم به دیوار  دستانم به لرزه افتاده اند . تیغ را محکم بین

انگشتانم گرفته ام و فکر می کنم به اینکه فقط یک لحظه است .

دست چپم را مشت می کنم . به طرف داخل بر می گردانمش . نگاهش می کنم . رگ های سبزم

نمایان می شوند هر چند نا آشکار . هنوز فرصت دارم برای برگشتن . اما نه … باید بروم .تیغ

را مماس بر شاهرگم می آورم . کمی فشار می دهم . قلبم تند تر و تندتر می شود . اشک هایم

سرازیر می شوند . بدنم داغ داغ است .

به آرامی و با عمق تیغ را روی رگم حرکت می دهم . خون سیاه قرمزم را می بینم .  بدنم به

یکباره سرد می شود . انگشتانم به تیغ قفل شده اند . پاهایم سست می شوند آرام پایین می آیم .

دنیا پر می شود از هاله و نسیم های خنکی که از هر سو می آیند . چشمانم خیس اند هنوز . و

بدنم سردتر .

نمی دانم کجای خودکشی جرات می خواهد ؟ همه چیز بند است به یک لحظه . تصمیم که چیز

مهمی نیست همه تصمیم دارند خودشان را مثلا خلاص کنند اما عمل همیشه چیز دیگری بوده .

خودکشی کار خیلی راحتی است به راحتی کشیدن یک سانتی متر تیغ روی شاهرگ . سخت

دیدن چشمان اشک آلود برادرت ، خواهرت ، مادرت و پدرت است .

دیدن ناراحتی برادرم خواهرم پدرم و مادرم برای من از صد بار زنده گی غیر ارادی سخت تر

است و غیر تحمل !

من زندگی می کنم . زنده گی خواهم کرد . شاید روزی روزگاری طوری شود که من هم بگویم

دنیایی دارم .

روزی می رسد قطعا خواهد رسید که خواهم رفت . بی یقین . تنها . با یک عالمه خاطره و

کابوس . کابوس هایم را هم دوست دارم . برای گریه کردن بهشان نیاز دارم . برای فهم شادی

هایم برای درک خنده و برای حس خوشی .

روزی می رسد که بی پروا بزنم زیر گریه فارغ از هر گونه مراعات یا ترسی .

آنروز شاید نزدیک نباشد شاید دور باشد اما به هر حال به آن می رسم .

مژده نوشت : ان شاء ا… یوسف هم همین روزها به خانه برمی گردد . خدارا شکر .

آخر نوشت : چند روزی نخواهم بود . عین بزرگتر ها شده ام کارو گرفتاری امانی نذاشته برای

زنده گی !

دوستتان دارم .همه تان را از آنی که منفورترینم پیشش تا آن که دوستم می داند .

(پست قبلیم زیاد حال نداد و بالاجبار سقطش کردم ! )

هرچه می خواهد دل تنگت بینیویس !

By آوای سکوت On آذر ۲۷م, ۱۳۸۸

چرت نوشت :

چرا گریم نمی گیره؟     مگه قلبه من از سنگه

خدایا من کجا میرم؟           کجای جاده دلتنگه

می خوام عاشق بشم              اما تب دنیا نمی ذاره

سر راه بهشت من           درخت سیب می کاره

اول نوشت : هر روز نزدیک تر از روز قبل به امتحانا می شم اما …

قرض نوشت : این جمله رو از آزالیا کش رفتم ” احساستو گذاشتی تو صندوقچه اونم گذاشتی رو طاقچه ” برا من که

مفهوم بود بییسیار

تبریک نوشت : جناب امیر خان سیریوس ایزدیواج جناب عالی با خانم محترمه تان را تبریک عرض می کنم .

امیدوارم همدیگرو خوشبخت کنین !(این امیر خان یه سال ازمون کوچولوتره !)

سوال نوشت : ایشالا خدا سایه همه عزیزاتونو از سرتون کم نکنه  ! اما اگه خدایی نکرده اتفاقی براشون بیفته آیا شما

اعتقادی به مسئله نگه داشتن یاد وخاطره آن اتفاق با یک سری اعمال ظاهری مثلا گذاشتن ریش ، گوش ندادن موزیک

، پوشیدن لباس مشکی … دارید یا نه ؟ (این سوال رو صرفا برای خانم صنم همکلاسی عزیزمان  -همانطور که گفته

بودم دایی عزیزشان را از دست داده اند – مطرح کردم . البته صنم می دونم مورد اولی (گذاشتن ریش) برای تو صادق

نیست اما اون دوتا هست ! )

عجز نوشت : بهنام – داداشم – که چهار سال ازم کوچیکتره دستامو گرفته و اجازه حرکت بهشون نمی ده . مظلومانه

بهش میگم اجازه میدی من کمی احساس قدرت کنم ؟ می پرسه چطوری ؟ میگم بذار دو تا کشیده بزنم ! و … من خیلی

بیرحمم و داداشم بهترین دادش کوچولوئه … البته بعضی وقتا !

خب اما آخرین پستم :

Read the rest of this entry »

هرز نوشت !

By آوای سکوت On آذر ۲۲م, ۱۳۸۸

آخر اول نوشت : ممنونم از همه شماها ! ریکاوری دارم می کنم . کلا به قول خودم

یه جورایی یه جور شدم اینروزا هوا هم به زور از گلومون پایین میره و میاد .

اما برا شب یلدا پست ویژه ای خواهم داشت . پستی متفاوت شاید . که فردا یا پس فردا

می ذارمش .

دلم گرفت ای دوست هوای گریه با من !

گرفتن ! گرفته شدن ! مسئله ی کم عجیبی نیست !

دلم گرفته برای دوستم یوسف که گرفته شده به جرم … !

امروز روز خوبی نبود به دلایل بسیاری ! چه خواندن بعضی بیانیه ها ! شنیدن بعضی

حرفها ! دیدن بعضی نوشته ها! و لمس بعضی نامردی ها!

امروز یک هفته است که یوسف نیست ! یوسف مهر ! آن استرسش برای برگزاری جلسه

هنوز یادم هست . حرفهایش . بی مزگیهایش و دوستانش .

هیچ حسی در من نیست جز حس یک گیاه هرزه !

انگیزه ای برای زنده گی هم نیست !

و نیرویی برای ماندن !

و دلیلی برای نرفتن !

تنها در خانه !

By آوای سکوت On آذر ۲۰م, ۱۳۸۸

مادرم برای آخرین بار بر می گردد و می گوید : مصطفی فهمیدی که چی

گفتم ! آروم بشین زود خریدامو بکنم بر گردم . باشه ؟

چشم ِخشک و رسمی تحویلش می دهم که واقعا این آخرین بار باشد

که این جملات را تکرار می کند .

نمی دانم چرا اینها یعنی خانواده ام فکر می کنند من بچه ام ؟ ۹ سال

داشتن دلیل خوبی است برای بچه بودن ؟ احمقانه است .

از حالا تقریبا تا ۳ ساعت تنها در خانه ام . خانه مان آپارتمانی در یک

مجتمع تقریبا بزرگ در شهری بزرگ و در دنیایی بزرگتر است .

عاشق تنهاییم . در تنهایی کارهایی می توانم بکنم که همیشه دوست

داشتم انجام دهم  . سر یخچال بروم همه جارا بررسی کنم شکلاتهای

خواهرم شیرین را پیدا کنم دفتر خاطراتش را بخوانم سراغ لباسهای پدر

بروم و تنم کنم .سراغ ماهواره و کانالهایی که بابا وقتی همه خوابند نگاه

میکند بروم…

خنمشد

Read the rest of this entry »

بعضی وقت ها …

By آوای سکوت On آذر ۹م, ۱۳۸۸

همین ابتدا از یه جور بودن مطلبم عذر می خواهم :

و باز همان جمله کلیشه ای همیشگی ( مثل همیشه سیگار پلاسیده

ول شده روی میز را که نصف بیشتر توتون هایش ریخته اند را بین دو

انگشت گرفته و شروع می کنم به تایپ)

یکهو نوشت : بعضی چیزها به مزاجم سازگار نیست مثل کوفته ی

مامان !

penseur

بعضی وقتاها می شود که می مانی در خودت در چیزی که با آن

مواجهی نمی دانی بهترین یا تنها ترین راه برای حل این مسئله چیست

! و همانطور می مانی تا ….

بعضی وقت ها می شود عاشق بشوی ! عاشق یک آدم یک غیر آدم .

هم جنس خودت باشد حرف در می آورند پشت سرت و هم جنس

خودت هم نباشد باز حرف در می آورند پشت سرت . بهتر است عاشق

آدم جماعت نشوی که رسوایی دارد با خود !

Read the rest of this entry »