کابوس سرنوشت
By آوای سکوت On آبان ۲۰م, ۱۳۸۸
قیافه اش بیشتر از ۳۰سال نشان می داد اما تنها ۲۲ سال داشت . حتی
آرایش غلیظش هم نمی توانست این حقیقت را آشکار کند .
روسری کوچکش را سرش کرد و از اتاقی که زیر پله های یک حیاط
کوچک بود بیرون آمد .
زن مسنی که گوشه حیاط زیر آفتاب نشسته بود با دیدن دخترک صدایش
را بالا برد و گفت : بازم کدوم گوری می ری ؟ بازم میری بغل اینو اون ؟
ای خاک بر اون سرت الهی خبر مرگتو برام بیارن برو گمشو که آخرین
باری باشه قیافه تو می بینم …
دخترک تمام حرفهای پیرزن را با لبخند تلخی جواب داد و از خانه خارج
شد .
کنار خیابان ایستاد . ماشین ها یکی یکی از پی هم با بوق و چراغ به
استقبالش می رفتند .اما دخترک دیگر آن دختر چند سال پیش نبود که
سوار هر ماشینی می شد . حالا او آدم شناس متبحری شده بود دنبال
کسانی می گشت که به اصطلاح سرشان به تنشان می ارزید و حق او
را ادا می کردند .
ماشین مدل بالایی آمد . بوق زد . دخترک با دستش اشاره داد . ماشین
ایستاد و او سوار شد . لحظه های اول همیشه با کمی دلهره برایش
همراه بود . تا بعد اینکه چند دقیقه می گذشت و می رفتند سر اصل
مطلب و اوضاع مثل همیشه می شد . راننده صدای موزیک را کم کرد .
گفت : سلام خانوم ! احوال خانوم خوشگله … خوبی خوشی ؟
دخترک با لبخند تصنعی جواب داد : چه آقای با ادبی !
و نگاهش بیرون بود . و در خودش .
دخترک به همراه آن زن مسن که مادرش بود زندگی می کرد . پدرش
وقتی بچه بود از دنیا رفته بود . و تنها برادرش را هم ۵ سال قبل اعدام
کرده بودند . و از آن زمان مجبور بود که مخارج زندگی خود را تامین کند .
۱۷سال بیشتر نداشت که مجبور شد در کارگاهی کار کند که همیشه
خودش را زیر نگاه سنگین و مشمئز کننده صاحب کارگاه احساس می
کرد . آن زمان خیلی بچه بود . حتی فکرش را هم نکرد که صاحب کارش
چرا تنها ازاو درخواست کرد که روز جمعه هم سر کار بیاید . و آن ظهر
سیاه جمعه که به کابوس زندگیش تبدیل شد . لحظه ای که زیر تن کثیف
و کرم زده صاحب کارش تقلا می کرد و فریاد می زد . اما او که همه را
خوب می دانست دیگر فهمید که خوبی وجود ندارد . صاحب کارش مبادا
اینکه حرفی به سایرین بزند مقداری به او پول داد و از کار اخراجش کرد .
دخترک چند هفته ای گوشه خانه نشست و فقط گریه کرد . به حال
خودش مادر پیر و مریضش و به خدایی که او را از یاد برده بود . تصمیم
گرفت خودکشی کند . لباسش را تنش کرد و بیرون زد .
باران می بارید و دخترک زیر باران پیاده راه می رفت . ماشینی آمد و
کنارش ایستاد و به او گفت که سوار شود . همیشه پیش خودش هزاران
بار قسم خورده بود که آن لحظه ندانست چطور سوار آن ماشین شد . آن
هم صندلی جلو .

راننده اول کمی حرف زد و بعد آرام دستش را روی پای دخترک گذاشت .
اما دخترک پایش را کمی عقب کشید . اما راننده ول کن نبود . کم کم
دخترک احوالش عوض شد . حس عجیبی به او دست داد . حس یک نوع
انتقام . انتقام از زندگی و جامعه اش . در مقابل راننده هیچ مقاومتی نکرد
. پایان کار مرد پولی به دخترک داد . تعجب کرد و پرسید : این پول برای
چیه ؟! مرد خنده اش گرفت و پول را جیب مانتو ی دخترک گذاشت و
گفت : کمی به خودت برس . اینم شماره منه . هر وقت زنگ بزنی میام
خدمتت !
آن شب دست پر برگشت خانه . چند کیلو میوه و گوشت . مادر پیرش
وقتی دید خوشحال شد و گفت : اینارو از کجا آوردی؟ و دخترک گفت که
کار پیدا کرده و مقداری از حقوقش را پیشا پیش گرفته . این راحت ترین و
بهترین دروغی بود که در عمرش گفته بود .
از آن روز دخترک کارش را پیدا کرده بود . خودش را طوری آرایش می کرد
که از سایرین متمایز شود . و این طور خرج زندگیشان را تامین می کرد .
و حالا که به قول خودش در کارش استادی شده بود .
با صدای راننده اتومبیل مدل بالا به خودش آمد که از او پرسید :
- خانوم خوشگله نفرمودن که چقدر بهمون افتخار می دن ؟ افتخار
اینکه شب با هم باشیمو بهمون می دن یا نه ؟
و دخترک با تکان دادن سر که به معنی موافقت بود جوابش را داد .

توضیح نوشت : خیلی می خواستم تو این داستان مانور زیادی بدم اما
بنا به دلایلی نمی شد و نمی تونستم .
خیلی وقت بود که می خواستم درباره این موضوع بنویسم . از اونروزی
که اون خانوم و دخترشو با هم کنار خیابون دیدم . خانمی که بعد از
خودکشی شوهرش راهش را اینگونه انتخاب کرد . و یا به راهی رفت
که برایش انتخاب شد . بیشتر دلم برای آن دخترک سوخت که شاید
مجبور بود آن راه را ادامه دهد .
شاید او هم مثل دخترک قصه من توسط سرنوشت به این راه کشیده
شد .


ای ول یه موضوع داغ اما کلیشه ای تو کشور ما و در هر جا….
خیلی خوب نوشتی اما کاش اون مانوراتو میدادی….
راستی صابر یه توصیه زیاد ترحم نکن….
گاهی باز سرنوشت آدم را مجبور می کند که در وقت اضافه مبارزه با سرنوشت مجبور به تجارت
تن شود….
نیاز کلمه ای است که هر کس را مجبور به هر کاری میکند، نیاز من رو مجبور کرد که چند ترم اول دانشگاه رو
کار کنم و کلی عقب بیفتم، نیاز تو رو مجبور که کار کنی و ما بشیم مثل هم( البته بحث ضریب هوشی من هم وسطه
من زیادی خنگم)
و نیاز اون دخترک رو مجبور که بعد اینکه اولین بار مورد تجاوز قرار گرفت شروع به تن فروشی کرد؟ شاید این جملم اشتباه باشه اما برداشتم اینه من
______________________________________________________________
نیاز ؟! نه فکر نمی کنم توجیه خوبی باشه . البته نوع و درجه نیازم فرق داره . که اگه بریم سطوح بالاتر میشه گفت حق با توئه
. در ضمن مهرداد خداروشکر کامنتتو زودی تموم کردی . می ترسیدم بعضی جملات رو با جمله ماقبل آخرت یه جورایی یه جور کنی
[پاسخ]
سلام دوست عزیز
و تنها برادرش را هم ۵ سال اعدام کرده بودند
در این سطر یه پیش افتاده
این داستانت هم خوب بود ولی مثل اکثر داستانهای قبلیت زیادی سیاه بود واقعیت این طوری نیست که شما نوشتی
از جمعیت ۷۰ میلیونی ایران چند نفر رو میشناسی که اینطوری هستند ؟؟؟؟؟؟
ما باید برای خودمان سرنوشت بسازیم نه اینکه سعی کنیم در سرنوشت های دیگران جایی برای خودمان گدایی کنیم
ما باید سرنوشتمان را طوری طراحی کنیم که برای چند نفر دیگر هم تو سرنوشتهامان جا داشته باشیم
ضمنا اگه این اتفاها نیافته که زندگی مفهوم نداره ما باید با سختی بزرگ بشیم مثل طلا و تو قران هم خدا میفرماید:و لنبلونکم بشیء من الخوف والجوء و نقص من الاموال واللنفس والثمرات و بشر الصابرین
ترجمه : و شما را با ترس , گرسنگی , کم پولی , بچه دارنشدن یا از دست دادن فردی از خانواده یا پول و. دارایی به امتحان میکشیم و بشارت باد بر کسانیکه صبر میکنند
______________________________________________________________
سلام خدمت سردار عزیز !
توضیح : (جواب اولی زیاد ارضایم نکرد )
گفتی داستانم سیاه است . قبول . اما مهدی جان سیاه به چه می گویی ؟ به واقعیت های زندگی ؟ جامعه ؟ گفتی واقعیت این نیست ! برادرم جز اینست اگر نشانم ده . من با کمال میا حاضرم هر کجای این سرزمین بیایم و نشانم دهی که حقیقت چیست ! برادرم دیگر این چیزها این مسائل طوری نیستند که صدا و سیمای عالی مقام لاپوشانی کند و چیزی نگوید .
مهدی جان اگر خودت را جز این ۷۰ ملیون می دانسیتی نه سر آنها ! می دیدشان . می دیدی مادری که حاضر است برای تهیه یک کیلو گوشت ! (این تکه را از فیلم شاخص برادر ده نمکی عرض می کنم ) حاضر است تن خود را آبروی خود را به حراج بگذارد .
برادر گرامیم ! کمی هم بیرون بیا از آن دنیایی که همه چیز را خوب می بینی . بشارت های قران جای خود اما حقیقت چیز دیگریست . خیلی خوشحالم که دردی نکشیده ای سختی ای ندیده ای که کمی از حرفهای مرا قبول یا درک کنی و خوشحال تر هم می شوم وقتی هیچ وقت در زندگی هیچ غم و دردی نداشته باشی . اما خواهش می کنم آنچه را که هست ببین . رد کردن آنچه که میبینی با عرض معذرت حماقت است و بس .
سرنوشت را هم گفتی . سردار جان سرنوشت جز راهی که من و تو می رویم چیز دیگری نیست . اما دیگر آن راه را که من انتخاب نمی کنم . راهی است در مقابلم بر حسب موقعیت و نیاز . که باید رفت .
حرف آخر : من از سرنوشت سایرین گدایی نمی کنم . کاری که من می کنم همدردی است . همین است که شما الان مهندس هستید و بنده هنوز نیمه راه . راهی که با هم آغاز کردیم . اما طی کردن راه مهم است . و راضی هستم به این گدایی و باز هم گدای درد سایرین خواهم بود . چون شتر مرغ بودن را دوست ندارم .
[پاسخ]
خوبی اولا بگم خخوب بود ولی این داستان رو خیلی جا ها خوندم اینم نباشه یه چیزی شبیه این بهتره این رو بگم نمیخوام چشمام رو ببندم روی این دنیا سردار میپرسه چند نفر اینجوریه من میگم هستن .
فقر یعنی نبود تحصیلات نبود خیلی چیزا یعنی خلاف یعنی اعدام یعنی هر چیزی میتونه بشه ولی اینجا مسله صبر نیستش مسله اینه که آیا کسی نیست مرا یاری کند؟واقعا ما که نفس میکشیم و اینقدر نق میزنیم اینا رو میبینیم آیا فقط بلدیم به این آدما انگ بزنیم فقط بلدیم اینا رو ننگ بدونیم؟
کجاس مردونگی و جوانمردی که همیشه ازش دم میزنیم چرا؟و خیلی چیزای دیگه حوصله ندارم بنویسم .
راتستی قالب اشکال داره
فونتها بعضی جاها رنگاشون هماهنگی نداره دیده نمیشه ادیتور نظرات از کادر زده بیرون سمت راست
مرورگر من فایر فاکس هستش .
______________________________________________________________
رامین جان . اولا ممنوم بابت ایرادی که گفتی . متاسفانه سایت جز با فایر فاکس بالا نمیاد .
ثانیا هر وقت میای خوشحالم می کنی . و خوشحال ترم می کنی وقتی کامنت می دی . کامنتی که مو لای درزش نمی ره .
همه اش عالی .
یاشیاسان کیشی
[پاسخ]
اصلا مهم نیست که سوژه تکراری هست ، کلیشه ای هست یا هر چی دیگه. درد توی جامعه هست. دوستانی که گفتن چند نفر این جوری هست ، یا اون دوستی که فورا شروع به آوردن آیه و نمی دونم چیو جی کردن ، باید بدونن ، کشور ما جوری نیست که سرنوشت مردم زیاد دست خودشون باشه. بچه های طلاقی که اولین تجربه شون رو با تجاوز شروع می کنن و بعد تو این راه می افتن. طرف حساب من کسایی نیستن که از کارشون لذت می برن. چون به من و تو هیچ ربطی نداره سبک زندگی و عیش و نوش مردم ، طرف حرف من ، قربانیان این مسائل هستن ، کسایی که تو هر هم آغوشی بارها میمیرن و زنده میشن. دوستان چشمتون رو باز کنین. توی جامعه ی ما فقرو فلاکت و تن فروشی ، کودک آزاری ، ظلم ، خفقان و … بیداد می کنه. محدودیت ، سرخوردگی و هزار تا چیز دیگه.
از داستانی که نوشتی ممنونم. آفرین
[پاسخ]
نسیم پاسخ در تاريخ آبان ۲۳م, ۱۳۸۸ ۱۸:۳۸:
حق با شماست باید چشم باز کرد و دید..
[پاسخ]
سلام….
متاسفم….!
متاسفم برای آنچه که جزئی از منظره تابلوی زندگی اجتماعی روزانه مارا شامل شده…
ولی سیاهی با کتمان ، سفیــد نخواهد شد…
..
راستی یک چیزی
من نمیدانم این آقای سردار که بالاتر گفته بودند
درکجای این سرزمین گربه شکل ساکنند
ولی متاسفانه در جای جای تهران
دخترکانی ازاین دست
زنانی دچاربه این سرنوشت ..
کم نیستند …نه ! نیستند…..
[پاسخ]
چی می شه گفت جز اینکه متاسفم؟ زن ها در طول تاریخ زیاد مظلوم واقع شدن.
_________________________________________________
خب اون ؟ برا چیه ؟!
آخه نسیم چه ربطی به زن داره ؟
این شرایطه که هر چیو تحمیل می کنه !
قبول داری ؟
[پاسخ]
نقل امروز و دیروز نیست این مسائل همیشه بوده بعد از این هم خواهد بود
از دست ما هم براشون کاری برنمیاد
[پاسخ]
راستی یادم رفتئ خواهاش یکشنبه اگه کلاس داری اون کتاب قمار باز من رو بیار .
تو و ناصر و مجید کشتین منو
[پاسخ]
کلیشه ای بود !!! حس خوندن بخش حوادث روزنامه رو داشت ! نه یک داستان !!! موضوعیه که کلی در موردش کتاب و داستان نوشته شده … در ضمن خیلی کلی نوشتی می تونستی داستان رو اختصاص بدی به همون روز جمعه …اما نگارش داستان خیلی خوب بود
______________________________________________________
می دونی با جی تو این دنیا نمی تونی چیزی پیدا کنی که کلیشه نباشه ! حتی زندگی من و تو . اما مهم نحوه اجرای من و توئه . مهم هدفی که من و تو داریم .
نمی دونم حتما از ضعف نوشته من بود که نتونسته حرفمو برسونه ! بعدشم گفتم که نمی تونستم زیاد مانور بدم .
[پاسخ]
تکه واقعیتی که نوشتی مو رو روی بدن آدم سیخ میکنه! ممنون از نگارش زیبات!و زیباترش کردی با این ترفند که بعضی جمله ها رو ادامه ندادی و با یه جمله توضیحی خزش نکردی و اجازه دادی که بقیه رو خواننده توی ذهنش ادامه بده که این کار تاثیرگذاری بیشتری رو روی خواننده میذاره.
در این که متنت عالی نوشته شده بود شکی نیست و یه موضوعی که دیگران نادیده گرفتند و من کامنتی در این باره نخوندم تصاویری بود که در متنت استفاده کردی! واقعا با این ترتیبی که گذاشتی یه کتاب میشه در موردشون نوشت. افرین به این هوش و سلیقه!
[پاسخ]
در مورد نظرات بقیه دوستان هم با اجازه یه اظهار نظر کنم: هر چند که موضوع به قول دوستان کلیشه ایه ولی موضوعیه که کل رو در بر داره! نمیشه از این کلیشه جدا شد! باید نوشت و به اطلاع اونایی رسوند که هنوز توی خوابن!
آقای سردار یه سوالی پرسیدی که از جمعیت ۷۰ میلیونی ایران چند نفر رو میشناسی که اینطوری هستند ؟؟؟؟؟؟
شما دیگه چرا؟! شما اگه خوب نیگا میکردین توی همون شهری که درس خوندین از ۷۰۰۰ نفر از اون ۷۰میلیون که شاید فقط میدیدین و اصلا نمیشناختینشون لااقلش باید یه ۷۰ نفری میدیدین! حالا لااقل گفتم تا شاید ادراکش آسونتر باشه! کسانی که فقط و فقط به خاطر اینکه خانواده شون نمیتونن هزینه تحصیل رو بدن و مجبوره خودش خرج موندن توی یه شهر غریب و هزینه سرسام آور دانشگاه آزاد رو تامین کنه، به این راه کشیده شده! برید دعا کنید که انقدر سرتون به خودتون گرمه که هیچوقت پای درد دل یکی از اونا ننشستین! و الا با شنیدن حرفای دردناکشون اگه سنگ هم باشین انقدر متاثر میشین که احساس خودکشی دست میده بهتون! که چرا کاری از دستتون بر نمیاد!!!؟؟؟!!!!!
در مورد اون دوستمون هم که به زن بودن اشاره کرده باید بگم که نسیم جون فقط زنها نیستن که تن فروشی میکنن. که اگه فقط اونا بودن این درد خیلی کمتر بود! به جرات میتونم بگم به همون تعداد یا بیشتر مردهایی هستن که با تن فروشی شکم خودشون و گاها زن و بچه هاشون رو سیر میکنن!
در ضمن اونایی که فکر میکنن که این کار راه ساده ایه واسه پول در آوردن پاک در اشتباهند. چرا که سخت تر از این راه راهی وجود نداره! مگه میشه راهی که شخصیت آدم زیر پای افرادی که یه حیوون سودجو بیشتر نیستن خورد بشه و اون راه راه آسونی واسه رفتن باشه!
و متاسفم از این که: سرنوشت را نمیتوان از سر نوشت !
_________________________________________________________________
مینا !
ای بابا !
[پاسخ]
مینا پاسخ در تاريخ آبان ۲۳م, ۱۳۸۸ ۲۲:۱۶:
مگه بد میگم صابر؟
_________________________________
هن ؟
یوک !
[پاسخ]
سلام
می دونین جدای از اینکه قشنگ بود ,قلمتون خیلی خوب می نویسه..
یه بار هم گفتم خیلی باعث میشین آدم صحنه ها رو تصور کنه!
ولی به نظر من قصه های کوتاه آدم رو معلق رها می کنن ..
مثلا ببینین یه جور قصه های کوتاه هستن که می خوان یه پیام رو برسونن
پیام که رسید توی چند خط , اون وقت قصه رو می بندن
میشه اندازه همین قصه شما یا کوتاهتر
اما شما نخواستین پیام بدین ,
می خواستین یه واقعیت رو که ذهنتونو درگیر می کرد بازگو کنین پس
اینو همون اول متوجه شدم , با قصه پیش اومدم اما معلق رها شدم
شما صحنه ای مثل یه عکس نشون خواننده تون دادین و خواننده صحنه رو دید
ولی چیزی بیشتر از اون صحنه رو ندید
_______________________________________________________________
نه ! اصلا اینطور نیست !
البته جدای از ضعف قلم . ازتون خواهش می کنم یه بار دیگه مطالعه کنین .
حالا اینطور بگم . اون قسمتی : ” باران می بارید و دخترک زیر باران پیاده راه می رفت . ماشینی آمد و
کنارش ایستاد و به او گفت که سوار شود . همیشه پیش خودش هزاران
بار قسم خورده بود که آن لحظه ندانست چطور سوار آن ماشین شد . آن
هم صندلی جلو ”
اگه نتونستم برسونم بازم بیشتر توضیح میدم .
[پاسخ]
اگه می خواستین همین صحنه رو نشون بدین که هیچ ..
اما اگه نمی خواستین بذارین یعنی به خواننده فرصت بدین اون جوری که
شما فکر می کنین قصه رو بخونه ..
یعنی خودتون رو , تفکر تون رو وارد قصه کنین ..
____________________________________
توضیح داده شد !
[پاسخ]
البته می بخشین من در برابر شما جسارت نمی کنم استاد!
_______________________________
ای بابا استاد شمایی ! این حرفا چیه ؟!
[پاسخ]
اما یه ایراد می گیرم به شما ..
هیچ انتظار نداشتم به خواننده ای که میگه
زن ها مظلوم واقع شدن(فکر کنم اون یکی نسیم خانوم بود)
این جوری جواب بدین .. ببینین اینو قبول کنین
بیشتر مواقع شرایط بدی که شما اسم می برین گریبان خانومها رو میگیره , حتی اخلاق بد یه آقا , شکستش , مرگش ضعفش , خشونتش , توی همه اینا بیشترین آسیب رو خانومها می بینن .. پس این جوری فکر نکنین که وقتی کسی میگه زنها مظلوم واقع شدن زیادی وابسته به حقوق زنهاست یا به عبارت دیگه فمنیسته.
خانومها هم به علت روحیه حساسشون همیشه بیشتر از آقایان ضربه می بینن و این توی تاریخ هم همیشه بوده..
خلاصه با خوندن اون پاسخ شما کلی اخم هام رفت تو هم!
________________________________________________________
حالا اخم ها بیرونه ؟
منظورم این نبود که زن ها طفلکی نیستن ! که خیلیم طفلکن !
[پاسخ]
قشیدی . کلا واقعیت رو گفته داااااااااا . من یوسفی نجور تانیرام ؟؟ دوز دیم دا یوسف منیم بابام دی . چون وظیفه سین یاخجی ادا الیه بولمدی الدی منیم خان عموم . ایندی بی ایکی اوش گون دی پستی عوضلشیب بابا لیخدان الوپ خان عمی .
_______________________________________________
سن الله یوزارسیف جانی فارسی دانیش .
[پاسخ]
حق با توئه همه چیز می تونه کلیشه باشه ولی قبلا گفتم الآن هم میگم من همیشه به نوشته هات به چشم یک اثر ادبی نگاه کرده و بی رو دربایستی (در حد معلومات خیلی اندکم) قضاوت کردم و تنها چیزی که تو نوشته های تو نظرم رو جذب میکنه فکر های ناب و بکر توئه و فکر کنم این موضوع در تمام کتابها و آثار ماندگار دنیا صدق می کنه البته نباید در این مورد قلم نویسنده رو هم نادیده گرفت مثلا بوف کور یا سگ ولگرد پیشتر از اینکه نحوه روایت جذابی داشته باشن موضوع داستانه که جذب میکنه واسه همینه که صادق هدایت صادق هدایت شد . و یا کتاب ” خاطره روسپیان غمگین من” از مارکز که روایت تن فروشی یک دختر نوجوان رو طوری توصیف می کنه که انگار اولین باره این خبر رو ( یعنی تن فروشی رو) می شنوی اون در حین داستان حق رو به کسی نمیده اون نمیگه که دخترک زیر تن کرم زده پیرمرد تقلا کرد یانه یک سیر عادی اما نه خسته کننده در داستان طی میشه که اونو جذاب میکنه … البته برای مارکز یا هدایت شدن فرسنگها راه مونده … اما از حالا باید بدونیم که هر چیزی رو ننویسیم و یا اگه نوشتیم اونو بپزیم !!!! بعداً ارائه بدیم …ببخشید که اینقدر صریح و رک گفتم ولی چون میدونم موفق میشی اینا رو می گم … تو نویسنده خوبی میشی .
[پاسخ]
منظور منو فکر کنم درست متوجه نشدین ,نمی خواستم بگم که صحنه ها رو مثلا نرسوندین.. منظورم این بود که شما که مانور ندادین روی قصه ( مثل برادر طرف یا شخصیتهای دیگه ای که وارد شده)یه کمی آدم معلق می مونه
ببینین مثلا شما میگین که برادرش رو اعدام کردن همین! مثل تصویری که آدم توی عکس می بینه و درباره اش هیچ چیز اضافه ای متوجه نمیشه..
________________________________________________________________
۱٫همه افراد غیر اون دختر تو حاشیه ن لزومی ندیدم وارد بشن . البته جسارته ها
۲٫اعدام شد آره ! بستگی به تو داره که چی فک کنی دربارش . مهم اعدام شدن اونه
[پاسخ]
سلام از یاد رفت ..
[پاسخ]
دیگه هیچ نمیشه انتظار داشت این جوری پاسخ بدین
«منظورم این نبود که زن ها طفلکی نیستن ! که خیلیم طفلکن ! »
یعنی چی اون وقت؟ اولا زنها نه و.. خانومها !
دوما طفلکی دیگه چه واژه ایه؟ ای بابا شما دیگه تحصیل کرده مملکتی ..
راستی هنوز منتظرم ها ..یه شماره حساب قرار نبود به من بدین؟
[پاسخ]
سلام رفیق. خوبی؟
شرمنده که انقدر دیر اومدم. می بینم که رفقا هر کدوم برات یه هفت هشت خط نوشتن!!
نه هنوز. آنفلوآنزا نگرفتم. تو چی؟ (حیف اینجا صورتک نداره!)
هنوز مطلبتو نخوندم. اومدم بگم که هستم! سالم و سرحال و خوبم! تو خوبی؟ خانواده خوبن؟ …!
________________________________________________________________
نه خیر خانوم دیگه ما عادت کردیم به نیومد شما یا دیر اومدنتون . حالا واقعا آنقولانزا نگرفتی ؟!
[پاسخ]
پست جدید نمیزاری؟؟؟؟؟
________________________________________________________________
چرا ! گذاشتم !
[پاسخ]
چشم مش بهنام . دیگه تکرار الماز دااااااااا.
________________________________________________________________
بهنام داداش منه !
خب فارسی یازدا سنده !!!
[پاسخ]