پرده دوم ، مراسم پاگشا

By آوای سکوت On آبان ۸م, ۱۳۸۸

    1z6rr78

بالاخره من هم ازدواج کردم. آن هم با دختری که آشپزی اش در حد آشنایی با اصول اولیه پخت

نیمرو بود ! و من هر چه بیشتر به این اصل که همیشه آن نمی شود که می خواهی بشود پی

بردم .

یک مراسم بسیار مختصر و ساده گرفتیم . برایم ۱۳ میلیون آب خورد .

همه رسوم و مراسم بعد از عروسی را سپری کردیم که خیلی هاشان مسخره بود . یکی از آن ها

مراسم پاگشا بود که باید یکی یکی خانه اقوام را می زدیم می رفتیم ور دلشان تا از نزدیک

وراندازمان کنند . خانواده دختر از دماغ من و خانواده من از …(خوشبختانه همسرم (فرناز)

ایراد خاصی نداشت .اگر هم داشت با محصولات بورژوا و نیوا و … چندان معلوم نمی شد )

همسرم چندین کنفرانس و سمینار راه می انداختند و طی آن جلسات از ما می گفتند و مستفیض

می شدند .

خلاصه ، اولین جایی که تصمیم گرفتیم برویم خانه مادر بزرگ من ، بزرگ خاندان ، خان جون

بود . خان جون همراه با دوستش ایممی (اسمش ایممی بود )در خانه باغی که تابستان ها آنجا

می رفت زندگی می کرد .صبح زود وسائلمان را جمع کردیم و راهی خانه خان جون شدیم .

بعد چند ساعت رسیدیم باغ . باغی بسیار زیبا و دلباز که زمانی زیباتر از این هم بود . از ماشین

که پیاده شدم . دیدم خان جون سریع از کرت سبزی ها بیرون آمد و به طرف فرناز استارت زد .

عین بادیگاردهای آدم های مهم یک نگاه به دست های گِلی  خان جون و یک نگاه به مانتوی

سفید فرناز انداختم . بین دونگاه ماندم تا خودم را به فرناز برسانم کار از کار گذشته بود و نقش

دست های خان جون پشت مانتو فرناز جا خوش کرده بود . از ترسم چیزی نگفتم . به هر دو

البته .

فرناز را کلی بوس کرد اما تا صورتم را آوردم جلو که من را هم ببوسد گفت : برو اونور

آنفولانزای پوکی اینروزا زیاد شده !

با تعجب نگاهش کردم .گفتم : آنفولانزای پوکی ؟

-  آره . آنفولانزای پوکی . دکتر گفته !(این قسمتش یادم رفت بگم که من قبلا درباره این خان

جونم یه مطلبی نوشته بودم  . دکتر یه جورایی رقیب عشقی خدا بیامرز بابا بزرگم بود البته نا

خواسته )

-  خان جون اون آنفولانزای خوکیه ها !

گفت : حالا هرچی ! بعد دست فرناز را با همون دستای حالا دیگه نیمه گِلیش گرفت و داخل برد .

ساک هایمان را می بردم تو که صدای جیغ فرناز آمد . داخل دویدم . دیدم طفلک عین جن زده ها

ایستاده و ایممی از سر و کولش آویزان است .(ایممی خانم مسنی بود تقریبا ۷۵ ساله . قد حدود

۱۸۰٫ با صورتی گرد و چشمانی مهربان و دهانی که لاله گوش اینور را به لاله گوش آنور متصل

می کرد و لب و لوچه ای که همیشه خدا خیس بود و ….و تا آدم جدیدی را می دید عین سربازان

فداکار جنگ خودش را رویش می انداخت و بارانی از ماچ به سرو صورت طرف نازل میکرد ) و

دارد فرناز را از ته دل ماچ می کند . متاسفانه نه من و نه پن کک ضد آبش هیچ کدام نمی

توانستیم به دادش برسیم  .

شام را خوردیم . کمی صحبت کردیم . چون خسته بودیم تصمیم گرفتیم زود بخوابیم . از خان

جون خواستم که رخت خوابهای مارا بدهد که پشت بام بخوابیم (شب های باغ عالم دیگری

داشت)

چانه اش را عقب برد و پیشانی اش را جلو آورد و زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : پشت بام ؟! نه

نمیشه . من می ترسم .

-    نه عزیز نترس هیچیمون نمیشه . هوا م که عالیه . کلی از شبای باغ برا فرناز تعریف کردم .

-    نوچ . نمیشه . گفتم که شما ها جوننین . اما من پیرم . من می ترسم .

-    آخه قربونت برم از چی می ترسی ؟ طوریمون که نمیشه ! جک و جونورم که دستشون

نمیرسه بهمون !

-   ببین صابر . شماها جوننین . اما من پیرم . من باید شبا چند بار دستشویی برم . اگه پشت

بوم بخوابیم که نمیتونم من دستشویی برم . تازه شم شب دیدی

تو از یه ور و فرنازم از طرف دیگه اومدین طرفم له ام می کنین که !

من که تازه دوزاریم افتاده بود هاج و واج مانده بودم . فرناز هم دست کمی از من نداشت .

خلاصه رخت ها را پهن کردیم . ایممی اتاق خواب روی تخت نرم خوابید . من سمت راست خان

جون و فرناز هم سمت چپش توی پذیرایی نزدیک دستشویی .

به ایممی شب بخیر گفتیم . طبق عادت چند روزه این دوران باید قبل خواب روی فرناز را می

بوسیدم که مثلا شب ها خواب های خوب ببیند . تا آمدم لبم را غنچه کنم به طرف لپ فرناز بروم

خان جون سرفه ای کرد و گفت : آنفولانزای پوکی !

یادم آمد که چله تابستان نه من بلکه هیچ یکی از پسرای فامیل جرات نداشت جلوی خان جون با

لباس و راحت رکابی اینا بگردد .حالا این بوسه که جای خود دارد . و کلا باید جلوی خان جون

مراقب می بود .

خوابیدیم . خان جون طوری خوابیده بود که اصلا نمی شد فرناز را دید . آرام از بالای سرش

دستم را طرف فرناز دراز کردم و دستش را گرفتم . در این حین خان جون سرفه ای کرد و چراغ

ها روشن شد . کنار کلید چراغ ، ایممی بود . چشمانش نیمه باز موهایش عین موهای جودی

ابوت وقتی که از خواب پا میشد درهم ریخته بود . گفت : حاجی (به خان جون حاجی می گفت )

کاری داشتی ؟

-    نه… برو بخواب . دست صابر بالا سرم بود فک کردم جونوره !

کفم بریده بود . از آن سرعت عمل ایممی و این احساس خان جون !

تازه خوابم برده بود . احساس کردم لوستر ۲۰ تایی بالای سرمان روشن است . نگاه کردم .

روشن بود . خان جون هم سر جایش نبود . سرم را بلند کردم دیدم

با سر و صدا سمت دستشویی می رود . در آن لحظه نه فکری کردم و نه اندیشه ای . خودم را

کنار فرناز انداختم . قیافه کودکانه و معصومانه اش را که دیدم

عین سرتق ها نیشم باز شد . جو گرفته بود بدجور . که یکدفعه صدایی مرا به خود آورد .تکانی

به خودم دادم . دستهایم را جلوی گوش های فرناز گرفتم که مبادا بعضی اصوات نا هنجار و

مخصوص خان جون را شنیده و ضمن رفتن آبروی خان جون خواب ناز خودش هم بپرد .

خدا می داند که این کار را چند بار تا صبح انجام دادم .

صبحانه را خوردیم . حاضر شدیم که بعد صبحانه کمی در باغ پیاده روی کنیم و آن عقده های

جوانی را که با دیدن فیلمهای عاشقانه ایجاد شده بود را تخلیه کنیم .(مخصوصا آن فیلم هایی که

در هر قدم هزارتا دوست دارم عزیزم تحویل هم می دهند )

-   فرنازم … حاضری عزیزم ؟

-   آره بریم .

از خانه خارج نشده بودیم که خان جون گفت : ایممی تا ما بر می گردیم ناهارو حاضر کنیا . باز

نری سر تلفن ! فهمیدی ؟

-   بله حاجی . شما برین . به خدا سپردمتون انشالا خوش میگذره . نگران نباش حاجی . هم

ناهار حاضر میکنم هم سمت تلفن نمی رم حاجی . ..

و ایممی همچنان می گفت .

و من و فرناز مات و مبهوت . و باز من شرمنده  و خجل .

چادرش را از پشت ضربدری بسته بود . یک جفت پوتین کوهنوردی که نمی دانم از کجا آورده  به

پایش بود و یک چوبدستی دستش .

دستم را به میله پنجره گیر دادم و گفتم : وای … قلبم داره تیر می کشه . کمی آه و ناله کردم .

تلو خوردم و باز گفتم : فک کنم فشارم رفته بالا زده قلبم . ای خدا دارم می میرم .

فرناز دستپاچه سمتم دوید . (و این لحظه یکی از بهترین صحنه هاییکه هر آدم سالم دوست داره

ببیندش و من هم یکی از آنها . این که ببینی اونکه دوست داره چطور دلواپست می شه) .

با خودم گفتم : کاش می تونستم روتو ببوسم و بگم عزیزم نگران نباش دارم شوخی می کنم . می

خوام خان جون کمی بترسه . منصرف بشه از رفتن .

همان طور که سرم بغل فرناز بود و داشتم کیف عالم را می بردم . خان جون آمد بالای سرم . به

فرناز گفت بیا اینور . و با اشاره به ایممی چیزی گفت . نفهمیدم چه گفت .

-    آخه حاجی نمیشه که ! موردی نداره حاجی ؟

-    نه من می گم موردی نداره .

نمی دانستم به هم چه می گویند . ایممی بالای سرم آمد . فرناز رفت کنار . مانده بودم که چه

میشود . یک دفعه دیدم ایممی با دستانش لبم را گرفت و سرش راآورد پایین و…

و کار از کار گذشت . تا شب در شوک تنفس مصنوعی ایممی بودم . چندین برابر مقدار آبی که در

حین این عملیات به لب و لوچه ام و دهانم رفته بود بالا آورده بودم اما توفیری نداشت . بدتر از

همه شنیدن شرح حال مانورهایی که خان جون و ایممی با هم کرده اند و انواع و اقسام امداد را

که خان جون از دکتر یاد گرفته بود حالم را به هم میزد .

چهار زانو روی مبل نشسته بودم . هنوز نتوانسته بودم خودم را ریکاوری کنم . فرناز آمد و

گفت : عزیزم من می رم حموم . کاری نداری ؟ حالت خوبه ؟

-    بله عزیزم شما برو راحت باشم .منم خوبم .کاری داشتی صدام کن .

یک نگاهی به خان جون انداختم که داشت نگاهمان می کرد و صد در صد تمام آنچه را که گفته

بودیم شنیده بود . ادامه دادم : البته عزیزم من زیاد حالم خوب نیست . اگه کاری داشتی لطفا به

خان جون بگو .

بعد اینکه فرناز رفت . خان جون کنارم آمد و نشست  .

-   میگم صابر خیلی دختر خوبیه . خیلی خوشگله . معلوم زن زندگیه . خونواده داره …

اولین باری بود که در این مدت خوشحال می شدم .

-   تشکر خان جون . نظر لطفته . خوبی از خود شماست . قابل نداره !

-    بسته … اما یه چیزی ببینم . دماغشو عمل کرده ؟ شکمشم یه طوریه . لیپوساکشن کرده ؟

وقتیم که راه می ره خیلی با قرو فر راه می ره بگو درست راه بره . انقدم عزیزم عزیزم نکنه .

حال آدمو بهم می زنه . توام زیاد بهش رو نده . مرد باید جزم داشته باشه . باید ازت

حساب ببره . نذار لباسای جلف بپوشه که فردا پشت سرش هزارتا حرف در میارن تو فامیل . از

این سرتق بازیام که هی همو بوس می کنین نکنین زشته . این ادا اطوارارو از کی یاد گرفتی ؟

ننه ات اینطوری یادت داده ؟ بهش بگو یه جایی میره حتما چادر سرش کنه و موهاشو بیرون

نذاره . گناهه اون دنیارم در نظر بگیرین  آخه …

مطمئن بودم که قطره ای هم از گلویم پایین نلغزید . فقط گفتم : چشم .

چند دقیقه بعد فرناز بیرون آمد و خان جون بلافاصله رفت طرفش : به به عروس خوشگل خودم .

ببین چقد نازتر شده . صابر خدا خیلی بهت شانس داده که این دخترو پیدا کردی ….

گریه ام می گرفت .

مثل دیشب خوابیدیم .

صبح پاشدیم . صبحانه خوردیم . هر کدام طرفی بودیم . خان جون گفت : بچه ها من میرم یه

دوشی بگیرم زود بیام . جایی نرینا .

ذوق کردم . البته ذوق کردیم . که بالاخره لحظه ای بدون خان جون در کنار هم خواهیم بود .

تا خان جون پایش را حمام گذاشت دست فرناز را گرفتم و رفتیم باغ زیر درخت زرد آلوی بزرگی

که همیشه از آن بالا می رفتم نشستیم .

تو چشمان فرناز نگاه کردم و گفتم : فرنازم … عزیزم … همسرم …

با تمام وجود گوش می کرد . جواب داد : بله جونم .

-    می گم ماشالا چقد بزرگ شدی تو این دو روزه !

ش کشداری تحویلم داد و گفت : نوه این خان جونی دیگه .

کم کم گرم شده بودیم و حرفمان گل انداخته بود . که دیدم از بالا هی شاخ و برگ می ریزد پایین .

سرم را بلند کردم .

آفتاب بود کاملا نتوانستم خوب ببینم . دستم را سایه بان کردم . روی شاخه محرم بود باغبان

خان جون . نیشش از بس باز شده بود دماغش هم همان اندازه پهن شده و تمام صورتش را

گرفته بود .

-    آقا محرم اونجا چیکار می کنی ؟

-         سلام اقا صابر . خوبی آقا صابر . هیچی آقا صابر اومدم هرس کنم شاخه هارو آقا

صابر . کار خاصی نداشتیم آقا صابر . مبارکه اقا صابر . خیلی خانوم خوبی هستن آقا صابر .

ایشالا به پای هم پیر شین آقا صابر . از حاج خانوم شنیدم خیلی خوشحال شدم که شما هم

ازدواج کردیو نترشیدی آقا صابر . آخه دیگه کم کم داشتی پیر میشدی آقا صابر …

-   باشه بیا پایین هرس نمی خواد اونا .

-    چشم اقا صابر . اما باید شیرینی بدیا اقا صابر …

شرینی یعنی حق السکوت که به خان جون نگم . ۵ هزاری دادم که برود .

-     دستت درد نکنه آقا صابر اما یه مُشتلقم بده .

دو تا دیگه دادم که گورش را گم کند . چند قدم نرفته بود که برگشت و در گوشم چیزهایی گفت .

هلش دادم .

– برو دیگه .

آقا برگشته در گوشم گفت : که آقا صابر اون کلمه ای که در گوش خانوم گفتی من خوب نشنیدم .

می شه اونو بگین که خانوم انقد خوششون اومد . فقط اون کلمه بود آقا صابر که نشنفتم . می

خوام امروز با سکینه (زنش) مثل شما حرف بزنم .

دست فرناز را گرفتم و گفتم پاشو بریم دیگه یه لحظه م اینجا نمی مونم . پا گشام هیچ جا نمی رم .

الان چند ماه از آن جریان ها می گذرد و فکر کنم همان ها شیرین ترین لحظات بودند . الان من

سه شیفته کار می کنم . بلکم ذره ای از مخارج تامین شود و

اپسیلونی از شیرینی زندگی مشترک کم نشود .



۳۶ نظر to “پرده دوم ، مراسم پاگشا”

  1. یعنی ها کلا فقط کیف کردم به نوعی نوشتی که دقیقا مثل حقیقته…
    خدا بیامرزه مادر بزرگ منو دقیقا اون مدلی بود یادم نمیره دفعه اولی که پسر دائیم با نامزدش پیشش رفت(خود پسر دائیم میگه) حتی یه لحظه هم از تو اتاق بیرون نرفت میگه حتی خود میوه رو هم پسر دائیم رفته از تو یخچال آورده
    یعنی آخزشه….
    —————————————————————————————-
    خب مهردادی نگفتی ؟ پسر داییت حالا چیکار می کنه ؟ حالش خوبه یا نه ؟ (گرفتی؟)

    [پاسخ]

  2. عالی بود
    من فک میکردم خانجون مرده توقسمت قبلی! چه جوری زنده شد پس !؟
    خان جون مثل همیشه دوست داشتنی و البته ضد حال بود
    ماجرا تموم شد؟ ادامه داستان نداریم دیگه؟

    [پاسخ]

  3. بهکلا موضوع داستان خوب بود … ولی به نظرم جای کار داشت نه اینکه در نگارشش موردی باشه هاااااا نه ! …فکر کنم می تونستی حرفهای طنزگونه تری هم بنویسی (می دونم که میتونی) … شاید اگه واقعا در یک مراسم پاگشا حضور داشتی مطالب ریزتر و جالبتری هم مینوشتی … در مورد فرناز هم ، در پرده اول اونو طوری توصیف کردی که حس دلسوزی و ترحم خواننده رو نسبت به صابر بر می انگیخت و این حس ترحم با طنز داستان آمیخته می ششد و شخصیت صابر رو در داستان برجسته تر می کرد (نمیدونم تونستنم خوب توضیح بدم یا نه؟؟؟!!!)… اما در پرده دوم صابر بیچاره پرده اول رفته بود و جای اونو یک فرد معمولی که عاشق نامزدشه گرفته بود!!!

    [پاسخ]

  4. جان چه خبره اینجا!

    ب بخونم برمی گردم!
    —————————————————————————–
    ۸ ســـــــــــــــــــــــــــــال بعـــــــــــــــــــــــــــد . پس کوشی ؟!

    [پاسخ]

  5. سلام آقا صابر . خوبین آقا صابر ؟ همون شبی که شما مچ ما رو گرفتی آقا صابر ، رفتم عین حرفای شما رو به سکینه گفتم آقا صابر ، یه چیزای دیگه ای هم گفتم که شما ننوشتی آقا صابر ، چشمت روز بد نبینه آقا صابر. سکینه انقد منو کتک زد که حد نداشت آقا صابر . هی می گفت این دری وری ها رو از کجا یاد گرفتی آقا صابر؟ نه آقا محرم؟!خلاصه ما رو شل و پل کرد آقا صابر و ما هم پشت دستمونو داغ می کنیم که دیگه همچین حرفایی رو به زنمون نگیم آقا صابر . ولی خیلی خوب بود ها آقا صابر . خیلی خوب توصیف کرده بودین آقا صابر . این ورام بیاین آقا صابر خوشحال می شیم. آفرین آقا صابر.
    _________________________________________________________________________________________________________
    چاکر آقا محرم
    ببین آقا محرم من در گوش فرناز یه حرفی زدم که اون مکمل همه حرفام بود . توام که اونو نشنیدی برا همین از سکینه کتک خوردی !

    [پاسخ]

  6. سلام بر داداش گلم خیلی با حال بودهمیشه طنز بنویس راستی ایممی رو خیلی خوب توصیف کردی.اونجاییکه با ایممی تنفس دهان به دهان کردی مو به تنم سیخ شد.صداهای ناهنجار خان جون……..خلاصه کلی خندیدم بازم بنویس.پست قبلیتم عالی بود.
    ______________________________________________________________________
    قربونت برم بن داش
    خرسندم کردی اومدیو خوندی

    [پاسخ]

  7. سلام
    تبریک رو که قبلا گفته بودم!
    ادامه داستان جالب بود, کلی خندیدم!
    راستی من یه کار سریع السیر با شما داشتم, اونم اینکه می خواستم یه پیشنهادها و توضیحاتی راجب خرید فضای اینترنتی بهم بدین , اینکه از کجا بخرم چقدر برام آب می خوره وبرای طراحییش چیکار کنم ؟ منتظرم و خیلی هم ممنون میشم
    [گل]
    ___________________________________________________________________
    مچچچککککرم

    [پاسخ]

  8. esسلام…..خیلی مفصل میخواستم بنوسم اما با این صفحه کامنتها شما مشکل دارم !!!
    خا
    خا
    _________________________________________________________
    مفتخرمان کردی
    حتی با این بیگاه نوشتها !
    کاش همه مشکلات با صفحه کامنتهام بود !

    [پاسخ]

  9. این حروف اضافه نتیجه همین مشکلی بود که عرض کردم !!!!!

    [پاسخ]

  10. سلام بر حاج صابر خودم
    چطوری حاجی ؟
    داستان جالبی بود کلی خندانیدم ( باعث خنده ام شد )..
    رزاستی جدی جدی مزدوج شدی ؟
    اگه شدی مبارکه اگر هم داستان بود دعا می کنم خیلی زود به حقیقت بپیونده …
    ________________________________________________________________-
    بیشین بینیم
    محمد جان من از این … از این کارای بزرگ در حد تیم ملی نمی کنم . خودت بیفت جلو یه شیرینی بخوریم

    [پاسخ]

  11. در ضمن سایتت هم مبارکه … شیرینیش کو بس؟
    _______________________________________
    یاشا
    شیرینی پیش همون کیک تولدته !

    [پاسخ]

  12. اولا این صفحه کامنتت روی اعصابه ها.
    ثانیا من فکر کردم واقعا ازدواج کردی. خان جونتون خیلی باحال تشریف دارن.حالا حتما باید اینقدر ضایع بازی درمیاورد این داماد قصه؟
    ____________________________________________________________________-
    شما به بزرگی خودت ببخش نسیم ۲ خانم
    ای بابا بیچاره داماد چیکار کنه توام این وسط گیر دادی بهش !

    [پاسخ]

  13. سلام بر داداش عزیز دل

    آقا این تنبلی بیداد میکنه . ببین چه کرده با ما .

    یه کم سرم خیلی شلوغه این روزا
    برای همین یه کوچولو کسری وقت میارم . خودت دیگه به بزرگیت عفو بفرما .
    _________________________________________________________-
    چاکرتیم حاجی شیر علی بیای نیای بالا قلب ما جاته

    بابا خنونه ی جدید مبارک

    صد سال به این سالا .

    همیشه به تازگی و نویی و قشنگی .

    مبارکه انشالله .

    [پاسخ]

  14. جالب بود و با مزه ، البته به پای قسمت اول نمی رسید. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون ، بیشتر از اینکه بخندم ، از دست اون خان جون حرص خوردم.
    مکالمه ها هم قشنگ بودن. با اینکه کم ولی به جا ازشون استفاده کردی. با یه لحن دلنشین. منتظر باشیم؟ یا تموم شد؟
    ___________________________________________________________
    خواهش استاد
    نمی دونم استاد حالا ببینیم زندگی مشترک ادامه پیدا می کنه یا نه !

    [پاسخ]

  15. ۱٫۱٫ در مورد داستانت باید بگم عالی بود. البته یه ایراد کوچولو داشت که میشه در نظر نگرفتش. ولی از اینکه پیشنهاد قبلیم رو رعایت کردی خیلی خوشحال شدم.
    ۲٫ اینجا رو چرا باز سیاه کردی؟! خیلی دلگیره! یه فضای رویایی ترش بکن.
    ۳٫ یه کاری کن که بشه شکلک زد این تو! آدم نمیتونه احساساتش رو قلیون بده اینجا!
    ۴٫ کلی خندیدیم به کارای این ایممی خانوم. خیلی شخصیت جالبی داشت. منو یاد یکی از اقوام دور ولی نزدیکم انداخت که چند سال پیش عمرشونو دادن به شما. نازنینی بود. ولی توصیفاتت واقعی و چندش بودن. آفرین.

    ۵٫ کلا با قسمت نظر دهی این خونه جدیدت حال نکردم. یه فکری به حالش بکن دااااااااااش.
    ________________________________________________________________
    نه مثه همیشه میگم
    وقت کردی بیا بجا من مهردادیو یه دست کتک بزن با
    نازنینه حالا هست یا نه ؟ شاید همون ایممی باشه نه ؟

    [پاسخ]

  16. سلام. منزل نو مبارک!
    شکل رسمی این محیط آدمو به رسمی نوشتن مجبور می کنه!
    بابا این کارا چیه. همون کلبه قشنگ خودت بهتر از این کاخ (دات کام) نبود؟
    ________________________________________________________________

    علیک سلام . مرسی
    عادت می کنم بهش . در ضمن بابا کاخم کجا بود . آوای سکوت کلبه عشقه منه و می مونه !

    [پاسخ]

  17. حالا بیا نون من رو آجر کن…. چشه این سایت به این خوشگلی…. الکی گیر میدی!!! والا
    صابر تو اینجا بنویس کلی هم خوبه و باکلاس :P
    ________________________________________________________________
    مهردادی حل شد . تو به پروژت برس

    [پاسخ]

  18. salam mohandess,….merc be khatere tavalodam,…sheytoon az koja fahmidi?face book?eyval,…kolli mamnoon,…;)?
    ________________________________________________________________
    salam dash memar khoobi?
    migam soheyl jan keyke mano kenar gozashty dige are ?

    [پاسخ]

  19. سلام خوبی هر دفعه که میام نظر بدم خوب قاط میزنه همه چی هنگ میکنه
    پسر چرا عوض کردی ؟!!!! قالبتو
    من آوای سکوته اولیرو میخوام ، آآآآآآآآآ
    اقا من عاشق این طنزم
    ________________________________________________________________
    به به خانوم مهتاب اینا
    حالا دیگه دیگه
    آوای سکوت همونه خب
    بی تعارف میگم ببندم ببریش ؟

    [پاسخ]

  20. سلام دوباره
    برای شما یه نظر خصوصی توی وبلاگ آوای سکوت نوشتم اگه میشه بخونین و پاسخ تون رو منتظرم
    ________________________________________________________________
    ضمن عرض علیک سلام دوباره
    جواب دادما

    [پاسخ]

  21. سلام دوباره یه نظر خصوصی نوشتم!دیگه می بخشین معذرت..
    ________________________________________________________________
    جسارته ها اولا سلام سه باره
    ثانیا نسیم خانوم می تونین از بخش تماس با من در این سایت استفاده کنین یا خیال تخت

    [پاسخ]

  22. سلام…
    کامنت گذاشتن تو خونه قبلی راحت تر بود
    کلی واست حرف نوشته بودم
    همش پرید
    به همین ساده گی!
    ________________________________________________________________
    خیلی خوشحالم کردی اومدی
    خب می تونستی یه کپی بگیری ازشون که حالا کاسه کوزه ها رو سر م نشکنی !

    [پاسخ]

  23. نوشته بودم که…
    خونه جدید مبارک
    کاشکی رنگ خونه رو روشن تر کنی, زنده تر کنی و یه چیزای دیگه ….


    کسی خورشید را ندیده است
    و از ماه
    تنها سایه نقره ای رنگی بر جای مانده است
    که زیر ابرهای سیاه
    مهتاب گمشده را آواز می دهد
    دانه های باران
    به سوی زمین بال می گشایند
    و گل های سفید شمعدانی را
    باد می برد
    دختری گل سرخ له شده را
    از زیر گام ها بر می دارد
    و در گلدان تنهایی خود آب می دهد!
    ________________________________________________________________
    تشکر
    بسیار زیبا بود .
    متاسفانه باید اتاق دلمو رنگ روشن بزنم اما دلم متاسفانه یا خوشبختانه رنگای روشنو پس می زنه

    [پاسخ]

  24. خدا نصیب گرگ بیابون نکنه واقعا!!!!:دی!
    ______________________________________________
    دستت درد نکنه ! منو نصیب گرگ بیابون نکنه ؟!واقعا !!!
    شفاف سازی کن تینا

    [پاسخ]

  25. سلام عمو سنین ایشین یوخدی!؟ هامینین آغزینا سوز وریسن؟
    آپدیت هم که نیستی!
    آهان فهمیدم
    وقت نمیکنی فیلم جدید ببینی برا همون[نیشخند]:D
    ____________________________________________________
    سلام ستاره کوچولو
    آره به جون عمو وقت نمی کنم غذا بخورم چه برسه به فیلم دیدن !

    [پاسخ]

  26. قالب وبتم قشنگتراز قبلی شده
    ببینم فرناز خانوم هنوز طلاق نگرفته ازت؟
    بیچاره!!
    _________________________________________________
    قابل نداره !
    ای بابا به نظرت اگه طلاق نگرفته بود من می تونستم وبم راه بندازم !

    [پاسخ]

  27. عزیز وب نه سابت[نیشخند]
    خیلی باحاله خودمون هم می تونیم جواب بدیما

    [پاسخ]

  28. آهان این شد قالب ! قشنگه , دست نزنین ها خوبه!
    برای آخرین بار یه کامنت خصوصی گذاشتم براتون!
    _________________________________________________
    مچککرم
    باشه همین طور می مونه !
    بابا تماس با من که راحت تره !

    [پاسخ]

  29. منظورم عادات و اعتقادات عجیب و غریب خانجون داستانه!
    یه مادرشوهر واقعی!!!!:دی

    راستی!اونور خصوصی داری
    __________________________________________
    تینا جان
    خانجون مان مانمه
    بابا من پیاز داغشو زیاد کردم طفلک اصلا همچین نیس !

    [پاسخ]

  30. با پیغوم نامه ات موافقم!بدجور!
    _______________________________________
    از موافقتت ممنونم ! بد جور !

    [پاسخ]

  31. بودا تراختورون ساغلیغینا!

    در یکی از شهرستانهای آذربایجان شرقی فامیل و دوستان زیادی دارم. و هرچند وقت یکبار چندروزی را اونجا مهمون هستم. اشراف و تسلط خوبی نسبت به فرهنگ اونجا دارم میدونم فرهنگ اصیل آذربایجان رو خوب حفظ کردند و شاخصه های اصلی زندگی شون با تبریز کاملا یکی هست اما یک نکته جالب هست! اونم اینکه با وجود احترام زیادی که به مهمونها دارند و لی همیشه از تبریز شاکی هستند و معتقد هستند تبریزی ها در حقشون اجحاف میکنند. دلیل عمده اش هم مسایل ورزشی و مقامهایی هست که توسط ورزشکاران این شهر در عرصه کشوری و ملی کسب میشه. اونها معتقدند بازتاب این اخبار همیشه به اسم تبریز هست و خیلی کم به نام زادگاه و شهر اون قهرمان پرداخته میشه. من هم همیشه میگفتم این موضوع تقصیر کارکنان خبری و ورزشی صدا سیما هست و به جای اینکه شما از کل مردم تبریز دلخور باشین با نامه به صدا سیما پیگیر حقتون بشین اما بحثهامون نتیجه ای نداشت. خلاصه به تبع همین اختلاف نظر میدیدم این شهر خنثی ترین شهر نسبت به هواداری از تراختور در بین شهرهای آذربایجان هست و هیچ کسی رو نمیشناختم که تعصبی هرچند کم ته دلش نسبت به تراختور داشته باشه. چند روز پیش طبق عادت رفتم اونجا تا دوستان و آشناهامون رو ببینم. به محض اینکه وارد خونه دوستم شدم و در حال سلام و احوال پرسی ازم پرسید: ” ای بالا تراختوردان نه خبر؟” اولش فکر کردم داره شوخی میکنه اما لحن و قیافه جدی که داشت اصلا به شوخی شبیه نبود ، گفتم خوب آخرین بازیش با پرسپولیس پرید وسط حرفم و گفت: بابا ایول! ای ول! حتما توهم رفته بوده ؟ گفتم آره خوب منم اونجا بودم ، خنده کنان گفت بابا کشته اون “اییییی و ای ” گفتنتون تو موقعیتهای حساس شدم بابا دستتون درد نکنه آدم به فکرش نمیومد پرسپولیس میزبان هست خلاصه وقتی به خودمون اومدم که هوا تاریک بود و من غرق در تعریف خاطرات و جو ورزشگاه تو بازیها بودم و اونم با علاقهه شدید گوش میکرد. اما کم کم دیر میشد و باید میرفتیم عروسی یکی از فامیلهامون . کم کم حاضر شدیم و ادامه بحثو تو راه ادامه دادیم. مراسم مردونه بود و عاشیق ها میزدند و مهمانها میرقصیدند و جو گرمی بود. کمی که گذشت پدر داماد اومد طرف عروس داماد و از جیبش یه دسته اسکناس در آورد و شروع به ریختن شاباش روی سر اونها کرد، اسکناس اول رو در آورد و گفت اینو میدم به سلامتی پسر و عروسم ودومی: اینو به سلامتی مهمانها سومی: اینو به سلامتی بزرگای فامیل و … تا اینکه رسید به اسکناس آخر! در آورد کمی مکث کرد و به حالتی متفاوت تر ازبقیه به آرومی و کشیده گفت : بودا تراختورین ساغلیغینا! و صدای کف و صوت در فضا پیچید. باورم نمیشد ! یعنی اینهمه آدم اینجا دلشون با تراختوره؟ یعنی تراختور اینجا هم تشویق میشه؟ یعنی تو عروسی ها هم مردم به عشق تراختور کف میزنند؟ سرم رو با افتخار بالا گرفته و خوشحال از اینکه طرفدار تیمی هستم که نه فقط یک تیم فوتبال که یک فرهنگ برای ما شده و شاد بودم از اینکه میدیدم حضور پرشور ما در آزادی پیامد های وسیعی داشته که من هرگز تصورشو هم نمیکردم که در اون شهر در یک مراسم عروسی مردم برای پیروزی و پیشرفت تیم محبوبم دست بزنند. خلاصه دوستان اون شب وقتی همه هواداران تراختور در تبریز خواب بودند در چند صد کیلومتر اونطرفتر در بین کوه های سر به فلک کشیده مردمی که دور هم جمع بودند به عشق تراختور کف زدند و شادی کردند و برایم ثابت شد که دیگر تراختور تنها برای تبریز نیست و من تنها یکی از میلیونها هوادار عاشق تیم هستم و آن شب یکبار دیگر برای قهرمانی تیم محبوبم از خدا کمک خواستم و امیدوارتر از دیشب پلکهایم را برهم کشیدم.
    _____________________________________________________________
    به به
    چاکر آق مهندس !
    آقا خوش گلمیسن !
    دئیرم اوندا کی ناهارین شیرکتده یانیردی بولاری یازیردین ؟!

    [پاسخ]

  32. سلام خوبی ؟ شرمنده هااااااا بواخ الدی . هر وقت اومدم اینجا یه نظری بذارم نشد داااااااا . قشییدی جیر قوشا قاریاسیز . منیم عوضیمنن ده خانمو اوزونن اوپ بااااااااا .حتما هاااا دو اله ایندی اوپ تز اول .

    گینه دا دیرم قوشا قاریاسیز . بای بای .
    ________________________________________________
    سلام
    کیز بو سؤزلر نمندی دییرسن صاباح وبیم فیلتر اولسا کیمنندی ؟ هن ؟

    [پاسخ]

  33. سلام صابرجان. صبحتون بخیر و شادی و شادکامی. راستی نامرد زن میگیری و شیرینی نمیدی.خوب به من چه داری ۳شیفته کار میکنی. یعنی من… به من نگاه کن بااااااااااااا یعنی من ارزش یه شیرینی بعد شام تو خونتونو ندارم D:
    خیلی خوشحال شدم از سایت جدیدت. شرمنده که نتونسته بودم تا حالا بیام. راستی در مورد متن آقا جاوید بدجوری خوشم اومد.ممنون جاویدخان.
    متنتم خوب بود.نه شور نه شیرین. دلچسب همچون روزایی که پیش خان جون بودی
    ______________________________________________________________
    نامرد تویی پسر که دوستت زن که هیچ سه تام بچه داری هنو نمی دونی !

    [پاسخ]

  34. یکی بود یکی نبود دختری بود که دلش از همه گرفته بود.تو دنیا به همه شک داشت تا این که به یه مدرسه ای اومد که سال سوم دبرستان بود دختری و بعد ۲روز دید که با یه نگاه دلشو داد به هر طریق باهاش دوست شود اون هم جنس منه ولی به جای ابجیم دوسش دارم محرم رازمه خیلی دوسش دارم خیلی بهش وابستم از خدا فقط برای ابجیم موفقیت می خوام من جزاین ارزوی دیگه ندارم فقط ابجیمه که بهم امید زندگی میده قبل این که باهاش دوست بشم گذشته ی با شکستی داشتم.من عشق اولم که یه پسر سوسول بود ازدست دادم شکستممم ولی عشق دومم ابجیمه دوستش دارم خیلی زیاد.ابجم فدات شم
    _____________________________________________________________
    دوست عزیزم ! خیلی خوش اومدی . نمی دونم بار اولته میای اینورا یا نه ؟ اما فک کنم یه مشکلی هست توی نوشتت . چند بار خوندم اما باز دستگیرم نشد . البته اونی که باید بفهمم فهمیدم .
    خدا برات حفظش کنه ! برا هم حفظتون کنه ! آمین !

    [پاسخ]

  35. دوستت دارم.عاشقتم
    ________________________________________
    مطمئنم آبجی فرنازتم همین حسو داره بهت !

    [پاسخ]

  36. سلام!
    چطوری رفیق چند ساله؟!
    اینهایی که اینجا نوشتی رو نگرفتم یعنی چی! زنگ میزنم ببینم چه خبره!
    ماشین نو هم مبارک، اما یه چیز اصلی رو اینجا تبریک نمیگم میترسم مارو گذاشته باشی سر کار!

    فعلا
    Best Wishes

    //paranoid android
    ________________________________________________________________
    علی جون دورت بگردم . که کلی وقت گیره !
    علی پیغوم نامه امروز سه شنبه متعلق به توئه

    [پاسخ]

نوشتن نظر