By آوای سکوت On آبان ۳۰م, ۱۳۸۸

آواز آن پرنده غمگین .
ای شب آخر ، ز سر وا کن مرا
محو در لبخند فردا کن مرا .
مثل همیشه ، سیگار تازه کش رفته از قوطی سیگار بابا را گوشه لبم می گیرم . چند پکی در
عالم خود می زنم . بعد بین انگشت اشاره و وسط گرفته و شروع می کنم به نوشتن .
خیلی وقت است شرح حالی نگفته ام . حال می گویم .
Read the rest of this entry »
Posted in شرح حال | ۴۹ Comments »
By آوای سکوت On آبان ۲۰م, ۱۳۸۸

قیافه اش بیشتر از ۳۰سال نشان می داد اما تنها ۲۲ سال داشت . حتی
آرایش غلیظش هم نمی توانست این حقیقت را آشکار کند .
روسری کوچکش را سرش کرد و از اتاقی که زیر پله های یک حیاط
کوچک بود بیرون آمد .
زن مسنی که گوشه حیاط زیر آفتاب نشسته بود با دیدن دخترک صدایش
را بالا برد و گفت : بازم کدوم گوری می ری ؟ بازم میری بغل اینو اون ؟
ای خاک بر اون سرت الهی خبر مرگتو برام بیارن برو گمشو که آخرین
باری باشه قیافه تو می بینم …
دخترک تمام حرفهای پیرزن را با لبخند تلخی جواب داد و از خانه خارج
شد .
Read the rest of this entry »
Posted in داستانک | ۲۵ Comments »
By آوای سکوت On آبان ۸م, ۱۳۸۸

بالاخره من هم ازدواج کردم. آن هم با دختری که آشپزی اش در حد آشنایی با اصول اولیه پخت
نیمرو بود ! و من هر چه بیشتر به این اصل که همیشه آن نمی شود که می خواهی بشود پی
بردم .
یک مراسم بسیار مختصر و ساده گرفتیم . برایم ۱۳ میلیون آب خورد .
همه رسوم و مراسم بعد از عروسی را سپری کردیم که خیلی هاشان مسخره بود . یکی از آن ها
مراسم پاگشا بود که باید یکی یکی خانه اقوام را می زدیم می رفتیم ور دلشان تا از نزدیک
وراندازمان کنند . خانواده دختر از دماغ من و خانواده من از …(خوشبختانه همسرم (فرناز)
ایراد خاصی نداشت .اگر هم داشت با محصولات بورژوا و نیوا و … چندان معلوم نمی شد )
همسرم چندین کنفرانس و سمینار راه می انداختند و طی آن جلسات از ما می گفتند و مستفیض
می شدند .
خلاصه ، اولین جایی که تصمیم گرفتیم برویم خانه مادر بزرگ من ، بزرگ خاندان ، خان جون
بود . خان جون همراه با دوستش ایممی (اسمش ایممی بود )در خانه باغی که تابستان ها آنجا
می رفت زندگی می کرد .صبح زود وسائلمان را جمع کردیم و راهی خانه خان جون شدیم .
Read the rest of this entry »
Posted in داستانک, طنز | ۳۶ Comments »