آواز آن پرنده غمگین .

By آوای سکوت On آبان ۳۰م, ۱۳۸۸

7ee71d014f6800452b63bbcccddbf4c3_lm

آواز آن پرنده غمگین .

ای شب آخر ، ز سر وا کن مرا

محو در لبخند فردا کن مرا .

مثل همیشه ، سیگار تازه کش رفته از قوطی سیگار بابا را گوشه لبم می گیرم . چند پکی در

عالم خود می زنم . بعد  بین انگشت اشاره و وسط گرفته و شروع می کنم به نوشتن .

خیلی وقت است شرح حالی نگفته ام . حال می گویم .

Read the rest of this entry »

کابوس سرنوشت

By آوای سکوت On آبان ۲۰م, ۱۳۸۸

1

قیافه اش بیشتر از ۳۰سال نشان می داد اما تنها ۲۲ سال داشت . حتی

آرایش غلیظش هم نمی توانست این حقیقت را آشکار کند .

روسری کوچکش را سرش کرد و از اتاقی که زیر پله های یک حیاط

کوچک بود بیرون آمد .

زن مسنی که گوشه حیاط زیر آفتاب نشسته بود با دیدن دخترک صدایش

را بالا برد و گفت : بازم کدوم گوری می ری ؟ بازم میری بغل اینو اون ؟

ای خاک بر اون سرت الهی خبر مرگتو برام بیارن برو گمشو که آخرین

باری باشه قیافه تو می بینم …

دخترک تمام حرفهای پیرزن را با لبخند تلخی جواب داد و از خانه خارج

شد .

Read the rest of this entry »

پرده دوم ، مراسم پاگشا

By آوای سکوت On آبان ۸م, ۱۳۸۸

    1z6rr78

بالاخره من هم ازدواج کردم. آن هم با دختری که آشپزی اش در حد آشنایی با اصول اولیه پخت

نیمرو بود ! و من هر چه بیشتر به این اصل که همیشه آن نمی شود که می خواهی بشود پی

بردم .

یک مراسم بسیار مختصر و ساده گرفتیم . برایم ۱۳ میلیون آب خورد .

همه رسوم و مراسم بعد از عروسی را سپری کردیم که خیلی هاشان مسخره بود . یکی از آن ها

مراسم پاگشا بود که باید یکی یکی خانه اقوام را می زدیم می رفتیم ور دلشان تا از نزدیک

وراندازمان کنند . خانواده دختر از دماغ من و خانواده من از …(خوشبختانه همسرم (فرناز)

ایراد خاصی نداشت .اگر هم داشت با محصولات بورژوا و نیوا و … چندان معلوم نمی شد )

همسرم چندین کنفرانس و سمینار راه می انداختند و طی آن جلسات از ما می گفتند و مستفیض

می شدند .

خلاصه ، اولین جایی که تصمیم گرفتیم برویم خانه مادر بزرگ من ، بزرگ خاندان ، خان جون

بود . خان جون همراه با دوستش ایممی (اسمش ایممی بود )در خانه باغی که تابستان ها آنجا

می رفت زندگی می کرد .صبح زود وسائلمان را جمع کردیم و راهی خانه خان جون شدیم .

Read the rest of this entry »