پرده اول

By آوای سکوت On مهر ۲۰م, ۱۳۸۸

خواستم حال و هوا عوض کنم . طنزکی نوشتم . این پستم پرده اول از یک

داستان که اگه با استقبال مواجه شد پرده های دیگه شم می نویسم .

اینو اضافه کنم که من عاشق طنزای عزیز نسین نویسنده معاصر ترکیه ای هستم .

 طنز نسین بسیار زیبا و واضح و گاها همراه با بعضی بی ادبی هاییست که

در جامعه اش متداول بوده . گفتم از حالا بگم که بر من خرده نگیرید  بعد ها !

پرده اول :

                                

 

سه ماه و ۱۳ روز دیگر ۲۸ سالم تمام می شد اما هنوز مجرد بودم . مادرم چپ و

راست می رفت و می آمد نگاهم می کرد و بعد کشیدن آهی می گفت : اوغلوم دا

گوجالدی(پسرم هم پیر شد!) آنقدر گفت و گفت که راضی به ازدواج شدم به

شرطی که مورد مناسبی پیدا کند که حداقل آشپزیش حرف نداشته باشد !

کار تازه من پیدا شده بود هر هفته یک خانه یک دختر یک ماجرا . کم کم داشت

 خوش می گذشت خیلی وقت بود که هیجان لازم را در زندگی نداشتم .

روز سه شنبه بود که از سر کار برگشتم مادرم گفت : صابر جان برو استراحت کن

 که امشب قراره بریم خواستگاری یه دختری که آشپزیش حرف نداره چند بار دست

 پخت شو خوردم عالیه !

رفتیم . در زدیم . وارد خانه شدیم . بوی گلاب از همان دم در رفت تو دماغم .

وارد اتاق که شدیم احساس کردم وارد سالن اجتماعاتی چیزی شدم دور تا دور اتاق

 پر بود از فک و فامیل دختر خانم . یک لحظه احساس غربت عجیبی به من دست داد.

 نشستیم . میان جمعیت حاضر دنبال دختر خانم گشتم نبود .

 گفتم وقتی چایی آورد می بینمش .منتظر ماندیم تا بحث های سیاسی و دولت

 خدمتگزارشان تمام شود تا اجازه آوردن چایی صادر شود  .

خودم را روی صندلی جمع کردم و منتظر عروس خانم شدم .

اما برادر عروس خانم چایی آوردند . که گفتم ممنون میل ندارم .

 دو ساعت بود که روی صندلی چسبیده بودم خسته هم شدم و همچنان از عروس

 خبری نبود . یک دفعه احساس کردم کتم سنگین شده . نگاه کردم دیدم یکی از بچه

 های فامیل عروس از جیبم آویزان است .

 قبل انجام هر کاری اول خونسردیه خودم را حفظ کردم بعد یه دیدی دور و اطرافم

 زدم بعد آرام یک نیشگون ظریف رفتم رو دست بچه . اما سرتق تر از این حرف ها بود

 مخصوصا با آن مایعی که از دماغش آویزان بود و تا پشت لبش کش آمده بود .

گفت : اسمت چیه ؟ نیشم را باز کردم که مثلا گرم گرفته ام و  با او مهربانم گفتم :

 به تو چه آب دماغ !

 گفت : خودتی ! و ادامه داد : تو می خوای کلثومو بگیری ؟

تعجب کردم گفتم : کی ؟ کلثوم دیگه کیه ؟ بدو برو دماغتو پاک کن !

نگاهم کرد و بعد چند لحظه گفت : چرا دماغت انقد بزرگه ؟ چشم غره رفتم.

 فکر کنم ترسید چون سرش را پایین انداخت . بعد چند لحظه نگاه کردم دیدم باز

 آنجاست اما دماغش پاک پاک شده بود . گفت : عمه خانم میگه پاشو بیا این اتاق

 با عروس حرف بزن . از جمع اجازه خواستم و دنبال پسرک راه افتادم .

 در زدم . داخل اتاق خانم حجیمی زیر چادر سفید نشسته بود فکر کردم ایشان

عمه خانم یا بزرگ ترشان هستند . سلام کردم و عرض ادب و رفتم گوشه ای

آرام نشستم .

 تقریبا یک ربع همانطور بی حرکت و بی صدا نشسته بودم . خسته شدم رو به آن

 خانمی که قیافه اش را نمی دیدم گفتم : ببخشین این عروس خانوم کجا موندن

 پس؟ نمیان ؟

چشم تان روز بد نبیند عین این ساختمانهایی که هنگام زلزله تکان می خورند

 ایشان هم تکانهایی خوردند و شروع کردند به خندیدن آن هم شدید .

 چانه ام را خاراندم و با تعجب نگاهش کردم .

بعد صدای بسیار ظریفی که اصلا به آن هیکل نمی خورد گفت : میشه بپرسم چرا

 منو انتخاب کردین برا ازدواج ؟

هاج و واج ماندم . پیش خودم گفتم : خدایا خداوندا داری منو امتحان می کنی

یا دوربین مخفیه چیزیه ؟

گفتم : خب یک سری شرایط لازمه برای اینکه دو نفر با هم بتونند ازدواج کنند و …

(شروع کردم به زدن حرفهایی که خودم هم نمی فهمیدنشان)

 

گفت : ببین آقا صابر اول کاری اینو بگم” من دختر خیلی راحتی هستم توی فامیل .

 من با داییام فوتبال بازی می کنم “و اصلا هم خجالت نمی کشم ازشون …

فکر کنم ران پایم کبود شده بود از بس خودم را نیشگون گرفتم که خنده ام نگیرد .

 او می گفت و من خودم را سیاه می کردم .

طوری نشسته بودیم که قیافه اش اصلا معلوم نبود . در اتاق را هم باز گذاشته بودند

 که نعوذ ب ا… کار بدی نکنیم .پیش خودم گفتم : خداجون بادی نسیمی صبایی

بفرست بلکم این چادرش یکم اونورتر بره تا قیافشو ببینم . اما آنقدر چادر را با تمام

 وجود و از ته دلش گرفته بود باد که سهل است گردباد هم کارساز نبود .

خسته شد از حرف زدن و تعارف کرد که میوه بخورم . خودشم هم یک دیس پر از

 میوه جلویش گذاشت . چادر را به  دندانهایش گیر داد و دستانش را آزاد کرد .

اولین جمله ام پس از دیدن دستهایش فقط ماشاء ا… بود . مچ دستش اندازه دور

گردنم بود .

با آن دستهای ظریفش شروع کرد به پوست گرفتن  کیوی . چنان با ظرافت پوست

 می گرفت که خداییش کیف کردم . منتظر بودم ببینم چطور خواهد خورد .

 همان طور که چادر به دندانش بود گفت : می خوری ؟! گفتم : نوش جان مرسی .

گوشه چادرش را آزاد کرد تا شروع به خوردن کیوی بکند . می خواستم ببینم تکه

 هایش چه اندازه خواهند بود . که یک دفعه دیدم آن کیوی اندازه تخم مرغ را عین

 نخودچی دهانش پرتاب کرد . قطراتی که ناشی از له شدن آن کیوی زبان بسته

 بود را در هوا دیدم .

باز گفتم خدایا این چه امتحانی است ؟

چنان با شالاپ شولوپی می خورد که کم مانده بود بالا بیاورم .

 دهانم نیمه باز مانده بود که خوشبختانه کیوی پرید توی گلویش و شروع کرد به

 سرفه کردن . دنبال دستمال می گشت بهترین فرصت بود تا قیافه اش را ببینم .

 زود دستمالم را از  جیب کتم در آوردم تا به او بدهم .

دستمال را از من گرفت .

 چادرش کنار رفت .

 صورتش را با دستمال پاک کرد .

 قیافه اش را دیدم .

 و هردو همزمان جیغ کشیدیم…

جیغ من که معلوم بود…دوست ندارم زیاد راجع به قیافه و آن تیپ قیصریش توضیح

 دهم .

                                

اما جیغ عروس خانم هم بخاطر دستمال من بود . آن بچه سرتق دماغش را با

 دستمال من پاک کرده بود و کلثوم خانم هم بی خبر از همه جا آن را به لب و لوچه

 اش مالیده بود .

 

آخر غم نوشت : البته شاید ناراحت بشین اما خالی از لطف نیست ۴ کامنت آخر

پست قبلیو بخونین .

 اطلاع نوشت : به علت مشکلات فنی پیش آمده در لود صفحه وبلاگم به احتمال زیاد

تا اخر این هفته یک تغییرات اساس در فنداسیون اینا رخ بده . و فعلا این قالب

رو زدم که لااقل از حضور اساتید و سروران گرام بی نصیب نباشم .

باشد که هیچ مشکل فنی در این مملکت نباشد . آمین !

 

 

 



۳۷ نظر to “پرده اول”

  1. این پستت باحال بود
    راستی ، چند بار تا حالا رفتی خواستگاری، چون خوب توضیح میدی
    صابر جان اما بهتر بود ماجرای دستمال رو یکم بهتر توضیح میدادی، کنج نامعلوم و پنهان بود که آن پسرک سرتق چگونه دستمال رو از جیب تو کش رفته….
    راستی کیوی رو که خورد حسودیت نشد، من به شحصه هر ک بهم کیوی تعارف کنه رد نمیکنم…..
    راستی در مورد با بودن در هم ظرافت خوبی بکار بردی….


    با این باری که می خوام و دفعه های قبل جمعا رو هم با هم میشه یکبار
    اما اگه ایشالا رو فرم باشم می خوام تا آخرش وایسم و کم نیارم
    دستمال رو مهرداد جان راست می گی جای کار داشت اما به دلیل نبود امکانات نشد دا
    در ضمن تو خودت کیوی هستی پرتقال

    [پاسخ]

  2. خیلی باحال بود
    یه عالمه خندیدم!

    بقیه شو بنویس منتظرم!

    تا تو باشی ملاکت آشپزی طرف نباشه!

    خب برو آشپز استخدام کن.ازدواج واسه چی؟؟؟؟


    اولا تو این دور و زمونه دختر جماعت چی از دستشون بر میاد که آشپزیم یکیشون باشه ؟
    ثانیا ببین شرایط چقدر بحرانیه که من فقط آشپزیشو می خوام
    ثالثا به قول تو حالا کی خواست ایزدیواج کنه ؟ تو این دور و زمونه !
    رابعا اون استادت بود آشضزیش چطوره ؟!

    [پاسخ]

  3. خوبه ، البته جای کار زیاد داره. ولی مطمئنم پرده های بعدی خیلی عالی تر از این میشن. با توجه به قلمی که دارین.
    واسه ازدواج هم دیر نشده. ایشالله یکی بهتر این خرس مهربون قسممتون میشه.


    مرسی استاد عزیز
    آره بابا هنوز ۲۰سال تا ازدواج وقت هست ! البته شاید قسمت حوری های اون دنیا بشم

    [پاسخ]

  4. زیبا بود … اگه نمی گفتی هم کاملا مشخص بود که آثار عزیر نسین رو پیگیری چون داستانت حال و هوای آثار اونو داشت (البته تا عزیز نسین خیلی راه مونده!!!!)… دستمال (یه جورایی) مبهم بود و فکر کنم یه کوچولو (خیلی کم) جای کار داشت … در کل مرسییییییییییییییییییییییییی


    بابا عزیز نسین کجا من کجا ؟ داستانم همین طور .
    دستمالم که عرض شد دا حق با شماست .
    و در کل خواش می کنــــــــــــــــــــــو

    [پاسخ]

  5. سلام سلام سلام بر داداش عزیز

    حال شما ؟

    چطوری ؟

    خوبی ؟

    خوش میگذره ؟ فرصت پیدا نمودیم خردمت برسیم گفتیم بیایم قلفتی و جون دار خدمت برسیم .


    به سلام حاجی استاد گل و بلبل و کلاب و شیر کاکائوی من خوبی حاجی ؟
    فدات شم حاجی خوشالم کردی سی

    [پاسخ]

  6. آقا بسی چسبید . یه عالمه . ما منتتظر بقیه اش هستیم . هرچند خودش تا اینجا کامل بود . ولی ما منتظر بقیه اشم هستیم .

    خیلی کیف داد .


    نوش جونت حاجی میدونم به گرد قلم پختای تو نمی رسه

    [پاسخ]

  7. چرا دماغت انقد بزرگه ؟
    و مسئله ای مهمتر از دستمال و چیزهای دیگر همین است که بچه ای به سرتقی او هم دریافت کرده است . راستی چرا؟ دست خودت که نیست می دانم ولی عجب مرت بود . خیلی جاها خندیدم ، مخصوصا زمانی که یارو فوتبال می کنه با دایی هاش .از فضای تلخ و سیاه بیرون بیا ، چون زیادی تکراری می شی ، اینو آویزه ی گوشت کن. از یه نویسنده ی این مملکت می شنوی این حرفو!


    آهای عزیزان آهای دوستان این کامنتو آرش گذاشته . اگه روزی من بر اثر مرگ طبیعی نمردم بدونین این سکته م داده . الانم ببینن اسمش چیه(ازت متنفرم)!
    دماغ من هر چقدرم بزرگ باشه که آرش جان همشه کنار دماغ تو فندقی بیش نیست !

    [پاسخ]

  8. سلام صابرجون خوبی ؟ واقعا خیلی قشنگ بود خندیدم.دوست دارم.هردم بیر گل گوراخ بولوی کیشی


    سلــــــــــــــــــام مهندس فرشاد گل . یاخجیسان کیشی ؟ ما مخلصتیم مهندس . خوش اومدی . هر وقت دلت خواست بیا اما شیرینی یادت نره اله بله

    [پاسخ]


  9. عالی بود
    حال و هوا عوض شد بدجور !
    از این سیاهی قالبتون بگذریم عالی بود


    خداروشکر.

    [پاسخ]

  10. حالا دیگه دختر مردمو مسخره می کنید
    ملچ ملوچ نه شالاپ شلوپ .
    ایشاالله بخت همه پسرهای ترشیده هم باز بشه.
    این عکس کیه؟


    نکنه آشنا در اومدین با اون کلثومه ؟!

    همون شالاپ شولوپ .
    ایشالا . البته ما هنوز جز شون نیستیم .!!
    حتما فک می کنی عکس خودمه رفتم تو لباس عروس آره ؟

    [پاسخ]

  11. سلام دوست خوبم

    خیلی جالب بود … می دونید راستش منهم الان نه اما سال های پیش طنزهای عزیز نسین را می خواندم بد نبود کمی تا قسمتی دم دستی بود اما جالب بود مثل این که

    تو دوست شوخ طبع من برگزیدی …

    گفتی که لینکم کردی بی اجازه !! این چه حرفیه دوست به این خوبی و مهربانی

    برای لینک کردنم که اصلا اجازه نمی خواد … ممنونم

    ضمنا زیر نویس هاتو هم می خونم خواستم بگم یه کم جواب بدید به دوستان اینا کمه


    دم دستی تا به چی بگی؟ سیاسی می نوشت و کتاباش همه قدغن بودن ترکیه
    چشم حتما جواب می دم .مرسی که سر زدی

    [پاسخ]

  12. مزاح کردم

    داستان تو طنزتر و زیباتر بود …

    اما انگار تو بحث ازدواج حداقل تو این پرده ی اول … بحث عشق و تفاهم از مقوله های شما حذفه

    بد نیست بگی آشپز خوبی باشه کمی هم چاشنی عشق و داخلش بریزه

    من گفتم حالا خود دانی …

    اما کمی جدی تر به مقوله طنز نگاه کن … کمی پروارتر و معناگراتر …

    عزیز نسین خیلی هم … طنزهای عمیق تر و بخوان دوست خوب من



    نه بابا ! هیچ وقت من نمیام خودمو با بزرگا مقایسه کنم ! که ناراحت بشم یا نشم .

    [پاسخ]

  13. سلام..
    اومدی فقط به این عکسای هندی ما گیر بده هاا کاری نداشته باش ..!!!
    خوب بگذریم .. چرا خبر نمی کنی اپ که می کنی ؟
    خوندم تا آخرش را جالب بود و کلی خندیدم .. و در مورد اون دستمال هم که براتون خرده گرفته بودند فکر کنم همین خودش خوب بود چون نمی دانستین که دستمالتون برداشته شده فقط باید یه کم بیشتر برای دستمال بعد از فهمیدن جریان آب و تاب می دادین … روی هم رفته قشنگ بود منتظر ادامه هستیم . و تا خون در رگ ماست منتظر می مونیم و میخونیم
    بای فعلا

    [پاسخ]

  14. میخونم نظر میدم
    سوغاتی همین که خودم سالم رسیدم کافی نیس ؟


    آره مثه همیشه خوندنت ۸ ساعت طول میکشه آخر سرم یادت میره !
    نه خیر خانوم دیگه اون زمونا گذشته الان سوغاتی به سوغاتی میگن . سالم رسیدی خداروشکر اما سوغاتیمو بده (در ضمن اگه هستی برو وبت یه سر بزن !) private

    [پاسخ]

  15. سلام خوبی؟خیلی قشنگ بود مرسی
    نه بابا مدرسم کجا بود پشت کنکوریم
    آفرین حالا دیگه ویزیتت میکنم
    حالا برم اون ۴ کتمنتو بخونم بازم میام


    سلام مرسی
    خواهش
    بابا پشت کنکوری !
    برو مواظب خودت باش اما

    [پاسخ]

  16. خیلی ناراحت شدم یاد خودم افتادم…تکیه گاهم…مونسم…پدربزرگم
    دلم تنگ شد براشدلم خواست منم بنویسم ازش…نظر تو چیه؟


    بنویس.
    نظر من اینکه بنویسی .
    خدایش بیامرزد

    [پاسخ]

  17. قسمت اب دماغش خیلی باحال بود
    کلی خندیدم تو دیگه کی هستی فقط چشم در اومد تا تموم شه


    قسمت قحطی بود ؟!
    طوریت که نشد ؟ همه چی روبراس؟
    نمی دونم چه مرگشه وب . خدا بگم چیکارت نکنه مهرداد که هر چی میکشم از دست توئه

    [پاسخ]

  18. سلام
    نظر نوشت :
    این آخر نوشت ‘ غم نوشت ‘ اول نوشت و نمیدونم چی چی نوشت هاتون خیلی باحالن
    پس کلثوم خانوم شانس آوردن دیگه به سلامتی
    خدا رو شکر!

    [پاسخ]

  19. خوبه که بالاخره ما تونستیم نظر بدیم بعد مشقات وسختی های فراوان!
    خیلی با حال بود
    بقیه رو هم بنویسین

    [پاسخ]

  20. سلام
    خوبییییییییییییی ؟
    من اومدم ببخشید که دیر شد ولی اومدم دیگهههههههههه
    راستی خیلی قشنگ بود
    تا آخر خوندمو خندیدم
    بازم بنویس
    پیش ما بیا

    [پاسخ]

  21. باید بگم از نقد کردن و نقد شدن خوشم نمیاد ولی یه موضوعی توی نوشته هات همیشه به چشم میخوره و اون اینکه توی یه نوشته هی هی از حالت محاوره ای سوئیچ میکنی رو ادبی و بالعکس. اینجوری آدم دو هوایی میشه و از گیرایی و تاثیرگذاری نوشتت کم میکنه. یعنی پیشنهادم اینه:بنا به اقتضای اون نوشتت یا رومی رومی باش یا زنگی زنگی.
    البته من در مقابل نویسنده بزرگ و با تجربه ای مثل تو جسارت ایراد گرفتن رو نکردم، فقط نظر دادم. و همه جوره پایه ی نوشته هاتم.
    از اینا بگذریم یه چیز جالب: تو که اهل خوردن نیستی واسه چی دنبال یکی میگردی که آشپزیش خوب باشه!؟
    در کل قلمتو دوست دارم. بازم بنویس. جان من از سیاهی بیا بیرون و یه دست رنگی به این وبلاگت بکش. مطمئنم فضا روی روحیه ات تاثیر میذاره.

    [پاسخ]

  22. تراژدی بود ؟

    [پاسخ]

  23. خیلی باحال بود. خوشم اومد. کلی خندیدم! موفق شدی. طنزپرداز خوبی هستی.

    و اما در مورد ارتکاب اشتباه (مطلب وبلاگ خودم) … درسته که اشتباه غیرعمدی توضیح نمی خواد اما تا حالا برای اشتباهت عذرخواهی نکردی؟ موقع عذرخواهی هزار تا دلیل نیاوردی که مثلا یکی دوتاشو خودت هم قبول داشته باشی؟
    بعضی وقتا ولی حتی یه دونه دلیل که کارتو اقلا برای خودت توجیه کنی نداری!!
    چرا؟!؟!؟!

    عجب یادداشتی. هم گریه هم خنده!!!

    [پاسخ]

  24. صابر ادامه ندی میکشمت همون کتاب قمارباز رو میکنم تو حلقت

    [پاسخ]

  25. سیاهه سیاهه !

    [پاسخ]

  26. ما منتظر دومیش هستیم

    [پاسخ]

  27. سلام دوست عزیز
    کاملا اتفاقی باوبلاگتون اشنا شدم اما به خاطر داستانتون کلی خندیدم این داستان برای خودتون اتفاق افتاده یا فقط درحد یک داستان بود؟
    باید بگم درمورد اون کیوی باتوضیحاتتون اب ازدهنم راه افتاد
    واقعا باتعاریف شما عجوبه ای بودن ایشون خوشحال میشم به من سری بزنید

    [پاسخ]

  28. سلام وب باحالی داری .بازم بهم سر بزن خوشحال میشم

    [پاسخ]

  29. نمیدونم چمه

    [پاسخ]

  30. سلام خوبی ؟ اول یه سوال باخ مه گوم سن یوسفی تانیسان آخی اونون آیدیسی سنین وبو آدرسی دی هانسیز بحث المیسیز

    ولی خداییش خیلی باحال نوشتیییییییییییی ها گردش منتظر جریان خواستگاری بعدیت هستم هاااااااااااا

    شاد یاشا جیر

    [پاسخ]

  31. یادم رفت بگم اونو یکی برام یولاماخ کرده بود نمی دونم از کیه
    بابای

    [پاسخ]

  32. یاخجی داااااااا نیه به دویوسن همشری او یوفیسی گورسن دنه منه ده آلسین بو راضی فاش المیم

    [پاسخ]

  33. آپ که نمی کنید . به ما هم که سر نمی زنی . حداقل جواب کامنتا رو بدید.
    در ضمن کامنتای بالایی رو ترجمه می کنی ما چکار کنیم که ترکی بلد نیستیم

    [پاسخ]

  34. مبارکه آوای سکوت[گل][گل][گل]

    [پاسخ]

  35. اینو لینک کنیم؟ اون قبلی حذف بشه؟

    [پاسخ]

  36. نهههههههه . بازم سیاه.

    [پاسخ]

  37. خیلی بی مزه بود اگر راست میگس دو تااز با مزه ها رو بذار یکدفعه به سرت نزنه که این مطالب رو کتاب کنی چون بیچاره میشی شوخی کردم با مزه بود

    [پاسخ]

نوشتن نظر