آرام بخواب

By آوای سکوت On مهر ۱۷م, ۱۳۸۸

آرام بالای سرت نشستم . راحت تر از همیشه خواب بودی . من بودم و یک دنیا

 بغض یک دنیا حرف . بغض هایی که اجازه گریه شدن نداشتند و حرفهایی که

 فرصت زده شدن .

قلبم تیر می کشد . دستم را آرام رویش گذاشته و فشارش می دهم طوری

 که متوجه نشوی که فکر و ذهنت را مشغول من کنی .

این ضجه ها اذیتم می کنند . گوشهایم را هم نمی توانم بگیرم  چون روی سر

 تو گذاشتمشان . نوازشت می کنم با تمام وجودم گرمیت را احساس می کنم .

 قلبم تند تر می زند . گرمم می شود . موهایم سیخ می شوند و همه در فشار .

خیلی اذیتت کردم .زیاد ناراحتت کرده ام .  اما خودت هم می دانی بهتر از همه

 که هیچ کدام جدی نبودند در واقع دلیلی بود بر جوان بودن و جاهل بودنم .

نمی دانم با چه جرئتی اکنون بالای سرت هستم ؟! و با چه جسارتی حرف

می زنم ؟! و با چه گستاخی انتظار بخشش دارم ار تو ؟!

ضجه ها توی سرم پیچیده اند قلبم هم سر ناسازگاری دارد امروز . نکند این ها

همه آه توست ؟ اما نه ! تو مهربان تر از آنی …

خم می شوم سمت تو . شنیدی ؟ صدای ترک خوردنم را ؟ اشکم را روی

گونه ام احساس می کنم که پایین می آید .می شکنم . خیلی وقت است

که گریه نکرده ام . شاید خیلی وقت است که تنهایم .بی تو ام .

گوشه لبم را با دندان هایم می گیرم چشمانم را کم کم می بندم به هق هق

 می افتم سعی می کنم اذیتت نکنم اما از گریه گذشته زار می زنم .

معذرت می خواهم . من را ببخش که باز زجرت می دهم . لبانم را روی

سنگ قبرت می گذارم . می بوسمت . می بویمت . آرام بخواب .

 آرام تر از همیشه .

        

 

سوال نوشت : داشتم فکر می کردم که تا کی می خوای به وبلاگ نویسی

ادامه بدی ؟ تو عزیز و استادی که منت می ذاری و میای به این سوالم هم

 جواب بده . لطفا !

تعجب نوشت : به این نتیجه رسیدم که حاشیه از خود اصل مطلب بیشتر تو

چشمه ! همه دوستام به جای اینکه درباره اصل مطلب نظر گلشونو بگن درباره

یک نوشته ای که در حاشیه قرار داره اظهار نظر کردن ! یکی نیست بهم بگه :

ای بابا صابر جان توام عجب خودتو تحویل میگیریا ! اصل مطلبت سیری چند ؟!

(آیکون نیش تا بنا گوش باز)

آخر نوشت : یکی از دوستام اینو برام آف گذاشته تو یاهو :: “در جوانی دوست

 نداشتن علامت بدی است . روح سالم همیشه یکنفر دوست را که لایق باشد

ملاقات خواهد کرد “

به این نتیجه رسیدم که روحم چندان سالم نیست !(ایضا همون آیکون بالایی)



۴۱ نظر to “آرام بخواب”

  1. خیلیا ممکنه خودشون کشته باشن یا کاری کنن که خودش خودشو بکشه و یا شرایطی فراهم کنن که خودش خود به خود بمیره .
    منم همینطور فکر کنم شرط سوم در موردم صدق می کنه .
    من خودم مرده !

    [پاسخ]

  2. متنات یه جورین
    بیشترشون اولشون قشنگ و لطیفه با یه پایان تلخ!چرا؟

    قصد کنار گذاشتن بلاگو ندارم
    تا هروقت که بلاگفا باشه منم باشم وبلاگم هم هست!


    از کوزه آن تراود که دراوست …

    موفق باشی . اما ببینم فردا ایشالا به سلامتی شوهر گرفتی اون گفت تینا حق نداری بلگر باشی و باید به فکر شستن و پختن و سابیدن باشی چی چیکار می کنی ؟

    [پاسخ]

  3. چنین چیزی نمیگه!


    طفلـــــــک ! اگه هم حرفی داشته باشه چون طرفش تویی که دیگه …!

    [پاسخ]

  4. سلام..
    نوشتتون جالب بود حاجی …..
    نمی دونم تا کی وبلاگ نویسی خواهم کرد هر لحظه ممکنه برم ….
    راستی ما آپیم یه سری بزن..
    فعلا بای


    خوبی حاجی ؟
    یوکسان هش کیشی؟
    ما مثل شما نیستیم که سر نزنیم من اومدم و خوندم هم . اما آخه نظری نمی شد داد .

    [پاسخ]

  5. اون دوتا مست چشات
    منو خوابم میکنه
    ذره ذره اون نگات
    داره آبم میکنه

    اون دوتا مست چشات
    منو خوابم میکنه
    ذره ذره اون نگات
    داره آبم میکنه

    داره میمیره دلم
    واسه مخمل نگات
    همه رنگی رو شناختم
    من با اون رنگ چشات

    مثل یک رویای خوش
    پا گرفتی تو شبام
    از یه دنیای دیگه
    قصه ها گفتی برام

    هنوز از هرم تنت
    داره می سوزه تنم
    از تو سبزه زار شده
    خاک خشک بدنم

    دستای عاشق تو
    منو از نو تازه ساخت
    دل نا باور من
    جز تو عشقی نشناخت

    داره میمیره دلم
    واسه مخمل نگات
    همه رنگی رو شناختم
    من با اون رنگ چشات
    همه رنگی رو شناختم
    من با اون رنگ چشات

    http://www.semital.com/g.htm?id=1738


    ابی !
    زیباست ترانش !
    ولی چرا اسم نذاشتی ؟ آدرست ؟
    گرچه می شه فهمید از کجایی !

    [پاسخ]

  6. سلااااااااااااام مرسی که آپ می کنی خبر نمیدی بدجنس
    آخ آخ معذرت یادم رفته بود الان لینکت کردم


    علیک سلام
    دوست انست که پرسد حال دوست چه خبر بده چه نده
    تازشم من باید عصبانی باشم که لینکم نکرده بودی

    [پاسخ]

  7. نمی دونم تا کی هستم اما تا وقتی که زنده باشم و بتونم بیام میام


    خب ایشالا کلی زنده باشی و بیای ]

    [پاسخ]

  8. هرکه دست از جان بشوید هرچه در دل دارد بگوید (سعدی)
    نمی دانم چرا آپ زیبایتان را که خواندم ناگزیر به یاد این آهنگ افتادم
    شما آنچنان که بر سرقبر عزیز رفته مویه میکنی او هم که زیر خاک خوابیده
    مطمئنا با آن صدای بی صدایش یا شاید با آن آوای سکوتش
    به شما میگوید :
    چنان دلتنگم از دنیا که رنگم ، رنگ تنهاییست
    ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
    ……..
    نه اسمی دارم نه آدرسی
    تنهاترین تنها منم.
    آری میشه فهمید از کجایم اما باید فهمید!!!


    مشکل همین فهمیدن است !
    مرسی از لطفت .
    “چنان دلتنگم از دنیا که رنگم ، رنگ تنهاییست
    ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست”
    چشام تار می بینن ! گرم شدن .
    به قول یک تبعیدی من ظالم وسنگدلم

    [پاسخ]

  9. سلام الان دارم شنا میکنم تو حسای خوب
    غرقم نمیشم
    باید بخونم بعدش بیام
    منتظرم بمون
    کامنت پرایوت میزنم برات
    فعلا


    منتظرت موندم !
    پس چی شد ؟ خوندی ؟ نتیجه !
    دستت درد نکنه!

    [پاسخ]

  10. زیبا نوشتی اما بیش از اندازه واقعی بود … نگران شدیم همی!!!
    وبلاگ نویسی رو نمی دونم اما نوشتن رو هیچ وقت ترک نکن …حیفه بخدا.


    نگران ؟!
    هــــــــــــی روزگار ! تو که هر روز منو میینی نمی بینی هرروز فسرده تر از روز قبلم تازه حالا می گی نگران شدی خودشم همی !

    [پاسخ]

  11. سلام علیکم

    تو حال و هوای مرگی چرا همش !!!

    من تا وقتی وبلاگم خواهم داشت که حرفی داشته باشم برا گفتن!


    علیک سلام علیکم
    حالی دگر با ما نیست !
    خوبی؟ نیستی همه چی روبراست ؟
    ایشالا همیشه حرفی برا گفتن داشته باشی

    [پاسخ]

  12. سلام. چطوری؟
    در این جمله (ضجه ها توی سرم پیچیده اند قلبم هم سر سازگاری دارد امروز …) فکر کنم اشتباها به جای (ناسازگاری) نوشتی (سازگاری).

    به قول رفقا ای کاش می شد یه خرده شادتر بنویسی.


    بازم تو . اینبار دیگه مثه دفعه قبل نکردی متشکرم ازت . لااقل تو یکی ایراد آدمو می گی .
    شاد تر از این ؟
    باشه سعیمو می کنم حتما !

    [پاسخ]

  13. حالا ما یه شعری درباره مستی و اینا نوشتیم تو چرا ..؟


    خب د همینه دیگه !
    تاثیر گذاری شعر و احساس درک نکردی ؟!

    [پاسخ]

  14. میگم این (سوال نوشت) رو برای کی نوشتی؟


    هر سوالی که خودم جوابی نداشته باشم براش اینجا مطرح می کنم . مخاطبم عزیزانیه که پا رو تخم چشای من می ذارن (داشتی جوابو ؟

    [پاسخ]

  15. تا وقتی که وبلاگ نویسی برام لذت داشته باشه و منو از کارهای مهم ترم عقب نندازه.
    فعلا همین .


    خب پس معلومه بلاگر بودن تو قسمت کارای مهمت نیست !
    منم فعلا همین
    در ضمن ۲ یادت رفته منم قاطی کردم

    [پاسخ]

  16. سلام
    خوب هستین؟
    من از اون دنیا هم وب نویسی میکنم
    عکس میگیرم از مرده ها سند میکنم شما هم ببینین


    سلام

    البته بچه هایی که رفتن اون دنیا میگن اینجا سرعت بیسیار بیسار پایین فک نکنم بتونی لود کنی عسکاتو

    [پاسخ]

  17. عجب سوال مزخرفی پرسیدم
    خوبین؟
    شما که هیچوقت خوب نمیشین باید بپرسیم کی خوب میشین؟


    …؟!

    [پاسخ]

  18. اما جدا از شوخی
    وبلاگ نویسی چیزی نیست که بشه ترکش کرد
    مال دوره جوونی و اینا هم نیس تو هر موقعیت یه جوری میشه وب نویسی کرد مثلا ازدواج کردی یه جور بچه دار شدی یه مدل دیگه


    البته جسارته ها ازدواجو فهمیدم بچه دار شدنم فهمیدم اما این یه مدل دیگه شو نگرفتم چیه !

    [پاسخ]

  19. تبعیدی … ؟!
    نه اون تبعیدی هم اشتباه کرده حتما
    کسی که اینچنین زیبا واژه ها را می آراید نمی تواند ظالم و سنگدل باشد.
    سنگدل آن کسی است که دیگران را سنگدل می پندارد بدون آنکه خودش را در جای آنها بپندارد !


    خب حالا که می بینی هست !
    آدم باید همیشه رو حرف خودش بمونه !
    بد بختی منم اینه همیشه خدا خودمو جای دیگران گذاشتم که این شد عاقبتم …

    [پاسخ]

  20. به تو از تو می نویسم
    به تو ای همیشه در یاد
    ای همیشه از تو زنده
    لحظه های رفته بر باد
    وقتی که بن بست غربت
    سایه سار قفسم بود
    زیر رگبار مصیبت
    بی کسی تنها کسم بود
    وقتی از آزار پاییز
    برگا با غم گریه می کرد
    قاصد چشم تو آمد
    مژده ی روییدن اورد

    به تو نامه می نویسم
    ای عزیز رفته از دست
    ای که خوشبختی پس از تو
    گم شد و به قصه پیوست

    ای همیشگی ترین عشق
    در حضور حضرت تو
    ای که می سوزم سراپا
    تا ابد در حسرت تو
    به تو نامه می نویسم
    نامه ای نوشته بر باد
    که به اسمت چو رسیدم
    قلمم به گریه افتاد

    ای تو یارم روزگارم
    گفتنی ها با تو دارم
    ای تو یارم از گذشته یادگارم

    به تو نامه می نویسم
    ای عزیز رفته از دست
    ای که خوشبختی پس از تو
    گم شد و به قصه پیوست

    در گریز ناگزیرم گریه شد معنای لبخند
    ما گذشتیم و شکستیم
    پشت سر پل های پیوند
    ((در عبور از مسلخ تن
    عشق ما از ما فنا بود
    باید از هم می گذشتیم
    برتر از ما عشق ما بود))

    ای تو یارم روزگارم
    گفتنی ها با تو دارم
    ای تو یارم از گذشته یادگارم

    به تو نامه می نویسم
    ای عزیز رفته از دست
    ای که خوشبختی پس از تو
    گم شد و به قصه پیوست

    به تو نامه می نویسم
    ای عزیز رفته از دست
    ای که خوشبختی پس از تو
    گم شد و به قصه پیوست

    به تو نامه می نویسم
    ای عزیز رفته از دست
    ای که خوشبختی پس از تو
    گم شد و به قصه پیوست

    http://www.semital.com/g.htm?id=1442

    ……….

    با کلمه کلمه ی این واژه ها
    می گریم و می گریم و می گریم
    شب ها تا صبح اشک از چشمانم روان است
    ولی من نیز همچون تو نمی توانم به یار رفته برسم
    چون او نیز خوابیده زیر خروارها خاک است
    و از او فقط برای من خاطره های خاک خورده ای
    در پس زمینه ی فکر پوسیده ام باقی است
    همان هم برایم کافی است !

    ………….

    چنان دلتنگم از دنیا که رنگم ، رنگ تنهاییست
    ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست


    جناب خاک بر خاک بودن به از بر خاک کردن است !
    موفق باشیو پایدار
    انقدرم شعرای ابی نذار تورو خدا
    کمی هم عباس قادری و جوات یثاری و شماعی زاده

    [پاسخ]

  21. “آدم باید همیشه رو حرف خودش بمونه !”
    یادمه یه روزی یکی که بود به اون کسی که نبود! گفت:
    تو با این سن کمت شیطانی!
    و آدم هم شیطان نمیشه !
    و شیطان هم هیچوقت پای حرفها و کاراش نمیمونه
    فقط یه مشکلی هست شیطان قصه ی ما
    عاشق فرشته شده بود
    مثل یه شیر که عاشق بره بشه
    عاقبت جفتشون میشه فنایی
    شیر باید از سلطان بودنش و شیر بودنش بگذره
    باید از اون تخت سلطنت بیاد پایین
    غرورش و بذاره زیرپاش
    و خودشو بازیچه ی یه بره ی معصوم کنه
    عاقبت بره هم فنایی
    چون میفهمه که از همون اول هم در حد اون عشق نبوده !
    ولی بره ، بره است.
    شیر نابود میشه !
    !!!!!!!!!!!


    عجب داستانی !
    بره بره است و شیر نابود میشه!
    بره شیر فرشته شیطان آدم ! چه کلکسیون جالبی !

    [پاسخ]

  22. پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم ولایت

    [پاسخ]

  23. سلام
    اول اشکالات: ۱- پاراگراف اول در زمان گذشته گفته میشه ولی بعد از اون میشه حال. ۲- پاراگراف دوم سطر دوم : … فشارش می دهم طوری که متوجه نشوی (تا) فکر و ذهنت. به نظر بهتر نمی رسه؟
    و اما باید بگم خیلی عالی بود از نظر احساس و غافل گیری خواننده. چند قطره اشک رو مهمونم کردی. آفرین کار قشنگی بود.
    در مورد سوالت باید بگم ، وبلاگ نویسی بعد از یه مدت عادت میشه ولی تا وقتی که فکر می کنی می تونی بنویسی ، هرگز دریغ نکن ، مگه اینکه واقعا خسته شده باشی. یه مدت استراحت کن و دوباره برگرد.


    ۱٫عرض سلام و ادب
    ۲٫نمی دونی چقدر نظراتتو دوست دارم . عاشق این نظرا هستم که ایرادامو بگن . بهت می گم استاد
    ۳٫خب استاد اول اینکه جسارتا خودتان را به دل خودمان بند کردیم .
    ۴٫جناب استاد ثلج یعنی چی ؟
    اما در مورد مطلبم :
    اون مطلبو ۵شنبه شب نوشته بودم . عصرش به اتفاق دوستا رفته بویدم سر قبر مادر یکی از دوستان عزیزم .وقتی بالا سر قبر نشست همچین حسی بهم دست داد که وقتی می نوشتم خواستم گذشته باشه تا همون حس دقیقا در من باشه . بعدشو اتفاقای گذشته مثل شنیدن ضجه مادر و دختری سر قبر عزیزشون و اتفاق حالی که همون لحظه نوشتن یعنی تیر کشیدن قلبم رخ داد قاطی کردم تا یه جورایی خوشمزه بشه .
    بازم ازت ممنونم استاد

    [پاسخ]

  24. منم هیچ دوست نزدیکی ندارم
    یه زمانی یه عالمه دوست صمیمی داشتم
    اما از بعضیاشون به خاطر شرایط زندگیامون جدا افتادم
    از خیلیاشونم چیزایی دیدم که از چشمم افتادن
    فکر نمیکنم از نظر روحی هم مشکلی داشته باشم!
    به نظرم این جمله عمومیت نداره


    دستت درد نکنه تینا تاژ !
    اتفاقا پاشی بیای تبریز از هر کی بپرسی صمیمی ترین دوستت کیه همه یکصدا میگن صـــــــــــــــــــــابر

    [پاسخ]

  25. اول صبحی چرا هر جا سر میزنم حرف سنگ قبر و مرده و این چیزاس؟!
    میشه تا هر وقت که حرفی واس گفتن هست وبلاگ نویسی رو ادامه داد.( اینم جواب سوال)
    اکثر مواقع همینجوریه، مثل وقتی که داری نامه می نویسی ، P. S. نامه بیشتر از خود نامه به چشم میاد !
    می تونید به متخصص ارواح مراجعه کنید!
    .
    راستی … سلام


    خب تقصیر خودته کی میگه اول صبحی پاشی بری نت اونم وبلاگ ستاره!!!

    نامه ننوشتم ببینم اما امتحان می کنم حتما !
    راستی …علیک سلام

    [پاسخ]

  26. سلام دوست من

    بابا چقدر سربه سر این دوستان می زاری ؟ ستاره ی نازنین و که حسابی عصبانی کردی

    دیگه موهاشو داشت می کند …

    امیدوارم همیشه ایام به کامت باشد و لحظه هات قرین با شادمانی

    باش همیشه


    سلام بانوی شرقی
    ستاره ؟!
    خب چیکار کنم وروجک نسیم تبریزه
    حالا کاملا کچل شده یا نه ؟

    [پاسخ]

  27. سلام عرض شد


    علیک سلام عرض شد

    [پاسخ]

  28. اینکه مثل همیشه قشنگ بود دیگه گفتن نداره…
    اما اشتباه می کنین شما نمردین، بلکه خودتون رو اسیر کردین !
    به جای قبر و مرگ و گریه برای یه مرده باید برای یه اسیر گریه کنین
    شما و روحتون اسیرین
    ذهن تون رو حبس کردین و اونقدر توی زندان مشکلات ( شاید هم خستگی ها) زندانیش کردین که فکر می کنه مرده…


    مرده هم یه جور اسیره . اسیر قبر

    [پاسخ]

  29. می تونم حتی روی این مورد بحث کنم
    اما با شوخی : مرده نمی تونه نوشته به این زیبایی بنویسه
    و بی شوخی : اونایی این جوری که شما میگین می میرن که عادی میشن ، دیگه اونقدر روزمره میشن که حتی فرق روزهاشون معلوم نمیشه …
    روشنتر بگم اونا متوجه اینکه باید زندگیشون تفاوت کنه نمیشن!
    و برعکس شما نمیان بنویسن که من مرده ام … بلکه توی زندگی گم میشن .
    حتی ممکنه ازدواج کنن و برای خودشون زندگی داشته باشن ولی متوجه این احساس نمیشن ..
    پس شما نمردین ! برعکس از دیدگاه من خیلی هم زنده این..
    ولی خودتون حبس کردین از این بابت سرزنشتون می کنم چون روح زیبایی دارین که به نظرم اگه آزاد باشه می تونه بهتر بنویسه
    بذارین روحتون یه مقدار بگرده چاره اش یه کوهنوردی تنها قبل از طلوع آفتاب هست امتحانش کنین خرجی که نداره ؟! فقط باید برای خودتون تکرار کنین که می خوام بذارم روانم آزاد بشه!و تولد خورشید رو ببینین …
    ولی حتما امتحان کنین…


    عاشق کوهم . اما خدایی من چطور باید از خواب شیرین و نازم بزنم پاشم برم کوه اونم تهنا !
    قلبمون هم که روغن سوزی داره وسط راه بگیره اونوقته که صابر تنها صابر خسته صابر آغلادی گدی یاتدی

    [پاسخ]

  30. می دونم در جواب میگین که از این حرفا گذشته ، از حرفاتون ممنونم و از این حرفای همیشگی ، یا اینکه من چیزی نمی دونم ، ولی این طور نیست حالا یه بار حرف منو گوش کنین


    سخته آخه !

    [پاسخ]

  31. در مورد سوال نوشت : خب سوال درستی نیست..
    چون مثل این می مونه که من به یه نمایشگاهی برای دیدن آثار دیگران برم ، گهگاهی هم چیزی برای ارائه دادن داشته باشم و نظرات دیگران رو درباره اثرم بدونم و بتونم در مورد کارهای دیگران اظهار نظر کنم، بعد یکی مثل شما ! پیدا بشه بگه تا کی می خوای به اینجا بری؟! خب سوال درستی نیست، مثل اینه که بپرسی نقاشی کجاش دیدن داره ؟!
    متاسفانه وبلاگ نویسی توی ایران جا نیفتاده اکثرا فکر می کنن این کار برای جوونهاست!

    [پاسخ]

  32. قدیم قدما یه وبلاگ نسیم تبریزی هم بود! شما هم گاهی میرفتین!


    چون الان شده فروشگاه نسیم تبریز

    [پاسخ]

  33. درباره تعجب نوشت هم اتفاقا اصل مطلب شما سیری گرون بود!

    [پاسخ]

  34. در ضمن الان شمردم دیدم من هشت به پنج جلو هستم فعلا باختین!
    موفق باشین

    [پاسخ]

  35. تعجب نوشت
    برای کپی نظر نمیدن که …مهم اصل مطلب بود
    شرقی عزیز این آوای سکوت به خودش رحم نمیکنه به من بکنه!؟
    خداییش کی از مرگ و ناامیدی می نویسه؟ من یا شما؟


    ستاره جان !
    شما میدونی الان ساعت چنده ؟
    فک نمی کنی باید زود بخوابی تا زود بیدار شی تا از سرویس مهد عقب نمونی ؟!

    [پاسخ]

  36. شما : چون الان شده فروشگاه نسیم تبریز
    …………………………………………………………………
    من:
    ..
    شما: سخته آخه !
    …………………………………………………………………
    من: تنبل تشریف ندارین که؟!

    توضیح : این عصبانیت به خاطر تاثیر از قسمت قبلیه

    [پاسخ]

  37. فکر نمیکردم که کسی متوجه بشه! خودم رو گذاشتم جای یکی دیگه… به نظرم اومد بوسیدن سنگ قبر کار مسخره ایه! ولی اون لحظه خیلی بهش احتیاج داشتم… درست مثل حالا! دست خودم نبود… میخواستم داد بزنم… صداش کنم… شاید میشنید… شاید میدید… شاید جوابمو میداد! نتونستم جلو خودم رو بگیرم…! بوسیدمش… اون دیوار یخی بین من و اون رو بوسیدم. لبامو درست گذاشتم روی اسمش…ناهیده…باز هم اون صداها رو شنیدم… بازم برگشتم به روز آخر…
    روز تولدم… از بچگی عادت داشتم به این کار… همیشه صبح روز تولدم اولین نفری بود که وقتی چشامو باز میکردم تولدمو تبریک میگفت…تا صبح ۶ کنارش نشسته بودم…مثل همیشه درد داشت… کاری از دستم برنمیومد جز اراجیفی که بهش همیشه تحویل میدادم…ازم خواست که بخوابم… با شوخی بهم گفت که عروسش بهتر ازش مراقبت مبکنه… یه هفته بود که سر جمع ۱۰ ساعت نخوابیده بودم… خوابیدم!!!! ساعت ۹ با ترس از خواب بیدار شدم… عروسش پیشش بود… داشت بازم قایمکی بالاسرش قرآن میخوند… منو دید نتونست جلو اشکشو بگیره… گفت مامان حالش یه جوریه… مینا بیا پیشش… بدنم یخ بسته بود… رفتم کنار تختش… دستشو گرفتم تو دستام… منتظر جمله “تولدت مبارک” همیشگی ولی… چشاشو باز کرد… گفتم مامانم خوبی… گفت مینا… گفتم بگو مامانم بگو چیکار کنم گشنته تشنته جاییت درد میکنه پاهاتو بمالم اب بیارم دستاتو بشوری بگو چیکار کنم… دوباره چشاشو باز کرد… گفت مینا… نیگام کرد… چیزی نگفتم ساکت شدم… خواستم اون حرف بزنه…چیزی نگفت و کمی زل زد توی چشای خیس من… چشاشو بست… تا عصر دیگه چیزی نگفت… نمیدونستم چیکار کنم… همه اومده بودن… نه واسه تولدم…واسه خدافظی با اون… تا عصر دستشو ول نکردم… نفس هاش… صدای نفس هاش داشت دیوونم میکرد… بلند و بلندتر میشد… هنوز صداش تو گوشمه… بلندتر…بلندتر…شمرده تر… همه بهم گفتم دستشو ول کنم… ولی نخواستم تنهاش بزارم…آخه قبلا ها میگفت که ۵ دقیقه هم نمیخواد تنهاش بزارم…شمرده تر… بلندتر… و… بلندترین… ساکت شد…

    [پاسخ]

  38. قلب من هم ایستاد… صداش زدم…مامانم… مامانم…صدای گریه اطرافم و ضجه دیگران رو دیگه نشنیدم… من بودم و اون توی برزخ… داشت میرفت… یه مدتی بود که میخواست بره… دستمو ول کرد و رفت… روی تموم آرزوهام خط کشید و رفت… و حالا… اون جسم پر از زخمش اونجا زیر اون سنگ قبره… رفت و حتی پشت سرش رو هم نیگا نکرد… حالا میناست و یه سنگ قبر سرد!
    ——-
    نمیدونم چرا اینا رو نوشتم… شاید خواستم اون بوسه رو توجیه کنم… تو متنت همه چی رو گفتی جز یه چیز … حسرت… حسرت روزهای رفته… حسرت روزهایی که میتونستی باهاش داشته باشی و دیگه نداری… حسرت کارهایی که قرار بود باهم بکنین و دیگه نمیشه کرد … حسرت جاهایی که قرار بود باهم برین و دیگه نمیشه رفت… حسرت ارزوهایی که برات داشت و دیگه نمیتونه براوردشون کنه… حسرت دیدن صورت مهربونش… حسرت شنیدن صدای پر از نصیحتش… حسرت بوییدنش… و حسرت لحظه به لحظه زندگی ای که دیگه نمیشه زندگیش کرد…
    به قول صابر آخر نوشت: فردا ۵شنبه هستش… آخ جون قراره برم پیشش

    [پاسخ]

  39. متن مینا هم به نظرم بیشتر از متن صابر تو دل می نشست میدونید چرا؟
    آخه حرفش ریشه از واقعیت میگیره….
    همیشه حسرت میخورم که چرا اون موقع نشد پیشش باشم
    نمیدونم چی بگم…. من خودم به شخصه نتونستم درک کنم موقعیت مینا رو چون تصور یه همچین موقعیتی خیلی سخته فقط همش براش آرزوی صبر و زندگی آرام دارم
    هر چی سعی کردمٰ براش یه جای خالی نباشم تو اون موقعیت نشد. همیشه فکر کنم ا این لحاظ بهمش مدیونم کاش منو ببخشه که تو اون تایم نبودم
    —————-
    دوستان عزیز شرمنده که نظراتمون یکم خصوصی شدن….

    [پاسخ]

  40. اینو تو کلوب دات کام نوشته بودم تو بلاگم همچنین برگردان انگلیسیشو تو وبلاگمٰ دوستان حرفای خوبی گفتن بهم شما هم بخونید
    ————————————————-
    نمیدونم دیروز صبح بعد سحری دیگه نخوابیدم
    یکم تو نت بودم تا اینکه رفتم مثلا دانشگاه،حس غریبی بهم میگفت نرو ولی چیکار کنم که درس تلخ مدار رو داشتم.بالاخره رفتم.سر کلاس هم در کمال خواب البته بعلت کسرت خواهران عزیزاولین حسین فهمیده کلاس اینجانب بودم که به توصیه استاد برای حل تمرین به پیای تابلو رفتم.همش تو کاغذم درست بود ولی اونجا تونستم یکی رو کامل حل کنم.
    بالاخره این چند ساعت گذشت دوستان اصرار کردن که تو کلاس ها بمونم ولی این حس مرموز من رو به رفتن ترغیب میکرد.آخه قراربود مادربزرگم بیاد. تنها کسی که من برای رفتن به خونش همیشه نفر اول بودم ( زیاد مهمونی نمیرم)
    سر کوچمون که رسیدم دیدم کوچمون یه نمونه دلگیر میزنه قدم به قدم داشتم میرفتم که یهو دیدم همسایمون دوید و با حالتی نگران گفت:
    -ریموس واسا اینجا تا امبولانس میاد راهنمائیش کن
    -نه..مگه چی شده
    -هیچی مامان بزرگت حالش یکم بده
    دویدم رفتم خونه چون یکم این دوره ها رو تو حلال احمر گذرونده بودم گفتم شاید یه کمکی بتونم بکنم. بلی رسیدم دیدم اینور یکی مامنم رو گرفته اونور هم یکی داره با مادر بزرگم ور میره خود رسوندم تا نبضشو گرفتم یهو چشام سیاهی رفت آره خودش بود داشت نیگام میکرد بغلش کردم بغلم کرد اما یهو بدنش سرد شد.لعنت به من کاش بغلش نمیکردم.یه بار دیگه نبضشو گرفتن حرکتی نبود.بهصدای قلبش گوش دادم فریاد رهایی میزد فریاد راحت شدن…به دور وبرم نیگا کردم دیدم یکی از همسایه ها با اشاره میگه نگو.
    بلند شدم گفتم نبضش داره میزنه اما کم. یکم مادرم ارو شد .اما من نا آروم شدم رفتم بیرون
    -پس این اورژانس لعنتی کو وقتی بهش احتیاج داری نیست
    صدای آژیرش اومد با اون صدا چشام سیا شد وسط کوچه خوردم زیمن
    میدونید آخه من تنها سنگرمو ز دست دادم همونی که هفته یه بار پا میشد خودش میومد خونومون تا منو ببینه . هر هفته زنگ میزد تا برم خونش….
    نمیدونم چرا ولی تا خود الان که ساعت ۵ صبحه نمیتونم فراموشش کنم اون نگاه و اون لبخند رو و اون بغل آرامش بخششو….

    [پاسخ]

  41. اول اینکه صابر جون شرمنده از کامنتهای قبلیم که باعث ناراحت شدنت شد!
    اونروز که خواستم واسه این پست زیبات کامنت بدم نمیدونم چرا حالم بد شد و اینا رو نوشتم. نمیدونم جای مناسبیه یا نه، ولی میخوام همین جا از محبتهای مهرداد، تو و آرش تشکر کنم که توی سختترین روزهای زندگیم (هم قبل فوت مامان و هم بعدش) مثل بقیه دوست نما ها منو تنها نذاشتین و توی اون روزهای سرد تابستون تنها دلگرمی زندگیم شدین.
    بی تعارف بگم مدیون تک تک شما ۳ نفرم و امیدوارم بتونم یه گوشه از لطفاتون رو توی روزهای خوشتون جبران کنم. و بزرگترین آرزوم تو زندگیم دیدن خوشبختی و موفقیت شماها توی زندگی دلخواهتونه.
    راستی مهرداد درسته که آستانه صبرم کمه ولی آستانه درک و فهمم اونقدری هست که موقعیت و شرایطت رو درک کنم. همین که تا جایی که تونستی به هر طریقی که بود آرومم میکردی واسم قدر دنیاها ارزش داشت و داره.
    در آخر خدا رفتگان همه عزیزان رو بیامرزه.
    ——————————————————————–
    صابر جون شرمنده که واسه گفتن این حرفها وبلاگ تو رو انتخاب کردم و ممنون.

    [پاسخ]

نوشتن نظر