مسیر نور

By آوای سکوت On شهریور ۱۳م, ۱۳۸۸

اول نوشت : درسته که نوشته هام روزهای معمولیم چندان … نیستند . ولی

چون اینبار تو روز معمولی این پست ننوشتم شاید یه جورایی یه جور باشه .

نتیجه : با حوصله باش عزیز ! همه ما تو چنگال جنگل زندگی شاید اسیر باشیم .

لبهایم خشک و چروکیده شده اند . بدنم هیچ تکانی نمی خورد . روی زخم

 پایم چند زالو جا خوش کرده اند و با راحتی کامل اندک خون مرا نیز به یغما

 می برند .

 کرم های بزرگ و سیاه و چندش آوری که خونت را می مکند و با مرگ تو

 زندگی می کنند .  بار اولی که دیدمشان  یکی شان به پایم که زخم بود

چسبید اول ترسیدم که با دست بکَنم ، پایم را محکم تکان می دادم که بیفتد

 اما محکم چسبیده بود . ترس برم داشته بود با دو انگشتم گرفتمش از ترسم

 آنقدر محکم گرفتم که توی دستم ترکید و خون همه جا پاشید . الان نه یکی

 که چند تایشان روی پایم هستند و خونم را می مکند بدون هیچ اذیت و اهمیتی .

«

مسیری که طی می کردم رسید به یک جنگل . جنگلی تاریک و پردرخت .

جنگلی ظاهرا مرموز .

اولین قدمم دلهره عجیبی در من ایجاد کرد . هراس برم داشت و ندایی که

 می گفت نباید داخل شد در سرم پیچید .

زیر قدم هایم شاخه های کوچک و خشکیده را می شکستم و براهم ادامه

می دادم .

مسیرم از شرق به غرب بود . و تنها راهنمای من نور خورشید بود بنابر این

 فقط روزها می توانستم حرکت کنم .

اما توی این جنگل تاریک و پر درخت ، خورشید به خوبی دیده نمی شد .

 و پیدا کردن راه از طی کردنش سخت تر. فقط زیر لب فحش می دادم  به راهم .

 به این جنگل .

با دستم شاخه و برگهای آویزان را کنار می زدم و جلو می رفتم . تارهای

عنکبوتی که به صورتم می چسبید و خارهای گیاهانی که در تنم فرو می رفتند .

 احساس تنفرم را نسبت به وضع موجود بیشترمی کرد . صدای قدمهای

من و خرد شدن شاخه های ریز زیر پایم و صدایی که از اعماق جنگل به

صورت مکرر می آمد – صدایی شبیه شیون کسی که هنوز نمرده در قبرش

می کنند – تنها صدای جنگل بود .

شبها از ترس حیوانات وحشی روی درخت می خوابیدم و از یک چوبدستی به

 عنوان وسیله دفاعی استفاده می کردم .

هنوز هیچ حس آرامش بخشی از لحظه ورودم در من ایجاد نشده بود .

 و هر لحظه بیشتر نگران و مضطرب می شدم .

به راهم در این جنگل ادامه می دادم . مثل همیشه همان صداهایی که

 روزهای قبل می آمد . ولی بعد از مدتی صدای دیگری نیز اضافه شد.

گوش دادم . صدا نزدیک تر می شد . ایستادم  با خودم گفتم شاید صدای

پای حیوان کوچکیست . اما این صدای شکستن شاخه های تنومند بود .

 یک قدم عقب رفتم . دستم را به درختی رساندم . قلبم تند تر زد .

و عرق های سرد گونه ام را خیس کرد .

صدا هر لحظه واضح تر می شد . فقط خدا خدا می کردم و لعنت به راهی

می فرستادم که این جنگل را سر راهم قرار داد .

حیوانی سیاه و قهوه ای با چشمانی قرمز که آبی چسبناک از دهانش

 آویزان بود – تلفیقی از گراز وحشی و کفتار موجودی بین آنها و چند برابر

 جثه شان – از پشت بته ها بیرون  آمد وایستاد .

آب دهانم را هم نتوانسم قورت دهم . صدایم هم که خفه شده بود .

در چشمان هم زل زدیم و هر دو منتظر دیگری که چه حرکتی انجام می دهد .

پاهایم رفیق نیمه راه شدند . لرزیدند و سست شدند . آرام پای راستم را

روی زمین عقب کشیدم . حاضر شدم  تا از دست این حیوان کثیف فرار کنم .

 سعی کردم با کمترین حرکتی که توجهش را جلب کند اینکار را بکنم .

در یک لحظه هر دو شروع به حرکت کردیم . داد زدم و دویدم .

 صدای پاهای پرزورش را می شنیدم که با تمام توانش دنبالم می آمد .

 فقط می دویدم . بدون هیچ فکری . مسیر مهم نبود .

 فقط از دستش خلاص شوم . مدام تغییر مسیر می دادم تا بلکه گمم کند اما

همچنان پشت سرم بود .  سرم را برگرداندم تا ببینم چقدر از من فاصله دارد .

 زیاد نبود…

 احساس کردم سرعتش را یکباره کم کرد . ولی من همچنان با تمام توانم

می دویدم .. و فکر کردم که خسته شده حتما . آنقدر ترسیده بودم و هراس

داشتم که وقتی فهمیدم این قسمت جنگل خیلی تاریک تر از قسمتهای

دیگر است که خیلی دیر شده بود و من راهم را گم کرده بودم .

                   

نفس نفس زدم و ایستادم . سرم را بالا گرفتم و دور خود گشتم  .

 کمترین نور ممکنه از لابلای شاخه های درخت ها به چشمم می خورد .

هنوز خستگی فرار از دست آن موجود در تنم بود . هیچ غذا و آبی برایم نبود .

 اما خوشحال بودم از اینکه لااقل در جنگلم و اینجا می شود هر دو را پیدا کرد .

 

مدت زیادی بود که بی آب و غذا پی بیراهه حرکت می کردم . حتی آن نورهای

خورشید را که راهنمایم بودند را نیز گم کردم . دیگر اثری ازشان نبود .

در فکرم با خودم بازی می کردم . فکر روزی که پشتم به جنگل بود.

 روزی که بالای تپه ای می ایستادم و با تمسخر به این جنگل نگاه می کردم  .

قدمهایم آهسته و آهسته تر از پیش شدند . همه جای بدنم زخم بود .

 لباسهایم همه پاره .و توانم تمام .

ناگهان بادی وزید . شاخه ها تکانی خورند . سرم را کم رمق بلند  کردم .

 شاخه درختان از جای خود می جنبیدند و جابجا می شدند ، بهترین فرصتی

بود تا بعد از مدتها نور را ببینم . آن لحظه را معجزه می دانستم .

خوشحال شدم . ایستادم زیر مسیر نور .

شاخه ها هنوز در حرکت بودند . نزدیکترین درخت به من صدا های عجیب

 و غریبی درمی آورد ، مثل شکستن شاخه های خشک و قطور .

 درختان دیگر هم با این درخت همراهی می کردند و شاخه هایشان را

 در هوا می گرداندند و به هم می زدند . صدایشان دیوانه کننده بود .

 شاخه ها به سرعت اینور آنور می شدند و برای هم جولان می دادند .

خیلی ترسناک  بود . خیلی ترسیدم .

فکر راه لعنتی بودم که این جنگل را سر راهم سبز کرد . گوشم هایم را گرفتم .

 اما باز می شنیدم . چشمانم را بستم  و فریاد زدم .

حس کردم چیزی روی پایم حرکت می کند . فکر کردم حتما مار است و

چشمانم را با ترس باز کردم . شاخه های درخت داشتنند دور من می تنیدند

 و بالا می آمدند .

هر دو پایم کاملا بهم بسته شدند و شاخه ها دورمن پیچیدند ،

تمام بدنم پوشیده شد از شاخه های درخت و فقط سرم بیرون ماند عین کرم

ابریشمی که فقط سرش بیرون است  .

بی تقلا روی زمین افتادم . هیچ نایی برایم نمانده بود .

»

سرم را تکیه می دهم به تنه درختی که اسیرش هستم .

 اسیر شاخه هایش . شاخه هایی که به بدن  خسته و خونی و بی جانم

گره بسته اند .

نا خود آگاه خنده ام می گیرد …

 



۴۸ نظر to “مسیر نور”

  1. زیبا بود مثل همیشه
    از یه چیزی تو نوشته هاتون خوشم میاد شرایط بد رو اونقدر خوب توصیف میکنین آب و تاب میدین که آدم وحشت میکنه
    ولی ناامید کننده بود آخرش منتظر بودم همه چی تموم بشه ولی نشد


    ؟!
    مرسی از لطفت .
    همه چی یه روزی به آخر می رسه . حتما .

    [پاسخ]

  2. Wo0o0o0o0oW
    یکی از بهترین توصیفاتی بود که به عمرم در مورد زندگی خوندم. یه زندگی پر از مصائب وحشتناک! که خیلی به نظرم آشنا میاد! مخصوصا این قسمتش که در حال فرار از یه مشکل با مشکلی وحشتناکتر از اون روبرو بشی!
    این جمله نوشتت که چند بار به طرق مختلف تکرار شده داغ دلمو تازه کردء آتیش میزنه آدم رو :
    “فقط خدا خدا می کردم و لعنت به راهی می فرستادم که این جنگل را سر راهم قرار داد.”
    یاد یه قسمت از نوشته های پائولو کوئلیو افتادم:
    “تصمیم ها تنها آغاز یک ماجرا هستند! هنگامی که آدم تصمیمی میگیرد در حقیقت به درون جریان نیرومندی پرتاب میشود که او را به مکانی میبرد که در زمان تصمیم گیری خوابش را هم نمی دیده است!”
    تصمیم وارد شدن به جنگل ناشناخته هاست که این بلاها رو سرمون آورده !
    به قول قدیما: سرزمینت سبز و رویایت آبی باد.


    W0o0o0oW
    ولی فک نکنم کسی بتونه ایشونو آنچه که باید و شاید توصیف کنه . حتی خودش .
    ممنون که پای کوئلیو رو هم وسط کشیدی من یکی که عاشق بعضی اثراشم .

    [پاسخ]

  3. سلام….

    نوشته های روزهای معمولی چی؟؟؟!!!!

    نوشته های زیبایی هستنــــد .

    زیبای معمولی ….!

    این از اول نوشت …!!

    .

    نتیجه را هم چشـــــــــــم !

    .
    .

    واما اصل موضوع :

    خوب توصیف میکنید لحظه های جنگل را….

    آنقدر که همراهیم باهم انگار…

    ومیترسم ..

    پابه پای ترسهای شما….

    وفرارمیکنم سریعتـــر ازشما …

    وببخش که باز نمی ایستم از دویدن تا شاید کمک باشم …!!!!!

    واما آخر حرفهایت …

    عجیب بود وزیبا…..

    انتهایی دور از تصور………….


    سلام
    همان معمولی !
    خواه یا ناخواه چه بخواهیم چه نخواهیم باز هر کسی به سویی !
    یاری و کمک لا موجود

    [پاسخ]

  4. بازهم دختری امد از اعماق شبهای سوخته ی مردگان

    جنگل … ؟!

    موجودی ترسناک…؟!

    بین گراز وحشی و کفتار … ؟!

    هم زاد پنداری قوی دارم با این نوشته !

    استعارات و تشبیهات و کنایات زیادی در آن به کار بردید

    تا شاید خواننده را اندکی از آن چیزی که باید دستگیرش شود دور کنید

    اما اینجایی را که به این زیبایی توصیف کردید من خوب می شناسم

    جنگل زندگی …

    یک استعاره است

    زندگی تشبیه شده به جنگل اما از این جمله ی مرکب

    تنها مشبه و مشبه ٌ به آن باقی مانده

    نمی خواهم کل متن را اینگونه مو شکافی کنم

    چون کلاس ادبیات نیست اینجا !


    استفاده کردیم از معلوماتت

    [پاسخ]

  5. اما یکی از قوی ترین نوشته هایی بود که از شما خواندم …

    و هنوز در حیرتم که چگونه بدینسان زیبا می نوازید این واژه ها را

    اما بیشتر از همه دلم برای آن موجود ِ ترسناک سوخت

    فقط برایم هنوز یک سوال باقی است؟!

    آن صدای شیونی که از اعماق جنگل می آمد و شما گفتید :

    شبیه صدای شیون کسی است که هنوز نمرده در قبرش می کنند

    آیا همان صدای آن موجود ترسناک نبود ؟!

    من اینگونه برداشت کردم از این متن

    که زندگی شما سرشار از پستی بلندی بوده

    به گونه ای که توان رفتن را از شما گرفته بود

    و زمانی کسی یا به ظاهر انسانی! هم سر راه شما سبز شده

    و شما را تا آستانه ی سقوط در دره ی نابودی کشانده

    و شما با تلاش بسیار از دست او گریخته اید

    و هنوز برایم معلوم نشده که چرا بعد از این همه تلاش

    بازهم در پایان شما اسیر هستید ؟

    آن هم اسیر درخت ؟!

    درخت در ادبیات خودش اسیر است

    و شما اسیر ِ اسیر شده اید این برای من گنگ است !

    ولی بازهم شما را تحسین می نمایم

    و می خواهم بدانم که منظورتان از آن درخت چه بود ؟

    کاش بیشتر راهنمایی می کردید تا معلوم شود که آن درخت استعاره از چیست؟



    از آخر به اول :
    – اگر لطف کردی دوباره بخوان با دقت بیشتر .
    اگر که نه تقریبا ۲۰- ۳۰ سطر را رد کنی راجبش گفتم . همه می توانند یک درختی داشته باشند در ذهن خود .که این درخت من خصوصی است خوشبختانه.
    - من از همان آغاز اسیر بودم . اسیر جنگل و درخت آخرین ضربه ایست که در این قفس بر اسیری زده می شود و شاید در واقع همان تیر خلاص باشد .
    - برداشتت هم جالب بود در نوع خودش . اما این گونه نیست .
    - آن صدا . نه صدای آن حیوان نبود .صدایی که مکرر می آید . شیون کسی که مرده در قبرش می کنند
    - نظر لطفتان است

    [پاسخ]

  6. این نوشته ی شما مرا یاد قسمتی از نوشته ی ویکتور هوگو انداخت

    در کتاب بینوایان ، آن قسمتی که کوزت برای آوردن آب راهش را در جنگل

    گم کرده بود

    بعد از خواندن این متن به همان اندازه حظ کردم

    که آن زمان از خواندن آن نوشته لذت برده بودم

    مطمئنم شما هم می توانید یکی از بزرگترین نویسندگان شوید

    و در این مورد شک ندارم چون استعداد وصف بسیار بالایی دارید

    و به گونه ای واژه ها را به رقص می آورید که ما نیز خودمان را

    رقاصه هایی در متن شما می یابیم !

    پیروز باشید و سربلند

    راستی انگار شما نمی دانید که منم و جنون تنهایی؟!

    [پاسخ]

  7. راستی دوست جان

    من به شما توصیه می کنم کتابهایی بخوانید که در

    آنها توصیفات قوی و پر مغزی موجود باشد

    من کتاب مردی که می خندند از ویکتور هوگو رو معرفی میکنم

    واقعا زیباست

    و همچنین برادران کارامازوف از داستایوسکی

    به قوی تر شدن قلم شما بسیار کمک می کند

    راستی مرا برای جسارتم ببخشید

    از بزرگواری همچون شما پوزش می طلبم برای پرچانگی

    منم و جنون تنهایی


    دوست دارم همه چیز را تجربه کنم . در ذهنم .
    مرسی از راهنماییتان

    [پاسخ]

  8. سلام
    مرسی از نظرت
    این تستای روانشناسی اکثرا درستن
    اینو به این خاطر نمی گم که تبلیغی واسه رشتم کنم
    برا خودم درست بودن
    راستی مرسی که لینکم کردی
    منتظرتم


    سلام
    خواهش
    آره بابا همه می دونیم که تبلیغ نمی کنی

    [پاسخ]

  9. سلام چون خوب مینویسی
    ادم دلش نمیاد نخونه
    مرسی که خبر کردی
    منم آپم بیا حتما
    ا راستی من تن تن نمی آپم هر وق حوصله داشتم با وقت
    هی میگی آپ کن ولی نامردی اگه وقتی اپ نکنم بازم پیشم نیای


    سلام
    من که مطمئنم تو نخوندی . همین جوری رد شدی همشهری
    خب اینجور که خودت میگی حتما آدم کم حوصله ای هستی
    میام .حتی وقتی کم حوصله ای

    [پاسخ]

  10. سلام
    والا چی عرض کنم
    یکیشون اومد به جای تبریک زخم زبون ……
    یکیشون ایدی داده ولی جواب نداده

    ولی سیگار بهتر از حرف نامربوط یه عده ای

    قبول داری حرص ادمو میکشه ولی سیگار حالا حالاها نه؟

    مرسی


    حرف هیشکی اهمیت نده . البته اگه احساس کنی بیراه میگه .
    حرص آدمو می کشه ؟ آره .
    ولی سیگارو بیشتر وقتا بی دود دس دارم . اخه دورو بریام اذیت می شن .

    [پاسخ]

  11. سلام
    چند تا نکته که به چشمم اومد بگم؟

    ۱:روی زخم پایم چند زالو “جا خشک” کرده اند
    فکر میکنم “جاخوش کرده اند” درست باشه

    ۲:هنوز هیچ حس آرامش بخشی از لحظه ورودم در من ایجاد نشده بود .
    فکر کنم بهتر باشه “از لحظه ورودم” رو بیاری اول جمله

    ۳:صدای پاهای پرزورش را می شنیدم که با تمام توانش دنبالم “می آید” .
    فکر میکنم به جای “می آید” باید بنویسی “می آمد” آخه تمام جمله مال زمان گذشته س

    ۴:سعی کردم با کمترین حرکتی که توجهش را جلب کند اینکار را بکنم .
    به نظر من بهتره بنویسی:
    سعی کردم با کمترین حرکتی،بدون اینکه توجهش را جلب کنم این کار را بکنم

    ۵:مسیر مهم نبود فقط از دستش خلاص شوم .
    به نظرم باید بنویسی:
    فقط “میخواستم” از دستش خلاص شوم
    آخه افعال جمله های قبل و بعد همه ماضی استمراری هستن و با این جمله همخوانی ندارن

    ۶:وقتی فهمیدم این قسمت جنگل خیلی تاریک تر از قسمتهای دیگر است که “خیلی” دیر شده بود
    دوبار از کلمه ی “خیلی استفاده کردی توی یه برهه ی خیلی کوتاه
    به نظرم بهتره بنویسی :”"دیگر” دیر شده بود”
    چون توی جمله ی قبلی از کلمه “دیگر” استفاده کردی،میشه اینجور تغییرش داد
    “وقتی فهمیدم این قسمت جنل تاریکتر از “سایر قسمتهاست” که دیگر دیر شده بود.

    ۷:کمترین نور ممکنه از لابلای شاخه های درخت ها به چشمم می خورد .
    به جای “کمترین نور ممکنه” میتونی بنویسی “کورسوی ضعیفی از نور” یا یه همچین چیزی.یه متن ادبی نوشتی “ممکنه”به نظر ادبی نمیاد

    ۸:مدت زیادی بود که بی آب و غذا پی بیراهه حرکت می کردم .
    “پی بیراهه حرکت میکردم” یعنی “دنبال بیراهه میگشتم”!به نظرم باید بنویسی “در بیراهه حرکت میکردم”


    اولا سلام
    ثانیا زیارت قبول
    ثالثا خیلی خوش اومدی مشهدی تینا تاژ
    رابعا خسلس ممنونم از راهنماییات
    خامسا خیلی خوشحالم می کنی با اینگونه نظرات سازندت
    سادسا

    [پاسخ]

  12. ۹:خورشید “را” که راهنمایم بودند “را” نیز گم کردم .
    اگه یکی از “را” ها رو حذف کنی،جمله خیلی روان تر و قشنگ تر میشه

    توصیفاتو خیلی دوس داشتم
    زنده بودن
    صدای خورد شدن شاخه ها خارهایی که در تنت فرو میرفت و …

    و خنده ای که در آخر انگار همه رو به سخره گرفته بود

    ببخش اگه زیاد حرف زدم

    امیدوارم ناراحتت نکرده باشم


    ای بابا … چه ناراحتی
    ؟!

    [پاسخ]


  13. سلام دادشی بابا تو دیگه کی هستی………..
    راستی اون حیوونه فکر کنم %۹۹ گراز باشه فقط کاش یه جایی هم واسه (لاک)میذاشتی ……..
    بقیه نظرمو خصوصی واست میفرستم!!!!!!
    ببین اینارو چون دوست دارم میگما.
    راستی خیلی میخوامت



    هر چی می خوای بگی بگو .من که حالتو امروز گرفتم ..
    .

    [پاسخ]

  14. سلام! چطوری آوای سکوت.
    عجب داستانی بود!
    داشتم فکر می کردم که عاشق جنگلی که یهو لعن و نفرینش کردی!
    راستش خودمم داشتم عاشق جنگل می شدم که یهو ترسیدم!!

    وصف عالی بود. قدم به قدم باهات می اومدم. فکر کردم که راست می گی. نباید زالوها رو ترکوند. گرچه آسیب می زنند اما خودشون خیلی آسیب پذیرن!
    داشتم با زالو ها هم کنار می اومدم. بعد اون حیوون وحشی پیداش شد.
    به جای ترسناکتر جنگل که رسیدی یه لحظه مکث کردم. خدایی ترسیدم!!
    … در آغوش درختها که بودی … که بودم … وقتی که ناخودآگاه خنده ات گرفت … یادم افتاد که منم وقتی توی هچلهای خیلی ناجور می افتم عوض گریه خنده ام می گیره!! مردم فکر می کنن خل شدم!!


    سلام
    مرسی آیینه
    شما بهتری که !
    خوب خوشحالم که تنها نبودم و شایدم نیستم .
    مردم ؟ یعنی واقعا همچین فکر می کنن ؟ تا حالا بش فک نکرده بودم .

    [پاسخ]

  15. راستی من نمی دونم چطوری همونجا توی قسمت نظرات وبلاگم جواب نظرات رو بدم؟

    می خواستم بگم … گاهی سرتو بلند کن. باور کن که توی جنگل نیستی. و خورشید فراموشت نمی کنه. تو هم فراموشش نکن. خب؟
    و یه لطفی بکن. یه بار هم که شده به جای توصیفات ترسناک یه توصیف دل انگیز از جنگل از کوه از یه باغ یا یه کوچه باغ بکن!


    میام عرض می کنم برات .
    قسمت آخر چشم حتما .
    قسمت وسط . ای بابا عجب حوصله ای داری تو

    [پاسخ]

  16. سلام
    فکر کنم از اولین نفراتی بودم که این داستان رو خوندم اما نظر نذاشتم
    حالا که اومدم نظر بذارم همه نظراتی را رو که نوشته بودن خوندم جالب بودن
    راجب نظر تینا, خب من اصلا اون جوری نخوندم این اشکالات رو هم ندیدم چون توی بحر داستان بودم !
    راستش من از این جور موقعیت ها می ترسم , از اینکه ندونم چیکار کنم, از اینکه توی موقعیتی باشم که نتونم بفهمم چی درسته می ترسم.
    راستی حال این برادرتون رو هم نگیرین گناه داره !


    علیک سلام
    ایندفه نظرت مثه همیشه نبود
    نگفتی تحلیلتو . راهنمایی چیزی م که نکردی !
    تازشم خوندیو نظر ندادی . آخی چرا ؟

    [پاسخ]

  17. سلام
    صابر جان شرمنده که که یکم دیر فهمیدم بروز کردی
    پس چرا عکست رو از پی جی آپ کردی؟
    ——————
    حالا برسیم به داستان
    داداش من، به قول داداش بهنام، منم میگم جای لاک و جک شفر خالی بود
    حالا خدا رو شکر همه فصل هاشو ندیدی والا اون قفس موجود تو شهر رو هم می ساختی…
    اما کلا مرموز نوشتی خوشم اومد
    منم فکر کنم اون حیوونه همون دود سیاه سریال لاست بود که از اونجا فرار کرده بود…


    نمی دونم چی بگم !
    فقط اینکه تو مهردادی و اونم بهنام .
    فقط اینو بگم همه چی جدا شوخیم جدا .
    اینم بگم یا من معنی انتقاد رو نمی دونم یا شما .
    اگه واقعا حس می کنین موردی هست کاملا واضح بگین و جوابم رو هم بشنوین .
    اضافه کنم جنگل و حیوان و ترس فقط تو ی سریال لاست نیست عزیزان . و منظور من از جنگل همان جنگل توی لاست هم نیست . از تو و بهنامم خواهش می کنم دوباره بخونین هرجاش موردی بود بیاین دقیقا بگین فلان سطر فلان مورد داره .
    گفتم اهل انتقاد هستم ولی مسخره شدن نه .
    از هردوتون تشکر می کنم .

    [پاسخ]



  18. شرمندم به خدا…………………………………………..


    [پاسخ]

  19. ۱٫صابر جان این نظرات صرفا به معنی مسخره کردن نیست
    ۲٫ من و بهنام شاید نظر خاصی داریم اما قصدمون مسخره کردن نیست
    ۳٫ من صرفا چون زیاد تو نوشتت غرق شده بودم ، یهو نا خودآگاه رفتم تو سریال لاست، و دقیقا فکر کنم قدرت نویسندگی تو به قدرت نویسنده سریال لاست زیاد نباشه کمترم نیست، راست میگم
    ۴٫ یکم در مورد نظرات تند میری( و شاید این دلیلی بود که من کمتر تو وبلاگت نظر میدادم)
    ۵٫ یا حق


    مهرداد جان اینو مطمئن باش هر کسی که که میاد بازدید و نظر دهی بیشتر از من می دونه . حتی امثال تویی که میگی چیزی سر در نمیاری .مثلا. وقتی امثال شما عزیزان میاین و یه چیزی می گین من با جان و دل قبول می کنم و در نظر دارم . برا همین این حساسیت ها بیشر می شه .
    در ضمن این آخرین باری بود که گفتی کم میای . از این به بعد بیشتر بیا و بیشتر حالمو بگیر .

    [پاسخ]

  20. سعی می کنم…


    آفرین پسر خوب

    [پاسخ]

  21. سلام خیلی آدم عمیقی هستی معلومه
    طرز حرف زدنت نشون میده
    ولی قول میدم بخونم پستتو
    آره کاملا با حرفات موافقم
    و خوشحالم از این که همیشه میای پیشم و تنهام نمیزاری
    ممنونممممم
    خوب حوصله که باید باشه واس نوشته هات مگه نه ؟


    آدم عمیق یعنی چی ؟!
    مگه چطور حرف می زنم ؟
    ای بابا همشهری این حرفا چیه

    [پاسخ]

  22. میدونی من واقعا ۱۸ تا زالو حس کردم ولی درد نداشت این خود ماییم که درد داریم
    از تاریکی یه هراس ابدی ساختیم
    ولی همه چی زیباس حتی تاریکی هم لازمه برا رسیدن به نور
    تخیله ولی زیباست
    خوب این خیلی خوبه در اوج گرفتاری خنده ناخود آگاه شایدم از خشمه !!یه متنی برات میفرتم بعدا


    واقعا ؟ چرا خون بازی دوس داری ؟
    درد اینکه ببینی قطره قطره خونت از بین می ره . زندگیتم .

    [پاسخ]

  23. الو سلام منزل خداست؟ این منم مزاحمی که آشناست هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

    ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

    شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟

    الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟

    چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند تر صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

    اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست
    فک کنم شنیدیش ولی فقط واس یو تقدیمش میکنم


    زیبا بود .
    یاشیاسان

    [پاسخ]

  24. سلام سلام.خوفید؟بسی بسیار وحشتناک بود و مرده بودیم از ترس هنگام خواندنش.
    ولی در کل خوب بود مثل همیشه.قلمت هم مثل همیشه قوی.
    سبز و باشی و سر بلند


    خوفیم!
    سبز هستیم و می مانیم تا بهار

    [پاسخ]

  25. (هر گز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخواست که من به زندگی نشسته ام…)


    چه زیبا و عجـــــــب !

    [پاسخ]

  26. روز پایان مسابقه تا آخرین ساعات رو بیستم شهریور ماه هست.
    اگر هنوز کسی مونده که دعوت نکردین عجله کنین…
    این پیام از طرف داور مسابقه به همه وبهای شرکت کننده اعلام می شود.

    [پاسخ]

  27. جالب بود و دارای اشکال که یه نفر بالا بعضی هایش رو گفتن. یه کوچولو بیشتر کار می خواد ، به خصوص زبان نوشتاری ، چون استعداد و تخیل خوبی دارین.
    خوشحال میشم بهم سر بزنین.


    اشکال نداشته باشه که نمیشه ! ولی خوشحالم دوستای گلی دارم که اشکالامو میگن .
    حتما سر میزنم . گرچه تا حالا اومدم .

    [پاسخ]

  28. با سلام
    با (قلم ماند تنها یار من) به روزم

    [پاسخ]

  29. ببین جوحه تبریزی ، اگر این دفعه بیای و توی وبلاگها با اسم جعلی چرت و پرت بنویسی یه کاری میکنم برای همیشه با وبلاگ نویسی خداحافظی کنی.ببین این یه تهدید نیست.جدیه جدیه.


    ببین خروس جان!!!
    نمی دونم چی میگی ولی مطمئن باش داری اشتباه می کنی چون من همه جا با اسم خودم می رم .
    یه بزرگیم گفته احمقا تهدید می کنن و احمق ترا باور .
    پس عزیز هستیم خدمتت .

    [پاسخ]

  30. [پاسخ]

  31. آدم میره وب یه نفر اسمشو می نویسه تا اینجوری تو دردسر نیفته
    آدرسم که هیچوقت نمیذاری


    آره دیگه بایدم همچین بگی
    با حالگیری دیشب تئ حالا حالا ها باید باشی

    [پاسخ]

  32. چرا ترسیدی و کامنت من رو پاک کردی؟


    آقا یا خانم . بیا خصوصی آدرس وبتو بده ببینم چیه قضیه !
    تو فرض کن ترسیدم . آره

    [پاسخ]

  33. آدرس من رو می دونی بی ادب


    بله متاسفانه می دونم یا بهتر بگم می دونستم . جناب سکوت!

    [پاسخ]

  34. salaaaaaaaaaaaaaaam,….chetori pesaaaar,…?khooobi aghay sokooot…?i


    saaaaaaaaalam aqa soheile golo golab
    khoobi mihandes?
    pas key miay tabriz ?
    baba pasho bia hava toope toope

    [پاسخ]

  35. و پایان مسابقه …
    تشریف بیارین!

    [پاسخ]

  36. سلام
    راستی من چند تا سوال داشته بودم !! یادتون که هست؟


    سلام
    اونا که سوال نیستن ! بابا خیلی سختن آخه ! چی بگم …؟

    [پاسخ]

  37. فراخوان بزرگ!

    [پاسخ]

  38. سلام
    مرسی
    منم با شما موافقم


    سلام
    مرسی

    [پاسخ]

  39. سلام. ممنون که سر زدی.
    فک کنم تربچه هه به دست آقای همسایه رسیده باشه


    خوب پس هنوز بازم تو عالم بچگیات سیر می کنیا ؟!
    خداروشکر که دستش رسیده

    [پاسخ]

  40. سلام
    اومدم بگم مطلبتون رو نخوندم چون نمی تونم الکی از چیزی تعریف کنم، جایی نیستم که راحت بتونم چیزی رو بخونم ولی اولین فرصت بلندم مطعلق به دوستانی چون شماست. برای لذت بردن از دست نوشته هایی که هیچ کتابی چاپشون نمی کنه چون کتابا خیلی هم لایق نیستن.


    لطف کردی که اومدی .
    همین که امثال شما عزیزان بهم لطف دارن خودش کلی لیاقت می خواد

    [پاسخ]

  41. جنگل …. تعریف نمی کنم چون جنگل رو دوست دارم به طرز عاشقانه ای نه اینجوری هولناک!


    جنگل… خب تو رویا ها ممکنه اینجوری که میگی باشه . اما خب این جنگل من بود .!

    [پاسخ]

  42. سلام همسایه ….

    خوبید؟….

    آمدم بگویم سپاس ….!

    دیدم آنچنان به مــــهربانی ولطف و صدالبته “بزرگواری” نواخته اید روح سکوت را

    که واژه ها قاصرند از تشکر…

    .

    .

    .

    ممنونم!

    بهمین سادگی….!

    وبه همین صداقت ………..!

    ممنونم که حرفهایم را خوب می بینید…..

    وپراکنده گویی هایم را زیبـــا میخوانید….

    ممنونم…..آری ممنونم از این همه مهربانی ولطف…..

    ممنونم….


    ….

    [پاسخ]

  43. man ahle nefrin nabudam che berese ke to bashi
    bagiyasham khodet hefzi
    misi ke miyaya albate bayadam biyay


    جواب نفرینتو دادم ! تو وبت .
    چیو خودم حفظم ؟
    خواهش

    [پاسخ]

  44. خوب عمیقیت یکیش اینه که به همین حرفا ج میدی
    خوب دیگه…….
    خون بازی نه ولی ادم مجبور بشه بازم خوب دیگه……..
    خودمون بدتر از زالوییم عزیز


    واو
    یعنی من عمیقم ؟ برا همین صدام هی تو کلم می پیچه ؟!

    [پاسخ]

  45. سلام سلام بر داداش عزیز

    ای که یدونه ای . ای که خیلی مخلصیم . خیلی اوچیکیم .


    استاد جانم سلام
    همه ی اینایی که گفتی ضربدر ۱۰ میزان عشق ما به شما

    [پاسخ]

  46. تصویر تلخی بود که مو به تنم سیخ کرد .

    و البته مسیر زندگی رو از دیدی میشه به همین شکل دید که هرچی میری جلو انگار ک چنگی میزنه به وجود آدمی و میکنه ووو . . .
    مفری نیست .

    ولی البته از یه نگاهی فقط .


    بله
    از یه نگاهی …

    [پاسخ]

  47. این داستانو خودت نوشتی؟

    واااااااااااااااااااااای فوق العاده بود.



    سلام
    بله.
    مرســـــــــــــــی

    [پاسخ]

  48. سلام

    woow

    چقدر هنرمندانه بود این روایت این داستان یا … بسیار زیبا بود

    حداقل برای نخستین حضورم در این بلاگ می توانست تا بی نهایت مفید باشد

    تحسینتون می کنم و باز هم با دقت می خوانمش

    کارشناس داستانی نیستم که بتوانم برایت موارد رو تشریح کنم اما نظر کاملم رو اجازه بدهید با بارهای بعد آمدنم بدهم

    فعلا و تا اینجا … عالی بود

    باش همیشه


    سلام
    خیلی متشکرم از لطفتون
    منتظر عزیزانی مثل شما هستم که بتونن کمکم کنن
    ساغ یاشا

    [پاسخ]

نوشتن نظر