کور سو
By آوای سکوت On شهریور ۴م, ۱۳۸۸چشمان نیمه بازم را تمام باز می کنم .
ترس برم می دارد . آرام چشمانم را دور و برم می گردانم .تاریکی است
و وحشت .
تمام خاک مرطوب است و پر از حشراتی موذی . حشراتی سیاه و زرد
چندش آور که روی دانه های خیس خاک برای خود می گردند .
تنم لرزه ای می کند . نای فریاد نیست وگرنه دادی از ته دل می کشیدم .
خس خس نفس هایم اذیتم می کند . هوا سنگین و شرجی .
عرق سردی روی گونه هایم . با پایین آمدن عرقم احساس می کنم
حشره ای روی گونه ام سُر می خورد .
خودم را تکانی می دهم . افقی هستم و دست و پایم نیز بسته .
نمی توانم زیاد تقلا کنم که مبادا این کم هوا نیز تمام شود .
صداهایی را می شنوم . کسانی که روی من راه می روند .
یاری خواستن بیهوده است . کسی صدای مرا نمی شنود . بشنود هم
اعتنایی نمی کند .
رفته رفته سنگینی هوا را روی سینه ام احساس می کنم . همه بدنم
خیس است . دست و پایم هنوز بسته اند .
نفس هایم را کامل تو می دهم و نیمه بیرون .
آن گوشه روزنه ای است که یک رشته خیلی نازک از نور را تو آورده .
برای آرام شدن به آن نور خیره می مانم .
چشمانم را می بندم و در فکر غرق می شوم .
- اگر بیهوده تقلا کنم به جایی نمی رسم
- اگر هیچ کاری نکنم باید هر لحظه خود را آماده پذیرایی از این حشرات
زرد و کثیف و چندش آور کنم
- اگر آن روزنه نور را بزرگتر کنم شاید بتوانم کاری کنم
چشمانم را باز می کنم هیچ چیز را نمی بینم جز آن روزنه با این فکر که
روزی از اینجا رهایی خواهم یافت .

آخر نوشت : (اینو از دوست و استاد عزیزم شیر علی به غنیمت آوردم )
آنقدر دستهایت را بالا گرفته ای ، عادت کرده ای یا تسلیم باشی یا آویزان .


شاید اون روزنه کوچیک داره بهمون یاد آوری میکنه تو زندگی چقدر روزنه های بزرگتری رو از دست میدیم.چقدر بی اهمیت از کنار نورهای زندگیمون میگذریم غافل از اینکه ………
واقعا نمی دونم چی باید جواب بدم اما بعضی روزنه ها هستند که خیلی وقتا به چشم نمیان در حالیکه اگه دنبال کنی ممکنه حتی به خود خورشیدم برسی
[پاسخ]
حرفات قشنگ، موضوع امیدبخش، جمله هات دلچسب، …
اینا همه به کنار… آخرنوشتت تیر خلاص رو زد!
کلافه و خسته و دلشکسته…. فقط دارم نفس میکشم!
نای باز کردن چشامو ندارم که روزنه ای رو ببینم! یا بهتر بگم… امیدی واسه دیدن روزنه ای نیست که بخوام چشامو باز کنم!
دیگه حتی حالی واسه اعتراض کردن به خدا رو هم ندارم!
تو ادامه بده… موفق باشی.
خب هنر کردن همینه . همت یعنی این . تو بدترین شرایط بهترین لحظات رو برا خودت بسازی .
به تاریکی لعنت نفرست فقط یک شمع روشن کن .
[پاسخ]
زیبا نوشتی … لولیدن کرمها … یه لحظه حس کردم رو تنم کرم راه میره!؟
خوابت میاد . امروزم که رو فرم نبودی برا همین
[پاسخ]
سلام بر عزیز دل
داداش خودم .
استاد گرامی .
ای قشنگ تر از پریا شب ها تو کوچه نریا .
ای ماه شب چارده .
ما اوچیکتم هستیم .
خیلی مخلصیم .
حاجی جونم تازگیا توهم می زنیا !
قشنگ تر از پریا کیه دیگه ؟
ما که …
[پاسخ]
توصیف فوق العاده قشنگی بود از حالت گیاه و همچنین حالت یه زندانی مدفون شده زیر خروارها فشار رو هم بهم منتقل کرد .
خیلی زیبابود داداش .
ممنونم از لطفت استاد.
اینایی که گفتی درسته . و اینم می شه گفت که یک زنده توی قبر
[پاسخ]
نمیدونم چرا هر چی فکر میکنم می بینم این نوشته برام خیلی آشناست!


احیانا کپی از یه مستند یا یه فیلم ایرانی نیست؟؟
حالا هر کی بوده خوب نوشته ها (تو که نبودی)
عیبی نداره تو این اوضاع تو هم خوب بلدی جو سازی کنیا !
احیانا شغل دولتی نداری ؟
عکاس فارس یا مهر نیستی ؟
[پاسخ]
حالا بگو ببینم کی حال منو میگیره؟
صد البته که من .
دیشب بابات اومده بود دم درمون که بابا چیکار داری با ستاره . شبا همش گریه می کنه و تو خواب میگه من کوچولو نیستم … من کوچولو نیستم .
[پاسخ]
بابا تو دیگه کی هستی انقد تن تن می آپی!!! من که قبلیو خوندم نظر میدم اینم بعدا
آقا با این قضیه صابر حسابی دلمونو سوزوندی ها ولی انصافا خوب بود مرسی
بابا زیبا بود برا من مفهومیه که قابل توصیف نی
به جرئت بهترین هدیه خداس واس من یکی
من صابر هستم ۲۴ ساله از تبریز
خب خدارو شکر خدا صد سال برات نگه داره .
حالا این پست هم پست بعد جواب می دی حتما !
در ضمن شما خیلی تنبل تشریف داری ولی عرف وبلاگ هفته ای حداقل یه بار هستش محض اطلاع همشهری عزیز
[پاسخ]
سلام
صابرجان نوشته جالبی بود..
شاد باشی.
سلام
مرسی رضا جان . اما فکر نمی کنم این نظرت مورد قبول باشه !
[پاسخ]
حرفی برا گفتن ندارم شاید بگی مگه مجبوری نظر بدی؟!!!!!
باید بگم نه مجبور نیستم
فقط هدفم عرض ادب خدمت شما بود
کاش جلوی نور خورشید،برای خودمان دیوار سیمانی درست نکنیم چون دیگه خورشید برای رسوندنه نورش برا ما کاری نمیتونه بکنه
حضور سردار عزیزم خودش یه دنیا حرفه .
امیدورام هیچ دیواری نتونه نور خورشید پنهون کنه .
[پاسخ]
سلام….
زیبا به تصویر کشیده بودید لحظات ترس و اشمئزار هم آغوشی با حشرات خاکی را ..
زیبــــا…
خداراشکر که دس آخر مجالی تازه برای چشم گشودن بود ……!
….
مجالی برای دیدن نور …
[پاسخ]
من اومدم
تو کجا بودی؟
تو هم اومدی؟ یااینکه بودی و اصلا نمی خواست که بیای؟
در هر صورت بودنت یه جوری بود که فک کردم نیستی آخه ادم وقتی هست بودنش احساس میشه!
نه اینکه باشه و ادم فک کنه نیس
اگه نبودی شاید باورم میشد فراموش نکردی مارو اما بودی و نمی اومدی !
خوبی؟
خاله ! خواهش می کنم بگو که حالت خوبه ؟!
بگو که همه اینارو تعمدا نوشتی ؟
بگو خاله طاقتشو دارم !
[پاسخ]
سلام
باید بگم عالیه بی تعارف
اما یه لحظه فکر کنین :اولش سیاهی , تاریکی , خطر , در بند بودن
و در ادامه وجود یک نور امید ضعیف که به تلاش بیشتر می خونه…
این مشخصه چند تا از نوشته های شما بوده !
می دونین , من اعتقاد دارم اونچه که آدم می نویسه مستقیما از زندگی خودش و از چهارچوب مغز خودش تاثیر میگیره
دوباره توجه کنین: شما به سیاهی , تاریکی , خطر , در بند بودن فکر میکنین؟؟
اگه بله این نور امید کوچیک چیه؟ آیا هست؟ یا فقط فکر میکنین هست؟
اگه هست بهش فکر کنین همونطور که توی این نوشته مجبور میشین بهش فکر کنین
و اگه نیست , به وجودش بیارین.
البته این باتوجه به اون حرف اولم هست اگه شما نویسنده ای باشین که از زندگی خودتون تاثیر نگیرین و فقط بنویسین در این صورت منو به خاطر تحلیلم ببخشین
اولا خب موافقم باهات هر کی هر چی می نویسه یه ربطی داره به اونچه که باهاش کلنجار میره (البته دقت کن گفتم یه کم)
خب نورای امیدی توی زدگی همه ماها هست منتها نمی بینیمشون . منم مثه همه .
باید وا کنم این چشارو
مرسی از اینکه کمکم می کنی و راهنماییم . خیلی خوشحالم می کنی
[پاسخ]
…
در مرگ نیز هنوز امید هست
و من بازهم امیدوارم!
…
[پاسخ]
سلام
حتما به وبلاگم بیایید و خبر خوش را بخونید.
در مسابقه هم شرکت کنید
مرسی
[پاسخ]
سلام و درود فراوان و بی کران


مدت هاست دنبال تحولم توی وب
بالاخره تغییرات رو کامل کردم
امیدوارم خوشتون بیاد و ما را هم با قدماتون خوشحال کنید
نکنه شما دو تا هم عاشق شدید ؟
نور بالا می زنید
[پاسخ]
کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم
به یاد ماندنی نه حاشیه ای از یاد رفتنی
سلام …
منو از یاد نبرید
بازم بعد چند وقت من اومدم
یادت نره بیایی حتما
جمله اولت قشنگ بود . ولی بعضش حاشیه ها از خود اصل مطلب ناب ترند .
[پاسخ]
سلام
خب جوابتون به من مثل همیشه (و شاید بشه گفت مثل شخصیتتون!) پیچیده و مبهم و پر از حرفای ناگفته و پنهان بود!!
عالیجناب خاکستری عنوان خوبیه نه؟ البته به شما نسبتش نمیدم ولی خب قبول کنین عنوان خوبیه !
صدای سکوت من به روز هست , راستی اگه قابل دونستین و اومدین به اون سوال آخرم پاسخ بدین لطفا , حتی اگه طولانی بشه!
سیاه سیاه . اینو بیشتر دوس دارم . خاکستری هم سفید هم سیاه .
شما سرور و استاد مایی . حتما میام .
[پاسخ]
سلام
احوال شما؟
ممنون از این که واسه وبلاگم نظر دادین
تست روانشناسی جالبیم بهش اضافه کردم
خوشحال میشم دوباره سر بزنی بهم.
مرسی . حتما سر می زنم .
[پاسخ]
سلام
وبلاگوز چوخ گوزلدی
بیز سیزی لینک ائدیک سیزده بیزی لینک الیه سوز ممنون اولوق
یاشا .
حتما لینک ائلیرم . افتیخارینان
[پاسخ]
سلام همسایه کوی سکوت…..
با دست خطی تازه بروزم …
همسایه …
دست خطی ناب …
[پاسخ]
عالیجناب سیاه؟
لقب خوبی هست , مبارکه
عالیجناب سیاه مشتاقانه منتظر دست نوشته ای جدید و داغ از شما هستیم .
راستی تقلب توی مسابقه عکاسی رو بلد نیستین؟
یوخ بابا .
همون آوای سکوت . آوای سکوت کلی ابهام داره توش .
تقلبم نمی خوایم . هر چی می کشیم از تقلبه
[پاسخ]
سلام البته
و صد البته علیک سلام
[پاسخ]
سام علیک — خیلی خوب است که فکر کنی روزی سیاهی تمام خواهد شد. ادامه بده
به سام علیک خانوم ستاره سهیل !
خیلی خوب است . اگر بماند .
[پاسخ]
عالیجناب سیاه چیه دیگه … اصلن خوب نیست
… چی بگم والا
[پاسخ]
سلام به صدای بیصدای سکوت…..
سلام به آوای سکوت……
خوبیــد همسایه؟
ماکه خوبیم به لطف مهربانی های همیشه شمـــا…..
سپاس از لطف همیشه تان به خط خطی های سکوت….

…
[پاسخ]
سلام
مرسی
خوشبختانه خوابند
بازم مرسی
[پاسخ]
……………………..
…………………….؟!
[پاسخ]
سلام به آقای آوای سکوت!!!

خوبین شما؟
فک کنم صاحب این نوشته آخرش بیرون اومده که این نوشته رو پست کرده نه؟؟
سلام به آقای yashar b
شما بهتری ؟
اینم ممکنه . و اینم که شاید از همونجا این پستو داده !
[پاسخ]