بی نام

By آوای سکوت On مرداد ۲۵م, ۱۳۸۸

خوابم میاد . خستم .مراسم زود شروع شد . البته امیدوارم که بشه قبل از

 اینکه دیر بشه .

 

کم یا زیاد ،  خوب یا بد  منو می شناسین .

خیلی وقته تو ذهنم یه فکر بود . یه فکری که هیچ وقت شاید نمی تونستم

به عمل تبدیلش کنم   . اما با خودم فکر کردم شاید بتونم شبیه سازیش کنم .

 یک شبیه سازی ساده و تقریبا واقعی .

از شما همه عزیزان و دوستایی که لطف کردین اومدین می خوام بعد اینکه

 لینک پایین ُ دیدین اولین واکنشتون و جمله ای که  به زبون میارین ُ بگین .

البته شماها لطف کنین این کار عجیب و غریب و به قول بعضیا لوس بازیمو

تو عالم واقعیت و واقعی تصور کنین .

با تشکر از همه تون .

 

 لینک

 

خوشحالم که انقد آدم شوخ و شنگ دورو برم هست . ولی یکبار ازتون

خواهش کردم که جدی باشین .

یکبار



۳۱ نظر to “بی نام”

  1. نخواستم اسمم آوای سکوت باشه . چون مرگ اون از مرگ خودم دردناک تره برام .
    مکانی هم که هست جز وبلاگم هیچ جایی راحت نیستم و دوست دارم در وبلاگم دفن شوم . جایی که خود ساختم و زیستم .
    شاید به نظر شما عزیز این کار کار بیخودی است اما همانطور که نظر شما برایم گرامی است نظر خودم هم البته .
    درخواستم اینست فقط واقعیت . لطفا .
    خدایم بیامرزد

    [پاسخ]

  2. خودم بگم چی کارت پسر
    —————————————
    فکر کنم تا صبحش گریه کنم چون من یه روزی یه عزیز رو از دست دادم اسمش حسام بود( خدا رحمتش کنه)حسام کریمی تا صبح فقط یه ریز از چشام اشک میومدٰ نمیودنم چرا شاید بی شوخی اینو میگم تو هم مثل اونی برام از دو جهت
    یک اولین دوست دوران دانشگاهمی( قبول داری؟)
    دوم میدونم میون این همه دوستم جزو معدود کسائی هستی که منو به خاطر منافعم دوست نداری( البته منافع واسه هیشکی ندارم)
    در ضمن دفعه آخرت باشه از این خل بازی ها میکنی اگه تکرار کنی خودم خفت میکنم خرماتم خودم میخرم
    دیدن این عکس واسم یمن نا هضم پذیر بود…

    [پاسخ]

  3. آخی خدا رحمتت کنه
    بذار اینا رو فردا ببرم بدم چاپ کنن با بچه ها حتما میایم مراسم ۷
    میگم دو تا هم بزنیم دانشگاه همه بچه ها دلشون وا میشه
    یاد یکی از دوستام افتادم از این کارا زیاد میکرد .
    یه کم عکست رو بد گذاشتی از اون عکس قشنگات بذار همونایی که توش پر صلابتی (چی صابر؟ پر صلابت؟)
    خلاصه خود دانی میخوای هر جا که دوس داری دفن بشی
    یه عده هم دوس دارن تو قلب دوستاشون دفن بشن.

    [پاسخ]

  4. سلام…….
    فاتحححححححححححححححححححححححححههههههه ….
    من قره سنده من دن قره فاتحه ……

    صابر !؟ صاب!!؟ر صابر من!؟ چرا آخه چرا ای صابر!؟ ای دوست من ..من تازه می خواستم بیام پیشت . می خواستم بیام بینمت .. می خواستم از نزدیک باهات دیدار کنم … صابر چرا منو تنها گذاشتی رفتی …
    ( برای کسانی که الان در کنار درب آوای سکوت دست به سینه ایستاده اند ) خدا رحمتش کند غم اخرتون باشه واقعا پسر خوبی بود من هیچ بدی از ایشون ندیده بود فقط اینکه شبها در بهترین زمان و شیرین ترین زمان خواب بهم تک می زد منو بیدار می کرد یا اسمس سر کاری می فرستاد .. خدا رحمتش کن …
    شرمنده پذیرایی کدوم غذاخوری هستش ؟؟

    [پاسخ]

  5. نه میگم خدا رحمتش کنه و از این حرفا
    نه اسمایلی گریه و اینا میره

    خیلی کار تلخ و ناپسندی بود
    متاسفم که توی برنامه ای که تدارک دیدی شرکت نمیکنم

    [پاسخ]

  6. نه ……..باور نمیکنم
    کی؟؟ آوای سکوت!!!!!
    بابا همین دیروز داشتم بهش یاندی گیندی میدادم
    آقا صابر بیا مثل این آخرای داستان هات معجزه کن و دوباره زنده شو
    قول میدم دیگه بهت یاندی گیندی ندم
    قول میدم آدرس باغ رو هم بهت بدم

    [پاسخ]

  7. سلام
    جدا اعلامیه رو که دیدم یه جوری شدم
    خیلی کار خوبی کردین اگه همه ی آدما همچین کاری بکنن دیگه همه قدرشون رو میدونن

    [پاسخ]

  8. saber filme khak ashena ro didi?too oon film reza kianian ye chizi mige ke vasfe hale mane,…mige too in donya adam nabayad be chizi del bebande ,…del bastegi chareash del shekastegie,…hala manam yad gerefteam ke (midooni az key yad gereftamo vase chi yad gereftam)dige be chizi delbaste nasham,…

    [پاسخ]

  9. in harfam akhare sangdelie ,…midoonam vali to midooni ke in sangdeli behtar az divanegie bad az doorie,…

    [پاسخ]

  10. سلام.
    لینکها کار نمی کرد ولی من از روی نوشته سایر بچه ها حدس زدم که برای خودت اعلامیه ترحیم درست کردی.
    … یه بار یه دوست صمیمی ازم پرسید اگه من بمیرم چی کار می کنی. گفتم هیچی!
    آخه پسر! فرض هم که من یا مثلا ۲۰ نفر دیگه بگن که برات گریه می کردیم! به چه دردی می خوره.

    [پاسخ]

  11. راستش ناراحت می شدم اگه یه روز یکی می اومد می گفت فلانی مرده.
    درسته زیاد همدیگرو نمی شناسیم. اما دورا دور برای هم آرزوهای خوب کردیم. با فکرها و دغدغه های هم آشنا شدیم. دوست ندارم از این دنیا کم بشی.
    گذشته از این … حالا کلی وقت داری برای زندگی!
    … چی شده؟ احساس می کنی هیشکی دوست نداره؟

    [پاسخ]

  12. مرگ به هر حال هست. من فکر می کنم آدم باید از مرگش هم لذت ببره.
    مثلا در راه یک هدف ارزشمند یا مقدس بمیره.

    [پاسخ]

  13. سلام…..

    لینک ها مشکل دارند …..!

    شاید هم اشکال از سیستم من باشد..نمیدانم !

    بهرحال ندیدم آنچه را که باید…!!

    ولی من هم حدث میزنم از نوشته های دیگر دوستان …

    .

    .

    حسم؟….

    اولین حسم بعد از دیدن چنین چیزی ؟…

    یک سوال ….

    چرا ؟!

    چرا چنین تصمیمی گرفتید؟!

    درست گفتید کم وبیش می شناسیم شمارا….

    پس در ورای این تصویر یا اعلامیه یا ….

    حتما علت خاصی وجود دارد…

    راستی …

    چون میدانم وایمان دارم که خوبید وسلامت

    واین تصویر

    زاییده دستهای هنرمند خودتان

    درنتیجه یک ساختار فکری خاص است

    به این دلیل است که اولین حس

    نگرانی نیست

    ترس نیست….

    نه از جنس آن ترس هـــــا ….

    شاید اگر بترسم

    ازاینست که چه بر روح آوای سکوت رفته

    که این چنین

    سایه اش را به دامان خاک سپرده….

    وتصویرش را

    به نشان سفــــــر درجاده مرگ

    به دیوار اعلامها ….

    .

    .

    .

    حرفهایمان را که شنیدید

    شماهم چیزی بگویید …

    عمرتــــان طولانی

    و روزهایتان شاد

    و روح وجسمتان سالم ….

    [پاسخ]

  14. عجب !!!

    ببخشید غلط املایی فاحش من را …

    حدث ______> ” حدس “

    …..!!!

    [پاسخ]

  15. با سلام
    همه دوستان عزیز توجه کنن: لینک اصلاح شده آقا صابر این هست
    تصویر اطلاعیه ایشون رو اینجا ببینین.
    http://usera.ImageCave.com/amari/500071509.jpg
    قبلی خراب بود .من زحمت کشیدم توی فضای خودم آپلودش کردم!
    آقا صابر شما هم اگه اومدین این لینک رو جایگزین کنین . چون از اونجایی که شما آپلود کردین زود حذف میشه. بقیه بی نصیب می مونن…

    [پاسخ]

  16. حالا نظر خودم:
    من یک بار یکی توی از دست دادن پدر بزرگم خیلی اذیت شدم.
    از اون به بعد از اینکه نزدیکانم مثل اعضای فامیل همچین اتفاقی براشون بیافته می ترسم .
    یک بار (یعنی چند سال پیش)وقتی یکی از کسانی که میشناختم توی کما بود دوباره این ترس اومد سراغم, از خدا خواستم نذاره اون بمیره , گفتم خدایا من طاقت تحمل این درد رو ندارم , توسل کردم به ائمه خلاصه هر کاری می تونستم کردم و اون موند…
    حالا هم جدا میگم از اینکه کسانی که می شناسمشون نباشن می ترسم
    شما رو هم می شناسم و هم اینکه می دونم چرا این کار رو می کنین
    هم اینکه می دونم چه جور میشه این احساس رو نکرد…
    اما این جوری شاید میشه یه شبیه سازی کرد تا بدونیم چی میگذره بعد از ما…
    شما هم نمیرین , باشین و بنویسین , بی شک روزی اگه راه رو درست برین نویسنده ای بزرگ خواهید بود

    [پاسخ]

  17. لینکها ظاهراً مشکل داشتن … ولی خوب میدونم منظورت چیه
    همیشه فکر از دست دادن عزیزانم برام مثل یه کابوس بودن و هستن … تو جزو شخصیتهایی هستی که من تا آخر عمر فراموشت نمیکنم و اینو همیشه و همه جا گفتم و میگم !!!تعداد این شخصیتهای فراموش نشدنی تو زندگی من شاید بیشتر از۳ یا ۴ نفر نباشن … و این شخصیتها هیچ وقت برای من نمیمیرن. اما اگه منظورت نبودن حضورت باشه ؟! خوب … خیلی دردناکه … خیلی غصه میخورم … شاید باورت نشه اما حالا که اینا رو دارم می نویسم بغض گلوم رو گرفته! خیلی گریه میکنم و فکر نمیکنم نه من و نه هیچ کدوم از دوستات به عدم حضور فیزیکیت عادت کنن .

    [پاسخ]

  18. پسر این سرتخ بازی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    یه آدم بزرگی مثل من میگه:هیچ وقت به این فکر نکن کی میمیری چون دست خودت نیست به این فکر کن که چه جوری زندگی کنی چون دست خودته………………..
    یه بار دوست منم از این کارا کرده بود اعلامیشم آورده بود بااینکه خودشم پیشم بود ولی یه بغضی تو گلوم بود که نگو…….
    خلاصه می خوام بگم چیرو میخوای با این کارات نشون بدی ای پسر
    اسکیزوفرنیکی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟
    یه بار نشد آدم از این نوشتهات خوشحال بشه تو آدم کلیشه ای هستی با این نوشتهات

    [پاسخ]

  19. منم لینکارو نتونستم باز کنم ولی با لینکی که نسیم داده بودن دیدم جریان چیه.
    نمیدونم چه انگیزه ای باعث شده این کارو بکنی ولی من خیلیییییییی ناراحت میشم وقتی اعلامیه ترحیم میبینم مخصوصا که عکس جوون باشه

    [پاسخ]

  20. صابرا مرد نکونام نمیرد هرگز
    مرده آنست که نامش به نکویی نبرند

    اولا ببخشید دیر اومدم چون اینجا نبودم(تبریز)
    ثانیا: نمیدونم چرا هیچ حسی بهم دست نداد شاید تا وقتی یه چیزی را باور نکنم حسش ایجاد نمیشه
    ولی واقعا نمیدونم اگه این خبر واقعی بود شاید خیلی ……………
    نمیدونم غیر قابل توصیفه

    [پاسخ]

  21. اولش که من به همه دوستان تبریک و تهنیت عرض میکنم. دوم اینکه: آخخخخخ جووووووون حلوا.
    حالا از شوخی گذشته،
    تو توو فکر اعلامیه بودی ولی من نمیدونم چرا چند شب پیش وقتی تو جام دراز کشیده بودم رفتم به فکر اینکه دارم تو قبر دراز میکشم. واسه خودم هم جالب بود چون تا حالا اینطوری نشده بودم/
    اما چندتا مورد:
    - زندگی مسابقه نیستش، زندگی بازی هشتش….
    - یه حرفایی رو قدیمیا میگفتن که کاش الان باز به اونا یکم فکر کنیم، حتما شنیدید:
    وقتی به سن بلوغ رسیدی و خودتو شناختی وصیتنامتو بنویس (من بعضیارو میشناختم که همیشه همراشون بود)
    و اما یه کار دیگه که الان شاید نشه انجامش داد ولی بار معناییش خوبه، قدیمیا(البته یکم خیلی قدیم) قبر خودشونو میکندن و گاه زمانی توش دراز میکشیدن و به مرگ فکر میکردن(البته به نظر من نه به خود مرگ، به کارهایی که کردن به جوابایی که باید بدن)
    البته یه سفارشی که مثل خیلی های دیگه از یادها رفته، هر شب وقتی میخوای بخوابی چند دقیقه به کارایی که اون روز کردی فکر کن و حساب کتاب خودتو بکن.

    البته نتیجه این همه حرف چیه، اینکه وقتی ما همیشه به یاد مرگ باشی(البته منظورمو که خوب میدونی، نه اینکه افسرده بشی) دیگه هر وقت مرگ به سراغمون بیاد یه چیز عادیه. مثال عینیش اینه: یه حالت اینکه یه ترم اصلا درس نخونی و همشو نگه داری واسه شب امتحان(البته بعضیا واسه روز و بعد امتحان) و یه حالتم اینکه درس هر روزو همون روز بخونی و نواقصتو کامل و نقاط قوتتو پیشرفت بدی……..

    حالا از خودم میپرسم: کدوم بهتره؟

    یه نکته دیگه هر کسی هم باشیم. یعد از مدتی همه ما رو فراموش میکنن.

    [پاسخ]

  22. بازهم دختری امد از اعماق شبهای سوخته ی مردگان

    حیف از این جوان که مرد !

    خدایش بیامرزد

    اما همیشه دیر میرسم

    اکنون هم دیر رسیدم

    اکنون شب اول قبرش می باشد!

    منم و جنون تنهایی

    [پاسخ]

  23. و من چقدر دلم می خواهد زندگی کنم . و چقدر سخت می گذرد این لحظات پر عذاب و مضطرب و بد . و تسلیم شدن بی چون و چرا در مقابل تقدیری که چند برابر از تو پر زورتر است و قوی تر [ - به قول هدایت ] ، چیزی جز حسرت باقی نمی گذارد . حسرت تمام داشته هایی که با تمام وجود می خواهی شان ، برای به دست آوردن شان خون دل ها خورده ای . باید بگذاری و بگذری از این همه خواستنی . در این لحظات است که یکهو به ذهنت می رسد که زمانی که می بایست از این زندگی لذت می بردی ، در فکر مرگ بودی و در پی چیزی ناشناخته و گنگ ، و حالا که آفتابت لب بوم است ، آن آشنا را می خواهی !
    و اصلا به این فکر نمی کنی که زندگی بیرحمانه کوتاه است !

    [پاسخ]

  24. ۱٫ اولین حرفم : چرا؟
    ۲٫ تا ۲ سال پیش فکر می کردم مرگ یه چیز خوشگله و مامانیه!!! می میری و بعد تموم. ولی ۲ سال پیش تو یکی از سفرهای ایرانگردی با خونواده. تصادف کردیم. فکر کن تو بزرگراه شاخ به شاخ شدیم! …. سرعت ما زیاد بود ۱۸۰! باعث شد که ماشین جلویی که فنی مشکل داشت رو بزنه کنار و ما به صورت گردانه! بگردیم دور خودمون… نمیدونم چند ثانیه طول کشید این گشتن… ولی شیشه خورد شده جلو ماشین و تاریک بودن هوا باعث شده بود که خیلی ترسناک بشه… توی اون چند ثانیه به ختم خودم هم فکر کردم… به دوستام … به عکس العمل اونها… به مادربزرگم که همیشه به من میگفت که اگر مرد سر قبرش آبروداری کنم و حالا اون می بایست گریه می کرد. به مامانم که اون جلو پیش بابام بود و همیشه میگه که میخواد تو عروسیم فلان کنه بهمان کنه… به بابام که وقتی من مریض میشم مثل برانکارد عمل میکنه و نمیذاره من از جام بلند شم…. به خواهرم که کنارم نشسته بود و منو بغل کرده بود و چقدر دلم میخواد تو عروسیش برقصم!!!!
    بعد همه ی این فکرا جیغ زدم … فقط جیغ … دلم نمیخواست بمیرم … مرگ وحشتناک بود… مرگ خودخواسته وحشتناکه …
    ماشین که وایستاد … میدونی چی گفتم؟ گفتم غلط کردم خدا! … قربون خدا برم ماشین ما مچاله مچاله شد بود … ولی ما هیچیمون نشد … از لای درها اومدیم بیرون و درست این فیلم ها رفتیم بغل همدیگه …
    این تجربه مرگ از نزدیک به غیر از سوژه شدن که چرا فقط من جیغ زدم و ترسو هستم… یه خوبی داشت اونم این بود که فهمیدم حالا حالاها نمیخوام بمیرم و خیلی چیزها هست که هنوز ارزش جنگیدن داره … خیلی چیزها … فقط باید یکم فکر کرد.

    [پاسخ]

  25. پایان خوبی بود!

    من هم اینگونه به پایان می رسانم!

    [پاسخ]

  26. سلام بابا تو دیگه کی هستی دیگه
    بابا زرنگ چه تند تند آپ میکنی وای اون پستت دلمو خون کرد خیلی زیبا بود اتفاقو میگم
    فدای عشق به اون میگن که الان پسرا ندارن اینهههههههه
    من آپ نمیکنم تن تن ولی خوشحال میشم یه دوس سر بزنه بهم

    [پاسخ]

  27. نمیدونم چی بگم! شاید این پستت رو به موقع دیده بودم نظر متفاوتی برات مینوشتم! مثل اینا: خیلی خری! خودت رو لوس نکن، بی نمک! ….
    ولی الان قضیه فرق داره!
    اعلامیه! ترحیم! ختم! مرگ! قبر! کفن! مردن! گریه! شیون! دوری! رفتن! جای خالی! عکس! شمع! خاک! لباس سیاه! تابلوی تسلیت! عزیزان نزدیک! فک و فامیل دور! قران! نماز! مسجد! عزاداری! همه و همه ….
    واسم بی مفهوم شدن!
    واسه همینه که وقتی این پستت رو دیدم هیچ حسی بهم دست نداد! نمیدونم! فک کنم روحم کرخ شده! یه جورایی بی روح شدم! روح و بدنم از هم جدا شدن! توی تناقض احوالاتم دارم دست و پا میزنم!
    یه جورایی فقط دارم نفس میکشم… بی هدف!

    [پاسخ]

  28. مطلبتون واسم تازگی نداشت دقیقا از همون جمله اول فهمیدم چی قراره نشونمون بدین.دقیقا! لازم نیست مردن رو دفن شدن رو اینجوری تصور کرد..خیلی از ماها ظاهرا زنده ایم..و خیلی از مرده ها ظاهرا مرده اند…در کل گذر زندگی نشات گرفته از تفکرات ماست که احساساتمون رو هم جهت دهی می کنه…سخته دیدن مرگ کسی…دور یا نزدیک…فقط باید انتخاب کنیم که چجوری هضمش کنیم…زاویه دیدمون رو منعطف تر کنیم…

    [پاسخ]

  29. سلام
    اطلسی آپه

    [پاسخ]

  30. لبخند زدم و گفتم: “واقعا تو مملکت ما جوونا تفریح سالم ندارن”

    حالا اگه خیلی خیلی مثبت به قضیه نیگاه کنیم این باعث شده که قوه تخیل و ابتکارشون بهتر بشه.

    [پاسخ]

  31. صابر اولی کرا من شوخی وبد ولی راستش یا ۷ تیر ۸۳ افتادم
    روز تلخی بود برام .
    هیچ حسی ندارم نمیدونم چرا ولی بهت میگم من پیرهن مشکی دیگه نمیخوام بپوشم .
    مرگ تلخ یا ترسناک نیست برام ولی هنوز فکر کنم اونقدر کار دارم که نباید برم.
    وقتی کارام تموم شد میرم تو هم همینطور .
    من حتی خودم خواستم تموم کنم .
    تنها یه چیز بهت میگم این که تو میکنی یه مرده متحرک شدنه.
    مراقب باش خودت رو ندی دست زمان ….


    چه بخوایم چه نخوایم بازم دست زمانیم دست بازیاش و ادا اطواراش

    [پاسخ]

نوشتن نظر