اتفاق
By آوای سکوت On مرداد ۲۱م, ۱۳۸۸” توضیح : با حوصله باشید و تا آخر بخوانید .”
****

روی صفحه موبایلی که روی میز زنگ می خورد نوشته شده بود ” خانومی ” .
مرد جوان با حالتی نه چندان گرم جواب داد .
- سلام عزیزم خوبی ؟ …. کجایی ؟ …. تولدتم مبارک خانومی … الان که
نه اما تا نیم ساعت خودمو می رسونم … فعلا . مواظب خودت باش .
آروم از پشت میزکارش بلند شد . کادویی رو که گرفته بود داخل کیفش گذاشت
و راهی شد .
صابر و پونه ۳ سالی بود که با هم بودند .و چند ماهی بود که باهم بودنشان
رسمی شده بود .
داخل پارک که شد پونه را دید که روی نیمکت با لبخندی روی لب منتظرش
هست .
پاییز برگ همه درختان را زرد و مرده کرده بود و این قبرستان برگها زیبایی
خاصی به پارک داده بود .
- سلام عزیزم خوبی ؟ تولدت مبارک خانومی
- سلام . مرسی… مرسی . خوبی ؟ چرا انقد دیر کردی؟
- معذرت . به خدا کلی کار سرم تلنبار شده اصلا وقت ندارم اینروزا.
پونه کمی نارحت شد و گفت :
ببخش که کشوندمت اینجا . گفتم امروز لااقل با هم باشیم .
- نه عزیزم این حرفا چیه ؟ امروز تولد یه فرشته س . فرشته یی که واقعا
فرشته س .
آسمان ، پاییزی بود . گرفته و عبوس .
بعد از کمی پیاده روی برای صرف غذا به رستورانی که آنجا با هم آشنا شده
بودند رفتند .
- صابر… میشه بریم اونجایی که اولین بار منو دیدی و من محلت
نذاشتم بشینیم ؟!
- نه تورو خدا بیا همین جا بشینیم . اونجا رفت آمد زیاد اعصابم خرد میشه …
- نمیشه ؟ … باشه .هر چی تو بگی .
غذایشان که تمام شد صابر جعبه کادو را از کیفش در آورد و دو دستی
طرف پونه گرفت . بدون هیچ سورپرایز و احساسی .
- پونه من عزیز من تولدت مبارک
پونه خیلی سعی کرد که خودش را خوشحال جلوه دهد ولی بازیگر زیاد
متبحری نبود
- وااای … دستت درد نکنه ممنونم چرا زحمت کشیدی ؟ اگه میشد همین
جا یه بوس جانانه مهمونت می کردم .
- معذرت می خوام دیگه . وقت کافی نداشتم یه چیز درست و حسابی
برات بگیرم .
- نه همینم خوبه . بهترین کادوی دنیاس
- خب پونه جونم پاشو دیگه آروم آروم برو خونتون بارونم شروع شده تا
تند تر نشده برس خونتون
- صابر… نمی خوام برم امروز تولدمه . می خوام همش با عشقم باشم .
اگه قراره برم باید منو تا خونه برسونی
- عزیزم پونه جان بیام خونتو برگردم شرکت می دونی چند ساعت طول میکشه؟
پاشو … پاشو دختر خوب برات یه آژانس می گیرم درست دم در خونتون
پیادت کنه .
پونه سوار تاکسی شد . در حالیکه چندان میلی برای رفتن نداشت .
تاکسی حرکت کرد و هنوز نگاه پونه به صابر بود .
تقریبا دو ساعت بود که پونه راهی خانه شده بود اما مثل همیشه تک زنگی
نیانداخته بود که یعنی من رسیدم .
گوشی زنگ خورد شماره نا آشنا بود .
- بله بفرمایید
صدای پشت خط :
- سلام ببخشین شما اسمتون صابره ؟
مکثی کرد و گفت : بله خودمم . امرتون ؟!
- شما خانومی با این مشخصات می شناسین ؟
و مشخصات پونه را داد .
- بله . ایشون نامزدمن . چطور مگه ؟
- راستش … عرضم حضورتون که متاسفانه ماشین ایشون تصادف کردن و
الان هم توی بیمارستان … هستن . شماره شما آخرین شماره ای بود
که تماس گرفته شده بود . لطفا خودتون هر چه سریعتر بیمارستان برسونین …
دنیا پیش چشمان صابر سیاه شد و چرخید . به زور خودش را به میز چسباند.
چند نفس عمیق کشید . هنوز باور نمی کرد . با گوشی پونه تماس گرفت .
همان صدا جواب داد .
به بیمارستان که رسید هراسان به سمت اطلاعات رفت .
تاکسی که پونه را به خانه می رساند به دلیل خیس بودن زمین نتوانسته بود
به موقع ترمز کند و چون سرعتش نسبتا زیاد بود از پشت به ماشینی که
میل گرد حمل می کرد برخورد کرده بود و یکی از این میل گرد ها هم به
سر پونه اصابت کرده بود و تقریبا سر پونه را متلاشی کرده بود .
جنازه را نشان صابر دادند . فقط لب ها و چانه اش سالم بودند اما خونی .
فریادی زد خودش را روی جنازه انداخت . موهای پونه را در دست گرفت و زار زد .
دیوانه شده بود . این طرف و آنطرف می دوید سرش را دیوار کوبید و زخمی کرد .
به زور توانستند از جنازه پونه دورش کنند .
وسایل پونه را تحویل دادند . کوله پشتی و کادویی که امروز برایش گرفته بود .
چراغ خانه اش را روشن نکرد کیف خونی پونه را بغل کرده بود و دیوانه وار
می بوسید و می گریست . خودش را روی تخت انداخت و شیون سر داد .
چند ساعت گذشت . خیس خیس شده بود .
کوله را باز کرد . وسایلش را یکی یکی بر می داشت و می بوسید و می بویید
و روی پاهایش می گذاشت .
هنوز بوی پونه توی مغزش جولان می داد و این فکر که پونه ای وجود ندارد
دیوانه اش می کرد .
توی کوله پونه دفترچه خاطراتش هم بود .
آرام برداشت . همیشه پونه راجع به این دفتر صحبت کرده بود و اینکه هیچکس
حق ندارد دست بهش بزند .
ورق زد . رسید به اخرین صفحه نوشته شده . تاریخ دیروز۲۳ آبان.
- فردا تولدمه . خوشحالم خدا جون . مرسی ازت . مرسی که انقد مهربونی و
انقد آدم مهربون ریختی دور و برم . که مهربونترینشون صابرمه جونمه عشقمه ...
خدا جونم می شه یواشکی بگی فردا چه جور میشه ؟ صابر چیکار میکنه برام
سورپرایزم میکنه یا نه ؟ با هم میاد بریم رو برگا وشوتشون کنیم بریزیم رو
سر هم …
صابر لحظه ای مکث کرد . هق هقش هنوز تمام نشده بود . یادش آمد که یکبار
سر همین کار با پونه دعوا کرده بود و گفته بود که این کار احمقانه و بچه گانست .
دفتر را بغل کرد و باز زار زد …. صفحه های دفتر هم خیس شدند .
- خیلی دوس دارم صابر فردا بهترین تولدمو برام جشن بگیره .
خدا جون فردا کاری کن زیاد کاری نداشته باشه . تا بهمون خوش بگذره .
دوس دارم فردا دستشو بگیرم تو دستام می دونم دوست نداره این ادا اطوارارو
اما خب فردا تولدمه می خوام یه روز هر کاری دلم خواس بکنم .
خیلی دوس دارم صابرم همش لوسم کنه و محبت کنه بهم . خداجونم نمیشه یه
کاری برام بکنی که اینا همه اتفاق بیفته ؟
تا به این قسمت رسید . صابر نعره ای زد و خدا را داد کشید …
صدای زنگ ساعت موبایل توی اتاق پیچید . آرام دکمه اش را زد .
رادیوی دیجیتالیش که سر ساعت ۶ کوک شده بود روشن شد .
- سلام و صبح بخیر به همه عزیزان هموطن امروز چهارشنبه ۲۴ آبان .
امیدوارم که روز خوبی رو شروع بکنین .
موبایل دوباره زنگ خورد . روی صفحه اش نوشته بود : کادو برای پونه یادت نره .
تمام بلند شد .صفحه موبایل را یکبار دیگر خواند . دنبال وسایل پونه گشت نبود .
دفتر خاطراتش را بغل کرده بود اما حالا نیست . همه جارا زیرورو کرد اما نبود .
تاریخ رادیو را یادش آورد : امروز که ۲۵ . دیروز ۲۴ روز تولد پونه بود .
و موبایلش را هم برای ۲۴ آبان کوک کرده بود اما حالا چرا ؟
تلویزیون را روشن کرد تاریخ ۲۴ آبان را گفت .
گوشی را برداشت و پونه را گرفت بعد از چند بوق صدای خواب آلود پونه
را شنید … باورش نمی شد . چند چک محکم به خودش زد . اصلا خواب نبود .
نمی دانست گریه کند یا بخندد .
دوش گرفت و صبحانه ای خورد و راهی محل کارش شد و تمام مدت به خوابی
که دیشب دیده بود و یا اصلا فکر میکرد که خواب بود می اندیشید .
و فقط کلمه معجزه بود که ذهنش را آرام میکرد .
نمی توانست تمرکز کند .
تصمیم گرفت آنچه را که خوانده بود عملی کند .
یک هدیه بسیار شیک و زیبا گرفت . زودتر از پونه خودش را به پارکی که
قرارشان بود رساند .
موبایلش را جلوی چشمش گرفت و شمرد : ۱-۲-۳ و زنگ خورد . پونه بود .
- سلام عزیزم خوبی ؟ …. کجایی ؟ …. تولدتم مبارک خانومی … الان که نه
اما تا نیم ساعت خودمو می رسونم … فعلا . مواظب خودت باش .
پونه روی نیمکت نشست و صابر پشت درخت نزدیک همان نیمکت قایم شده بود .
یک دفعه جلوی پونه پرید و داد زد : تولدت مبارک عزیزم
پونه جا خورد . طوری که دقیقه ای متحیر مانده بود .
- تو که گفتی نیم ساعت بعد میای؟
- فک کردی من امروز مثه همیشم ؟ نه خیرم امروز تولد عمر و جونمه …
مدتی گذشت . صابر گفت :
- پونـــــــــــه…
- جون پونه
- دوس داری بریم برگارو شوت کنیم . پرت کنیم طرف هم ؟
پونه خشکش زد و گفت : صابر مطمئنی حالت خوبه ؟ جاییت درد نمی کنه ؟
تو که از این کارا بدت میومد!
- خب حالا میای یا نه ؟
- و هر دو روی برگها دویدند و روی سر هم ریختند .مرتب دستان پونه را
می گرفت آرام بوسه ای میزد .و چند مدتی را گذراندند .
در رستوران را باز کرد .
پونه تا آمد حرفی بزند . صابر گفت : عزیزم چرا نمیشه ؟ تو جون بخواه .
بیا بریم بشینیم .
پونه هر لحظه بیشتر از دفعه قبل تعجب می کرد .
- تو از کجا فهمیدی که می خواستم بگم بریم اونجا بشینیم ؟
وای خداجونم دارم شاخ در میارم .
- خب عزیزم تا ملتو با شاخات نترسوندی بیا بریم بشینیم .
روی میز پر از گل های سرخ بود و وسطشان کیکی که رویش نوشته بود :
” تولدت مبارک زندگی من ”
پونه نگاهی به صابر کرد . دهانش از تعجب باز بود . گفت : اینم تو کردی ؟
صابر سرش را به علامت مثبت تکان داد .
پونه خودش را روی صندلی انداخت . از فرط خوشحالی نمی دانست چکار کند:
گفت : اگه شرایطش بود یه بوس کشدار می رفتم ازت …
غذا را سفارش دادند و قبل از غذا گارسون با سینی ای بطرف پونه آمد .
هدیه ای بود که صابر گرفته بود و پیشاپیش با رستوران هماهنگ کرده بود
که آنها کادو را بیاورند تا سورپرایز کامل شود .
پونه اینبار نتوانست جلو اشک خودش را بگیرد و چند قطره ای اشک ریخت .
صابر خوشحال بود . اما ته دلش نگران . تا اینجا که مثل دیروز نبود .
اما هوا همان هوابود .
پونه گفت :
امروز بهترین روز زندگیم بود خیلی خوشحالم و بعد سرشو کرد آسمون و یه
چشمکی زد و گفت : مرسی خدا جونم …
و صابر وانمود کرد که مثلا چیزی ندیده .
خب صابرجونم . امروز خیلی زحمتت دادم اگه اجازه بدی دیگه برم خونه تو هم
برو به کارات برس امروز وقتتو خیلی گرفتم .
که یکدفعه صابر گفت : نه … نه تا خونتون می رسونم و بعد می رم شرکت .
سوار تاکسی شدند و هوا می بارید . باران زمین را خیس کرده بود .
و آسمان عبوس هر لحظه عبوس تر میشد .
ماشین حرکت کرد و صابر هر لحظه آشفته تر میشد . تا رسیدند به همان جا .
و همان جایی که پونه کشته شده بود .
باز صدای خط ترمز ماشین آمد و ….
قطره های بارانی که روی دختری می بارید که بالای سر جنازه مردی
نشسته بود و زار می زد .
درست همان محل دیروزی همان اتفاق .
صابر برای اینکه اتفاق دیروز نیفتد خودش را جلوی پونه آورده بود .



چی میشد همه دوست پسرا ( یعنی نامزدها
) از قبل بدونن آدم روزش رو چطور دوس داره باهاشون بگذرونه!!!؟
یعنی خدا جون میشه؟!
برسیم به داستان: البته من نقد کردن بلد نیستم ولی یه جورایی این بار دستت رو خونده بودم
زیبا بود ولی طولانی! البته شاید به نظر من طولانی بود! آخه یه مدتیه زمان برام ثابت مونده !
نه همون نامزد بیتره . بد آموزی میشه (چه حرفا )
نخوندی که تا تش !
[پاسخ]
بازم عالی بود صابر درست قابل حدس بود اما واقعا الان که دارم نظر میدم بدون ۵ ببار خوندمش .. واقعا عالی متثرم کرد….( باید یکم یاد بگیرم)
راستی صابر جون یه جاش فکرک نم یه اشتباهی شده بود همونجایی که گفتی زنگ میزنن میگن ماشین ایشون تصادف کردن فکر کنم بهتر بود مشخص می کردی که ماشینی که ایشون باهاش بودم چون انیجا کردی صفت ملکی( من ادبیات ضعیفه مث تتو نیست صرفا یه پیشنهاد بود)
راستی یه چیز دیگه داستانت باز میگم محشر بود وادارم کرد که نظر بذارم….
آخرش رو هم باحال تموم کردی…
ساغول مهرداد جان .
ببینم صفت ملکی نمندی ؟! : )
[پاسخ]
خیلی خوب بود ولی من اگه جای تو بودم تا خط ترمز هم میرفتم و صحنه ی آخر رو صابر و پونه رو با هم میزاشتم که در حالیکه جون سالم بدر بردن،از ماشین پیاده میشن و لرزون و شاکر به هم خیره میشن یا یه همچین چیزی
خوب نمی دونم شاید اینجوری بهتر بود ولی تونجوری بیشتر راضیم می کرد .
[پاسخ]
پسر تو انگکار میخوای برم خودکشی کنم دیگه جواب بقیه بچه ها با خودت .
همینطوریش من اشکم در میاد اینا رو هم میخونم میخام بزنم خودم رو نفله کنم .
و.لی واقعا یکی یدونه ای پسر .
راستی کتابم رو برگردون .من قمار بازم رو میخوام
نه رامین جان چرا خودکشی ؟! همین زندگیتو بکنی از صد تا خودکشی بهتره .
در ضمن مطمئنی کتابتو پس ندادم ؟
[پاسخ]
سلام
مردم پسر
زبون من از وصف داستانهای تو واقعا عاجزه
یه چیز دیگه من پیشبینی میکنم ۲۷ آبان هم دختره میمیره نمیدونم چرا؟
خیلی خوشم اومد از داستانت
خدا نکنه سردار . لازمت داریم هنوز .
شاید هم مرد . شاید هم زندگی کرد .دست خودشه .
مرسی عزیز
[پاسخ]
سردار فکر کنم این نوع حدس زدنت هم همانندپیروزی ….. باشه
الف) بیب بیب بیب( سنسور شد) ب) ***** ( با این گزینه من اعدام میشم)
ج) الف و ب د)صابون
مهرداد تورو خدا جو متشنج نکن .در ضمن به فکر خودت نیستی به فکر … باش .
[پاسخ]
سلام
دوتا نظر میذارم یکی از طرف نسیم صدای سکوت و یکی از طرف نسیم نسیم تبریز !
این خب از طرف نسیم تبریز هست ! برای همین نقد ادبی نیست!
رستی اون ورا هم بیاین !!
بگذریم … خب… کم موند گریه کنم یعنی چی ؟؟؟
بذارین بگم چه چیزایی آدم احساس می کنه: اوایلش که واقعیه: همه آقایون این جورین همه خانوما هم بیش از حد محبت دارن! آقایون محبتشون تا موقع ازدواجه و خانوما محبتشون برای همیشه ست ,اینجاش که عادی میره تا میرسه به مردن پونه… خب اینجا آدم خیلی غمگین میشه و توی دلش به صابر میگه :دیدی تا وقتی که پونه بود باید بهش محبت می کردی؟
اما بعد که آدم می بینه خوابه , خوشحال میشه و به صابر میگه: یالا دیگه حالا وقتشه ببینم چیکار می کنی؟!
و از همه کارایی که صابر می کنه خوشحال میشه!و با خودش میگه آهان حالا آدم شدی!!
اما وقتی صابر می میره ….
خب اینجاش خیلی بده میگم چرا :صابر چند وقت بعد فراموش میکرد مرگ پونه رو , ولی پونه نمی تونه بدون صابر بمونه! چون همه دخترا این جورین!
این از انواع احساس که درک میشه!
سلام تو ۱۰۰ تا نظر بذار اشکل نداره .
اما فقط یه چیزی حرصمو در آورد . تو مگه دختر نیستی ؟ بشین ۵ دقیقه فقط به خودت فکر کن . اونقت می دونی که جمله ت اشتباه محض بود .
[پاسخ]
خب و حالا نقد ادبی: یعنی نسیم صدای سکوت!
اول اینکه ویژگی های صابر با مشغله فراوان و با مخالفت با بچه بازیهای پونه , با ویژگی های شخص خود شما! کاملا همخونی داره!!
اصلاحی! اگه لازمه اون با خودتون!
ولی اگه آخرش خوب تموم میشد بهتر بود هرچند این جوری هنری تره اماخب
یادمه وقتی اون اوایل که تازه وبتون رو دیده بودم کامنت گذاشتم که داستانتون خیلی زیباست و این حس رو منتقل میکنه و آدم خودش جای قهرمان اصلی داستان قرار میگیره. این ویژگی یه قصه خوبه!
نمی دونم شاید .
خواهش می کنم نظر لطفته .
[پاسخ]
البته جای آدرسها رو اشتباه گذاشتم!!
می بخشین
ولی جدا عالی بود!
بابا بی خیال . هر دو نسیمین دیگه !
مرسی
[پاسخ]
!
صابر همیشه خودشو سپر بلای دیگران می کنه!
!
صابر همیشه خودشو سپر بلای دیگران می کرد ! خدایش بیامرزد
[پاسخ]
سلام دوست من. نوشته جالبی بود و هم غمگین
یعنی همچین جریانهایی الانم هست؟ کسی هست که اینجوری باشه؟
سلام
تا زندگی هست همه چیز هست . حتی همه کس .
[پاسخ]
سلام…
خوبی صابر جان ؟ لطفا اگه سالمی در اولین فرصت یه تک زنگ بزن تا نگرانیم برطرف بشه که سالمی ..
دوما کی نامزد کردی بهمون خبر ندادی ؟ مگه قرار نبود شیرینی دعوتمون کنی ؟
…..
صابر جان گذشته از اینا داستان جالب و پر احساسی بود .. خوشحالم که دوست عزیزم چنین احساس و درکی دارد وهمچنین خوشحالم از اینکه دوستم چنین بامرام هستش و حاضره بخاطر نامزدش جونش را فدا کنه .. افتخار می کنم برات مش صابر جان …
راستی منتظر تک زنگت هستم هااااااااا ..
بای
آهان یعنی هر کی نامزد کنه سالم نیست ؟ محمد سیاسی حرف زدیا !
تک هم انداختم .
چاکرتیم محمد جان .
[پاسخ]
سلام


یه چیز بگم بهتون برنخوره ها
داستانهای شما همیشه آخرش یا طرف اسکیزوفرنی از آب درمیاد یا هم که می بینی توهم زده بوده یا هم که خواب تشریف داشته ! یه جورایی سرکاری میشه انگار آخرش یه آب سرد رو آدم میریزن
اینجوری خوبه ولی نه همیشه ‘ اگه همیشه اینطوری باشه دستتون خونده میشه مثلا من الان که داشتم اینو می خوندم می دونستم آخرش صابر یا خوابه یا هم توهم زده ! بعدشم دیدم درست حدسیده بودم
هر چند این یکی با قبلی ها یه کمی متفاوت بود ولی در کل خوب بود
چه جوری نقدیدم؟؟
اول از آخر بگم زدی چششم در آوردی !
یه چیزی می گم به همه که اولشم با تو ام .
چرا هیشکی به یه کلمه ای که اون وسطا اومد فک نمکینه ؟ چرا همه فکر می کنن که خواب بود ؟
ستاره اینارو اول تو جواب بده بعد بیا حرف بزنیم .
[پاسخ]
سلام. نظر لطفتونه. ایضا صفحه ی شوما. خوشحال می شم یکی ازم تعریف کنه!الان دارم پر در میارم! افتخار آشنایی با کی رو دارم؟ راستی نتونستم داستانتونو بخونم.دیس کانکت می شم حتما می خونمش. راستی حالا که بچه ی مردمو خوشحال کردی و نظر گذاشتی واسه م لطفا جوابمو تو صفحه ی خودم بده که خوشحالتر بشم. اگه ایرادی نداره گاهی بهت سر می زنم آخه طرفدار داستانم.
خوش گلمیسن
اولا تعریف نبود . هر چی دیدم گفتم .هایکو نویس خوبی هستی .
ایراد که نداره هیچ خوشحالمم می کنی .
[پاسخ]
یاشا.
ساغ یاشا
[پاسخ]
سلام
جواب بده
جواب بده دیگه!
علیک
جواب می دم
جواب می دم دیگه
خوش گذشت ؟
[پاسخ]
مگه تو نگفتی جواب کامنتا رو میدی خب جواب بده دیگه!
یه جواب طولانی بنویس باشه؟
خیلی طولانی باشه ها!
من گفتم جواب کامنتارو می دم ؟ آره من گفتم . از کی یاد گرفتم از تینا . کدوم تینا همون که یه روده راست نمیشه تو شکمش پیدا کرد همو که دوس داره مرتب دادشش اذیت کنه همون همش یا مهمونیه یا تو خواب یا تو رویا . هر از گاهیم پا میشه می ره شرکت .
یه جواب طولانی ؟ خب می نویسم تینا . طولانی تر از این کلمه بلد نیستم که یه تریلی حرف پشت سر این کلمه س .
اگه هم دوس داری خیلی طولانی باشه میگم تینا ×۱۰۰۰ حالا بمون تو کف
ببینم بازم حرفی داری ؟ ها ؟
[پاسخ]
[پاسخ]
سلام علیکم آقای نویسنده بزررررررررررگ



اولش که ساری (زدم چششت رو در آوردم)
بعدشم یه چیز بگم تا نزدین منو فرار کنم
پس از این به بعد معجزه هم رفت پیش اسکیزوفرنی‘ خواب و توهم دیگه آره؟؟
از این به بعدا گه داستان اینا نوشتین اول منو صدا کنین تا بنقدمش
اشتباه نیومدی یه وقت؟
حالا تو اینجوری فک کن که می تونی دست منو بخونی . اما یه روز اول قبل پست نشونت می دم ببینم چی می گی یا به قول خودت بنقدی !
برو دختر برو …
[پاسخ]
شوخی کردم ها

خوشم میاد
مجموعه داستان های شما اگه یه روزی چاپ بشه اولین کسی که اونو میخره منم
هیجانیه داستاناتون
اونم قانع شدم (صابر خواب نبوده اشتباه کردم)
امید وارم یه روز همچین بشه .
قابل نداره .
خوشحال شدم که قانع شدی . قانع کردن تو همون در حد نکته نوشته بود . گرفتی ؟
[پاسخ]
دنیای واژگان وعلامتهای پارســــی را بارها وبارها از ذهن گذراندم…
بارهـــــا وبارها ….
درجستجوی نشانی ..تک واژه ای …علامتی ..چیزی
تا بیانگر حس این لحظه من باشد
نبـــــــــود…
نیافتم ..
.
.
همه حس تلخم را آوار میکنم سر علامت تعجب که دیوارکوتاه همیشگی است ..
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!…
همه این بالایی ها را بخوانید به نشان دنیایی بغض..
دنیایی بهت…
حسرت….
ونمیدانم چه هایی دیگر …
.
.
حس غریبی گیرکرده درقفس سینه…
بال وپر میزند بسان مرغکی سربریـــده ..!
و طعمی تلخ سنگینی میکند بر راه نفس …
چنگ انداخته بر گلو….
چیزی درمایه های بغض …
.
.
کاش دیباچه زندگی ، پاک کن داشت .. نه؟!
حقیقتا جواب دادن به کامنتای سکوت یک نوع جفاست به احساس زیبایش .
اما ناچارم . گفتم که مستوجب جواب باشه می دم .
اگه پاک کن داشت مطمئن که مدتی اندک می شد که پاک کن به آخر می رسید یا اینکه خسته می شدیم از پاک کردن .
زیبایی در این است که خوب یا بد می ماند .
[پاسخ]
سلام ….
حقیقتا تاثیرگذار وزیبـــــا بود
زیبا وتلخ ….
شیرین وتلخ ….
مثل قهوه …
نه!
تلخ تر ازقهـــــوه…
درد داشت…..درد !
شیرین و پر درد !
اینو دوس دارم .
مرسی از لطفت .
[پاسخ]
چرا اکثر داستانهات به جاهای تاریک ختم میشه؟؟؟؟ ولی خوشم میاد که به خوب چیزایی اشاره می کنی…من میگم کاش آدمها هرازگاهی فقط کمی مکث کنن مکث , تا بتونن بهتر ببینن و البته کمی واقع بینانه تر فکر کنن …کاش همیشه خودمون باشیم خود خودمون…کجا بودیم…کجا خواهیم بود…همش دست خواستنه…من میگم..هر فکر = یه جاده, الان زیر پامون همون جاده اییه که دیروز ها تو ذهنمون ساختیمش و البته خواستیمش…کاش اونهایی رو که تو دیروز هامون می خواستیم, تو فرداهامون به خاطر خواسته های دیگه از خودمون دورشون نکنیم…زندگی فقط چند روزه…اونقدر کوتاه نیس که بشکنی و بگی فراموش میشه…اونقدر هم طولانی نیس که خیلی چیزا رو بخوای داشته باشی….فقط کافیه خودت باشی…
خب در مورد اولین جملت می تونم جواب بدم بقیه حرف حساب و جوابی ندارن .
نمی دونم تا تاریک به چی بگی . مردن ؟ به نظر من تاریک نیست ولی جدا شدن شاید یه کمی . البته اول تاریک بود بعد که صابر مرد روشن شد .
چون یه مرد مرد و یه زن موند .
[پاسخ]
سلام اخه من زیاد تن تن اپ نمیکنم
چون دوس دارم پستم خونده شه مال یو رو هم میخونم میام نظر میدم حتما
میدونم خوب نوشتی ولی باید بخونم
خوشحالم که سر میزنی بهم
موفق باشی
چه تن تن چه کن کن آپ کنی مطلبت خونده می شه .
از کجا فهمیدی که خوبه ؟ نه بابا بیا بخون نظرت عوض میشه .
خواهش می کنم .
[پاسخ]
shayad age too facebook azam nmiporsidi hichvakh nmiyoomadam ino bekhoonam,…vali alaln ke ino khoondam kooli gerye kardam ,…na be khatere dastan ,…bekhatere moshkele khodam,…vali mamnoon ke baees shodi baz beyadesh gerye konam,…be omide zende mandan mojezeye eshgh dar anbohe khaterate talkh asheghiiiiiii
خب سهیل جان خیلی خوش اومدی این اولا .
دوما معذرت می خوام که با عث شدم به یاد خاطرات گذشته بیفتی
مرسی که غیر مسقتیم نظرتو درباره نوشته گفتی این سه
امیدوارم همه عشق روزی به دوست داشتن تبدیل شه اینم چهار
[پاسخ]
صابر یعنی من نمیتونم با دوستم سردار شوخی کنم؟
مهرداد ! خطرناکه مهرداد !
[پاسخ]
سلام بر داداش گل و عزیز
آقا کلی کیف کردم .
کلی الان واقعا لذت بردم . واقعا زیبا بود .
به غیر از چند تا مورد تو نوشتن دیالوگ ها که میتونست ظریف تر بشه باقیش خیلی زیبا داستان رو بیان کردی . مخصوصا روند سریع و بسیار تاثیر گذار مرگ پونه و بعد تبدیلش به یه خواب خیلی چسبید .

الهی خیر ببینی .
حاجی خیلی خوش اومدیو ایضا صفا آوردی
خواهش دارم حاجی این حرفا چیه مزاح می کنی من که دست پرودتم
و شما هم الهی ببینی خیلی خیر .
[پاسخ]
سلام…..
ازلطف شما ممنون …..
سپــــــــــاس ..
..
[پاسخ]
سلام

میشه گین کدوم جمله ام اشتباه بود؟؟؟؟؟؟؟؟
میشه اول سیز بگین جریان نمندی ؟!
[پاسخ]
…

داستانهایی با چند متأخر این حقیر رو به یاد محسن مخملباف می اندازه …
جالب بود …
البته با تغییر زاویه دید و فضاسازی بیشتر میتونید پرورده تر اش کنید …
موفق و سربلند باشید
سلام و زیارت قبول
این نگارش ها خیلی مانده تا یک نوشته محسوب شوند .
ممنون از لطف و توصیه ت
[پاسخ]
اول اینکه: وقتی قسمت نظر دهی ندارد
حرص آدم در میاد …
یعنی چی؟ اگه یکی بخواد نظر بده چی ؟
دوم اینکه: من مخالفم با اینی که قصه شما کپی شده خونده… هر کی بوده قصه های قبلی رو نخونده بوده . شما هم نیاز نیست توضیح بدین!
سوم اینکه: صدای سکوت من با ( پرنده محبت ) بروز هست
چهارم اینکه: سلام!!!!
چهارم اینکه : علیک سلام
سوم اینکه : مزاحم می شیم .
دوم اینکه : …
اول اینکه : خب الان شما چیکار کردی ؟ دقیقا همون کارو
[پاسخ]
خیلی ناراحت کننده بود.این همین داستان رو توی فیلم دیده بودم.تنها فرقش پونه و صابر بودن که اسم دیگه ای داشتن.هوم موقع هم یه حس ناراحتی بهم دست داد
مرسی که اومدی .
لطفا اون فیلم اسمشو بگین منم ببینم .
[پاسخ]
اسم فیلم دقیقا یادم نیست ولی بازیگر نقش صابر قصه شما نیما رئیسی بودو راننده تاکسی هم آتیلا پسیانی.شغل خانومش هم که پونه قصه شماست کارمند بهزیستیه
[پاسخ]