” توضیح : با حوصله باشید و تا آخر بخوانید .”
****

روی صفحه موبایلی که روی میز زنگ می خورد نوشته شده بود ” خانومی ” .
مرد جوان با حالتی نه چندان گرم جواب داد .
- سلام عزیزم خوبی ؟ …. کجایی ؟ …. تولدتم مبارک خانومی … الان که
نه اما تا نیم ساعت خودمو می رسونم … فعلا . مواظب خودت باش .
آروم از پشت میزکارش بلند شد . کادویی رو که گرفته بود داخل کیفش گذاشت
و راهی شد .
صابر و پونه ۳ سالی بود که با هم بودند .و چند ماهی بود که باهم بودنشان
رسمی شده بود .
داخل پارک که شد پونه را دید که روی نیمکت با لبخندی روی لب منتظرش
هست .
پاییز برگ همه درختان را زرد و مرده کرده بود و این قبرستان برگها زیبایی
خاصی به پارک داده بود .
- سلام عزیزم خوبی ؟ تولدت مبارک خانومی
- سلام . مرسی… مرسی . خوبی ؟ چرا انقد دیر کردی؟
- معذرت . به خدا کلی کار سرم تلنبار شده اصلا وقت ندارم اینروزا.
پونه کمی نارحت شد و گفت :
ببخش که کشوندمت اینجا . گفتم امروز لااقل با هم باشیم .
- نه عزیزم این حرفا چیه ؟ امروز تولد یه فرشته س . فرشته یی که واقعا
فرشته س .
آسمان ، پاییزی بود . گرفته و عبوس .
بعد از کمی پیاده روی برای صرف غذا به رستورانی که آنجا با هم آشنا شده
بودند رفتند .
- صابر… میشه بریم اونجایی که اولین بار منو دیدی و من محلت
نذاشتم بشینیم ؟!
- نه تورو خدا بیا همین جا بشینیم . اونجا رفت آمد زیاد اعصابم خرد میشه …
- نمیشه ؟ … باشه .هر چی تو بگی .
غذایشان که تمام شد صابر جعبه کادو را از کیفش در آورد و دو دستی
طرف پونه گرفت . بدون هیچ سورپرایز و احساسی .
- پونه من عزیز من تولدت مبارک
پونه خیلی سعی کرد که خودش را خوشحال جلوه دهد ولی بازیگر زیاد
متبحری نبود
- وااای … دستت درد نکنه ممنونم چرا زحمت کشیدی ؟ اگه میشد همین
جا یه بوس جانانه مهمونت می کردم .
- معذرت می خوام دیگه . وقت کافی نداشتم یه چیز درست و حسابی
برات بگیرم .
- نه همینم خوبه . بهترین کادوی دنیاس
- خب پونه جونم پاشو دیگه آروم آروم برو خونتون بارونم شروع شده تا
تند تر نشده برس خونتون
- صابر… نمی خوام برم امروز تولدمه . می خوام همش با عشقم باشم .
اگه قراره برم باید منو تا خونه برسونی
- عزیزم پونه جان بیام خونتو برگردم شرکت می دونی چند ساعت طول میکشه؟
پاشو … پاشو دختر خوب برات یه آژانس می گیرم درست دم در خونتون
پیادت کنه .
پونه سوار تاکسی شد . در حالیکه چندان میلی برای رفتن نداشت .
تاکسی حرکت کرد و هنوز نگاه پونه به صابر بود .
تقریبا دو ساعت بود که پونه راهی خانه شده بود اما مثل همیشه تک زنگی
نیانداخته بود که یعنی من رسیدم .
گوشی زنگ خورد شماره نا آشنا بود .
- بله بفرمایید
صدای پشت خط :
- سلام ببخشین شما اسمتون صابره ؟
مکثی کرد و گفت : بله خودمم . امرتون ؟!
- شما خانومی با این مشخصات می شناسین ؟
و مشخصات پونه را داد .
- بله . ایشون نامزدمن . چطور مگه ؟
- راستش … عرضم حضورتون که متاسفانه ماشین ایشون تصادف کردن و
الان هم توی بیمارستان … هستن . شماره شما آخرین شماره ای بود
که تماس گرفته شده بود . لطفا خودتون هر چه سریعتر بیمارستان برسونین …
دنیا پیش چشمان صابر سیاه شد و چرخید . به زور خودش را به میز چسباند.
چند نفس عمیق کشید . هنوز باور نمی کرد . با گوشی پونه تماس گرفت .
همان صدا جواب داد .
به بیمارستان که رسید هراسان به سمت اطلاعات رفت .
تاکسی که پونه را به خانه می رساند به دلیل خیس بودن زمین نتوانسته بود
به موقع ترمز کند و چون سرعتش نسبتا زیاد بود از پشت به ماشینی که
میل گرد حمل می کرد برخورد کرده بود و یکی از این میل گرد ها هم به
سر پونه اصابت کرده بود و تقریبا سر پونه را متلاشی کرده بود .
جنازه را نشان صابر دادند . فقط لب ها و چانه اش سالم بودند اما خونی .
فریادی زد خودش را روی جنازه انداخت . موهای پونه را در دست گرفت و زار زد .
دیوانه شده بود . این طرف و آنطرف می دوید سرش را دیوار کوبید و زخمی کرد .
به زور توانستند از جنازه پونه دورش کنند .
وسایل پونه را تحویل دادند . کوله پشتی و کادویی که امروز برایش گرفته بود .
چراغ خانه اش را روشن نکرد کیف خونی پونه را بغل کرده بود و دیوانه وار
می بوسید و می گریست . خودش را روی تخت انداخت و شیون سر داد .
چند ساعت گذشت . خیس خیس شده بود .
کوله را باز کرد . وسایلش را یکی یکی بر می داشت و می بوسید و می بویید
و روی پاهایش می گذاشت .
هنوز بوی پونه توی مغزش جولان می داد و این فکر که پونه ای وجود ندارد
دیوانه اش می کرد .
توی کوله پونه دفترچه خاطراتش هم بود .
آرام برداشت . همیشه پونه راجع به این دفتر صحبت کرده بود و اینکه هیچکس
حق ندارد دست بهش بزند .
ورق زد . رسید به اخرین صفحه نوشته شده . تاریخ دیروز۲۳ آبان.
- فردا تولدمه . خوشحالم خدا جون . مرسی ازت . مرسی که انقد مهربونی و
انقد آدم مهربون ریختی دور و برم . که مهربونترینشون صابرمه جونمه عشقمه ...
خدا جونم می شه یواشکی بگی فردا چه جور میشه ؟ صابر چیکار میکنه برام
سورپرایزم میکنه یا نه ؟ با هم میاد بریم رو برگا وشوتشون کنیم بریزیم رو
سر هم …
صابر لحظه ای مکث کرد . هق هقش هنوز تمام نشده بود . یادش آمد که یکبار
سر همین کار با پونه دعوا کرده بود و گفته بود که این کار احمقانه و بچه گانست .
دفتر را بغل کرد و باز زار زد …. صفحه های دفتر هم خیس شدند .
- خیلی دوس دارم صابر فردا بهترین تولدمو برام جشن بگیره .
خدا جون فردا کاری کن زیاد کاری نداشته باشه . تا بهمون خوش بگذره .
دوس دارم فردا دستشو بگیرم تو دستام می دونم دوست نداره این ادا اطوارارو
اما خب فردا تولدمه می خوام یه روز هر کاری دلم خواس بکنم .
خیلی دوس دارم صابرم همش لوسم کنه و محبت کنه بهم . خداجونم نمیشه یه
کاری برام بکنی که اینا همه اتفاق بیفته ؟
تا به این قسمت رسید . صابر نعره ای زد و خدا را داد کشید …
صدای زنگ ساعت موبایل توی اتاق پیچید . آرام دکمه اش را زد .
رادیوی دیجیتالیش که سر ساعت ۶ کوک شده بود روشن شد .
- سلام و صبح بخیر به همه عزیزان هموطن امروز چهارشنبه ۲۴ آبان .
امیدوارم که روز خوبی رو شروع بکنین .
موبایل دوباره زنگ خورد . روی صفحه اش نوشته بود : کادو برای پونه یادت نره .
تمام بلند شد .صفحه موبایل را یکبار دیگر خواند . دنبال وسایل پونه گشت نبود .
دفتر خاطراتش را بغل کرده بود اما حالا نیست . همه جارا زیرورو کرد اما نبود .
تاریخ رادیو را یادش آورد : امروز که ۲۵ . دیروز ۲۴ روز تولد پونه بود .
و موبایلش را هم برای ۲۴ آبان کوک کرده بود اما حالا چرا ؟
تلویزیون را روشن کرد تاریخ ۲۴ آبان را گفت .
گوشی را برداشت و پونه را گرفت بعد از چند بوق صدای خواب آلود پونه
را شنید … باورش نمی شد . چند چک محکم به خودش زد . اصلا خواب نبود .
نمی دانست گریه کند یا بخندد .
دوش گرفت و صبحانه ای خورد و راهی محل کارش شد و تمام مدت به خوابی
که دیشب دیده بود و یا اصلا فکر میکرد که خواب بود می اندیشید .
و فقط کلمه معجزه بود که ذهنش را آرام میکرد .
نمی توانست تمرکز کند .
تصمیم گرفت آنچه را که خوانده بود عملی کند .
یک هدیه بسیار شیک و زیبا گرفت . زودتر از پونه خودش را به پارکی که
قرارشان بود رساند .
موبایلش را جلوی چشمش گرفت و شمرد : ۱-۲-۳ و زنگ خورد . پونه بود .
- سلام عزیزم خوبی ؟ …. کجایی ؟ …. تولدتم مبارک خانومی … الان که نه
اما تا نیم ساعت خودمو می رسونم … فعلا . مواظب خودت باش .
پونه روی نیمکت نشست و صابر پشت درخت نزدیک همان نیمکت قایم شده بود .
یک دفعه جلوی پونه پرید و داد زد : تولدت مبارک عزیزم
پونه جا خورد . طوری که دقیقه ای متحیر مانده بود .
- تو که گفتی نیم ساعت بعد میای؟
- فک کردی من امروز مثه همیشم ؟ نه خیرم امروز تولد عمر و جونمه …
مدتی گذشت . صابر گفت :
- پونـــــــــــه…
- جون پونه
- دوس داری بریم برگارو شوت کنیم . پرت کنیم طرف هم ؟
پونه خشکش زد و گفت : صابر مطمئنی حالت خوبه ؟ جاییت درد نمی کنه ؟
تو که از این کارا بدت میومد!
- خب حالا میای یا نه ؟
- و هر دو روی برگها دویدند و روی سر هم ریختند .مرتب دستان پونه را
می گرفت آرام بوسه ای میزد .و چند مدتی را گذراندند .
در رستوران را باز کرد .
پونه تا آمد حرفی بزند . صابر گفت : عزیزم چرا نمیشه ؟ تو جون بخواه .
بیا بریم بشینیم .
پونه هر لحظه بیشتر از دفعه قبل تعجب می کرد .
- تو از کجا فهمیدی که می خواستم بگم بریم اونجا بشینیم ؟
وای خداجونم دارم شاخ در میارم .
- خب عزیزم تا ملتو با شاخات نترسوندی بیا بریم بشینیم .
روی میز پر از گل های سرخ بود و وسطشان کیکی که رویش نوشته بود :
” تولدت مبارک زندگی من ”
پونه نگاهی به صابر کرد . دهانش از تعجب باز بود . گفت : اینم تو کردی ؟
صابر سرش را به علامت مثبت تکان داد .
پونه خودش را روی صندلی انداخت . از فرط خوشحالی نمی دانست چکار کند:
گفت : اگه شرایطش بود یه بوس کشدار می رفتم ازت …
غذا را سفارش دادند و قبل از غذا گارسون با سینی ای بطرف پونه آمد .
هدیه ای بود که صابر گرفته بود و پیشاپیش با رستوران هماهنگ کرده بود
که آنها کادو را بیاورند تا سورپرایز کامل شود .
پونه اینبار نتوانست جلو اشک خودش را بگیرد و چند قطره ای اشک ریخت .
صابر خوشحال بود . اما ته دلش نگران . تا اینجا که مثل دیروز نبود .
اما هوا همان هوابود .
پونه گفت :
امروز بهترین روز زندگیم بود خیلی خوشحالم و بعد سرشو کرد آسمون و یه
چشمکی زد و گفت : مرسی خدا جونم …
و صابر وانمود کرد که مثلا چیزی ندیده .
خب صابرجونم . امروز خیلی زحمتت دادم اگه اجازه بدی دیگه برم خونه تو هم
برو به کارات برس امروز وقتتو خیلی گرفتم .
که یکدفعه صابر گفت : نه … نه تا خونتون می رسونم و بعد می رم شرکت .
سوار تاکسی شدند و هوا می بارید . باران زمین را خیس کرده بود .
و آسمان عبوس هر لحظه عبوس تر میشد .
ماشین حرکت کرد و صابر هر لحظه آشفته تر میشد . تا رسیدند به همان جا .
و همان جایی که پونه کشته شده بود .
باز صدای خط ترمز ماشین آمد و ….
قطره های بارانی که روی دختری می بارید که بالای سر جنازه مردی
نشسته بود و زار می زد .
درست همان محل دیروزی همان اتفاق .
صابر برای اینکه اتفاق دیروز نیفتد خودش را جلوی پونه آورده بود .
