قدم و حسرت

By آوای سکوت On مرداد ۳۱م, ۱۳۸۸

بسم ا… الرحمن الرحیم .اولین ورد وقت رفتن  .

خیابان خلوت زیر نور چراغ های سرخ و نارنجی با درختانی که از دو سو بهم

 رسیده اند .

صدای قدم هایم را خیلی خوب می شنوم . صدای آب جوی ، صدای بال

کلاغی که می پرد از جایی همان بالا ها .

خیلی جالب است همه اینها وقتی هستند که هیچی نیست .

و یا وقتی همه هست اینها نیستند و یا هستند و دیده نمی شوند .

صدای قدمهایم را خیلی دوست دارم محکم ، راسخ و منظم .

کیف دستم سنگینی می کند اما چاره ای نیست . از دور صدای ماشینی

 می آید . سرم را جلو نور می گیرم تا بلکم نگه دارد و مرا تا چهار سوی برساند .

 اما محلم نمی گذارد و می رود . این جمله به ذهنم می آید . کار عبث و بیهوده

 ایست توقع کمک و یاری داشتن از کسی غیر خودت .

با قدمهایم خطوط منفصل خیابان را متصل می کنم بهم . حس جالبیست

 حس بهم رساندن و پیوسته کردن .

سر صبحی شاعر هم شده ام . زمان ! هنوز ۶ نشده بین ۵ و ۶  در نوسان

 هنوز تقریبا همه خوابند و هنوز روز نشده .

سایه ام هراسان است . گه بلند وگه کوتاه . مثل شانس آدمیان .

بسته به موقعیتی که دارد . البته نه خودش ، چراغهای خیابان .

چراغ راهنمایی ، قرمز چشمک زن . علامت خطر یا احتیاط یا هر چیزی !

 اما همه آنها برای وقتی است که ماشینی باشد ، تکه اهنی که سر خود

 می رود . اما حال هیچ کدام نیستند . اما چراغ هست ! فکر می کنم حال

باز آیا همان هویت را دارد این چراغ ؟!

سوار بر ماشین بزرگ از تبریزم دور می شوم . شبیه بچه شری در خواب است .

پدری گونه پسر سرباز جوانش را می بوسد . حسادت میکنم . چرا؟!

هیچ وقت نشد …

 بابا برایم حس غریبی شده . کلمه ای که عادت کرده ام . همین .

بابایی که فقط در حرف بابا ست . گیر کردم در بابا . در بغل بابا . در آن بوسه اش .

 و این حسادتی که نمی دانم از کی با من است .

بابا

. نمی دانم چه بگویم . سرم را به زور جهت مخالف بر می گردانم و صدا

وارد می کنم در گوش تا بشنوم آنچه را که می خواهم و نشنوم آنچه را که

نمی خواهم …

اما هنوز بابا در خاطرم هست …

        

 

بی نام

By آوای سکوت On مرداد ۲۵م, ۱۳۸۸

خوابم میاد . خستم .مراسم زود شروع شد . البته امیدوارم که بشه قبل از

 اینکه دیر بشه .

 

کم یا زیاد ،  خوب یا بد  منو می شناسین .

خیلی وقته تو ذهنم یه فکر بود . یه فکری که هیچ وقت شاید نمی تونستم

به عمل تبدیلش کنم   . اما با خودم فکر کردم شاید بتونم شبیه سازیش کنم .

 یک شبیه سازی ساده و تقریبا واقعی .

از شما همه عزیزان و دوستایی که لطف کردین اومدین می خوام بعد اینکه

 لینک پایین ُ دیدین اولین واکنشتون و جمله ای که  به زبون میارین ُ بگین .

البته شماها لطف کنین این کار عجیب و غریب و به قول بعضیا لوس بازیمو

تو عالم واقعیت و واقعی تصور کنین .

با تشکر از همه تون .

 

 لینک

 

خوشحالم که انقد آدم شوخ و شنگ دورو برم هست . ولی یکبار ازتون

خواهش کردم که جدی باشین .

یکبار

توضیح نامه

By آوای سکوت On مرداد ۲۴م, ۱۳۸۸

سلام و عرض ادب خدمت همه عزیزان و سروران

اصل مطلب : آخرین پستم که دادم برادرم گفت اینو از یه فیلم ایرانی که عید نشون

می داد کپی کردی . جدی نگرفتم چون تا حالا پستی نشده که بهنام (داشم )

سر به سرم نذاره که کپی کردی .

 اما امروز یه دوست عزیزی اومد و در کمال لطف گفت که کپی از یه فیلم خارجیه .

نمی دونم چقدر منو می شناسین حالا مجازا . اما حاضرم قسم بخورم که هیچ

 کدوم از فیلمایی که دوست عزیز و برادرم گفته من حتی یه پلانشم ندیدم .

 به هر چه راست سوگند .

 آخرین باری که فیلم دیدم یادم نمیاد چی بود . خیلی وقته فیلم نمی بینم .

 درست گفتن خدمتت .

نمی خوام حالا چیز اضافی بگم اما حاضرم در هر سطرش که شما ها امر کنین

 دلیلمو برا نوشتنش بگم .

در پایان از شما دوست بسیار گرامی خواهش دارم که داستانک های دیگه منو هم

 بخونین و ببنین که کلا من خوش ذوق نیستم و درباره چیزایی که رواج دارن

می نویسم .

قربان همه تون .

آخر نوشت :  این هفته اولین قسمت از پست های سریالیمو شروع می کنم .

بعضیا می گن لوس بازیه ولی خودم که خیلی دوس دام . مخصوصا اولین پستمو .

 منتظر باشین . لطفا .

این پست قسمت نظردهی ندارد .

اتفاق

By آوای سکوت On مرداد ۲۱م, ۱۳۸۸

” توضیح : با حوصله باشید و تا آخر بخوانید .”

****

     

روی صفحه موبایلی که روی میز زنگ می خورد نوشته شده بود ” خانومی ” .

مرد جوان با حالتی نه چندان گرم جواب داد .

-  سلام عزیزم خوبی ؟ …. کجایی ؟ …. تولدتم مبارک خانومی … الان که

نه اما تا نیم ساعت خودمو می رسونم … فعلا . مواظب خودت باش .

آروم از پشت میزکارش بلند شد . کادویی رو که گرفته بود داخل کیفش گذاشت

 و راهی شد .

صابر و پونه ۳ سالی بود که با هم بودند .و چند ماهی بود که باهم بودنشان

 رسمی شده بود .

داخل پارک که شد  پونه را دید که روی نیمکت با لبخندی روی لب منتظرش

 هست .

پاییز برگ همه درختان را زرد و مرده کرده بود و این قبرستان برگها زیبایی

خاصی به پارک داده بود .

-  سلام عزیزم خوبی ؟ تولدت مبارک خانومی

-  سلام . مرسی… مرسی . خوبی ؟ چرا انقد دیر کردی؟

-  معذرت . به خدا کلی کار سرم تلنبار شده اصلا وقت ندارم اینروزا.

پونه کمی نارحت شد و گفت :

ببخش که کشوندمت اینجا . گفتم امروز لااقل با هم باشیم .

-  نه عزیزم این حرفا چیه ؟ امروز تولد یه فرشته س . فرشته یی که واقعا

 فرشته س .

آسمان ، پاییزی بود . گرفته و عبوس .

بعد از کمی پیاده روی برای صرف غذا به رستورانی که آنجا با هم آشنا شده

 بودند رفتند .

-  صابر… میشه بریم اونجایی که اولین بار منو دیدی و من محلت

نذاشتم بشینیم  ؟!

-   نه تورو خدا بیا همین جا بشینیم . اونجا رفت آمد زیاد اعصابم خرد میشه …

-  نمیشه ؟ … باشه .هر چی تو بگی .

غذایشان که تمام شد صابر جعبه کادو را از کیفش در آورد و دو دستی

طرف پونه گرفت . بدون هیچ سورپرایز و احساسی .

-  پونه من عزیز من تولدت مبارک

پونه خیلی سعی کرد که خودش را خوشحال جلوه دهد ولی بازیگر زیاد

 متبحری نبود

-  وااای … دستت درد نکنه ممنونم چرا زحمت کشیدی ؟ اگه میشد همین

جا یه بوس جانانه مهمونت می کردم .

-  معذرت می خوام دیگه . وقت کافی نداشتم یه چیز درست و حسابی

برات بگیرم .

-   نه همینم خوبه . بهترین کادوی دنیاس

-  خب پونه جونم پاشو دیگه آروم آروم برو خونتون بارونم شروع شده تا

 تند تر نشده برس خونتون

-  صابر… نمی خوام برم امروز تولدمه . می خوام همش با عشقم باشم .

 اگه قراره برم باید منو تا خونه برسونی

-  عزیزم پونه جان بیام خونتو برگردم شرکت می دونی چند ساعت طول میکشه؟

 پاشو … پاشو دختر خوب برات یه آژانس می گیرم درست دم در خونتون

 پیادت کنه .

پونه سوار تاکسی شد . در حالیکه چندان میلی برای رفتن نداشت .

تاکسی حرکت کرد و هنوز نگاه پونه به صابر بود .

تقریبا دو ساعت بود که پونه راهی خانه شده بود اما مثل همیشه تک زنگی

 نیانداخته بود که  یعنی من رسیدم .

گوشی زنگ خورد  شماره نا آشنا بود .

-  بله بفرمایید

صدای پشت خط  :

-  سلام ببخشین شما اسمتون صابره ؟

مکثی کرد و گفت :  بله خودمم . امرتون ؟!

-  شما خانومی با این مشخصات می شناسین ؟

و مشخصات پونه را داد .

-  بله . ایشون نامزدمن . چطور مگه ؟

-  راستش … عرضم حضورتون که متاسفانه ماشین ایشون تصادف کردن و

 الان هم توی بیمارستان … هستن . شماره شما آخرین شماره ای بود

 که تماس گرفته شده بود . لطفا خودتون هر چه سریعتر بیمارستان برسونین …

دنیا پیش چشمان صابر سیاه شد و چرخید . به زور خودش را به میز چسباند.

 چند نفس عمیق کشید . هنوز باور نمی کرد . با گوشی پونه تماس گرفت .

همان صدا جواب داد .

به بیمارستان که رسید هراسان به سمت اطلاعات رفت .

تاکسی که پونه را به خانه می رساند به دلیل خیس بودن زمین نتوانسته بود

 به موقع ترمز کند و چون سرعتش نسبتا زیاد بود از پشت به ماشینی که

 میل گرد حمل می کرد برخورد کرده بود و یکی از این میل گرد ها هم به

 سر پونه اصابت کرده بود و تقریبا سر پونه را متلاشی کرده بود .

جنازه را نشان صابر دادند . فقط لب ها و چانه اش  سالم بودند اما خونی .

 فریادی زد خودش را روی جنازه انداخت . موهای پونه را در دست گرفت و زار زد .

 دیوانه شده بود . این طرف و آنطرف می دوید سرش را دیوار کوبید و زخمی کرد .

 به زور توانستند از جنازه پونه دورش کنند .

وسایل پونه را تحویل دادند . کوله پشتی و کادویی که امروز برایش گرفته بود .

چراغ خانه اش را روشن نکرد کیف خونی پونه را بغل کرده بود و دیوانه وار

 می بوسید و می گریست . خودش را روی تخت انداخت و شیون سر داد .

چند ساعت گذشت . خیس خیس شده بود .

کوله را باز کرد . وسایلش را یکی یکی بر می داشت و می بوسید و می بویید

 و روی پاهایش می گذاشت .

هنوز بوی پونه توی مغزش جولان می داد و این فکر که پونه ای وجود ندارد

 دیوانه اش می کرد .

توی کوله پونه دفترچه خاطراتش هم بود .

آرام برداشت . همیشه پونه راجع به این دفتر صحبت کرده بود و اینکه هیچکس

 حق ندارد دست بهش بزند .

ورق زد . رسید به اخرین صفحه نوشته شده . تاریخ دیروز۲۳ آبان.

-  فردا تولدمه . خوشحالم خدا جون . مرسی ازت . مرسی که انقد مهربونی و

 انقد آدم مهربون ریختی دور و برم . که مهربونترینشون صابرمه جونمه عشقمه ...

خدا جونم می شه یواشکی بگی فردا چه جور میشه ؟ صابر چیکار میکنه برام

 سورپرایزم میکنه یا نه ؟ با هم میاد بریم رو برگا وشوتشون کنیم بریزیم رو

 سر هم …

صابر لحظه ای مکث کرد . هق هقش هنوز تمام نشده بود . یادش آمد که یکبار

 سر همین کار با پونه دعوا کرده بود و گفته بود که این کار احمقانه و بچه گانست .

 دفتر را بغل کرد و باز زار زد …. صفحه های دفتر هم خیس شدند .

-  خیلی دوس دارم صابر فردا بهترین تولدمو برام جشن بگیره .

 خدا جون فردا کاری کن زیاد کاری نداشته باشه . تا بهمون خوش بگذره .

دوس دارم فردا دستشو بگیرم تو دستام می دونم دوست نداره این ادا اطوارارو

 اما خب فردا تولدمه می خوام یه روز هر کاری دلم خواس بکنم .

خیلی دوس دارم صابرم همش لوسم کنه و محبت کنه بهم . خداجونم نمیشه یه

 کاری برام بکنی که اینا همه اتفاق بیفته ؟

تا به این قسمت رسید . صابر نعره ای زد و خدا را داد کشید …

صدای زنگ ساعت موبایل توی اتاق پیچید . آرام دکمه اش را زد .

رادیوی دیجیتالیش که سر ساعت ۶ کوک شده بود روشن شد .

-  سلام و صبح بخیر به همه عزیزان هموطن امروز چهارشنبه ۲۴ آبان .

امیدوارم که روز خوبی رو شروع بکنین .

موبایل دوباره زنگ خورد . روی صفحه اش نوشته بود : کادو برای پونه یادت نره .

تمام بلند شد .صفحه موبایل را یکبار دیگر خواند . دنبال وسایل پونه گشت نبود .

 دفتر خاطراتش را بغل کرده بود اما حالا نیست . همه جارا زیرورو کرد اما نبود .

تاریخ رادیو را یادش آورد : امروز که ۲۵ . دیروز ۲۴ روز تولد پونه بود .

 و موبایلش را هم برای ۲۴ آبان کوک کرده بود اما حالا چرا ؟

تلویزیون را روشن کرد تاریخ ۲۴ آبان را گفت .

گوشی را برداشت و پونه را گرفت بعد از چند بوق صدای خواب آلود پونه

را شنید … باورش نمی شد . چند چک محکم به خودش زد . اصلا خواب نبود .

نمی دانست گریه کند یا بخندد .

دوش گرفت و صبحانه ای خورد و راهی محل کارش شد و تمام مدت به خوابی

که دیشب دیده بود و یا اصلا فکر میکرد که خواب بود می اندیشید .

و فقط کلمه معجزه بود که ذهنش را آرام میکرد .

نمی توانست تمرکز کند .

تصمیم گرفت آنچه را که خوانده بود عملی کند .

یک هدیه بسیار شیک و زیبا گرفت . زودتر از پونه خودش را به پارکی که

 قرارشان بود رساند .

موبایلش را جلوی چشمش گرفت و شمرد : ۱-۲-۳ و زنگ خورد . پونه بود .

-  سلام عزیزم خوبی ؟ …. کجایی ؟ …. تولدتم مبارک خانومی … الان که نه

 اما تا نیم ساعت خودمو می رسونم … فعلا . مواظب خودت باش .

پونه روی نیمکت نشست و صابر پشت درخت نزدیک همان نیمکت قایم شده بود .

یک دفعه جلوی پونه پرید و داد زد : تولدت مبارک عزیزم

پونه جا خورد . طوری که دقیقه ای متحیر مانده بود .

-  تو که گفتی نیم ساعت بعد میای؟

-  فک کردی من امروز مثه همیشم ؟ نه خیرم امروز تولد عمر و جونمه …

مدتی گذشت . صابر گفت :

-  پونـــــــــــه…

-  جون پونه

-   دوس داری بریم برگارو شوت کنیم . پرت کنیم طرف هم ؟

پونه خشکش زد و گفت : صابر مطمئنی حالت خوبه ؟ جاییت درد نمی کنه ؟

 تو که از این کارا بدت میومد!

-   خب حالا میای یا نه ؟

-  و هر دو روی برگها دویدند و روی سر هم ریختند .مرتب دستان پونه را

می گرفت آرام بوسه ای میزد .و چند مدتی را گذراندند .

در رستوران را باز کرد .

پونه تا آمد حرفی بزند  . صابر گفت : عزیزم چرا نمیشه ؟ تو جون بخواه .

 بیا بریم بشینیم .

پونه هر لحظه بیشتر از دفعه قبل تعجب می کرد .

-  تو از کجا فهمیدی که می خواستم بگم بریم اونجا بشینیم ؟

 وای خداجونم دارم شاخ در میارم .

-  خب عزیزم تا ملتو با شاخات نترسوندی بیا بریم بشینیم .

روی میز پر از گل های سرخ بود و وسطشان کیکی که رویش نوشته بود :

 ” تولدت مبارک زندگی من ”

پونه نگاهی به صابر کرد . دهانش از تعجب باز بود . گفت : اینم تو کردی ؟

صابر سرش را به علامت مثبت تکان داد .

پونه خودش را روی صندلی انداخت . از فرط خوشحالی نمی دانست چکار کند:

گفت : اگه شرایطش بود یه بوس کشدار می رفتم ازت …

غذا را سفارش دادند و قبل از غذا گارسون با سینی ای بطرف پونه آمد .

 هدیه ای بود که صابر گرفته بود و پیشاپیش با رستوران هماهنگ کرده بود

 که آنها کادو را بیاورند تا سورپرایز کامل شود .

پونه اینبار نتوانست جلو اشک خودش را بگیرد و چند قطره ای اشک ریخت .

صابر خوشحال بود . اما ته دلش نگران . تا اینجا که مثل دیروز نبود .

 اما هوا همان هوابود .

پونه گفت :

 امروز بهترین روز زندگیم بود خیلی خوشحالم و بعد سرشو کرد آسمون و یه

 چشمکی زد و گفت : مرسی خدا جونم …

و صابر وانمود کرد که مثلا چیزی ندیده .

خب صابرجونم . امروز خیلی زحمتت دادم اگه اجازه بدی دیگه برم خونه تو هم

برو به کارات برس امروز وقتتو خیلی گرفتم .

که یکدفعه صابر گفت : نه … نه تا خونتون می رسونم و بعد می رم شرکت .

سوار تاکسی شدند و هوا می بارید . باران زمین را خیس کرده بود .

و آسمان عبوس هر لحظه عبوس تر میشد .

ماشین حرکت کرد و صابر هر لحظه آشفته تر میشد . تا رسیدند به همان جا .

و همان جایی که پونه کشته شده بود .

باز صدای خط ترمز ماشین آمد و ….

 

 

قطره های بارانی که روی دختری می بارید که بالای سر جنازه مردی

 نشسته بود و زار می زد .

درست همان محل دیروزی همان اتفاق .

 صابر برای اینکه اتفاق دیروز نیفتد خودش را جلوی پونه آورده بود .

        

 

 

 

دست من بود

By آوای سکوت On مرداد ۱۶م, ۱۳۸۸

دست من بود آسمان همیشه آبی بود

دست من بود صورت مردم لبخند بود

دست من بود پرنده بی آشیان نبود

دست من بود قاصدک هراسان نبود

دست من بود زمین سبز و زیبا بود

دست من بود همه خوبی ها بی ریا بود

دست من بود هیچکس تنها نبود

دست من بود هیچ راهی بیراه نبود

دست من بود آرامش رنگ تازه ای بود

دست من بود آوای سکوت زنگ تازه ای بود

دست من بود هیچ گوشی کر نبود

دست من بود هیچ چشمی نابینا نبود

دست من بود هیچ دستی خالی نبود

دست من بود هیچ دلی بی دل نبود

دست من بود هیچ گلی بی آب نبود

دست من بود هیچ آسمانی بی ماه نبود

دست من بود مهربانی ها سرریز بود

دست من بود دشمنی ها ریز بود

دست من بود چشمی منتظر نبود

دست من بود خشمی منفجر نبود

دست من بود که دست من بود

هیچ رویایی بی اثر نبود

هیچ آرزویی خاک خورده و پیر نبود

دست من بود که دست من بود

هیچ نوری بی فروغ نبود

هیچ درختی بی سایه و برگ نبود

دست من بود که دست من بود …

 

آخر نوشت : من نه شاعرم نه نویسنده . من احساس خودم رو می گم

 با قاعده یا بی قاعده .