کمی فرهاد گوش کن…
By آوای سکوت On تیر ۳۰م, ۱۳۸۸” من دلم سخت گرفته ست از این میهمان خانه مهمان کُش ِ روزش تاریک “

(کمی فرهاد گوش کن . حتی اگه دوستش نداری حتی اگه با روحیه ت سازگار
نیست .)
مثله همیشه سیگار کنت خاموش بر لب . لنگانم دراز . در معرض هوای رانده
شده .ظرف میوه مقابلم .کاکتوس هایم سر جایشان و همه چیز فراهم . پشت
سیستم و گوش می دهم به فرهاد .
دنبال اخبار جدید .
باز درگیری .
به این فکر میکنم ، امشب چند مادر تا صبح بیدار خواهند بود چشم براه ؟
چشم براه عزیزانشان .
مادر جان بشکن آن اضطرابت را التهابت را برای عزیزت .
عزیزی که شاید نبیندش . عزیزی که شاید هیچ وقت چشمانت را نوازش نکند .
عزیزی که شاید هیچ گاه صدایش گوشت را نوازش نکند . عزیزی که شاید
هیچ گاه بر نگردد .
- پدر وضو گرفته آماده خم و راست شدن . آرام و آرام .شاید از روی عادت .
پدر آن عزیز چه ؟ فهمیده ساعت چند است ؟ فهمیده که عزیزش را چه شده ؟
فهمیده که دیگر نشسکتن بی فایده است ؟
- پدر خمیازه می کشد با صدا . ذکر هایش را می گوید . به امید قبولی .
” دلم از تاریکی ها خسته شده ، همه درها بروم بسته شده “
و باز کمی فرهاد گوش کن .
فکرم می رود سراغ آن بازجوی … چه قویست امشب ؟! چه شجاع دل !
و چه مطمئن !
و چه خوشحال که جیره اش را پرداخته اند بدون کم و زیاد . و راضی از اینکه نکرده
می خورد .
” داره از ابر سیاه خون می چکه “
فرهاد یادت نرود .
فکر آن بسی جی هایی که زور ریششان را می خورند . مشتهایشان را روی
صورت جوانان و بی گناهان محکم می کنند .
حالم منقلب شد . چشمانم تر می شوند . مثل همیشه . بیچاره ها عقده ای
شدند آخر .
“مرده می برن کوچه به کوچه “
خدایا خودت را سرگرم چه کاری کرده ای که اینجا بنامت زندگی می گیرند
همانی که تو دادی ! خودت را مشغول چه کرده ای ؟ که اینجا این همه دل
فریادت می زنند !
می شنوی یا کاری به کار این قافله نداری ؟
اینروزها فرشته هایت دائم سر کارند نه ؟ عزرائیلت چه می کند ؟ متحیر شده
از عزرائیل نماها ؟ شکایتشان را آورده خدمتت ؟ جبرئیل هاج و واج مانده که
این نبود اسلامی که من به محمد دادم ؟
خداجان فکرت هنوز با من است ؟ یا پرده کشیده اند بر دیدگانت ؟
گوشهایت را چه ؟ نگرفته اند ؟!
خداجان کی طلوع می دهی آن خورشید موعودت را ؟ که تاریکی فرا گرفته
سرزمینی را که بیش از همه سنگت را بر سینه می زدند .
خداجان قاتلانی چیره دستند همانهایی که بارها شاید دست بر پرده ات زده اند !
نمی خواهی دستشان را کوتاه کنی ؟ یا پرده ات را پاک کنی ؟
خدای من خدایی که همیشه با من بودی حالا هم با منی ؟
فریاد سکوتم را می شنوی ؟
ضجه دلم را گوش فرا می دهی ؟اشکان چشمانم را می بینی ؟
حالم را می فهمی ؟ حس می کنی ؟
یا مقلب القلوب
یا محول الحوال
یا خدا !
کمی فرهاد گوش کن .



من و دوستام این مدت خیلی فرهاد گوش کردیم.خیلی …شعرهای شاملو رو هم مثل ۱۰ سال پیش خیلی خوندیم.خیلی.
[پاسخ]
غلط نکنم من شما رو می شناسم که متن اون آهنگ شادمهر رو کامنت گذاشتی..من با اون کلی نفس کشیدم…تو کی هستی؟ضمنا یه کم با ادب باش و زود پسرخاله نشو.
[پاسخ]
بازهم دختری امد از اعماق شبهای سوخته ی مردگان
خدا مرده همگی شیون کنید!
خدا آن بتی بود که خود ساختیم
چون به او احتیاج داشتیم!
و اکنون هم با دستهای خود او را کشتیم
و در مرگ ِ خدا زمانی است چند که صاحب عزایم!!!!!!!!!!!!
منم و جنون تنهایی
[پاسخ]
سلام
گفتن من مثل شمام یا شما مثل من..
انگار مثل هم حرف میزنیم ..این ستاره خانوم وبلاگ نسیم تبریز این رو گفته..
راستو دروغش پای خودش…
فقط اومدم اگه همزادم بودین لطف کنین منو ببینین..شاید مردم…
یا حق
[پاسخ]
کاش آن خورشیدی که انتظارش را میکشید عجله کند تا او را هم ………….
شاید آن روز ابن ملجم هم حق را با خود میدانست که عدالت را کشت
شاید آن روز کربلا به خاطر نادانی چند نفر که حق را با خود میدانستند به خاک و خون کشیده شد
شاید وقتی هیتلر میخواست دنیا را بگیرد حق را با خود میدانست
شاید استالین پینوشه ناپلئون اسکندر و مغول ها راست میگفتند حق با آنها بود
شاید تو راست میگویی
چه بگویم ولی کاش آن بسیجی را قاتل نمیخواندی چون همو بود که سینه سپر کرد که امروز سیگار کنت بر لبانت پشت دستگاه بشینی و فرهاد گوش بدی
خوش بحالت من دوست توام ولی اگه خوشت هم نیاد از اونهام
[پاسخ]
سلام
خوبی همشهری؟
هیش یوخسان؟ هارداسان؟؟
[پاسخ]
سلام…….
همه چیـــز را خوب بهم وصل کرده بودید
بافتـــه بودید
برای رسیدن به اصل حرفتان…
هنرمندانه !
زیبا بود ….
راستی ……………..مرسی بابت حضورتان بعدازمدتها !!!
[پاسخ]
سلام بر عزیز دل
چطوری داداش .
خوبی ؟
آقا کم پیدا میشی ییهو . البته این خستگی و این فشارها و این . . طوری حال منم گرفته بود که شدید تنبل شدم .
[پاسخ]
فرهاد رو دوست دارم .
تقریبا عاشقشم .
حس میکنم . . .
[پاسخ]
ٍسلام
ازاینکه به وبلاگم سرزدید ممنونم
خیلی خوشحال می شوم اگر باز به من سربزنید
مطالب شما نیز بسیار زیباست
[پاسخ]
فرهاد را از بر شدیم
کمی با من همصدا شو
بیا مجنون را از بر کنیم
بیا دیوانه شویم
بیا کمی به دنبال لیلی در به در بیابان شویم
قدیم تر ها
مهر لبهای لیلی زودتر باز میشد
چند قرنی است
لبهایش مهر بوسه را لمس نکرده
بیا مجنون شویم
بیا مجنون شویم…
[پاسخ]