روانکاو
By آوای سکوت On تیر ۱۹م, ۱۳۸۸ماتحتش دهانم است . با لبانم فشارش می دهم و گازش می زنم . سیگار
خاموش هم کام نمی دهد دگر .
وارد اتاق شدم .
- سلام
- سلام عزیزم بفرمایین خواهش میکنم
- آرام قدمهایم را بر می دارم در همین حین هم مثل همیشه زیر چشمی
و رو چشمی اتاق را ورانداز می زنم . اتاقی پر از گل و کتاب با دیوار های سبز
نور چراخ خورشیدی که فقط قسمتی از اتاق را روشن کرده صندلی که قرار
است رویش بنشینم یا لم بدهم این ور میز و آنورش هم جناب آقای روانکاو .
- خسته نباشین
- مرسی عزیزم . خب چه خبرا ؟
- جان ؟!
- گفتم چه خبرا ؟ حال و روزت چطوره ؟
- آهان ! هستیم خدمتتون . خبر خاصی نیست خبر بی خبریه . می بینین
که چه بلایی سرمون آوردن . بوی گندش هنوز رو تنمونه .
- خب به اینا نباید فکر کنی دیگه عزیز .
- نمیشه که آقای دکتر(تو دلم می گم ، کچل بی ریخت همین طرز فکر
رو داری که شدی دکتر )
- خب موافقی شروع کنیم ؟
- جان ؟! چیو ؟
- آشپزیو خب (می خندد)
- هه هه هه . می خندم مثلا (در حقیقت به حماقتش)
- خودتو معرفی کن . چیکاره ای . مشکلت چیه ؟ اینارو همراه اون
چیزایی که من باید بدونم و بگو
- اسمم … صابرم . ۲۵ سالمه وقدم ۱۸۵ وزنم ۶۰ …
- نه عزیزم اینارو نگو . مشکلاتتو کارتو بارتو اینارو بگو
- خب می گفتم آقای دکتر . اونایی که می گفتم همه مشکلاتمن .
مشکل خودمم . کارو بارم خودمم .
عین آدمای خیلی بافهم عینکشو می ده پایین از بالا نگام می کنه و سرش
و آروم آروم تکون می ده
- متاهلی یا مجرد ؟
- مجردم آقا .
- چرا انقد خشن گفتی مجرد ؟
- نه بابا . گوشاتون اینجور شنیدن .
از پشت میزش بلند شد . اومد طرفم . نشستم کنار صندلی من . دستش
یه چیزی بود . گفت
- می خوام بخوابونمت . حاضری ؟
جمع و جور کردم خودمو گفتم
- بله ؟! نه مرسی زیاد مزاحم نمیشم دوستان بیرون مطب منتظرمنن
آروم با دستش زد پس کلم و گفت : همیشه انقد خنگی یا خودتو به خنگی زدی ؟
- والا .. خب هر طور راحتین .
- الان یه جورایی می ری به عالمه خلسه . هر چی به ذهنت میاد به زبون میاری و من می فهمم که تو ذهنت چه خبره
- آخه آقای دکتر اینجوری که بد میشه هر چی تو ذهنمه بیاد دهنم .
دور از ادب و نزاکته !
- بس کن دیگه . راحت لم بده شروع کنیم .
ساعتو شروع کرد به حرکت دادن جلو چشام . زیر لب هم هی می گفت
آروم چشاتو ببیند به هیچی هم فکر نکن آروم بخواب . دیگه خجالت کشیدم
بگم مرد حسابی نا سلامتی تو دکتر این خراب شده ای زیر بغلات بوی
خرابکاری بچه هارو می ده با این وجود می خوای راحت بگیرم بخوابم ؟
مثلا خوابیدم .
احساس کردم ۱۰ دقیقه ای گذشته اما هیچ فکر بی پدر و مادر یا اصل و نصب
داری به ذهنم نیومده .
۲۰دقیقه بعد اما .
از چشام اشک اومد . احساس کردم .
شروع کردم به حرف زدن .
چرا ؟!
چرا؟!
خیلی نامردی مگه قرار نبود بهم دروغ نگی ؟ مگه قرار نبود هیچ چیزیو ازم پنهون
نکنی ؟ مگه قرار نبود تا من هستم با کس دیگه نباشی ؟
صدام شروع کرد به لرزیدن . گریه می کردم .
مگه نمی گفتی دوسم داری ؟ مگه نمی گفتی برام می میری ؟ مگه نمی گفتی
بی من می میری ؟
مگه نمی گفتی تا تو رو دارم سراغ کس دیگه ای نمی رم ؟
این بود حرفات ؟ قولات ؟ من چه بدی بهت کردم ؟ جز اینکه …
احساس کردم یکی داره اشکامو پاک می کنه . اما من ادامه می دادم ..
یادت میاد گفتم بهت : تورو خدا تورو جون هر کی دوس داری بهم هچ وقت
حتی اگه به ضررت باشه دروغ نگو ، یادته ؟ قول دادی که نمی گم . یادته ؟
این بود خوش قولیت بی انصاف ؟ این بود جواب اونهمه صداقتم ؟
شکستی منو نابودم کردی داغونم کردی نصفه جونم کردی . فقط خودت می دونی
چه بلایی سرم آوردی که اصلا مستحقش نبودم .
شروع کردم به زار زدن . دستم مشت شده بود به یه جایی می کوبیدم . درد
نداشت . فقط احساس کردم دیگه نمی تونم دستمو تکون بدم .
یواش یواش داشتم تکون می خوردم اما دوست نداشتم ازون عالم بیام بیرون .
دوست داشتم تو همون خلسه می موندم و زار می زدم و می مردم .
دوست داشتم تو اون عالم همه حرفای نگفته مو می گفتم . دوست داشتم
تو اون عالم قد این سالایی که درد داشتم گریه کنم .اما گویا وقت تمام بود .
آقای صابر…
آقای صابر …
ببخشین نوبت شماست می تونین برین داخل خانم دکتر منتظرتونن .
چند لحظه ای همین طور به خانوم منشی نگاه کردم . هاج و واج مونده بودم که
چه خبره .
بلند شدم طرف اتاق رفتم . جلوی پیرهنم خیس بود فکر کنم خیلی عرق کردم .
دست راستمم نگاه کردم سرخ شده بود و نیمه کبود .
وارد اتاق شدم
اتاقی پر از گل و کتاب با دیوار های سبز نور چراخ خورشیدی که فقط قسمتی
از اتاق را روشن کرده صندلی که قرار است رویش بنشینم یا لم بدهم این ور
میز و آنورش هم …


یکم!
[پاسخ]
چی بگم والا آقای صابر!
[پاسخ]
[پاسخ]
میخوام اعتراف کنم بازم نتونستم آخرشو حدس بزنم!
در نوع خودتون نویسنده قابلی هستین. تبریک میگم
راستی روانکاو خوب سراغ دارین؟!
بعید مبدونم! آخه توی این جهنم خونه وقتی واسه چیزی که عیان هستش دکتری وجود نداره، چه انتظار هست که واسه روان دکتر قابلی وجود دشته باشه!
[پاسخ]
راستی یادم رفت بگم… اون لعنتی رو…هر چند خاموش…به جای دهنت….مچالش کن بریز زیمن…والا…من مجبور میشم مچالت کنم…
[پاسخ]
در ضمن سر قول وقرارم هستم! فقط شرمنده از اینکه فرصتی ندارم! در اسرع وقت حتما قولم رو عملی میکنم! دعا کنین!
[پاسخ]
ببین جداَ داستان جالبی بود!
خوشم اومد.
آدم خودش باید روانکاو خودش باشه!
گرچه گاهی … خدایی آدم کم میاره.
[پاسخ]