همیشه اون چیزی که می خوای نمیشه

By آوای سکوت On فروردین ۲۶م, ۱۳۸۸

حالم یه مدتی بود که بد شده بود .

 از کی ؟ نمی دونم !

چرا ؟ بازم نمی دونم !

 تازه وقتی فهمیدم حالم بد شده که به قول معروف کار از کار گذشته بود .

 سارا رو (زنم) یکمی بیشتر از مامانم دوس داشتم . هر چی می گفت می گفتم

چشم عین یه بچه .

 خانم خوب و کدبانویی بود اما هیچ وقت نمی فهمیدم چرا خونوادم درکش

 نمی کردن و اصلا محلش نمی ذاشتن .

اصلا انگار نه انگار که مثلا عروسشونه یا حالا دیگه جزئ از خونوادشون .

برا همین بیشتر به سارا توجه می کردم بیشتر از حد معمول .

خیلی دوسش داشتم اصلا نمی ذاشتم ذره ای ته دلش ناراحتی باشه

یا از با من بودن احساس پشیمونی کنه .

به همین خاطر بود که هر چی می گفت می گفتم چشم . بدون سوال .

 اونم خداییش بهم خیلی توجه می کرد همیشه باهام بود . وقتی سر کار

می رفتم تا بر گشتنم به قول خودش ثانیه شماری می کرد.

اما همیشه اون چیزی که می خوای نمیشه یا اونی که میشه اون چیزی که 

نمی خوای .

من و سارا آروم آروم توی جاده زندگی حرکت می کردیم تازه به گرمی

دستای هم عادت می کردیم . اما این گرما زیاد دوام نداشت .

مامانم بد خلقی می کرد نامهربون شده بود باهام . داداشم هم . بابام که از اول

 اونطوری بود .

همه یه جوری بد شده بودن با ما مخصوصا با سارا .

مامانم تا منو تنها می دید می گفت : صابر تورو خدا این دخترو ول کن بره .

 از ذهنت پاکش کن . می رم برات یه دختر خوشگل می گیرم !

یه بار که اینو گفت با تعجب نگاش کردم و گفتم : مامان ! گرفتی منو ؟

چی می گی برا خودت ؟ بابا این دختره زنمه عروسته می فهمی اینارو ؟

مادرم فقط نگام کرد و بعد یه پگی زدو شروع کرد به گریه .

 بیشتر تعجب کردم .

آخه اینا از سارا چی دیده بودن ؟ چی ازش می دونستن که به من نمی

 خواستن بگن ؟!

برادرم اومد چپ چپ نگام کرد اونم چشاش خیس بود قشنگ معلوم بود اما

هیچی نگفت .

از اونروز هر وقت تنها بودم میومدن و همه یه چیز می گفتن : صابر سارا رو

بی خیال شو ولش کن رهاش کن …

کم کم کفرمو در آوردن و این باعث می شد هر روز بیشتر از دیروز سارا رو دوست

 داشته باشم بیشتر بهش محبت کنم و نزدیک تر شم .

یه روز همگی رفته بودیم پیک نیک بعد ناهار منو سارا رفتیم یه گوشه ای باهم

 خلوت کنیم . از وقتی اومده بودیم باهم حرف نزده بودیم .

روی یه بلندی نه چندان بلند نشستیم حرف زدیم از همه چی از همه کس .

 تو صداش یه حس عجیبی بود دلم به درد میومد ریش ریش می شد بغض راه

گلومو می بست طوری که نفسم بالا نمی یومد .

حرفامون تازه شیرین شده بود که بهنام داداشم اومد پیشمون

گفت : داداش می تونم بشینم ؟

گفتم : چرا که نه ! نشست .

نگام کرد . بازم چشاش تر بودن و می لرزیدن . ملتمسانه و آروم گفت : داداش…!

گفتم : جانم

گفت : تو رو جون مامان این دختر رو ول کن …

یه دفعه خونم به جوش اومد . سارا رو نگاه کردم داشت با مورچه ها بازی می کرد

 خوشبختانه متوجه نشده بود . چشم غره کردم . اما بهنام ادامه می داد .

گفتم : پاشو برو گم شو . نرفت و گفت و بازم گفت .

نفهمیدم چطوری اون سنگه دستم اومد و چطوری شد پرتش کردم طرفش .

 از سرش خون اومد .

اشکش با خشمش قاطی شد . داد زد دیوووونه دیوووونه…!!!

چند روز گذشت ازون اتفاقا . بابام اومد گفت : حاضر شو باهم بریم یه جایی یه

 چیزایی میخوام بهت بگم .

گفتم در مورد سارا ؟

کمی مکث کرد و گفت : آره . یکی هست که در مورد سارا بیشتر می دونه .

خوشحال شدم که می خوام علت همه این بد رفتاریا و گستاخیای خونوادمو

 نسبت به سارا بدونم . حاضر شدم . از سارا خداحافظی کردم و با بابا رفتیم .

سوار ماشین که شدم دیدم مامان و داداشم هم هستن .

چشای هر جفتشون قرمز و پف کرده بود . معلوم بود کلی گریه کرده بودند .

چراشو هنوز نمی دونستم ! نپرسیدم هم .

رسیدیم .از پله ها بالا رفتیم . مامانم چادرشو جلو صورتش گرفته بود و مثلا

یواشکی گریه می کرد .

داخل اتاق شدیم . اون آقایی که داخل بود از پدرم خواست بیرون باشه .

تعارفم کرد بشینم روی صندلی راحتی بزرگی که مقابل میزش بود . بعد از احوال

 پرسی شروع کرد از سارا پرسیدن . از همه چیز پرسید از کی باهاشم ؟ از کجا

 آشنا شدیم ؟ …

مونده بودم چرا اینارو می پرسه . اما جواب می دادم .

پدرمو صدام کرد و یه چیزی بهش گفت . یک دفعه پدرم زد زیر گریه تاحالا همچین

 ندیده بودمش …

 

الان نمی دونم چند روز و چند ماه و چند سال که توی آسایشگاه بیماران روانی

بستریم . من اسکیزوفرنیک شده بودم اونم از نوع حادش .

اونا سارای منو ازم گرفتن .اما… از وقتی اینجام سارای نامرد حتی یه بار هم

 نیومده ملاقاتم .



۲۵ نظر to “همیشه اون چیزی که می خوای نمیشه”

  1. با سلام
    قصه قشنگیه
    شما همیشه شخصیت قصه هاتون میشین؟

    [پاسخ]

  2. قرصاتو خوردی؟!
    عالی بود پسر
    ای ول به ولت وولی به وووولت!!!

    [پاسخ]

  3. سلام
    داستان تلخی بود یه جورایی…
    الهی نباشه برای هیچ کسی.
    التماس دعا
    یا علی

    [پاسخ]

  4. به جون تینا فکر کردم این داستان زندگیته تا اینکه به آخرش رسیدم

    احسنت

    [پاسخ]

  5. سلام همشهری
    نجورسیز؟؟ یاخچیسیز؟
    این داستان واقعی بود؟؟
    خیلی زیبا بود
    حال این تیم تون چه جوریه؟
    بدجوری داره قهرمان نمیشه پریروز تیم من تو اروپا حذف شد کلی اسمسا و حضورا حرف شنیدم آخه خیلی براش کری خونده بودم داشتن جوابم رو میدادن
    عوضش رو سر شما در میارم
    یه چیز دیگه فردا میریم بهشتمون هیچی دیگه گفتم یاندی گیندی بدم
    یاندی گیندی

    [پاسخ]

  6. سلام ممنونم به وبم اومدین زحمت کشیدین و ممنون از نظرتون وبلاگ زیبایی دارید

    [پاسخ]

  7. سلام سلام داداش .

    ما خیلی مخلصیما .
    نه یکی که دو تا . تازشم بالکم بیشتر .

    خلاصه اینکه این دورهذانگار دوره ی . . . بماند .

    کلا همینجوری که گفتی شدم یه کم . ولی چیزی نیست . این نیز بگذرد .

    [پاسخ]

  8. این داستان مرا ریز ریز کرد .
    مرا کشت . مرا منفجراند .
    بسی دوسش میدارم .

    [پاسخ]

  9. آره تبریز
    حالا این کیه راجبش نوشتی همینجوری داستانک به قول خودتون
    ولی در کل خوب بود

    [پاسخ]

  10. سلام
    آره تو بهشت بودم ولی بارون و برف با هم قاطی شد منم یخ زدم نفهمیدم چی شد!!
    حالا هم یخ زده هستم ولی در کل خیلی حال داد
    چی گفتین؟؟؟؟
    مهسا رو به گروگان بگیرین؟؟ مگه مهسا رو میشه گرفت که به گروگان بگیرین مگه این که مهسا شما رو به گروگان بگیره
    اینجوری نمیشه باید یه فکر دیگه ای بکنین!!
    درسا رو منم نخوندم قصد دارم از همین شنبه شروع کنم
    در مورد این تیمتون هم حرفی نمیزنم ولی میتونم که جوک تعریف کنم؟؟؟؟
    یه روز یه استقلالی میره به یه کتاب فروشی میگه آقا ببخشین کتاب استقلال قهرمان رو دارین؟
    فروشنده میگه:شرمنده ما کتابای تخیلی نمی فروشیم

    [پاسخ]

  11. یه آپ عشقی!!!

    [پاسخ]

  12. سلام!
    ببین من یهو شوکه شدم! این سارا بالاخره چش بود؟! یا اصلا شاید هیچیش نبود و از اول تو یه چیزیت بود؟!
    توی کل قصه جای تو بودم یهو به در تیمارستان که رسیدیم جا زدم!!

    [پاسخ]

  13. سلام خوبی
    با ابنکه نظرم تموم شده بود!!!!!!!!!!!!!!
    ولی داستان جالبی بود:
    موفق باشی

    [پاسخ]

  14. عجب !!!!!

    وبازهم …… عجب!

    [پاسخ]

  15. نگران نباشین…هیچکس تنها نیست.الان دیگه تو این دنیای زشت و دروغین کلی بیمار روانی و اسکیزوفرنیک می شه دید که شک می کنم خودمونم یکی ازونا نباشیم….پس شما تنها نیستید..

    [پاسخ]

  16. سلام خوب
    اره حسابی دارم استفاده میکنم از بارون
    نه تازگیا اینجوری ساکت شدم چون فعلا حس چیزیو ندارم
    گاهی وقتا سکوت بهترین ترجیحه واس آدما خصوصا واس اردیبهشتیا
    خوب واقعا تو بودی ؟
    الان خوبی ؟ در چه حدی بودی ؟

    [پاسخ]

  17. می گم بد نیست که حرف آخرو اول می زنی و حرف اولو آخر! از داستانات معلومه که یه چیزیت می شه!! (هیچم شوخی نکردم!!)

    داستان خیلی جالب بود. خوشم اومد! (البته مثل اینکه متاسفانه هوشم دچار خدشه شده!!)
    ولی یه انتقادی دارم. موضوعهای داستانها خوبن. اغلب حتی خیلی خوبن و غافلگیرکننده.
    ولی … فکر می کنم نثرشون شاید بد نبود اگه گهگاهی هم به جای عامیانه نوشتن یه خرده ادبی تر می بود. نه؟

    [پاسخ]

  18. یهو اومدم دیدم از ۲ تا نظر شده ۷ تا! گفتم این حتما آوای سکوته که سکوتشو شکسته والا ما خونمون سوت و کوره!!

    [پاسخ]

  19. سلام! تو چطوری؟ (اینم اقتباس از سبک جنابعالی!)

    ما خوبیم. روزگار هم خوبه. گاهی وقتا ولی خیلی کسالت بار و حوصله سر بره. گاهی هم غم انگیزه. گاهی هم …
    راستی فکر کنم منم اسکیزوفرنی دارم! گاهی وقتا یه شخصیت خیالی می سازم چند وقتی با هم دوستیم بعد حوصله ام سر میره باهاش به هم می زنم!!!!!

    فکر کنم تو هر چیت که باشه حالت از من بهتره!

    [پاسخ]

  20. اینم همین جوری نوشتم که نظراتت بشه ۲۰ تا! (بلکم بیشتر!)

    راستی آیینه ام گاهی کدر می شه.
    یه سوال فلسفی روانشناسی منطقی!!:
    حتما بین دوستان و خانواده و دور و بریات آدمهایی رو داری که خیلی دوستشون داشته باشی ولی اونا با هم همخونی و هماهنگی نداشته باشن. در نتیجه نتونی یه جا جمعشون کنی. ولی اگه یه وقت از سر ناچاری اونا با هم در یکجا قرار بگیرن … برای برقراری یه هماهنگی نسبی چی کار می کنی؟

    [پاسخ]

  21. سلام
    خوبی
    چرا اینقد دیر اومدی به من سر بزنی ؟
    چون دیر اومدی کیکمون تموم شد می بایست همون موقع(۱۴/۱) می اومدی (دلت بسوزه )
    من درگیر درسام و نمی تونم بیام نت تا بعد از امتحاناتم

    [پاسخ]

  22. راستی منو تنها نذار
    و بهم سر بزن
    خداحافظ

    [پاسخ]

  23. کجایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

    [پاسخ]

  24. هیچ معلوم هست جنابعالی کجا تشریف داری؟!

    [پاسخ]

  25. زیبا بود مثل همیشه

    همیشه آدمای باهوش به این بیماری مبتلا میشن. حتما فیلم Beautiful Mind رو ببین.

    [پاسخ]

نوشتن نظر