خدا

By آوای سکوت On فروردین ۲۳م, ۱۳۸۸


خیلی وقت است می خواهم چیز هایی بگویم که نباید بگویم .

زمان مهم نیست که کی هست یا کی بود . حرفم زا خواهم زد در هر زمان

 که باشد و دلم بخواهد .

خیلی وقت است سعی می کنم خود را آن نشان دهم که نیستم .

دیوانه ای رنگ شده میان عقلا .

حال چه شده است یا سرم بر کدامین سنگ مهربان که حتی درد هم نداشت

 خورده که می خواهم یاوه گویی هایم را بالا بیاورم .

 هر چه آن توست بیرون بزند . بوی گندش دنیا را بردارد . از دیدنش موهایت

نه بلکه خودت مور مور شوی .

      

 مرا ببرید در سیاه چالی افکنید .

سیاه چالی پر از تاریکی پر از نم پر از موجودات موزی خالی از آدم خالی از

 احساس خالی از نور .

در آن سیاه چال من باشم و خودم . کلیدش را خاک کنید بی هیچ علامتی .

اولش سخت است اما آدمم و عادت برای آدم است . عادت می کنم .

 به همین راحتی . به راحتی همین تایپ کردن یا نگه داشتن این سیگار بد

مزه در دهان .

چالم کنید در سیاه چال تا برسم به آنچه منکرش هستم . تا برسم به آنچه

باید برسم . به خدا به نور به خودم .

چالم کنید در سیاه چال تا بگریزم از آنچه همیشه گفته ام ، می گویم .

 فرار کنم از احساس از آدمیت از من .

نور را در تاریکی بیابم که ذلت را به روشنی نشانم می دهد .

انسان را  آدم را  آن موجودات موزی که اولش اذیتت می کنند و بعد عادت

می کنند به بودنت و تورا مانعی می دانند سر راه که باید دور زدش .

خدا را … خدا را هنوز نمی دانم کجا بیابم ! یا واقعا یافتنی است ؟

یا باید درکش کنم ؟ از برای چه ؟ درک و یافتن ؟

در سیاه چال مرده وار زنده گی کنم ، زیاد فرقی ندارد این کار را خیلی ها

بیرون از اینجا هم می کنند بدون کوچکترین آخ و واخی !

سیاه چال اتاق سفیدی باشد برای درک تاریکی ، پستی و موزی گری .

      

 

گوشه ای بنشینم زانو وانم را بغل گیرم کاری که هر وقت می کنی نشان از

 غم خوردن است اما اینجا عادت است عادت .

چانه ام را میان زانو هایم بگذارم آن حشره بدبخت تر از خود را ببینم که لای آن

 سنگ های سیاه و کثیف این سیاه چال می زید .

سرم را بخارم . موهایم را در دستم ببینم . نشانه های اعتراض بدنم .

 که هیچ کدام راضی نیستند به ماندن . اینجا .

 اما کسی محل سگ به آنها نخواهد گذاشت . چرا ؟ احمقانه است اما

صاحبشان من هستم . اختیارشان با من است .خود را اینطور پرپر هم کنند

 خیالی نیست .

عادت کنند آنها هم ! مگر چه می شود ؟!

دستم دیوار می خورد اما عجیب تر صدایی می دهد ! دنبال صدا و درد می گردم .

خونی نیست . دست راستم را بر می گردانم . با انگشت تک دست چپم

دنبال یک جای خیس می گردم . اما تنها چیزی که ته انگشتم می خورد یک

چیز تیز است . بیشتر ور می روم  استخوانم است . آن هم بیرون زده !

 عجبی می گویم و قهقهه می زنم .

 عجب اندامی و چه گوشت و استخوانی ! دیگر از کسی انتظار با تو بودن نیست

 وقتی بدنت هم تنهایت می گذارد ! هیچ حشره موزی اینکاررا نمی کند که

 بدن تو با تو !

هنوز صدای نفس کشیدنم می آید . هنوز احساس می کنم آن حشره هایی

 که با هر نفس روی زبان خشکیده ام این و آن ور می شوند . خیلی وقت است

که راه بینی ام آن یار همیشگی ام را بسته اند این موجودات موزی .

نمی دانم کی آخرین ضربه را خواهند زد ؟ کی دلم را خواهند کند از آن دیوار

استخوانی ؟

 اما انگار کارهایی کرده اند . نمی دانم چه ! اما معلوم است .

تفریحم مثل بچگی هایم شده دستم را روی دیوار کشیدن با این تفاوت که

این آن نیست که بود !

 صدایی که حالا می دهد همان صدای بد و لرزاننده ای که آهنی روی زمین

 یا دیوار کشیده می شد است .

آخرین زورم را به چشمانم می دهم . چشمانی که زمانی دوستشان داشتم .

خودشان را نه آنکه و آنچه  برایم می دیدند . خوشرنگ و زیبا .

 خیلی ها گفته بودند .

 اما حالا نه خوشرنگ بودند و نه زیبا و نه راحت . حالا تخت نرمی شده بودند برای

حشرات زرد ۵ پا .

هم آهنگ با نفس هایم آرام  خیلی آرام  رو به در سیاه چال می روند .

 در انتظار دیدن کسی که خدا را امید را و زندگی را برایش بیاورد .

 اما نه ! این در خیلی وقت هاست که قفل شده . کلیدش را هم خاک کرده اند

 بی هیچ علامتی .

نه خدا را دیدم . نه امید را و نه زندگی را .

هر چه بود بی وفایی بود و موزی گری و تاریکی .

      

    «پست فوق قسمت نظر خواهی ندارد »

 



نوشتن نظر