می دونی بزرگ شدن یعنی چی ؟

By آوای سکوت On اسفند ۱۱م, ۱۳۸۷

      

اومدم یه چیزی بنویسم که توش چند بار کلمه  ” بزرگ شدن ” آورده بودم ،

 به  خودم گفتم صابر …

گفت : بله … اجازه بده دستتو ببوسم

گفتم نه لازم نکرده ! میشه به من بگی بزرگ شدن یعنی چی ؟

موند همین طوری ، عین ماست موسیر .

زنگ زدم رییس بیچارم که طفلک رفته ماموریت اما بازم دست بردارش

نیستم (یه جورایی الگوم حساب میشه ) گفتم : آقا بزرگ شدن یعنی چی ؟

مکث کرد گفت برا چی می خوای ؟ گفتم .

گفت خب از نظر سنی ، جسمی ، عقلی ؟

 گفتم از نظر عقلی .

بازم مکث کرد و گفت اینو نمی دونم ولی اینو می دونم که برگشتم با حقوقت

 یه بزرگی نشونت میدم …

جوابای زیر جوابای دوستا و آشنا ها هستن  که یا زنگ زدم بهشون یا

اس ام اس دادم :

-    ها … نمی دونم فردا می گم .

-    یعنی فرق سیاه و سفید و بدونی . مو رو از ماست بیرون بکشی (که

 این یکی دوباره زنگ زده و بهم گفت مطمئنی سرت به یه جایی نخورده ؟!)

-     فردا میری دانشگاه ؟… فردا می گم .

-     یعنی اینکه بتونی ازدواج کنی .(اینو مطمئنم که  تو یه چیزیت هست !)

-     من منظور سوالتو نفهمیدم !

-      یعنی شخص به اون حدی برسه که بتونه خوب ُ از بد تشخیص بده

و خودشو به کمال و سعادت برسونه .البته نا گفته نماند که شما خیلی

 وقته این مراحل ُ طی کردی مطمئن باش بدون تعارف میگم .(این قسمت

نمی خواستم بنویسم اما … خب نوشتم )

-    کسی که هی بشینه منم منم کنه بزرگ نیس طبله تو خالیه . مثلا

وقتی من می شینم نصیحتت میکنم احساس بزرگی بهم دست می ده

عین من نباید باشه .

-   والا نمی دونم . شاید یعنی زمانیکه آدم نیازی نداشته باشه این سوال ُ

 از کسی بپرسه .

-   من هیچ وقت معنی بزرگ شدن نفهمیدم و نمی خوامم بفهمم چون

 می ترسم از دنیای بزرگترا !

-   وقتی تونستی بین احساس و منطق فرق قائل شی البته واقعا و همیشه .

-   بزرگ شدن از نظر عقلی یعنی در حالت کلی رفتار ، بیان و منطق معقولانه

داشتن .

 

 

فعلا اینا جواب دادن هربار که به یه جواب تازه ای رسیدم حتما توی ادامه مطلب

 می نوییسم .

از شمام خواهش می کنم نظرتونو بگین

 

 

 

 

 

چو احمدی نژاد مباد تن من مباد

By آوای سکوت On اسفند ۶م, ۱۳۸۷

نمی دانم چرا شما ها زیاد با من موافق نیستید .

من عاشق احمدی نژادم .

اگر احمدی نژاد و سفر های استانی اش نبود بی شک من نیز نبودم . یعنی تلف

 می شدم .

بر عکس خاتمی که اصلا سفرهایش حال نمی داد ، سفرهای استانی

رییس جمهور فعلی کلا ً همه اش سود و منفعت و حال است برای من و

امثال من .

به خدا اگر می توانستم حتی به جیبوتی و ماداگاسکار و … هم با ایشان

 می رفتم .

اصلا نمی خواستم این مطلب را فاش کنم اما وقتی دیدم این تاکتیک در سفر

استانی ایشان به یزد فاش شد گفتم بد نیست من هم راز سیر بودن و موفقیتم

را با تمام هموطنانم در میان بگذارم .

راز من فقط یک جمله است : ” در تمام سفرهای رییس جمهور جزء استقبال

 کنند گان باشید .”

 

 

                                                               امضا : یک همیشه گرسنه (سابق)

                

پل

By آوای سکوت On اسفند ۲م, ۱۳۸۷

          

اولین قدم را روی پل چوبی کهنه گذاشتم .

طنابش را در دست گرفتم .

این پل بین دو کوه بود …نمی دانم کوه بود ؟! جنگل بود ؟!دریا بود ؟!دره بود؟!

نه آنجایی را که می آمدم می شناسم و نه جایی که بعد از این پل قرار است

 برسم . فقط می دانم که از این پل باید عبور کنم .

 زیر این پل دره ای عمیق است با صداهای وحشتناک . گفتند وقتی که

از اینجا رد می شوی پایین را نگاه نکن .

 اما حرف مسخره ای زدند مگر می شود توجه نکنم ؟! مگر می شود نشنید ندید؟

باد نسبتا شدیدی می وزد پل تکان می خورد من هم با آن .

 دستم را به طناب محکم تر می کنم کمی مکث می کنم اما رفته رفته باد

 شدیدتر می شود چاره ای ندارم باید ادامه بدهم .

دستم به طناب ، چشمم به قدمهایم ، گوشم به ضجه های پایین پل و

 عقلم … نمی دانم کجاست .

با کمی دقت می توان صدای جیر جیر تخته های کهنه ی زیر پایت را بشنوی

 که هر جیر جیر یعنی هر لحظه شکستن و سقوط .

کاش قبل از آمدن می پرسیدم که چرا باید از این پل کهنه ی خطرناک و ترسناک

 رد بشوم ؟

مگر آن طرف پل چه خبر است ؟

آنور چه چیزی هست که اینور نیست ؟

و هزاران سوال دیگر .

اما چرا یادم نمی آید که کسی بود یا نه ؟! که ازاو می پرسیدم .

راهم را ادامه می دهم با ترس با سوال با دلهره .

نصف بیشتر پل را آمده ام .تصور می کنم .

احساس می کنم تکان های پل بیشتر شده  شاید به جز من کسان دیگری

 هم رویش هستند .

مقابلم تاریک است هیچ چیز را نمی توانم ببینم پشت سرم را هم .

نمی دانم از کی روی این تکه چوب لعنتی هستم .

 دستهایم کرخ شده اند . پاهایم سست . چشمهایم کم سو .

سرم را بلند می کنم فریاد می زنم :

چرا کسی نیست جوابمو بده ؟

اصلا کسی هست ؟

من اینجا چیکار می کنم ؟

اونور چیزی هست یا بعد از اونورم یه پل لعنتی مثل این هست ؟

گریه ام گرفت . دستانم را آزاد کردم . همانجا نشستم .

وزش باد شدیدتر شد آسمان هم شروع کرد به غریدن . آسمانی که پنهان

 شده بود بین ابرهای تیره و سیاه .

حس کردم تخته ی زیرم جیر جیرش بیشتر شد فکر کردم در حال شکستن  است .

با خودم گفتم : جهنم بذار بشکنه خسته شدم بریدم .

اما از دره زیر پل و صداهای وحشتناکش ترسیدم . من که نصف راه را آمده

 بودم  بقیه اش را می روم شاید واقعا جایی بنام آنور وجود داشته باشد .

 شاید آنور خیلی بهتر از اینور یا اینجایی که هستم باشد . شاید …

دستانم را به طناب گرفتم محکم تر از پیش و به راهم ادامه دادم به امید

 اینکه آنوری وجود داشته باشد که بهتر از اینور و اینجا ست .