رویای عاشقی
By آوای سکوت On اسفند ۲۵م, ۱۳۸۷ 
در یک زمان دور در یک روستای دور پسر چوپانی عاشق دختر کد خدا شده
بود – این قسمت مثل همه داستان هاست یکی عاشق دیگری – . اما بد
روزگار دختر ، عاشق پسر چوپان نبود ، دوستش داشت اما عاشقش نبود
(نمی دانم چه فرقی می کند ؟!)
دختر کد خدا هم عاشق پسر همسایه شان بود ، آن پسر هم دختر کد خدا
را دوست داشت اما عاشقش نبود .
پسر چوپان مرتب دور و بر دختر کدخدا می پلکید با هر بهانه ای نزدیک
می شد و شروع می کرد به حرف زدن . مسقیم یا غیر مستقیم حرف
دلش را می گفت . دختر هم می فهمید اما خودش را به نفهمی می زد
شاید مجبور بود اینکار را بکند چون عاشق دیگری بود .
روزی از روزها پسر چوپان که مشغول کارش یعنی مراقبت از گوسفندها
و بره ها از گرگ های بیابان بود متوجه شد پشت تپه ی سبزی که مقابلش
بود خبرهایی هست .
آرام بالای تپه رفت . آن طرف ، پشت تپه زیر یک درخت سبز و پرسایه
دختر و پسری نشسته بودند و سعی می کردند این نشستن عاشقانه
به نظر برسد . کاملا معلوم بود .
پسرچوپان دقیق تر شد . اما این دقیق تر شدن لحظه ای طول نکشید .
دختر کد خدا با پسر همسایه شان زیر آن درخت بودند .
نفسش لحظه ای بند آمد . آب دهانش را به زور پایین برد . شوری چشمانش
را به خوبی حس می کرد .همانجا نشست . پشت به آنها رو به بره ها .
یک دقیقه یک ساعت … شب شد . او همانطور نشسته بود حتی صدای
پارس سگهایش هم که خبر حمله چند گرگ گرسنه را می دادند هشیارش
نکرد . گرگ ها چند بره از گله به یغما برده بودند و مسئولیتش همه با پسر
چوپان بود .
یک روز یک هفته یک ماه یک سال … گذشت . در این مدت بارها و بارها پسر
چوپان عاشقیش را به دختر کد خدا نشان داده بود – کاری که دختر کد خدا
هم به پسر همسایه شان می کرد – اما دختر هیچ امیدی به او نمی داد
و یا مجبور بود که ندهد .
روزی پسر چوپان تمام جراتش را جمع کرد و بیرون از روستا ، دور از همه ،
جلوی راه دختر کدخدا را گرفت و گفت :
- من دوست دارم – هر دو سرخ شدند اما پسرچوپان داغ هم شد – من
واقعا … دلم برات … عقلم که دیگه … نمی دونی ….(خودش هم
نمی دانست چه می گفت اما گستاخانه و با کمال پررویی ادامه می داد ) .
دختر کد خدا دور و برش را نگاهی انداخت و وقتی مطمئن شد کسی
نیست یک قدم نزدیک شد .
دستهای کثیف اما مردانه پسر چوپان را دردست گرفت چشمانش را به
چشمانش دوخت و در حالیکه سعی می کرد بغضش نترکد گفت :
- من می دونم که چقد دوسم داری اما من نمی تونم به این دوست داشتن
تو جواب بدم من عاشق پسر همسایمون هستم نمی تونم اون ُ تنها بذارم
اون به من احتیاج داره و منم خیلی دوسش دارم . همیشه دیدم که
مواظب من هستی خیلی وقت شده که متوجه کمکهایی که مثلا
می خواستی من نفهمم شدم همیشه فهمیدم که ما هر جا بریم تو هم
اونجایی اما باور کن نمی شه نمی تونم …
- چرا نمیشه ؟ مگه تو منو دوست نداری ؟ نمی دونی من چقدر تو رو
می خوام ؟
- چرا همه اینارو خوب می دونم اما گفتم که نمیشه ….
لحظه ای مکث کرد و با پشت دست چشمانش را پاک کرد و گفت :
اینم آخرین حرفم … منم تورو دوست دارم خیلی .
این جمله را گفت و به سر عت دور شد . اما پسر هنوز سر جایش خشکش
زده بود هنوز آنچه را که دیده و شنیده بود باورش نمی شد و حتی دوست
داشت که نشود .
باز هم زمان بی رحمانه برای پسر چوپان پیش رفت .
فردا روزعروسی دختر کد خدا با پسر همسایه شان بود . پسر چوپان مثل
دیوانه ها ، که نه ، اصلا خودش دیوانه شده بود . صبح از خانه بیرون می آمد
تا شب کنار علف های هرز و بسیار سمی که لب برکه نزدیک جنگل
می روییدند می نشست خیلی خواسته بود یک مشت ار آنها می خورد
حتی یکبار هم خورده بود اما نه زیاد . آنروزی بود که فهمیده بود دختر عاشق
کس دیگری است ولی فقط چند روز بستری شده بود و اثر سم ها رفته بود .
فردا آمد . همه شاد و خندان غیر از پسر چوپان و آسمان .آسمان هم برای
همدلی با پسر چوپان ابری بود و گرفته .
باران آرام آرام بارید . عروس و داماد خودشان را برای سوار شدن به ماشین
آماده می کردند و در حال خداحافظی از فامیل و آشناها بودند . می شد
صدای کسانی را شنید که به آنها می گفتند بهتر است در این هوا نروند
و بگذارند برای فردا . اما عروس و داماد قبول نمی کردند .
پسر چوپان دور از همه تنها زیر باران با چشمانی گریان ایستاده بود هیچ کس
ندیدش و اگر هم می دید نمی فهمید که او دارد اشک می ریزد .
تمام بدنش گر گرفته بود . چشمانش برافروخته بود نفسش تند تند می زد .
این حالت ها وقتی که خنده ی دختر کدخدا را می دید شدید تر می شد .
دیگر نتوانست آنجا بماند . شروع کرد به دویدن . با تمام توانش می دوید .
یکراست به طرف آن علفهای سمی رفت . نشست.
یک دل سیر گریه کرد . زار زد . مشتش را پر کرد از آن علفها … خوردشان .
یک مشت دیگر . و همین طور می خورد … تا اینکه احساس کرد سرش
به سنگی یا چیز سختی خورد چشمان نیمه بازش را سعی کرد که باز
کند اما هیچ توانی برایش باقی نمانده بود . وقتی که چشمانش را می بست
صدای انفجار وحشتناکی را شنید اما توجهی نکرد و آرام خوابید .
و خوابید …
حس کرد که کسی نوازشش می کند . فکر کرد که خیالاتی شده .
اما نه واقعا کسی نوازشش می کرد . چشمانش را باز کرد . باورش نمی شد .
دختر کد خدا بود با همان لباسی که آخرین بار دیده بودش .
سراسیمه بلند شد و گفت :
- تو اینجا چیکار می کنی ؟!
دختر گفت :
- مگر نمی خواستی باهم باشیم ؟ مگر عاشقم نبودی ؟ تو رویاهایت
نمی خواستی با من دست در دست وارد آن جنگل سیاه بشیم ؟ من هم
آمدم تا با تو باشم .
پسر هیچ نگفت . نمی توانست چیزی بگوید . دستان سرد دختر را گرفت
محکم در دستانش فشرد . زیر باران وارد جنگل شدند .
بدون اینکه از چیزی بترسند یا هراسان شوند .



هر دوتاشون مردن؟
[پاسخ]
راستشو بخوای زیاد خوشم نیومد!
پسره نباید عشق دختره رو قبول میکرد!حتی اون دنیا!
من به این میگم تحقیر
به شخصه هیچوقت دوست ندارم کسی از سر ناچاری انتخابم کنه!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جوابیه :
۱٫از داستان ؟ از موضوع ؟ از چی ؟
۲٫پسره عشق دختره رو قبول نکرد بلکه بهش مبتلا شده عین یه مریضی خطرناک .که دست خودت نیست گرفتار شدی … شدی .حتی اون دنیا رفتنشم به خاطر اون بود
۳٫یه چیزی مبهم بود . می دونی چرا هیچ وقت نخواست یا نتو نست طرف پسره چوپان بیاد ؟
۴٫ در ضمن تو این داستانک هیچ کسی انتخاب نشده بود چه از روی ناچاری چه باچاری
[پاسخ]
سلام
داستان جالبی بود . بقیه جریاناتش را من کار ندارم فقط اینو می گم که دوست داشتن خیلی بهتر از عاشق بودن است . دوست داشتن عقلی است ولی عاشقی عقلی نیست از روی احساسات و کورکورانه که عاقبت خوبی نداره .
به ماهم سر بزن خوشحال می شیم
ما هم چاکر این حرف دکتر شریعتی هستیم .
[پاسخ]
چرا پسر چوپان انتخاب شد و در جایگاه دوم قرار گرفت
وقتی که دختر مرد و پسر همسایه زنده موند دختر به سمت پسرک چوپان اومد!
تا حالا از خودت پرسیدی که:
“اگر پسر همسایه(شوهر دختر)هم میمرد ،دختر باز هم پس از مرگ به سراغ پسرک چوپان میومد؟!”
پسر به عشق دختر مبتلا بود اما اونو بعد از مرگ با روی باز پذیرفت(بعد از اینکه دختر آب پاکی رو ریخت رو دستش،بهش بی محلی کرد،با کس دیگه ای ازدواج کرد)من بودم اونو نمیپذیرفتم…
البته این نظر شخصی منه
نه هر سه مردن .
برا خودمم سواله چرا این دنیا دختر با اون یکی پسر بود در حالیکه می دونست عاشقش نیست ؟
اما وقتی میمیره بلافاصله بعد از انفجار بالا سر پر چوپان حاضر میشه ؟!!!
نمی دونم به زندگی بعد از مرگ اعتقاد داری ؟
فراموش نکن که پسر چوپان زندگی رو بدون اون دختره نتونست ادامه بده . این یعنی واقعا دوستش داشت و عاشقش بود و با این وجود هر بلایی هم سرش میومد باز اونو می پذیرفت
[پاسخ]
سلام. آیینه که همیشه صاف نمی شه. بعضی روزا هم کدر و گرفته است.
عجب دیوونه هایی هستن!
و اما این داستان …
از نظر ساختاری. داستان جالب بود. فقط … دائم در بین داستان احساس می کردم که چوپان بودن پسر فقط یه صفت یا لقبه. گرچه شیوه خودکشی اش تاکیدی بر چوپان بودنش بود. ولی فضای داستان حالت روستایی نداشت. (یا من زیاد احساسش نکردم.)
و از نظر موضوعی. من اصلا این قضیه خودکشی برای عشق رو نمی فهمم. یعنی اینکه دختر کدخدا آخر قصه خودکشی کرد … اونم توی شرایطی که راحت می تونست به اون پسر همسایه جواب منفی بده … گیر کردن توی هچل عاطفی که (اون به من احتیاج داره و …) و بعد اینکه تنها راه رسیدن به پسر چوپان رو مرگ دیده … کل این قضیه به نظرم یه نوع حماقت زمینی است!!
عین این دختر پسرایی که عاشق هم می شن بعد خانواده شون با ازدواجشون مخالفت می کنن بعد تصمیم می گیرن که با هم خودکشی کنن …
[پاسخ]
سلام
زیبا بود . ولی واقعیت نداشت. نه عشق این طوری درسته و نه دوست داشتن.
نمی دونم شاید به نظرم هیچ کدوم وجود نداره! نه عشق و نه دوست داشتن…
در مورد چیزی که توی وبلاگم گفتین فکر می کنم .خیلی هم جدی فکر می کنم.
راستی ببخشین دفعه قبل تند حرف زدم.شما داشتین در مورد من اشتباه فکر می کردین.
در ضمن محافظه کار نیستم.فقظ اصلاح طلبم.
[پاسخ]
خوب بود و شیرین … اخر قصه فکر کنم اون توهم چوپان بود که حس کرده دخترک بالای سرشه چون دخترک عاشق پسر همسایه بود اگه قرار بود دخترک بمیره بالای سر عشقش که پسر همسایه بود میرفت نه سر چوپون… شاید چون چوپان تو عشقش به کمال رسیده بود اون روح پاداشی بود که خدا به اون داد… تو فیلم کارتونی عصر یخ اون سنجاب وقتی میمیره به کمال میرسه چون قلباً عاشق بلوطش بود خدا هم در عوض بهش یه باغ پر از بلوط می ده که بدبخت دوباره زنده میشه!!!!!
[پاسخ]
سلام بر عزیز دل .
خوبی ؟ آقا خوش میگذره این روزهای آخر سال ؟
چه خبر ؟
همه چی روبه راهه ؟
عید رو اول پیش پیش تبریک بگم .
انشالله سال آینده برات پر خیر و برکت باشه .
[پاسخ]
انگار این چرخه ی دوست داشتن به این شکل پایان ناپذیره . معمولا . . .
این خون گریه کردن چشمها هم خون به دل آدم میکنه .
کتاب خداحافظ گاری کوپر از رومن گاری رو خوندی . یکی از شاخه های داستان به این موضوع میره با یه عمق وحشتناک . فوق العاده است .
[پاسخ]
سلام آپتون جالب بود . من شما رو لینک کردم اما شما نه
[پاسخ]
سلام آوای سکوت…!
خوبید؟…
راوی قصه های زیبایی هستید این روزهــا ..
تلخک بود …
نه تلخ…
آری همان تلخک !
راستی زندگی همین نمیدانم چندضلعی مضحک عشقی است…!
خواستید مثلث عشق
خواستید مربع
حتی دایره…!
اوه ..خدابدور..زبانم لال !!!!!
نه…
خدا دایره اش را قسمت گرگ بیابان هم نکند
که اسیر چرخش دوار بی پایان شدن ف چیزی فراتر از صبرایوب
..نه اصلا صبرنمیخواهد !
حماقت میخواهد !!
نمیگویم کم دیوانه ایم..نه برعکس!
ولی…
بماند!
بگذریم ….!!!
همسایه “سکوتی” ممنون از لطف حضور همیشه ات….
ماناباشی…..


[پاسخ]
بهار اومد، بهار اومد، بهار اومد
ولی این هم بدون تو غم انگیزه
کجا رفتی، کجا رفتی، چرا رفتی
بدون تو بهار از غصه لبریزه
من آن رنگ سیاه شام اندوهم
من آن روزم که صبحم صبح پائیزه
میان آه و آن مجنون سپر هر دم
نمیمانم، همی گردم، همی گردم
تو را میجویم و هرگز نمیابم
تو آن عشقی که افزون میکنی دردم
بهار از شاخه هم دیگر نمی روید
درخت خشک عشقم سبز نمیجوید
بهار اومد، بهار اومد، بهار اومد
ولی این هم بدون تو غم انگیزه
کجا رفتی، کجا رفتی، چرا رفتی
بدون تو بهار از غصه لبریزه
من آن رنگ سیاه شام اندوهم
من آن روزم که صبحم صبح پائیزه
میان آه و آن مجنون سپر هر دم
نمیمانم، همی گردم، همی گردم
تو را میجویم و هرگز نمیابم
تو آن عشقی که افزون میکنی دردم
بهار از شاخه هم دیگر نمی روید
درخت خشک عشقم سبز نمیجوید
بهار از شاخه هم دیگر نمی روید
درخت خشک عشقم سبز نمیجوید
بهار از شاخه هم دیگر نمی روید
درخت خشک عشقم سبز نمیجوید
بهار از شاخه هم دیگر نمی روید
درخت خشک عشقم سبز نمیجوید
// ربط نداره؟
به نظر من دختر کد خدا پسره چوپانو دوست نداشته..چون در هر صورت به قول دکتر شریعتی دوست داشتن از عشق برتر است..
همین
[پاسخ]
من بالاخره اومدم
[پاسخ]
وای ببخشین اینقد هیجان دارم که یادم رفت سلام کنم
[پاسخ]
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خوبییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
دلم براتتتتتتتتتتتتتتتت کلی تنگیده بودددددددددددددددددد
[پاسخ]
وای نمی دونی تو این مدت درگیر درسام بودم واسه این نیومده بودم تو نت

تو چرا به من سر نزدییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
[پاسخ]