شاید این آخرین باشد … شاید

By آوای سکوت On اسفند ۲۹م, ۱۳۸۷

ساعت شنی سال ۸۷ تقریبا آخراشه . طبیعت بالا سرش ایستاده تا به محض

 افتادن آخرین دانه شن این ساعت برگردونتش . ما هم منتظریم .

سال ۸۷ هم خوب بود هم بد . دو نیمه کاملا متفاوت . حالا رسیدم اینجا .

اومدم آخر نامه مو بگم . آخرین شاید برای این سال و شاید برای همیشه .

 با این روحیه گندی که هر از گاهی سراغم میاد فکرای بدی به کلم می رسه

(احسان جان همونی که تو میگی : خ.و.د ک.ش.ی ) ولی خب اونقدرا ضعیف

 نیستم اما می ترسم از روزی که تموم شه اعتبار کارت هوشمند صبرم .

ناله نامه بسته . اینم بگم دیگه قول می دم ناله نکنم امیدوارم انتصابات

خرداد طوری برگزار بشه که مثله این ۴ سال لعنتی نشه .

حالا خوش نامه : تو این پست می خوام از تک تک دوستای لینکیم که می

 شناسمشون تشکر کنم که واقعا برام دوست بودن استاد بودن از همه شون

 همه چیز یاد گرفتم متشکرم .

                   

شروع می کنم با اولین لینکم :

این آدما (یه آدم کوچولو) . اگه یه آدم کوچولو نبود قطعا آوای سکوت همون

وقتا که زیاد رو فرم نبود خفه می شد . ممنونم ازت . خیلی چیز ازت یاد گرفتم

از نوشتنات از حسات . حتی یه جورایی ازت تقلید کردم . ولی خب زیاد تحویلمون

 نگرفتی دیگه اما شما همیشه اولین لینکم موندی .

امیدوارم سال ۸۸ سالی باشه بدون اون پ.ن هایی که دردناک بودند .

عیدت مبارک .

گوشه دنج :

تو هم اومدی با یه شعر . اما خیلی خیلی دیر دیر میای خب . چطور خب می شناختمت ؟

خلاصه تبریک میگم این سال جدید امیدوارم تو هیچ گوشه دنجی تنها نمونی .

سال نوت مبارک

خانم سحر بیاتی (سحر بانو ) . سحر بانو نمی دونی چقد پز می دادم پیش

دوستام و اینا که با یه نویسنده ارتباط دارم . خداییش خیلی زیر آوار نوشته های

خاکستری سنگینت موندم و درد خیلی قشنگی احساس کردم و کیف کردم .

 اما تازگیا دیگه شده بودی سیاسی نویس تیز . تو این مملکت درست نیست

 (دیروزم یه وبلاگ نویس دیگه به رحمت خدا رفت یا بردنش به جرم درست

گفتن ) .امیدوارم یه تجدید نظر بکنی .

گفتم بازم میگم : امیدوارم مصاحبه تو از رو فرش قرمز ببینم .

سال نو ی شما هم مبارک . انشالا سال پر خبری باشه برات .

یوسف مهر (یوزارسیف خودم ) . دوست دبیرستان تا حالام . دوست سیاسیم .

 خیلی عرق ریختی برا این خاتمی . حرص خوردی . یادم نرفته اون روز اما خب

 دیگه ….

میگم یوزار این سال جدید کمی رژیم بگیر خوبیت نداره سیاسی جماعت

شکمشون آویزون باشه .

تازا ائیلین موتلو .

حسن شیر علی (این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم می زنند  )  

 حاجی خودمی دیگه . حاجی که اومد قشنگ گفت خوب گفت و الانم میگه .

 حاجی خیلی چیزا ازت یاد گرفتم و البته کم یادم دادی . اما ما یاد میگیریم .

حاجی ما چاکرتیم حاجی .حاجی یه دونه ی حاجی .حاجی گل پسری

حاجی .حاجی حاجیی حاجی .

از خدا می خوام سال خوب و پر انرژی (از نوع هسته ایش برات باشه ) .

 سال جدید مبارکت .

آی پارا :

ببین تو جزء متزلزل ترین بلاگرا هستی با این که توپ می نویسی اما خداییش

 خودتم قضاوت کن ببین راست میگم یا نه ؟ اون اسکرینتم که درست نکردی

هنوز !!!

شعرات توپ اما پشتکارت … .

امیدوارم سال نو پر از پشتکار و تلاش باشه برات . تازا ائیلین موتلو .

صدای سکوت (نسیم )

 اولین کسی بودی که دیدم پرنده ای و می خوای باشی . اما خب رفتی اما

امیدوارم برگردی همون طور که گفتم . انشالا همیشه اصلاح طلب باشی

البته اگه اصلاحی بخواد . یه کمی هم جور دیگر باید دید و اینا …

سیزینده تازا ائیلیز موتلو اولسون .

هندی ترین عکسها (مهربان )

محمد حالم بد شد از بس عکس هندی دیدم تورو خدا این سال جدید دست

 از سر هندیا وردار . امیدوارم همکار جدیدت شیوا اصلاح کنه این وضع رو .

حاجی سنده موبارک اولسون دئیرم بو تازا ائیلی .

نسیم تبریز – رویای سبز (نسیم – ستاره – بهناز )

نسیمو که گفتم . بهنازم که زیاد نمیشناسمش چون زیاد آفتابی نمیشه .

 اما ستاره ، ببین عکسات واقعا قشنگن از یه بعد تازه و زیبا .خیلی پر انرژی

 هستی و انشالا همیشه هم باشی . اما شما یه اشتباه خیلی بزرگ دارین

هم تو هم نسیم هم بهناز و این اشتباه بزرگ نا بخشودنیه . می دونی چیه ؟

 طرفدار پرسپولیسین !

امیدوارم سال نو برات سال پر سوژه ای باشه برا عکاسی . سفر نامه هم بنویس

 مارکو پولو

سال نو مبارکت .

برای تو عزیز تر از جانم (ستاره)

 امسال ازدواج کردی . خوشبخت شدی .امیدوارم خوشبخت ترم بشی .

سال نو رو تبریک میگم بهت و محمدت

آیینه

احساس میکنی پارادوکسی ؟ نه … خانما هم بُرندن هم شکننده عین آینه .

پس خیال نکن . خوب می نوشتی اما تازگیا زدی فاز منفی و تیره … وا چراااااااا؟

خوبم جواب می دادی . خونه تازه هم مبارک . سال نو هم مبارک . امیدوار

م تو سال جدید آینه وار در خدمت خلق باشی .

عیدت مبارک .

یه اردیبهشتی تمام عیار (تینا)

اگه احساس کردین سال بعد محصولات تاژ افت کیفیت داشتن یا داره ضرر میده

 بدونین کار تیناست .

تینا میره انشالا تاژ و قراره برا دوستاش مشکین تاژ و اینارو مجانی بده .

تینا زودی بفرستی که همه لباسام مونده .

یه جورایی ناصر خسرویی با اون سفر نامه هات . خلاصه امیدوارم همیشه

این شر و شوریتو حفظ کنی و رییس تاژ بشی .

سال نو هم مبارکت

دختر تبعیدی شب

حرفی برا گفتن ندارم راجبش . اما از خدا می خوام از این تبعید گاه هر چه زودتر

 خارج شه . انشالا .

سال نو مبارک .

حرفهای نا گفته ام برای تو (مرگ سکوت )

یادته بهت گفتم وقتی تو هستی من نیستم و بر عکس ، اما در عین حال

 هر دومون یکییم ؟

خداییش خوب و سنگین می نویسی و زیبا . سبکت نادره . امیدوارم

موفقیاتم نادر باشه و پر فروغ . تو هم انشالا کمی چاشنی نوشته هاتو

 عوض کنی .

سال نو مبارک  .

گلدون اطلسی :

اولش فکر میکردم دختری آخه اسمت اطلسی بود . اما خوبه جزء پسرایی

 هستی که احساس پر احساسی دارن . موفق باشی . سال نو مبارک

در آغوش غروب (شیرین )

شاید کوچکترین دوستم همین شیرین باشه . کسی که بر عکسه اسمش

 خیلی مردم آزاره و همش دوستاشو اذیت می کنه . کسی که به خاطر

تعطیل نشدن مدرسه گریه می کنه در عین حال همش درس می خونه و

 بعضی وقتا زندگی میکنه .

امیدوارم رشته خوبی قبول شی و سال پر انرژی داشته باشی .

سال نو مبارکت

چشماتو ببند یه آرزو کن (ناناز خانوم )

ناناز خاله کسی که می خواد به زور خاله شو بده ما . اما من هر چقد میگم

که عمو جون من دیگه قصد ازدواج ندارم می خوام ادامه تحصیل بدم ول کن

 نیست که . الانم زیاد بد نمی گم که همسرش آقمیرزا زودی میاد حالمون

 میگیره .

خاله جونم امیدوارم سال پر جیم جیمی برا تو و آقمیرزا باشه .

سال نوی جفتتون مبارک .

بقیه لینکهایی که نگفتم زیاد شناختی ازشون نداشتم . اما امیدوارم برا

همه شون سال خوبی در پیش باشه .

در آخر هم تشکر میکنم از دوستام و همکارام .

از آرش و احسان که واقعا دارن یه جسد گونه رو تحمل میکنن .

از آرش که انقد می زنمش معذرت می خوام چیکار کنم دوست دارم .

از احسان که دم به دقیقه عاشقه . همش عشق تو جونش وول می خوره

 و نیست خوشگله برا همین مونده از میون این همه عشق کیو انتخاب کنه .

اما از تو هم عذر می خوام که نمی تونم این روزا زیاد کمکت کنم .

خیلی دلم میخواد مثله اونروزا بریم بیرون و هر سه تو خیابون داد بزنیم که :

خیلی داره خوش می گذره !

از ن.آ هم ممنونم .همکار خوبم . مرسی از اینکه همیشه اومدی و نظر دادی

 و راهنماییم کردی .

 امیدوارم سال خوبیو با همسرت داشته باشی . تورو خدا کتاب منم بیار .

عید همتون مبارک . دیدید ندیدید حلالم کنید .

اما شاید نرم . نمی دونم اگه یه راهی برا خالی کردن غصه ها پیدا نشد نمی رم .

قربون همه تون

چاکر همه تون

استشهادی همه تون

فدای همه تون

خداحافظ و یا به امید دیدار

 

 

 

همین جور نوشت

By آوای سکوت On اسفند ۲۸م, ۱۳۸۷

سلام

سلام

و بازم سلام

زیاد رو فرم نیستم به ۱۰۰۲ دلیل

که دوتاشو میگم :

۱۰۰۱ : این بوی سیگار بابام ششامو به چالش کشونده فکر کنم الان تو ششام

آژیر قرمز می زنن ( توجه توجه : بویی که هم اکنون می آید بوی سیگار است .

 هرچه سریعتر ماسکهای خود را زده و تند تند تلمبه بزنین ) خدا به داد سلولام

 برسه .

۱۰۰۲:کلی اینجا اونجا نشستیم گفتیم : آقا خاتمی می آد اگه بیاد نفر اول

 و این حرفا کلی ستاد رفتیم کلی بحث کردیم کلی ستاد تشکیل دادیم

 که … که آخرش انصراف بده . از یه جهاتی خوبه و از دو جهاتی خوب

 نیس . خلاصه که خدا آخر عاقبتومنو به خیر کنه یا چهار سالم باز همش

 اس ام اس های توپ میاد یا اینکه نمیاد (گرفتین ؟)

خب اما چند مورد در مورد داستانک زیر :

روستایی که من گفتم اونجایی نیست که بهش میگن روستا . یه جایی که

 بعضی کارا متفاوت تر از بقیه جاهاست .واسه همینه که زیاد احساس نشده .

دوست عزیزم می گفت خیلی ساده نوشتی . که کاملا حق با اونه .

 اولا : من نویسنده نیستم که ادعاییم داشته باشم .

 دوییما : به نظر بعضی مسائل پیچیده با ساده گویی خیلی راحت تر درک

میشه . منم مثلا خواستم اینجوری بشه اما اونطور که معلومه موفق نبودم .

سیوما : چوپان تنها یک اسم نیست .

چهارما : دوست داشتن بالاتر از عشق است . اما دوستدار از عاشق رو نمی دونم .

پنجما : سلامتی امت اسلام .مخصوصا شیعیان

 

رویای عاشقی

By آوای سکوت On اسفند ۲۵م, ۱۳۸۷

            

در یک زمان دور در یک روستای دور پسر چوپانی عاشق دختر کد خدا شده

 بود – این قسمت مثل همه داستان هاست یکی عاشق دیگری – . اما بد

 روزگار دختر ، عاشق پسر چوپان نبود ، دوستش داشت اما عاشقش نبود

 (نمی دانم چه فرقی می کند ؟!)

دختر کد خدا هم عاشق پسر همسایه شان بود ،  آن پسر هم دختر کد خدا

را دوست داشت اما عاشقش نبود .

پسر چوپان مرتب دور و بر دختر کدخدا می پلکید با هر بهانه ای نزدیک

می شد و شروع می کرد به حرف زدن . مسقیم یا غیر مستقیم حرف

دلش را می گفت . دختر هم می فهمید اما خودش را به نفهمی می زد

شاید مجبور بود اینکار را بکند چون عاشق  دیگری بود .

روزی از روزها پسر چوپان که مشغول  کارش یعنی مراقبت از گوسفندها

 و بره ها از گرگ های بیابان بود متوجه شد پشت تپه ی سبزی که مقابلش

بود خبرهایی هست .

 آرام بالای تپه رفت . آن طرف ، پشت تپه زیر یک درخت سبز و پرسایه

دختر و پسری نشسته بودند و سعی می کردند این نشستن عاشقانه

 به نظر برسد . کاملا معلوم بود .

پسرچوپان  دقیق تر شد . اما این دقیق تر شدن لحظه ای طول نکشید .

 دختر کد خدا با پسر همسایه شان زیر آن درخت بودند .

نفسش لحظه ای بند آمد . آب دهانش را به زور پایین برد . شوری چشمانش

 را به خوبی حس می کرد .همانجا نشست . پشت به آنها رو به بره ها .

 یک دقیقه یک ساعت … شب شد . او همانطور نشسته بود حتی صدای

پارس سگهایش هم که خبر حمله چند گرگ گرسنه را می دادند هشیارش

 نکرد . گرگ ها چند بره از گله به یغما برده بودند و مسئولیتش همه با پسر

 چوپان بود .

یک روز یک هفته یک ماه یک سال … گذشت . در این مدت بارها و بارها پسر

چوپان عاشقیش را به دختر کد خدا نشان داده بود – کاری که دختر کد خدا

 هم به پسر همسایه شان می کرد – اما  دختر هیچ امیدی به او نمی داد

 و یا مجبور بود که ندهد .

روزی پسر چوپان تمام جراتش را جمع کرد و بیرون از روستا ، دور از همه ،

 جلوی راه دختر کدخدا را گرفت و گفت :

-  من دوست دارم – هر دو سرخ شدند اما پسرچوپان داغ هم شد – من

واقعا … دلم برات … عقلم که دیگه … نمی دونی ….(خودش هم

 نمی دانست چه می گفت اما گستاخانه و با کمال پررویی ادامه می داد ) .

دختر کد خدا دور و برش را نگاهی انداخت و وقتی مطمئن شد کسی

 نیست یک قدم نزدیک شد .

 دستهای کثیف اما مردانه پسر چوپان را دردست گرفت چشمانش را به

 چشمانش دوخت و در حالیکه سعی می کرد بغضش نترکد گفت :

-  من می دونم که چقد دوسم داری اما من نمی تونم به این دوست داشتن

 تو جواب بدم من عاشق پسر همسایمون هستم نمی تونم اون ُ تنها بذارم

 اون به من احتیاج  داره و منم  خیلی دوسش دارم . همیشه دیدم که

مواظب من هستی خیلی وقت شده که متوجه کمکهایی که مثلا

می خواستی من نفهمم شدم همیشه فهمیدم که ما هر جا بریم تو هم

 اونجایی اما باور کن نمی شه نمی تونم …

-  چرا نمیشه ؟ مگه تو منو دوست نداری ؟ نمی دونی من چقدر تو رو

می خوام ؟

-  چرا همه اینارو خوب می دونم اما گفتم که نمیشه ….

لحظه ای مکث کرد و با پشت دست چشمانش را پاک کرد و گفت  :

 اینم آخرین حرفم … منم تورو دوست دارم خیلی .

این جمله را گفت و به سر عت دور شد . اما پسر هنوز سر جایش خشکش

 زده بود هنوز آنچه را که دیده و شنیده بود باورش نمی شد و حتی دوست

داشت که  نشود .

باز هم زمان بی رحمانه برای پسر چوپان پیش رفت .

فردا روزعروسی دختر کد خدا با پسر همسایه شان بود . پسر چوپان مثل

 دیوانه ها ، که نه ، اصلا خودش دیوانه شده بود . صبح از خانه بیرون می آمد

 تا شب کنار علف های هرز و بسیار سمی که لب برکه نزدیک جنگل 

 می روییدند می نشست خیلی خواسته بود یک مشت ار آنها می خورد

 حتی یکبار هم خورده بود اما نه زیاد . آنروزی بود که فهمیده بود دختر عاشق

 کس دیگری است ولی فقط چند روز بستری شده بود و اثر سم ها رفته بود .

فردا آمد . همه شاد و خندان غیر از پسر چوپان و آسمان .آسمان هم برای

 همدلی با پسر چوپان ابری بود و گرفته  .

باران آرام آرام بارید . عروس و داماد خودشان را برای سوار شدن به ماشین

 آماده می کردند و در حال خداحافظی از فامیل و آشناها بودند . می شد

صدای کسانی را شنید که به آنها می گفتند بهتر است در این هوا نروند

 و بگذارند برای فردا . اما عروس و داماد قبول نمی کردند .

 پسر چوپان دور از همه تنها زیر باران با چشمانی گریان ایستاده بود هیچ کس

 ندیدش و اگر هم می دید نمی فهمید که او دارد اشک می ریزد .

تمام بدنش گر گرفته بود . چشمانش برافروخته بود نفسش تند تند می زد .

 این حالت ها وقتی که خنده ی دختر کدخدا را می دید شدید تر می شد .

 دیگر نتوانست آنجا بماند . شروع کرد به دویدن . با تمام توانش می دوید .

 یکراست به طرف آن علفهای سمی رفت . نشست.

یک دل سیر گریه کرد . زار زد . مشتش را پر کرد از آن علفها … خوردشان .

 یک مشت دیگر . و همین طور می خورد … تا اینکه احساس کرد سرش

 به سنگی یا چیز سختی خورد چشمان نیمه بازش را سعی کرد که باز

کند اما هیچ توانی برایش باقی نمانده بود . وقتی که چشمانش را می بست

 صدای انفجار وحشتناکی را شنید اما توجهی نکرد و آرام خوابید .

 و خوابید …

حس کرد که کسی نوازشش می کند . فکر کرد که خیالاتی شده .

اما نه واقعا کسی نوازشش می کرد . چشمانش را باز کرد . باورش نمی شد .

 دختر کد خدا بود با همان لباسی که آخرین بار دیده بودش .

سراسیمه بلند شد و گفت :

-  تو اینجا چیکار می کنی ؟!

دختر گفت :

-  مگر نمی خواستی باهم باشیم ؟ مگر عاشقم نبودی ؟ تو رویاهایت

 نمی خواستی با من دست در دست وارد آن جنگل سیاه بشیم ؟ من هم

 آمدم تا با تو باشم .

پسر هیچ نگفت . نمی توانست چیزی بگوید . دستان سرد دختر را گرفت

 محکم در دستانش فشرد . زیر باران  وارد جنگل شدند .

 بدون اینکه از چیزی بترسند یا هراسان شوند .

گورستان آشغال ها

By آوای سکوت On اسفند ۲۰م, ۱۳۸۷

 

سرگذشتمان را می گوییم برای جوانی که روی پلی که ما زیرش هستیم

 ایستاده .

 او هم نگاهی به ما نمی انداخت اگر باران نبود اگر صدای قطراتش نبود

 که بر سر ما فرو می ریخت .

آه

بایک آه جان سوز شروع می کنم .

با یک آه از ته دل ، بودنم را می گویم .

 

روزی که ، واقعا خودمان بودیم . برای خود ، خودی بودیم . بهایی داشتیم .

 کالایی بودیم برای مصرف . کالای مصرفی دیگران اما در هر حال دیده شدن .

بهایمان را پرداختند . گرفتنمان . و بعد از مصرف این شد آخر  عاقبتمان .

حال روز گارمان سپری می شود در این گورستان آشغال ها .

 

پی نوشت :

امروز قانونی برایم اثبات شد .

اگر حرف تازه ای برای گفتن نداشته باشی هیچ کسی نخواهد آمد .

 

 

قسمت مورد نظر تا اطلاع ثانوی مسدود می باشد

By آوای سکوت On اسفند ۱۴م, ۱۳۸۷

       

 

سرت  شده یه کله اسفنجی بزرگ که تازه از آب در آورده نش سنگین و خیس .

 گردنت که هیچ به تنتم سنگینی می کنه .هربار که تکونش می دی احساس

می کنی همین الانه که از سرت کنده شه بیفته  کف اتاق ُخیس کنه . فرش

خیس بشه . بوی گند فرش تازه شسته شده فضای اتاق ُبگیره .

 

دستات ، انگار از هر دوطرف کشیده شدن .بعد هرکدوم شده باشن یه

 میله ۱۰۰ کیلویی  طوری که فقط بتونی انگشتاتو تکون بدی مثل زدن پیانو .

خیلی درد آوره اینجوری بودن . فکر کن همون لحظه که این میله ها بهت وصلن یه

 مگس از همه جا بی خبر و مردم آزار بیاد بشینه رو دماغ کله اسفنجی بزرگ و

سنگینت . می تونی تصور کنی چقدر زجر آوره؟ دردناکه ؟ می تونی تصور کنی

 که اون لحظه چیکار می کنی ؟ کله  اسفنجیتو تکونش نمی دی که ییهو قطع

می شه . دستاتم که یه جورایی می شه گفت عملا از کار افتادن .خیلی سخته .

 خدا نصیب گرگ بیابونم نکنه .

 

پاهات ، به جای پا دو تنه درخت قطور داشته باشی . که تونستی به هر زحمتی دراز کنی

 لنگاتو هر کدوم یه ور، برا خودشون .

 پاهاتو می بینی انگشتاش دارن از دور بهت دهن کجی می کنن همونایی که

یه روز ، خدا خدا می کردی هر چقد امکانش هست ازشون دور باشی تا بو گند

 جوراب و کفش که اون بیچاره ها به جونشون خریده بودن خفت نکنه . اما حالا

ببین چقدر براشون دلتنگی می کنی ببین چقد دلت می خوادشون .

 حاضری با اون بو گندشون ور دماغ کله اسفنجیت بودن .

 

 

دلت ، دلت چی . دیدیش ؟

دیدیش که چه بلایی سرش اومده ؟

 

دلی که قبلنا برا خودش دلی بود احترامی داشت عزتی داشت مقامی داشت .

اما حالا چی ؟! حالا ازونا چی مونده غیر یه تیکه گوشت که همه جاش پینه بسته

 همه جاش لگد مالی شده یه ورش رفته تو یه تیکش جر خورده … می دونی

 از کی اینجوری شد ؟ می تونی یادت بیاری ؟

یادته می گفتی دلم خیلی تنهاس نه کسی ُ داره بیاد بهش سر بزنه .

نه خونه کسی میره . مونده یه گوشه تنها و خسته می ترسم کار بده دست

 خودش و من .

یادته گفتی در دلمو باز می کنم . یادته گفتی دلمو برا همه می دم هر کی

بخواد هر کی احتیاج داشته باشه . هر کی که با این دل کارش راه  میفته .

عقلی که تو همون کله اسفنجی سنگینته اونروز گفت ” این کار را نکن ، احمقانه

 است ” یا گفت ” بگذار در بسته باشد این کار برای تو صلاح نیست “.

برگشتی بهش گفتی بیشین بینیم بابا به تو چه دل خودمه !

کاری که نمی باید می شد شد .

در دلتو باز کردی . هر کس و ناکس اومد . … توش . بهش لگد زد .

 یه تیکشو کند و رفت . آتیشش زد . روش با نوک خنجر یادگاری نوشت .

(بی تو هرگز ، رفیق بی کلک مادر ، دوست دارم ، لعنت به تو ، استقلال آزادی ،

 بی تو میمیرم ، همدرد )

همه اومدن . همه رو راه دادی . هیچ کدوم موندگار نشدن . حتی کسی یه

 دستی به سرو صورت دلت نکشید . هرروز دلت کثیف تر از روز قبل شد هر

کی اومد یه آشغالی انداخت تو دلت . یه تف کثیف و چندش آور .

فکر کردی چرا ؟ دلت میزبان خوبی نبود یا اونا لیاقتشو نداشتن ؟

خلاصه  اینی که برات مونده نمیشه بهش گفت دل .

چی میشه گفت ُهم نمی دونم .

حالا تو موندی با یه کله اسفنجی خیس و سنگین با دو دستی که میله های

۱۰۰ کیلویی شدن با دو تنه درخت قطور که مثلا پاهاتن با یه مگس مردم آزار

از همه جا بی خبر رو دماغت و یه … یه …(که در این لحظه عقلت گفت :

” قسمت مورد نظر تا اطلاع ثانوی مسدود می باشد “)

 

 

گاهی میشه که نمی دونی چته گاهی وقتا میشه که نمیدونی چی میگی .

منم حالا تو همون بعضی وقتام .

با عرض پوزش از همه دوستان اما این متن قسمت نظر دهی نداره چون …

 خلاصه که نداره .