تیغ خیانت

By آوای سکوت On بهمن ۱۰م, ۱۳۸۷

           

زن گوشه اتاقی تاریک نشسته بود با صورتی خونین و چشمانی بسته .

مرد  هنوز بغضش نشکسته بود اما نفسش تند می زد .

-  آخه چرا با من اینکارو کردی ؟ من که همه چیم برای تو بود به خاطر تو بود

 هر کاری گفتی کردم هر چیزی خواستی تهیه کردم این بود جوابشون؟ این

 سزای کارام بود لعنتی ؟

مرد صدایش را بلند تر کرده بود . امروز شاید بدترین یا آخرین روز عمرش بود .

ظهر که  برای نهار به یکی از رستوران های شهر که اتفاقا از محل

کارش خیلی فاصله داشت رفته بود زنش را دیده بود ، نه تنها ، با یک مرد

 سر یک میز با یک دسته گل و جعبه کادو .

حتی خودش هم نفهمید چطور به خانه رسانده بود خودش را . آنچه را که

دیده بود هنوز باور نمی کرد.

حرفهای روانشناسش را مرور می کرد ” خوش باور باش ، خوب فکر کن ” اما

باز کفه این کابوس سنگین تر بود ، خیلی .

ذهنش فقط یک فکر داشت ، کشتن . احمقانه بود اما اگر اورا نمی کشت انگار

 از یه چیزی رنج می برد .

زنش آمد با همان لباس ، از دیدن شوهرش این موقع روز در خانه شوکه شد

 به رویش نیاورد :

-  سلـــام عزیزم ، چی شده که امروز زود اومدی؟ طوریت شده ؟ اتفاقی افتاده ؟

-  کجا بودی ؟

-  رفته بودم خونه زری .

-  آره جونه خودت مگه بهت نگفتم با این زنیکه نچرخ ؟

-  وا … خوشگلم چرا باز بد اخلاق شدی ؟ خب کار داشتم باهاش یه تک پا

رفتم و زودی برگشتم .

-  چیکارش داشتی ؟ جواب بده . کیفتو بده من ببینم…

-  چرا این جوری شدی ؟ کیفمو می خوای چیکار؟ قرصاتو خوردی ؟بازم زده

 به سرت دیوونه ؟

به  طرف زنش حمله کرد کیفش را گرفت ، کادو را در آورد .

-  این چیه ؟

زن که حال و روز خوبی نداشت با صدای لرزان گفت : خریدمش .

-  بس کن عفریته خفه شو ، با کدوم پول ؟ کدوم خری برای خودش کادو می گیره ؟

کیف را صورت زنش کوبید و داد زد :

-  خفه شو نمی خوام صداتو بشنوم ببر اون صداتو …

زن زیر مشت و لگد مرد فقط ضجه می زد و داد . کمک می خواست  …

مرد با خشونتی که تا بحال حتی خودش هم ندیده بود زنش را می زد و فحش

 می داد .

یک باره کتک زدنش را قطع کرد و به طرف آشپزخانه رفت . زن  نیمه جان گوشه

 اتاق افتاده بود ….

هیچ چراغی روشن نبود پرده حریری که مرد حقوق یک ماهش را برای آنها داده بود

 در اثر بادی که از پنجره نیمه باز تو می آمد در هوا بود .

زن گوشه اتاقی تاریک نشسته بود با صورتی خونین و چشمانی بسته .

مرد جوان  هنوز بغضش نشکسته بود اما نفسش تند می زد .

-  گفتی فلان چیزو بگیر رفتم پول نزول گرفتم خریدم برات  گفتی باید تو بالا شهر

 خونه داشته باشیم رفتم از بابای نمردم ارثمو خواستم از همه طرد شدم دل

 پدرو مادرمو به خاطر توی … شکستم  با همه شون قهر کردم . گفتی بیا بریم

پیش  روانشناس که انقد کار می کنی زحمت می کشی خدایی نکرده طوریت

 نشه با این همه فکرو مشغله . گفتم عزیزم می خوای مردم روم اسم بزارن که

 روانیم قرص اعصاب می خورم ؟ خودتو مالوندی بهم ُ گفتی بیخود کردن 

 تو فقط واسه منی منم که باید در موردت نظر بدم … وای خدای من یعنی  همه

اونا سیا کاری بود؟ فیلم بود ؟

بغض مرد ترکید . بیشتر شبیه زار زدن بود تا گریه کردن .

 با صدای بلند گریه می کرد و می گفت :

-   همه اون دوست دارما قربونت بشما فدات بشما … همش دروغ بود؟

فیلمت بود؟ چرا با من اینکارو کردی ؟

نمی خواستی منو می گفتی می رفتم به خدا می رفتم به قران می رفتم .

 می خواستی فقط منو زجرم بدی ؟آروم آروم بکشی؟ آبرومو ببری ؟

اون یارو چی داشته که من نداشتم از من خوشگلتر بود پولدارتر بود ؟

-  لعنتیه کثافت هر چی بود که دیگه بیشتر از من دوست نداشت …

جمله آخرش را چند بار فریاد زد و تیغی که کنارش بود را روی شاهرگ دستش 

 کشید…

فردای آن روز تیتر صفحه حوادث اکثر روزنامه ها این بود :

خودکشی مرد روانی پس از به قتل رساندن همسرش  .

 



۱۱ نظر to “تیغ خیانت”

  1. سلام بر تو ای بزرگ نویسنده ی قرن .

    خوبی ؟ آقا ظاهرا همی فراغ بال و اینا شدی .

    اول وایسا .

    ما همی اکنون به مقام شامخ اولی در لینک دونی شما نائل آمده از این مهم بس خرسند و مفرح ذات و خشنود و خوش به حال هستیم . باشد ک در این گونه مسیر گام بردارند دیگر عزیزان و به درجات بالا انسانی دست پیدا کنند انشالله .

    [پاسخ]

  2. تصویر جالبی بود . زیبا هم به تصویر کشیده شده بود . هرچند موضوعش از موضاعات زیاد دستمالی شده بود و خیلی پیچ داستانی خاصی جز این مورد آخر نداشت که خب میشد حدثش زد ولی در حالت کلی تصویر سازی ها و عبارات و حالات روحی ملموس بود و زیبا . میتونه خیلی غنی تر هم باشه . لذت بردم .

    [پاسخ]

  3. سلام exelent

    [پاسخ]

  4. سلام
    تبریک می گم که امتحانات را تموم کردی انشاا…. کل درسات تموم بشه فارغ التحصیل بشی !!
    بای تا های

    [پاسخ]

  5. سلام
    مرسی که اومدی پیشم
    وبت قشنگه
    این آپه آخرت که خیلی زیبا بود
    بازم بیا
    منتظرتم
    موفق باشی

    [پاسخ]

  6. سلامه مجدد
    مرسی از راهنماییت
    اگه حال کردی بیا و اسمتو بهم بگو
    منم لینکت کردم
    بازم بیام
    فعلا

    [پاسخ]

  7. از زبان یک کودک شش ساله:
    مامان گفت اون ماشینو(اسباب بازی) واسم می خره
    اما من که می دونم دروغ می گه ولی با فکر داشتنش بازی می کنم …
    من رسما به این اعتقاد رسیدم از کودک شاعرتر باید کودکتر باشه.
    مطالبتون جالب بود .خوشحال می شم به وبم سر بزنید.سپاس

    [پاسخ]

  8. حقش نبود اصلا!
    کاری نکرده بود ! بیچاره !
    هنوز که جماعی نبوده بین جماعت ولگرد ِ کادوبگیر !
    زود میکشیم زنان را به جرم زنانگی شان !
    اگر زن او هم او را میدید در همان حال ! میکشت ! میکشت ؟ً!
    باز بنگریم خودی خود را از گورستان ِ شورت مان !
    بیرون بیاییم از پیله ی شهوت !
    چشم ها را باید کرد ! جور ِ دیگر باید داد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!( یا اجازه ی سهراب )

    [پاسخ]

  9. سلام! چطوری آقای آوای سکوت؟ (آقا؟!)
    امتحانا خوب بود؟ امتحانای ما که نه زیاد!
    داستانت خوب بود… داستانیه که همیشه بهش فکر می کنم.
    چند وقت پیش توی رادیو داستانی شبیه به این شنیدم… که البته واقعی بود. مرد بعد از کشتن زنش (جلوی چشم پسرش با یه شی سنگین توی سر زن کوبیده بود!)
    خودش را از پنجره پرت کرده و مرده بود. خانواده زن اعضاشو هدیه داده بودند و به این مناسبت با خانواده اش مصاحبه کردن.
    … گرچه خیانت جرم بزرگی است ولی من فکر می کنم که فقط جرم خائن نیست… .
    گرچه گناه هولناکیه.

    [پاسخ]

  10. سلام
    آخرش خوب نبود نحوه روایتت عالی بود اما موضوع نه

    [پاسخ]

  11. سلام
    ممنون اومدین وبم
    عشق آن نیست که تو می اندیشی…
    آره درسته این روزا اسمش بد دررفته
    ولی خیلی عظیمه
    شاید بشه گفت اگه توانشو نداشته باشی ویرانت میکنه!…
    ممنون دوست خوبم

    دوس داشتی بازم پیشم بیا

    [پاسخ]

نوشتن نظر