اینجا داره رو سرتون خراب می شه…

By آوای سکوت On دی ۱۱م, ۱۳۸۷

 نمی دونم چه جوری شد که سر از اینجا در آوردم . جلوی در یک قصر .

قصری با دیوارهای بلند تیره با سنگهای سیاه ضخیم و دروازه های باز بزرگ

 که هیچ نگهبان یا مراقبی جلویشان نبود . قصری نسبتا آرام .

داخل شدم کوله پشتیم هم پشتم بود پر از خرت و پرت .

اصلا نمی دانستم که چرا اینجا آمدم و عجیب تر اینکه نمی توانستم بفهمم

 که چرا قدم بعدیم را هم بر می دارم؟!!!

در اصلی عمارت را باز کردم داخل سیاه بود و تاریک .

چراغ قوه ام را از کوله برداشتم چراغ قوه ای که درست برعکس تمام

چراغ قوه ها بود یعنی هر چه بیشتر روشن می بود پر نور تر می شد و

جاهای بیشتری را روشن می کرد . نورش را مقابل خودم گرفتم هیچ نبود

 چند قدم جلو رفتم .

هرچه جلوتر می رفتم ترسناک و تاریک تر می شد .

از دیوارها صداهایی می آمد نور را گرفتم ، دیوارها داشتند آرام آرام

فرو می ریختند و اگر کمی گوشت را تیز می کردی می شد صدای جر

 خوردنش را هم شنید .

ترسیدم ، خطرناک بود آنجا ماندن درآن شرایط . برگشتم به طرف در اصلی

 اما با تعجب دیدم درب آنجا نیست خشکم زد بی حرکت ایستادم دور و برم

 را نگاه کردم گفتم : آخه من از کجا اومدم اینجا ؟ از کدوم در لعنتی؟

چه جوری شد اومدم اینجا؟ چطوری می تونم برگردم ؟ ….

بقیه در ادامه مطلب….



نمی دونم چه جوری شد که سر از اینجا در آوردم . جلوی در یک قصر .

قصری با دیوارهای بلند تیره با سنگهای سیاه ضخیم و دروازه های باز بزرگ

 که هیچ نگهبان یا مراقبی جلویشان نبود . قصری نسبتا آرام .

داخل شدم کوله پشتیم هم پشتم بود پر از خرت و پرت .

اصلا نمی دانستم که چرا اینجا آمدم و عجیب تر اینکه نمی توانستم بفهمم

 که چرا قدم بعدیم را هم بر می دارم؟!!!

در اصلی عمارت را باز کردم داخل سیاه بود و تاریک .

چراغ قوه ام را از کوله برداشتم چراغ قوه ای که درست برعکس تمام

چراغ قوه ها بود یعنی هر چه بیشتر روشن می بود پر نور تر می شد و

جاهای بیشتری را روشن می کرد . نورش را مقابل خودم گرفتم هیچ نبود

 چند قدم جلو رفتم .

هرچه جلوتر می رفتم ترسناک و تاریک تر می شد .

از دیوارها صداهایی می آمد نور را گرفتم ، دیوارها داشتند آرام آرام

فرو می ریختند و اگر کمی گوشت را تیز می کردی می شد صدای جر

 خوردنش را هم شنید .

ترسیدم ، خطرناک بود آنجا ماندن درآن شرایط . برگشتم به طرف در اصلی

 اما با تعجب دیدم درب آنجا نیست خشکم زد بی حرکت ایستادم دور و برم

 را نگاه کردم گفتم : آخه من از کجا اومدم اینجا ؟ از کدوم در لعنتی؟

چه جوری شد اومدم اینجا؟ چطوری می تونم برگردم ؟

اما همه سؤالها بی جواب بودند . دیوارها با ریزششان با آن تاریکی داخل

 قصر نوعی وحشت را ساخته بودند که کاملا آدم را سحر می کرد .

راهرویی بود پراز اتاق ، سمتش رفتم . در اتاق نزدیک تر را باز کردم زیاد نه

 اما باز تاریک بود .قابل تصور نبود ، این همه آدم؟ آن هم داخل اتاق ؟

جمعیت بسیاری داخل اتاق بودند اما همه در خواب .

چراغ قوه ام را طرف سقف و گوشه های اتاق گرفتم آنجا هم می ریخت .

 دستپاچه شدم شروع کردم به داد و فریاد که « آهای پاشین اینجا داره

رو سرتون خراب می شه زود باشین جُم بخورین …» اما هیچ کدام حتی

 کوچکترین حرکتی نکردند .

صدایم را بلند تر کردم :« آهای پاشین …» بازهم بی نتیجه بود . نبض یکیشان

 را گرفتم می زد ، دومی هم ،سومی هم نفس می کشید اما چرا بلند

 نمی شدند ؟ هر لحظه ریزشها بیشتر می شد .

بیرون آمدم اتاق بعدی را باز کردم عین اتاق قبل .

بازهم جمعیتی زیاد اما همه در حال معاشقه و خوشگذرانی .

بعضی با یک نفر، بعضی با چند نفر و بعضی ها با یک نفر . همه در حال

 شهوت رانی . نور چراغ قوه را بالا گرفتم ، اینجا هم می ریخت .

 اما اینها چرا حالیشان نیست ؟

باز شروع کردم به داد و بیداد : « آهای اینجا داره رو سرتون خراب می شه …

 بجنبین…»ولی همه سرگرم کثافت کاری بودند بدون کمترین توجهی به من .

بیرون آمدم دویدم چند اتاق بعد . دیگر تعجب نمی کردم بعد از باز کردن در اتاق .

این اتاق هم مردم سرگرم پول شمردن بودند دور و برشان پر بود از سکه های

 طلا و نقره . بدون اینکه بالا را نگاه کنم شروع کردم به فریاد زدن : « آهای

 اینجا داره رو سرتون خراب میشه … از اینجا بیرون بیاین …»

مثل اتاقهای قبل حتی متوجه حضورم نشدند ، هیچ کس دست از شمردن

 نمی کشید .

اتاق ها را یکی یکی باز می کردم ، مردمی که در حال خوردن بودند ،

در حال عبادت بودند ، در حال خواندن … و همه اتفاقات عینا ً تکرار می شد .

هر لحظه که می گذشت چراغ قوه ام پر نورتر می شد و جاهای تاریک و

 خرابی های بیشتری را می دیدم و دیوانه تر و بی چاره تر می شدم .

خیس عرق شده بودم قلبم از جایش کنده می شد لعنت می فرستادم به

 خودم که اینجا چه غلطی می کنم و سریع پشیمان می شدم که تقصیر من

نبود که اینجا آمدم . هیچ دری برای خروج نبود حتی پنجره ای یا روزنی .

روی زمین زانو زدم گریه کردم داد کشیدم کمک خواستم .

یک دفعه صدایی شنیدم که می گفت : « پسر انقد زر نزن ُ بیا اینجا ».

نورُ به طرف صدا گرفتم مردی گوشه دیوار نشسته بود دورش پر بود از خاک و

 سنگ ریزه . گفت : « این لعنتیو بگیر اونور» .نور چراغ قوه را می گفت .

در حالیکه به طرفش می رفتم گفتم چرا؟

گفت : « منم از این چراغ قوه ها داشتم همونم بود که منو به این روز انداخت

 نمی دونم دقت کردی که اینجا بعضیا حتی یه چوب کبریتم ندارن چه برسه

 به اینا»؟ جهت نور ُ که عوض می کردم تکه های شکسته شده شُ دیدم .

پرسیدم از این خراب شده چه جوری میشه بیرون رفت ؟

خندید خیلی بد ، مسخره ام کرد . و شروع کرد به گفتن .

او هم مثل من بود یعنی مثل همه ، ندانست که چه شد اینجا آمده و اینجا

 چکار باید بکند . او هم دقیقا ًهمه کار هایی که من انجام دادم انجام داد بود

 حتی بعضی ها را هم کتک زده بود اما افاقه نکرده بود .

می گفت تنها راه چاره کندن این دیوار و پس زدن آن سنگ های ضمخت و

سیاه و افتادن پایین بود . گفتم نمی ترسی که می خواهی خودت را

پایین بندازی ؟ گفت : « من بیشتر از اینجا ماندن می ترسم ».

ادامه داد همیشه در حال کندن بوده و بعضی اوقات که حوصله اش

سر می رفت به تعدادی از اتاقها سر می زده و وقتش را با اهالی آن اتاق

می گذرانده .

پرسیدم چطور شده که اینجا با این وضعیت هنوز پابرجاست و فرو نریخته ؟

گفت : « خب عجیبیش همینه ممکنه خیلی وقت اینجا باشی اما هنوز رو

 سرت خراب نشده باشه و یا همون اولین قدمی که میذاری تو رو سرت

 خراب شه ».

او از کسانی گفت که موفق شدن این دیوارها رو خراب کنند بپرند پایین .

مدتی باهم حرف زدیم کمی آرام شدم خوشحال بودم یکی را پیدا کرده ام

 مثل خودم . گفتم : من هم هستم ، با هم می کنیم .

چراغ قوه ام را لبه دیوار کوبیدم تکه تکه شد و شروع کردیم

 به کندن دیوار و پس زدن سنگ های سیاه و ضمخت .

 

 



۱۲ نظر to “اینجا داره رو سرتون خراب می شه…”

  1. سلام
    من هنوز شمارو نمی شناسم خودتون رو هم که معرفی نکردین؟؟
    خیلی ممنونم سر زدین
    بله من اهل تبریزم
    داستان تون رو هم خوندم اگه خودتون نوشتین بسیار زیباست باعث میشه آدم موقعیت قهرمان داستان رو درک کنه و فضا رو برای خودش مجسم کنه

    [پاسخ]

  2. سلام دوباره .

    قدم رنجه چرا . کلی رحمته . استفاده میکنیم . راستی چیزه من ترکی بیلمیرم .

    بعد آها در مورد این موضوعی که گفتی که حاضر بودم یا نه . آخه یه بابایی مراسم و اینا میرفت و خیلی شور حسینی گرفته بودش و نشست خیلی قایم و از ته ته اعماق دلش گفت یا امام حسین (ع) کاش من اون روز عاشورا بودم میومدم وقتی نماز میخوندی منم وای میستادم سپر بلات میشدم . بعد طرف میخوابه . همون شب خواب میبینه ای دل غافل اینجا کربلاست و الان امام میخواد نماز بخونه و میگه فلانی بیا وایسا اینجا میخوایم نماز بخونیم . بعد طرف می ایسته اونجا و همچین ه امام شروع به نماز میکنه میبینه از اون ته یه تیر اومد صاف داره میاد طرفش . هی تیره نزدیک میشه یه آن ناخود آگاه خودشو میکشه کنار . تیر مستقیم میره میخوره به امام . دوباره یکی دیگه و الا ماشالله .
    نه به این سادگی ها نیست . من غلط بکنم چنین ادعایی بکنم . مگه اینکه خودشون به دست خودشون بکشونن بالا . اون جام و که بدن سر بکشه کسی دیگه تو این دنیا نیست . کاری که سعید کرد تو مقاتل اومده میگن تیرها رو با بدن که سد میکرد هیچ اگه تیری بود که کمی اونطرف تر بود خودش رو میرسوند . اصلا درک چنین مفهومی چیز عجیبیه . کدوم عشق آدم رو از همه چیز خود فارق میکنه . کدوم نور و عشق و علاقه به آدم چنین توانی میده . اکثر عشق های آدمی هم فقط نوعی خودخواهی محضه چون خودش رو میخواد .

    شربت عشقی که از این در چشید ذره ذره درد ها از جان کشید .

    این ها دیگه همش کرم و لطفشه باقیش . لیاقت میخواد که من ندارم .
    چشم امید به دست دوست .

    [پاسخ]

  3. این داستانت جالب بود که یه چیزی بیشتر از جالب . شاه کلید های داشت که میشه حالا بعد سر فرصت به یه داستان فوق العاده تبدیلش کن با کار کردن رو بخش های خاصیش و بعد هم شخصیت های دیگه ای که وارد میکنی . مفاهیم زیادی رو میشه توش گنجوند .

    قضیه اینه که ما همه همینجاییم . فقط موضوع اینه که وقتی اون چراغ قوه هه دست یکی میاد تازه میفهمه چه خبره و شروع میکنه هی شلوغ میکنه و سر و صدا میکنه و واقعا هم اونچه میبینه رو کسی نمیبینه پس چیزی نمیفهمه . خلاصه طرف هرچی ور مینه نمیتونه کسی رو قانع کنه . پس هی در به در دنبال یه راه فرار میگرده . ولی موضوع اینه اولش خیلی دردناکه بعدش باید تبدیل بشه به عشق . اگه نشه زیر آوار اون فهم مدفن خواهد شد . . .

    و . . .

    خیلی طرح فوقالعاده ایه ها کار کن روش . بیشتر و بیشتر وقت بذار روش خیلی جای ادامه دادن داره .

    [پاسخ]

  4. یعنی به فرو ریختن دیوارها کمک کردین تا خودتون رو از اونجا رها کنین؟!! به جای اینکه اون دیوارها رو پاک کنین و نذارین فرو بریزه ؟!!! حال و هوای داستانهای کوئلیو رو داشت خواستی فلسفی بنویسی موفق هم شدی اما با این تفاوت که داستان بدآموزی داشت… (ادعام نمیشه هاااااااااااااااااا خواستم یه نظر کوچولو بدم)

    [پاسخ]

  5. سلام … جان،
    از خوندن خالیش لذت بردم
    برم یه دور دیگه بخونم بیام نظرمو بگم…البته کامل

    [پاسخ]

  6. سلام سید چطور مطوری بانمک
    میگم سید یکمی از خودت تحرک نشون بده وبلاگتو کردی یه پا خبر گزاری بابا از خودتم بینیویس جیگر.
    به ما هم که سر می زنی بی کامنت همون چیزی که روش حساسی.
    سید از طبقه ۴ که می دیدمت همرا با دوستت حسن؟ می رفتی سمت سلف خیلی بانمک راه می ری.
    خلاصه که من …
    گرفتی؟
    ———————————————————————-

    آخه کدوم دوست من اسمش حسنه ای کیو سان؟

    [پاسخ]

  7. والا من ترکی حالیم نمیشه ولی همین ۱۰ ۱۲ تا کلمه رو هم که نمیشه نشنیده باشم که . ولی اونایی که گفته بودی رو نصفشو نفهمیدم .

    شما هر جور راحتی . حسن . شیرعلی . حسن شیرعلی . گزینه های دیگه ای هم اگه مد نظرت بود به شور بذار .

    والا اینجا بحث کیفیته همون تاژ و برای کیفیتش میخریم .

    [پاسخ]

  8. سلام
    وبلاگ قشنگی دارین
    ممنون که به وبلاگ ما اومدین
    بازم به ما سر بزنین

    [پاسخ]

  9. سلام همشهری
    خیلی ممنون که لینکمون کردین منم شما رو لینک کردم
    در ضمن بعضی از داستانهاتون رو خوندم اگه خودتون نوشتین خیلی زیبا هستن .
    تا بعد

    [پاسخ]

  10. سلام

    والا ( خان ) که ما کوچیک شما هم هستیم ولی شما هر جور راحتی .

    بعد اینکه یه بار یادمه با خودم به این استدلال رسیدم که قیامت نزدیکه بعد امام زمان همین یکی دو ماه دیگه ظهور میکنه . اینقدر ترسیدم که تا یه هفته خوابم نمیبرد شبا کابوس میدیدم . چرا ؟ این چرا اینقدر وسیعه که . . .
    این شبا برام دعا کن .
    خیر ببینی .

    [پاسخ]

  11. ممنونم از همه لطفی که به من داری نوشته هاتو می خونم اما خب زیاد رو به راه نقد و نظر دقیق نیستم هنوز در دوران نقاهتم باز هم ممنونم از لطفت

    [پاسخ]

  12. سلام
    داستان فوق العاده ای بود. منم بیام باهاتون دیوار بکنیم؟
    فکر کنم من بیشتر به فرار فکر می کنم. فرار به هر قیمتی… . و اینکه واقعا بهترین کار همین بود که چراغ قوه رو بشکنی که هی سرت به کار دیگران نباشه. که خودتو نجات بدی. انگار اینجا تنها کار همینه.

    راستی ممنون که لینکم کردی. منم اسم تو رو توی لینکهام اضافه کردم.

    [پاسخ]

نوشتن نظر