خیلی سخته…

By آوای سکوت On دی ۵م, ۱۳۸۷

 

«خیلی سخته کسی باشی که باید باشی و سخت تر اینکه که کسی باشی

 که دوست نداری اون باشی .»

امروز توی دانشگاه استاد اخلاق و اینجور درسارو دیدم گفتم : استاد همش

دنبالتون می گردم . چنتا سؤال دارم ازتون ..

ازش دعوت کردم بیاد بریم حیاط دانشگاه زیر برفی – که هنوز شکل برف

واقعی به خودش نگرفته بود – که تازه می بارید بشینیم و دوتا چای دارچینی

 داغ بخوریم . با وجود اینکه میل چندانی نداشت دعوتم رو پذیرفت .

گفتم استاد خیلی تو خودتونین کلا این ترم عوض شدین ؟ (یه لحظه تو کار

خودم موندم . انگار جای ما با هم عوض شده بود . آخه این استاد ما مشاور

 همه دانشجوهاست یه جورایی . هر کی هر مشکلشی داشته باشه

حالا با دوست پسر یا دوست دخترش یا با بابا بزرگ و مامان بزرگش می یومد

 پیش این استاد و سفره دلشو باز میکرد .)

گفت آره واقعا خسته شدم . و شروع کرد به تعریف کردن و همون کاری کرد

 که همه جلوش می کردن یعنی سفره دلش باز کردن .

از نا مهربونیا گفت از پدرش از جنگ از جبهه از عقده ای که هنوز تو دلش که

 وقتی از جبهه بر می گشت مجبور بود به جای دیدن استقبال گرم اطرافیان ،

یواشکی از دیوار خونشون بپره از جای گلوله هایی که هنوز تو کمرش بودن و

 اذیتش می کردن … از دوستی که بخاطرحفظ مقامش فروخته بودش و یا

از اینکه براش بپا گذاشتن که ببینن با کیا و چه جوری معاشرت می کنه از

تهمت هایی که پشت سرشه گفت و گفت …

همش به این فکر می کردم چه قدر سخته آدم در اختیار خودش نباشه و

فقط برایدیگران باشه کاری که این استادم چند سال بود که می کرد مثل اون

روزی که دختردانشجویی بنا به دلایلی که فقط استادم می دونست خودکشی

 کرد و تنها کسی که سنگ اون خدا بیامرز رو به سینه زد این استاد بود

جلو ریس دانشگاه و بزرگترها .

اما حالا پشیمون بود از اینکه حالا شده ، از این حرفایی که پشت سرش

 هست و خیلی کارایی که نکرده و باعث شده که عقب تر از هم قطاراش باشه .

نمی دونستم نقشمو چه طور ادامه می دادم منی که رفته بودم ازش سؤال

 بپرسم اما شده بودم سنگ صبورش که هر چند کم ولی خب تونسته بودم

سبکش کنم .همونجا بازم اینو تایید کردم :

حالم ازین دنیا و ادا اطواراش بهم می خوره از خودم از خودمون .

از چاپلوسا از کسایی که به خاطر یه صندلی که به مویی بنده حاضرن هر

 کاری بکنن حتی خود فروشی و یا کارایی که خودفروشی پیششون خیلی

 شرف داره .دلم می سوخت برای استادم برای امثال اون که یک لحظه

 خوشی نداشتن جوونیشو بهترین زمون زندگیشو توی یه جور بیمارستان

 صرف کرده و حالا هم که یه جور دیگه  توی یک بیمارستان دیگه ای بستریه .

این جمله هم اون برام یادگاری نوشته:

چون نخل باشید

تنها و بر فراز

که کویر ماندگان را امید بخشید و حرکت .


همین جوری :

نمی دونم درست شنیدم یا نه ، شهرام صولتی می خوند :

لحظه ی خوب نیایش

دارم از خدا یه خواهش

بر سر دل های سوخته 

بکشه دست نوازش



۸ نظر to “خیلی سخته…”

  1. سلامی چو بوی خوش آشنایی

    با**ازدواج عاقلانه ، زندگی عاشقانه** بروزم

    از آشنایی با شما خوشحالم امیدوارم همیشه شاد وموفق باشید

    [پاسخ]

  2. مهم اینه که حداقل وجدانش راحته این بزرگترین هدیه ایه که طبیعت به اون داده… استادتو میگم… بعضی وقتها با خودم میگم آدمایی که به اصطلاح تو خودشونو به یه صندلی فروختن وجدان ندارن اما خوب… طبیعت با همه یه جور رفتار میکنه چه پول و قدرت داشته باشی چه نداشته باشی باز هم نمیتونی از قانون طبیعت فرار کنی …

    [پاسخ]

  3. برای استادت از خدا طلب صبر می کنم

    [پاسخ]

  4. سخته خیلی سخته خودت یه کوه درد باشی و اون وقت کوه درد دیگران رو هم به دوش بکشی اما خوش به حالش…

    قالب نو مبارک

    [پاسخ]

  5. سلام
    از اینکه به صدای سکوت من سر زدین ممنون.
    اینکه همنوعیم یا نه ؟فکر میکنم پاسخش مثبت باشه!
    از دیدن وبلاگتون بسیار خوشحال شدم و شما رو لینک کردم شما هم لینک کنین.

    [پاسخ]

  6. واقعا دردناکه . همینه که آدم رو خورد میکنه . ارزش هایی که تمام زیر ژا گذاشته میشه . آدمهای که نماد اون ارزشهان و حتی ارزش ها رو نه بلکه خودشون رو تمام میفروشن و دیگه یه هویت تو خالی باقی میمونه .ه جز درد و رنج چیزی به همراه نداره . . .

    [پاسخ]

  7. سلام سلام

    حال شما ؟

    البته یه توضیحی برای اصلاح بیان مطلب بگم : اون جمله ی ( ماه مبارزه با بت پرستی و بت فروشی و . . . ) . الان خودت تو این ممکلت مبارزه علیه بت پرستی میبینی ؟ قیام علیه بت فروشی میبینی ؟ یا ایجاد بعضی نماد های بی ارزش ؟همین ترویج بعضی سنت های غلط و سرگرم شدن مردم به ظواهر بی مفهوم همینا ست که باعث میشه دین بشه بازیچه . فکر بشه دستمالی . و اون جمله ی مذکور که من اونجا آوردم یکسره و بدون واسطه مربوط بود به خود محرم حسین (ع) ماهی که خون داد و اسارت دید اهل بیت تا دستگاهی که به اسم دین رسما بت فروشی میکرد معاویه ای که رسما بساط بت فروشی رو راه اندازی کرده بود . دینی که داشت این وسط تو این هجمه ها گم میشد . دینی که ازش جز یه ظاهر نمونده بود حداقل نمیره . کلمات عاشورا رو گاها فقط برای این میگن که به زور اشک از مردم درارن ولی انطور نیست . واو به واو این عبارت پشتوانه داره . پشتوانه ی یک عمر عشق . و این جمله اونجا نمود پیدا کرد . وگرنه . . .

    ای کاش که ذره ای حسینی بودیم .
    واقعا دکتر شریعتی با اینکه کسی با مصائب حسین بن علی (ع) بسوزه مشکلی نداشت . ولی حرفی که میزد واقعا به حق تر و صریح تر از این نمیشه گفت این بود : تو خودت هنوز عدل رو نشناختی . هنوز زیر بار ظلمی . بعد برای آزاده ی عالم و ظلمی که بهش رفت اشک میریزی . بعد نه اینکه ارزشی نداره این غم . که داره اگه بتونه محرک باشه که از جات بلند بشی ولی وقتی هیچ تحرک عملی بهت نده چه ارزشی . پس این هعمه تو سر زدن چه رشد فکری و روحی بهت داده . چیزی که دکتر گفت این بعدش رو دقت کنیم . که کجای کار ایراد داره که معارف حسینی که همه مبارزه با ظالم و عشق به حق هست پس چرا اثر نمیکنه و این دلها حق جو و حق پرست نمیشه . چیکار میکنیم مگه . کجا رو اشتباه میریم . اینا هم باید روش فکر بشه . حرف گفته بشه . با نشستن چیزی درست بشو نیست .

    [پاسخ]

  8. راستی میگم قالب جدید مبارک .

    الان دو به شکم . دیشب عوضش کرده بودی ؟ یا تازس ؟ چون دیشب نیمه شبی به حال موت بودم احتمالا .

    [پاسخ]

نوشتن نظر