!!!همش شایعه است

By آوای سکوت On خرداد ۱۹م, ۱۳۸۷


این روزا و خیلی هم اتفاقی همین روزا« شایعه » توی کوچه ، خیابون ، شهر، استان و حتی کشور بدجور رشد کرده حتی بدتر از تورم !

حالا معلوم نیست چند نفر آدم ( شاید هم غیر آدم ) مجهول الهویه هی («هی» نشانه تکرار و به همان معنی است ) نشستند و شایعه درست می کنند.

چند تا از این شایعه های تابلو که واقعا هم خنده رو(از همونا که صبح تا شب و بعضی اوقات هم از شب تا صبح رولبای ماست) به لبای ماها می آره .

میگن : برنج ییهو قیمتش %۵۰ رفته بالا !!!

نه خداییش باور می کنین ؟ آخه همچین چیزی امکانش هست ؟

همه انبارای وزرارت بازرگانی ، کشاورزی ، صنایع ، اطللاعات و دکونای محله ی رئیس جمهور محبوبمان پر از کیسه های برنجه اونوقت بیاد گرون شه ؟!!!!!

ای مجهول الهویه های … بد .

میگن چای ، اونم گرون شده و بعضی جاها مثل کردستان کیلویی ۲۵ هزار تومنه !

اینم ازون حرفاست . چون خیلی شایعه تابلوییه دربارش هیچی نمیگم .

میگن قندوشکر … راجبه این دیگه اصلا نمیشه باور کرد می دونین چرا ؟

این همه مزارع نیشکر تو جنوب و جاهای دیگه داریم هیچ ، اون همه شکرهایی که از کشورهای دوست ، برادر ، هم سنگر ونزوئلا و کوبا و … وارد کردیم اونا چی شدن پس ؟

میگن زندگی سخت شده ، سکته های قلبی زیاد شده ، مرگ سخت هم راحت شده … بابا این دری وریا چیه که میگن ؟

چرا جو سازی میکنن ؟ به خدا اینا همش ترفندای دشمنای ماست ، چند نفر جوون که همشونم قلبشون مریض بوده و معلوم نیست از کجا آوردن و انداختن اینجا که با یه پخ (صدای ترسناک با چاشنی کم ) ور بیفتن و بگن آهای دنیا می بینین اونجا چه خبره؟

می بینین جوونا زندگی نکرده می میرن ؟!!!

اصلا من نه ، شما باور می کنین این همه اراجیفُ ؟

تازه خیلی شایعه می گفتن من دیگه حوصلم نیومد بنویسم حداقل باید ۲ ساعت تایپ میکردم .

اینم بگم که اینارو(شایعه هارو دیگه) یه مشت ملت خون تو شیشه شده میگن ( شاید همون مجهول الهوویه ها ، (وااااای همه عوامل دشمن شدن )) که البته بازم میگن : همش شایعه است !!!

                                                                            «سکوت»

آخ اگه مرگ امون می داد!

By آوای سکوت On خرداد ۱۲م, ۱۳۸۷

پس چی شد؟ نه این قرارمون نبود! قرار بود تولدی دیگر و از این حرفها! چرا اینجوری می کنی؟ با خودت داری چی کار می کنی؟ چرا بیهوده وقت رو از دست می دی؟ به خدا روزی می رسه که حسرت این روزا رو بخوری ها! و بگی کاش اون کار رو می کردم و اون کار رو نمی کردم. به خدا راست می گم. اون وقته که خیلی عذاب می کشی و افسوس فایده ای نداره، چرا که گذشته و بر نمی گرده. “عمری را در بازی گذراندیم. به هم عادت کردیم و پیر شدیم. همین و دیگر هیچ”(۱) عمرت رو به بیهودگی نگذرون همین!

***
شنبه روز بدی بود، روز بی‌حوصلگی، وقت خوبی که می‌شد غزلی تازه بگی؛
ظهر یک‌شنبه‌ی من، جدول نیمه‌تموم، همه خونه‌هاش سیاه، روی خونه جغد شوم؛
صفحه‌ی کهنه‌ی یادداشتای من ، گف
ت دوشنبه روز میلاد منه،
اما شعر تو می‌گه که چشم من ، تو نخ ابره که بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه!
غروب سه‌شنبه خاکستری بود، همه انگار نوک کوه رفته بود‌ن
به خودم هی زدم از این‌جا برو! اما موش خورده شناسنامه‌ی من!
عصر چارشنبه‌ی من! عصر خوش‌بختی ما!
فصل گندیدن من! فصل جون‌سختی ما!
روز پنج‌شنبه اومد ، مث سقائک پیر،
رو نوکش یه چیکه آب ، گفت به من بگیر، بگیر!
جمعه حرف تازه‌ئی برام نداشت، هر چی بود، پیش‌تر از این‌ها گفته‌بود!

***
هفته ی خاکستری. شهریار قنبری، واروژان ، فرهاد مهراد

***
دو راهی آدم را وا می داشت به  رفتن. تا ته راهی که آخرش را نمی دانم، تا همان جا که هیچ لوحی، بودنش را اعلام نمی کند. گویی نیازی ندارد- به آن تکه فلز و چند حرف ساده. بودنش بسته به داشتن نشانه و نام نیست. همه ی اشتیاق رفتن ضایع می شود، اگر نام و مقصد راه را جایی در ابتدای آن نوشته باشند. اگر اجبار رسیدن نبود، تمام این راه ها خالی از عابر می ماندند…

همه ی کوچه ها و بزرگراه ها را برای همین رفته ام. هر روز مقصد همه ی آنها را می دانستم و هر روز می رفتم و باز می گشتم. تنها همان یک راه را نرفته ام که ولع رفتن را در من بر می انگیخت. همان راه باریکی که در میان راه اداره ام از گوشه ای سر در آورده بود و دور رفته بود. . . (۲)

***
۱: عشرت رحمانپور ، تا کوچه باغ های سپیده

۲: آرش کریمی ، جایی میان بیابان

بر گرفته از کتاب کوچه های کوتاه

                                                                      « آوا »

 

ای خدا دلگیرم ازت …

By آوای سکوت On خرداد ۱۱م, ۱۳۸۷

کنار یک ساختمان نیمه کاره ی یکی از محله های مرفه نشین شهر ایستاده بودم که مرد و پسری ۶٫۷ ساله از داخل این ساختمان در حالیکه دستشان تکه لوله ها ی پلاستیکی بود بیرون آمدند .

ظاهرا ً مرد ، نگهبان این ساختمان بود و پسرش هم حتما ً برای اینکه حوصله پدرش سر نرود آمده بود پیشش و یا برای اینکه حوصله خودش سر نرود آمده بود .

در حالیکه لوله ها را در هوا می چرخانیدند به طرف درخت های کوچه رفتند .

ندانستم مرد با لوله های دستش چه چیزی را به پسرش نشان می داد .

توی دلم گفتم : حتما ًمی گوید می بینی پسرم این خاک درست مثل خاک محله ی ماست و این درختی هم که از زیر این خاک بیرون آمده درست مثل درختی است که از همان خاک محله ما بیرون آمده ، هردو درخت هستند .

اینها را می گفت و توی دلش به حرف هایی که زده بود می خندید .

درست در همین لحظه بود که ماشین مدل بالایی از آنجا عبور می کرد . از بد حادثه پدرو پسری تقریبا هم سن و سال پدر و پسر نگهبان داخلش بودند

پدرداخل ماشین عینک آفتابی زده با پیرهنی اتو کشیده که حتما ً بوی ادکلنش تا چند متری به مشام می رسید ، با قیافه ای آرام مقابلش را نگاه می کرد . حتما ً پیش خودش به خودش افتخار می کرد به اینکه بجای لوله پلاستیکی یک گوشی چند صد هزار توما نی – که شاید برابر یک ماه حقوق آن نگهبان بود – دست پسرش هست که ماه پیش برای تولدش خریده .

صحنه عجیبی بود ماندم چه بکنم ، به که یا به چه ریشخند بزنم ، لعنت بفرستم ، گریه کنم ، بی تفاوت باشم ، بخندم ،…؟!!!

پدرو پسر مرفه ظاهرا ً بی درد آرام دور شدند و پدر و پسر غیر مرفه ظاهرا ً پردرد هم در حالیکه با همان تکه لوله ها باهم شمشیر بازی می کردند رفتند سراغ کار و زندگی شان .

من ماندم و این که این دنیای کثیف – شاید – چقدر از این صحنه ها و پارادوکس ها به من نشان خواهد داد و من تا کی دوام خواهم آورد ؟!

                      « سکوت »  

حرف ها می زنی !

By آوای سکوت On خرداد ۱۰م, ۱۳۸۷

 

پس از اینکه کلاسم تموم شد، سوار سرویس دانشگاه شده بودم و در راه به مطلبی که می خواستم در وبلاگ بذارم فکر می کردم. “مرگ”. در نظر داشتم مطلبی از صادق هدایت را که در این باره بود و بسیار هم جالب بذارم. در کتابخانه چند تا شعر از پابلو نرودا در مورد “مرگ” خوندم و کتابی به امانت گرفتم به نام “کوچه های کوتاه” . با پیشگفتاری از نادر ابراهیمی. چقدر عالی ! یک مطلب هم از مرگ از نادر ابراهیمی! از این بهتر نمی شه .

***

مرگ؟

چه حرف ها می زنی!

ما از دوستان بسیار قدیمی یکدیگریم:

همسفر، همراه ، هماهنگ، هماواز، همراز . . .

مرگ به من شبیخون نمی زند.

پاورچین پاورچین می آید تا صدای پایش آزارم ندهد.

آهسته و مهربان سرش را روی بالشم می گذارد می گوید: دیگر بخواب! وقت خفتن است، زمان خواب دیدن است، خواب های خوش . . .

من پیشانی اش را می بوسم

و می گویم: برای خفتن، آسوده و بی دغدغه خفتن آماده ام . . .

می دانم مرگ به من شبیخون نمی زند . . .

مرگ؟

چه حرف ها می زنی!

مرگ، چه ربطی به زندگی دارد؟

مرگ، نقطه است، زندگی ، خط .

خط با نقطه آشناست .

من با مرگ، رفاقتی خدشه ناپذیر دارم . . .

مرگ، اما، ضعیف است .

دست و پا می زند ، جان می کند، تقلا می کند . و در پایان، سر شارانه، راه نفس را می بندد …

مرگ؟

چه حرف ها می زنی!

***

با عرض معذرت با کمی(!) جرح و تعدیل تقدیم شد !

چون خیلی طولانی بود واسه همون . اگه بخواین کاملشو می ذارم. من دوباره معذرت می خوام.

                                                                                                                         «آوا»

توهمات یک پارانویدی

By آوای سکوت On خرداد ۵م, ۱۳۸۷


توهمات یک پارانویدی (پارانوید = انسان نما

همه جا پر از صدا بود یک دفعه اما تمام شد .

حالا همه جارا بی صدا می بینم راه می افتم نه تند نه آرام ، معمولی .

شروع می کنم به دید زدن دورو برم چی هست چی نیست .

چند نفر ریش دار، سیاه پوشیده چند متری هست که با نگاهشان همراهیم می کنند بهشان زل می زنم کم میارند .

می روم جلو پیاده نه تند نه آرام معمولیه معمولی .

ماشین ها خیلی کم صدا شدند ، نه اصلا بی صدا .

چرا این زن و شوهر اینجوری باهم جرو بحث می کنن از ظاهرشون پیداست که در حال جروبحث کردن هستند ولی آخه جرو بحث بی صدا ؟

ممکنه همچین چیزی؟

این آقاهه رو از ته دلش می خندد بلند بلند اما بی صدا .

می روم پیاده معمولی نه تند نه آرام .

گوشم پراز صداست اما از بیرون هیچ صدایی نمی آید . جلوتر می روم سرم را بلند و در امتداد دماغم نگاه میکنم یکی وارونه خیره شده به طرفم خیلی ازش خوشم می آید خودش را برایم دوتا میکند !

من را می گویم .

چشمام پایین فکرم بالا می روم ، پیاده ، معمولی نه کمی تند ، خوابم می آید می ترسم آنقدر معمولی راه بروم که همین طور معمولی بخوابم یا خودم را به خواب بزنم تا مثلا معمولی راه رفتنم توجیه بشود .

بوها را می شنوم ولی هنوز صدا نیست .

تقریبا نیم ساعت است که پیاده می آیم و هیچ صدایی جز صداها ی داخل گوشم را نمی شنوم اما حتی یکبار هم از خودم نپرسیدم چه بلایی سر صداها آمده یا آورده اند و یاد آورده ام ؟!!!

فکر کنم آخری درست باشد چون اگر غیر از من کسی بلایی سرش می آورد آن وقت آن زن و شوهر نمی توانستند باهم جرو بحث کنند و یا آن مرد بلند بلند نمی خندید و حتی ماشینها هم بدون صدا که نمی توانستد حرکت کنند .

به پله برقی می رسم ، سوار می شوم دستم روی تسمه نگاهم هم مثل سایر نگاه ها بالا میرود همراه خودم و خودشان .

بالا رفتم حالا نوبت پایین آمدن است ، می آیم ، دستم روی تسمه نگاهم همراه خودم پایین .

از پایین یک دختر عجیب می آمد و البته هنوز هم می آید ، عجیب چون به نظرم آمد دنیا را – این کیسه بوکس بتنی - را چهارتا می بیند همه دلشان می خواهد ریختش را نبینند ولی او چهارتا می بیند شاید دوست دارد و یا عادت کرده .

می روم ولی نه پیاده ، وارد خانه می شوم هنوز گوشم پراز صداست اما از بیرون هیچ صدایی نمی آید . بوی یاس مستم می کند به طرفش می روم اما هیچ کاری انجام نمی دهم .

هدفون ها را از گوشم در می آورم و ناگهان … صداها برگشتند و برمی گردند .

                                                                                                          «سکوت»