توهمات یک پارانویدی
By آوای سکوت On خرداد ۵م, ۱۳۸۷
توهمات یک پارانویدی (پارانوید = انسان نما
همه جا پر از صدا بود یک دفعه اما تمام شد .
حالا همه جارا بی صدا می بینم راه می افتم نه تند نه آرام ، معمولی .
شروع می کنم به دید زدن دورو برم چی هست چی نیست .
چند نفر ریش دار، سیاه پوشیده چند متری هست که با نگاهشان همراهیم می کنند بهشان زل می زنم کم میارند .
می روم جلو پیاده نه تند نه آرام معمولیه معمولی .
ماشین ها خیلی کم صدا شدند ، نه اصلا بی صدا .
چرا این زن و شوهر اینجوری باهم جرو بحث می کنن از ظاهرشون پیداست که در حال جروبحث کردن هستند ولی آخه جرو بحث بی صدا ؟
ممکنه همچین چیزی؟
این آقاهه رو از ته دلش می خندد بلند بلند اما بی صدا .
می روم پیاده معمولی نه تند نه آرام .
گوشم پراز صداست اما از بیرون هیچ صدایی نمی آید . جلوتر می روم سرم را بلند و در امتداد دماغم نگاه میکنم یکی وارونه خیره شده به طرفم خیلی ازش خوشم می آید خودش را برایم دوتا میکند !
من را می گویم .
چشمام پایین فکرم بالا می روم ، پیاده ، معمولی نه کمی تند ، خوابم می آید می ترسم آنقدر معمولی راه بروم که همین طور معمولی بخوابم یا خودم را به خواب بزنم تا مثلا معمولی راه رفتنم توجیه بشود .
بوها را می شنوم ولی هنوز صدا نیست .
تقریبا نیم ساعت است که پیاده می آیم و هیچ صدایی جز صداها ی داخل گوشم را نمی شنوم اما حتی یکبار هم از خودم نپرسیدم چه بلایی سر صداها آمده یا آورده اند و یاد آورده ام ؟!!!
فکر کنم آخری درست باشد چون اگر غیر از من کسی بلایی سرش می آورد آن وقت آن زن و شوهر نمی توانستند باهم جرو بحث کنند و یا آن مرد بلند بلند نمی خندید و حتی ماشینها هم بدون صدا که نمی توانستد حرکت کنند .
به پله برقی می رسم ، سوار می شوم دستم روی تسمه نگاهم هم مثل سایر نگاه ها بالا میرود همراه خودم و خودشان .
بالا رفتم حالا نوبت پایین آمدن است ، می آیم ، دستم روی تسمه نگاهم همراه خودم پایین .
از پایین یک دختر عجیب می آمد و البته هنوز هم می آید ، عجیب چون به نظرم آمد دنیا را – این کیسه بوکس بتنی - را چهارتا می بیند همه دلشان می خواهد ریختش را نبینند ولی او چهارتا می بیند شاید دوست دارد و یا عادت کرده .
می روم ولی نه پیاده ، وارد خانه می شوم هنوز گوشم پراز صداست اما از بیرون هیچ صدایی نمی آید . بوی یاس مستم می کند به طرفش می روم اما هیچ کاری انجام نمی دهم .
هدفون ها را از گوشم در می آورم و ناگهان … صداها برگشتند و برمی گردند .
«سکوت»


جالب بود.
[پاسخ]