By آوای سکوت On خرداد ۳۱م, ۱۳۸۷
این جملات از اینور اونور جمع شدند که بعضیاشون مال آدمای بزرگن و بعضیاشون مال آدمای کوچک اما هر دو جالب و تامل بر انگیز :
« تصور کن اگر قرار بود هر کس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سکوتی بر دنیا حاکم می شد »
« آدم های خوب از یاد نمی روند ، از دل نمی روند ، از ذهن نمی روند ، ولی زودتر از آنی که فکرش را بکنی از پیشت می روند »
« همیشه غمگین ترین و رنج آورترین لحظات زندگی انسان توسط همان کسی ساخته می شود که شیرین ترین و به یاد ماندنی ترین لحظات را برای انسان ساخته است »
« ای کاش می دانستم پس از مرگم اولین قطره ی اشک را چه کسی برایم می ریزد و آخرین کسی که مرا فراموش می کند کیست؟ »
« وفادار باش مثل ماهی که وقتی از آب میاد بیرون از دوری دریا می میره. نه مثل زنبور که وقتی از یک گل خسته شد می ره سراغ یکی دیگه »
« هر وقت دلت گرفت از زندگی ، بالای کوهی بلند فریاد بزن : ” هنوز امیدی هست؟ ”
صدایی می شنوی که می گوید ” هست ، هست ، هست ” »
« هر وقت تو زندگی به یه در بزرگ که قفل بزرگ روش بود رسیدی نترس و ناامید نشو ، چون اگه قرار بود باز نشه جاش یه دیوار می ساختند »
« سکوت »
Posted in داستانک | No Comments »
By آوای سکوت On خرداد ۳۰م, ۱۳۸۷
یکی می گفت چرا شریعتی؟ تو که هم نسل او نیستی؟ برایم جالب
است بدانم تو که نسل سومی هستی ، چرا شریعتی برایت جذابیت دارد؟ تو که دودمانت ،
خمیازه است و دهن درّه! تو که کم می خوانی؟! تو که کم می بینی؟! تو که …
و من می گویم-منی که کم می خوانم- وقتی هم که می خواهم بخوانم
، مطالب جذاب می خوانم، انتخاب میکنم می خوانم. همه چیز می خوانم اما هر چیزی نمی
خوانم!
و به قول دکتر شریعتی”همین بس که می فهمم! احمق نیستم”
***
هر کسی توتمی دارد ؛ که به آن سوگندمی خورد. سوگند! سوگند
نیز یکی از همان معانی ماورایی است، از همان آورده های بهشتی ، که در این کویر نمی
فهمیم، اما حس می کنیم.
***
هر کسی توتمی دارد که با آن عشق می ورزد ، دوست می دارد ،
می پرستد ، می نالد ، دعا می کند ، می گرید ، اشک می ریزد ، انتظار می کشد ، صبر
می کند ، اخلاص می ورزد ، ارزش می نهد ، درد می کشد ، رنج می برد ، ایثار می کند ،
می گدازد ، به او ایمان دارد ، بر او نماز می برد .
غرور پولادینش را – که سر به هیچ اقتداری فرود نیاورده است-
مغرورانه بر قامت والای او می شکند؛ و اسماعیل نان ، مقام ، جان و حتی نام خویش را
، در محراب خاطر او ، به تیغ بی تابی ، قربانی می کند .
***
و قلم ، توتم قبیله ی من است. خدای همه ی قبایل ، خدای همه
ی عالمیان به آن سوگند می خورد؛ به هر آنچه از آن می تراود، سوگند می خورد؛ به خون
سیاهی که از حلقوم اش می چکد ، سوگند می خورد.
***
قلم توتم من است؛ او نمی گذارد که فراموش کنم ، که فراموش
شوم ، که با شب خو کنم ، که از آفتاب نگویم ، که دیروز را از یاد ببرم ، که فردا
را به یاد نیاورم . که از «انتظار» چشم پوشم . که تسلیم شوم ، نومید شوم ، به خوش
بختی رو کنم ، به تسلیم خو کنم ، که …
***
قلم زبان خداست؛ قلم امانت آدم است؛ قلم ، ودیعه ی عشق است؛
هر کسی را توتمی است؛
و قلم ، توتم من است؛
و قلم ، توتم ماست!
«آوا»
Posted in داستانک | ۱ Comment »
By آوای سکوت On خرداد ۲۹م, ۱۳۸۷

پر بودم و سیر بودم و سیراب
و لذتم تنها این که …
آری کارم سخت است و دردم سخت
و از هر چه شیرینی و شادی و بازی است محروم
اما …
این بس که می فهمم!
خوب است …
احمق نیستم .
«دکتر علی شریعتی»
Posted in داستانک | ۱ Comment »
By آوای سکوت On خرداد ۲۹م, ۱۳۸۷
البته ما خیلی کوچکیم در مورد این دانشمند بزرگ و فرزانه اظهار نظر کنیم فقط می توانیم شعر هایی از وی بگوییم که هر کلمه اش برای خودش دنیایی است .
« آزادی »
آزادی ،
در دامن اسارت می زاید ،
در زنجیر رشد می کند
از ستم تغذیه می کند
با غصب بیدار می شود
های ، این سرنوشت آزادی است .
« آدمهای بزرگ »
کسانی که خود بسیارند
نیازی به هم وطن ندارند
کسانی که خود آزادند
از زندان به ستوه نمی آیند
آدم های اندکند
که به ازدحام محتاجند
Posted in داستانک | No Comments »
By آوای سکوت On خرداد ۲۰م, ۱۳۸۷
داریم شام می خوریم . ترانه ای از تلویزیون با صدای محمد نوری پخش می شود. یک لحظه تمام بدنم کرخت می شود . “ترانه ای از زنده یاد نادر ابراهیمی”. هنوز نتوانسته ام از حالی که دارم بیرون بیایم. طوری که مادر و پدر متوجه می شوند و مادر می گوید: ناراحتی نداره، چون خیلی خوب زندگی کرد و مثل یه معلم به جوونای این مملکت خدمت کرد ، خدا بیامرزتش.
***
قلب، خاک خوبی دارد.
در برابر هر دانه که در آن بنشانی ، هزار دانه پس می دهد.
اگر ذره ای نفرت کاشتی، خروارها نفرت درو خواهی کرد.
و اگر دانه ای از محبت نشاندی،
خرمن ها بر خواهی داشت. . .
***
آری راست می گویی، به قلب های ما بذرهای ناب محبت، معرفت و احساس نشاندی و مطمئن باش خرمن ها بر خواهی داشت. . .
ما همیشه به یادت هستیم ، تو نرفته ای. چرا که در تک تک آثارت حضوری سبز داری و رهنمون مایی .
دوستت داریم . راهت را ادامه خواهیم داد و به نوشتن عشق خواهیم ورزید.
***
تلویزیون هم تا نادر ابراهیمی بود، هیچ اسمی ازش نبرد ! واقعا که!
***
من هم در مطالب قبلی شعری از نادر ابراهیمی گذاشته بودم ، عجب !!!
مرگ؟
چه حرف ها می زنی؟!
***
ما زائر دل شکسته ی این خاکیم. اگر امید را دمی رها نکردیم، نه بدان دلیل بود که آن را در خود داشتیم، بل بدان سبب بود که امید را چون ودیعه ای به دست ما سپرده بودند تا به دست دیگران بسپاریم. ما خواسته ایم که بی هیچ منتی پل باشیم میان کویر و باغ- به این امید که عابران خوب، از دشت سوخته، به سبز باغ در آیند. و دست های ما همیشه به پایه های در باغ بسته است- مختصر فاصله ای ناپیمودنی. . . یا حق
***
مطالب از “ابن مشغله”
“آوا”
Posted in داستانک | No Comments »