زندگی دوباره ببخش !

By آوای سکوت On اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۷

چه پوستی داشت ؛ تیره و نرم . با اندامی ورزیده و با عضلات قوی و خیلی چالاک می نمود . خیلی کم حرف می زد و فقط نگاه می کرد. چه نگاهی! چه چشم هایی! نافذ و گیرا . وقتی زل می زدی تو چشماش انگار می خواست باهات حرف بزنه. هزار تا حرف نگفته داشت که می خواست بهت بگه. حرفایی که دل هر کسی رو می لرزونه. چیزایی که دیده ،  شاید اگه من بودم ، همون جا سکته هه رو زده بودم! با اینکه خیلی جوون بود ولی خیلی چیزا دیده بود و سختی کشیده بود.

 تلاش آدما برای زنده موندن . در اوج نا امیدی . به استقبال مرگ رفته . تسلیم شده .

که ناگهان . . . صدایی می آید.

خدایا یعنی می شه ؟ یعنی باز به من فرصت زندگی دادی؟

نجات .

**

چه پوستی داشت ؛ تیره و نرم .

دوبرمن بود ، یه سگ زنده یاب !

**

جالبه ، اونیکه آموزشش می داد ، می گفت : وقتی در حین انجام عملیات باشیم، بعد از صدور فرمان مخصوص عملیات، پارس بی مورد نمی کنه !

**

در همان روزی که هوا ، هوای گرفته ای بود مثل دل من . جایی در بالا شهر .

حیف گوشی موبایلم جا نداشت تا عکسش رو هم بذارم.



۱نظر to “زندگی دوباره ببخش !”

  1. سلام
    وبلاگ خیلی قشنگی دارید
    به من هم یه سری بزنید

    [پاسخ]

نوشتن نظر