کسی در میزند !

By آوای سکوت On مرداد ۲۶م, ۱۳۸۹

با صدای کوبه در که محکم می خورد از عالم هپروت بیرون می آیم .

چشمان خسته ام را نیمه باز می کنم . صدای در گوش خراش است . دراز کشیده ام . خسته ام و فکر

کنم بیمار . چشمانم را آرام دور اتاق می چرخانم . کسی به صدای در محل نمی گذارد . مادر را نگاه می

کنم . نمی دانم می خندد یا گریه می کند ! اما خیلی نحیف شده ! نکند او هم بیمار است !

پدر گوشه ای نشسته سیگارش را پک می زند .کتابی را دستش گرفته و زیر لب چیزهایی زمزمه می کند

نامفهوم ! همراه کتاب عقب جلو می شود.

یک نفر دیوانه وار در می زند . اما کسی صدای در را نمی شنود . کسی متوجه نیست شاید !.

برادر گوشه ای نشسته . فکر کنم او هم در عالم خودش غرق است . جوان است و ماجراجو .

مادر را نگاه می کنم و با دستم به در اشاره می کنم . جلو می آید . دستم را می گیرد . دستش گرم

است . شاید هم من سردم ! دستم را می بوسد و کنارم می گذارد . با چشمانم می خواهم او را متوجه

کوبیده شدن در کنم . اما نمی شود . گریه می کند و چشمانم را می بوسد .

کسی با کف دست محکم بر در می کوبد و هر لحظه ضرباتش محکم تر می شود . اما باز کسی اعتنایی

نمی کند . کمی بلند می شوم . مادر هم کمک می کند . زیر در سایه ای سفید و سیاه می شود . مدام

این سو و آن سو می رود .مانند کسی که عجله دارد اما منتظر کسی یا چیزی است که به دستش

برسد !

همچنان صدای کوبه در می آید کسی دیوانه وار و طلبکارانه در را می کوبد . طاقتم طاق شده . بلند می

شوم . مادر گریه می کند .به طرف در می روم .و باز مادرم گریه می کند .

ناله می کند اما من بی اعتنا در را باز می کنم .
810-138682w

باید رفت …

By آوای سکوت On تیر ۱۰م, ۱۳۸۹

وارد شدم .

از دالانی تنگ گذشتم .وارد اتاقی سرد با دیوارهای قرمز، بی هیچ پنجره و روزنه ای و با سقفی گنبدی شکل شدم !

حس غریبی ، در من نبود . نمی دانم اینجا را دیده بودم یا تعریفش را یکی گفته بود .

گوشه ای آرام گرفتم . تنها راه جریان هوا همان دالان تنگ بود اما من هیچ مشکلی احساس نمی کردم . خلأ بود و من .

زمانی احساس نمی کردم . هیچ فکری در ذهنم وجود نداشت . آرامش خاصی در من بود .  که نمی گذاشت کوچکترین هراسی

ایجاد شود .

چشمانم را دور اتاق چرخاندم . همه جا قرمز بود و بسته حتی یک منفذ هم وجود نداشت . و دالانی که معلوم نبود به

کجا منتهی می شود !

ولی ، شرایط عوض شد . کم کم حالم تغییر پیدا کرد . اضطراب ، تشویش و دلهره . داشتم احساسشان می کردم .

تصور می کردم اتاق دارد کوچکتر می شود . سقف گنبدی نزدیکتر و هر لحظه بر اضطراب من افزوده می شد . نفسم تند تر و

ضربان قلبم بیشتر شد . هیچ فکری در ذهنم نبود اما احساسی می گفت که باید رفت .

ولی من ماندن در همان اتاق بی منفذ را ترجیح می دادم به رفتن . رفتن به جایی که نمی شناختم نمی فهمیدم .

اما آن احساس تکرار می کرد که باید رفت …

5153024-md

توضیح نوشت : من جایی بودم که یک عمر با من فاصله دارد ! جایی بودیم که یک عمر با ما فاصله دارد !

آنجا نه قلب است نه قبر !

حتما از ضعف نوشته ی منه که هیچکسی با من همراه نبود !

پرده سوم ، آخرین پرده !

By آوای سکوت On خرداد ۷م, ۱۳۸۹

پرده سوم رو می خواستم ادامه پرده دوم بیارم . اما به دلایل خیلی زیادی نشد .

قهرمان پرده دومم می خواستم قهرمان پرده سوم هم باشه . و البته شد . و صد البته هست و خواهد بود .

اما شرح این پرده با پرده های قبل کمی فرق داره .

همه طنزند اما طنز این یکی تلخ تر و رئال تر است .

پرده سوم ، پرده آخر همه ماست . آخرین پرده ، پرده مرگمان است . همان طور که برای مادر بزرگم هم چنین بود . چنین شد . و او هم

آخرین پرده اش را بازی کرد و صحنه زنده گی را برای همیشه ترک کرد .

همه سیاه پوش بودند و غمگین . چشم ها سرخ و پف کرده و خیس .مادرم بیشتر از همه گریه و زاری می کرد . دختر کوچک خانجون بود

و بیشتر از همه پرستاری مادرش را کرده بود .

دم سرد خانه هم جمع بودند زیر سایه بان . دست ها از جلو گره کرده و سر به زیر . همه در فکر .شاید به خانجون و شاید به اینکه کی

نوبت شان خواهد شد !

Read the rest of this entry »

زاد روزم !

By آوای سکوت On اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۹

اول نوشت : ساعت ۲۱:۵۰ اردیبهشت من به دنیا اومدم .

ثانیه ها ، دقیقه ها ، ساعت ها ، روزها ، هفته ها ، ماه ها ، سال ها

از پی هم آمدند و رفتند و شاید باز بیایند و بروند . این وسط من بودم که نظاره گر این آمد و شد ها بودم . من بودم که با هر ثانیه دقیقه

ساعت روز ماه سال پیش آمدم تا امروز .

و مثل هر انسانی منتظر ثانیه دقیقه ساعت … می مانم که مرا با خود همسفر کند .

Read the rest of this entry »

این چه رسم روزگار است ؟!

By آوای سکوت On اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۸۹

این حال حالم است  !

با هر نازش چرخیدیم . با هر سازش رقصیدیم .

تف به این روزگار ! که نه روزش برایمان روز شد ونه گارش برایمان مستدام !

نفس هایی که قطع می شوند . جان هایی که گرفته می شوند . غنچه هایی که پر پر می شوند . و گل هایی که له می شوند .

این چه رسم روزگار است ؟!

کسی خبر دارد ؟

کسی آگاه هست ؟ کسی خشنود هست ؟

Read the rest of this entry »