باید رفت …
By آوای سکوت On تیر ۱۰م, ۱۳۸۹وارد شدم .
از دالانی تنگ گذشتم .وارد اتاقی سرد با دیوارهای قرمز، بی هیچ پنجره و روزنه ای و با سقفی گنبدی شکل شدم !
حس غریبی ، در من نبود . نمی دانم اینجا را دیده بودم یا تعریفش را یکی گفته بود .
گوشه ای آرام گرفتم . تنها راه جریان هوا همان دالان تنگ بود اما من هیچ مشکلی احساس نمی کردم . خلأ بود و من .
زمانی احساس نمی کردم . هیچ فکری در ذهنم وجود نداشت . آرامش خاصی در من بود . که نمی گذاشت کوچکترین هراسی
ایجاد شود .
چشمانم را دور اتاق چرخاندم . همه جا قرمز بود و بسته حتی یک منفذ هم وجود نداشت . و دالانی که معلوم نبود به
کجا منتهی می شود !
ولی ، شرایط عوض شد . کم کم حالم تغییر پیدا کرد . اضطراب ، تشویش و دلهره . داشتم احساسشان می کردم .
تصور می کردم اتاق دارد کوچکتر می شود . سقف گنبدی نزدیکتر و هر لحظه بر اضطراب من افزوده می شد . نفسم تند تر و
ضربان قلبم بیشتر شد . هیچ فکری در ذهنم نبود اما احساسی می گفت که باید رفت .
ولی من ماندن در همان اتاق بی منفذ را ترجیح می دادم به رفتن . رفتن به جایی که نمی شناختم نمی فهمیدم .
اما آن احساس تکرار می کرد که باید رفت …

توضیح نوشت : من جایی بودم که یک عمر با من فاصله دارد ! جایی بودیم که یک عمر با ما فاصله دارد !
آنجا نه قلب است نه قبر !
حتما از ضعف نوشته ی منه که هیچکسی با من همراه نبود !


